سه شنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۸
1  2  
معانى اصطلاحى علم و فلسفه
شامل: مقدمه، اشتراك لفظى، معانى اصطلاحى علم، معانى اصطلاحى فلسفه، فلسفه علمى.
مقدمه
واژه فلسفه از آغاز به صورت اسم عامى بر همه علوم حقیقى (غیر قراردادى) اطلاق مى‏شد و در قرون وسطى قلمرو فلسفه وسعت‏ یافت و بعضى از علوم قراردادى مانند ادبیات و معانى و بیان را در بر گرفت و در درس سوم دانستیم كه پوزیتویسم شناخت علمى را در مقابل شناخت فلسفى و متافیزیكى قرار مى‏دهد و تنها علوم تجربى را شایسته نام علمى مى‏داند .
طبق اصطلاح اول كه در عصر اسلامى نیز رواج یافت فلسفه داراى بخشهاى مختلفى است كه هر بخشى از آن بنام علم خاصى نامیده مى‏شود و طبعا تقابلى بین فلسفه و علم وجود نخواهد داشت و اما اصطلاح دوم در قرون وسطى در اروپا پدید آمد و با پایان یافتن آن دوران متروك گردید .
و اما طبق اصطلاح سوم كه هم اكنون در مغرب زمین رواج دارد فلسفه و متافیزیك در برابر علم قرار مى‏گیرد و چون این اصطلاح كمابیش در كشورهاى شرقى هم رایج‏شده لازم است توضیحى پیرامون علم و فلسفه و متافیزیك و نسبت بین آنها داده شود و ضمنا اشاره‏اى به اقسام علوم و دسته‏بندى آنها نیز بشود .
پیش از پرداختن به این مطالب نكته‏اى را در باره اشتراك لفظى واژه‏ها و اختلاف معانى و اصطلاحات یك لفظ یادآور مى‏شویم كه از اهمیت ویژه‏اى برخوردار است و غفلت از آن موجب مغالطات و اشتباه‏كاریهاى فراوانى مى‏گردد
اشتراك لفطى
در همه زبانها تا آنجا كه اطلاع حاصل شده لغاتى یافت مى‏شود كه هر كدام داراى معانى لغوى و عرفى و اصطلاحى متعددى است و به نام مشترك لفظى نامیده مى‏شود چنانكه در زبان فارسى واژه دوش به معناى شب گذشته و كتف شانه و دوش حمام به كار مى‏رود و كلمه شیر به معناى شیر درنده و شیر نوشیدنى و شیر آب استعمال مى‏شود ([1]) .
وجود مشتركات لفظى نقش مهمى را در ادبیات و شعر بازى مى‏كند ولى در علوم و بویژه در فلسفه مشكلات زیادى را به بار مى‏آورد مخصوصا با توجه به اینكه معانى مشترك گاهى به قدرى به هم نزدیكند كه تمییز آنها از یكدیگر دشوار است و بسیارى از مغالطات در اثر این گونه اشتراكات لفظى روى داده و حتى گاهى بزرگان و صاحب نظران در همین دام گرفتار شده‏اند .
از این روى بعضى از بزرگان فلاسفه مانند ابن سینا مقید بوده‏اند كه قبل از ورود در بحثهاى دقیق فلسفى نخست معانى مختلف واژه‏ها و تفاوت اصطلاحات آنها را روشن كنند تا از خلط و اشتباه جلوگیرى به عمل آید .
براى نمونه یكى از مشتركات لفظى را ذكر مى‏كنیم كه كاربردهاى گوناگون و اشتباه‏انگیزى دارد و آن واژه جبر است .
جبر در اصل لغت به معناى جبران كردن و بر طرف نمودن نقص است بعدا به معناى شكسته‏بندى به كار رفته و شاید نكته انتقال این بوده كه شكسته‏بندى نوعى جبران نقص است و احتمالا در آغاز براى شكسته‏بندى وضع شده و بعد نسبت به جبران هر نقصى تعمیم داده شده است .
كاربرد سوم این كلمه مجبور كردن و تحت فشار قرار دادن است و شاید نكته انتقال به این معنى تعمیم لازمه شكسته‏بندى باشد یعنى چون لازمه عادى این كار این است كه عضو شكسته شده را تحت فشار قرار مى‏دهند تا استخوانها جفت‏شود به هر فشارى كه از كسى به دیگرى وارد شود و او را بى‏اختیار وادار به انجام كارى كند جبر اطلاق شده است و شاید ابتداء در مورد فشار فیزیكى و سپس در مورد فشار روانى به كار رفته باشد و بالاخره همین مفهوم هم توسعه یافته و در مورد هر گونه احساس فشارى به كار رفته است هر چند از ناحیه شخص دیگرى نباشد .
تا اینجا تحول مفهوم جبر را از نظر لغت و عرف بررسى كردیم اكنون اشاره‏اى به معانى اصطلاحى این واژه در علوم و فلسفه نیز خواهیم كرد
یكى از اصطلاحات علمى جبر همان اصطلاحى ریاضى است‏یعنى نوعى محاسبه كه در آن به جاى اعداد از حروف استفاده مى‏شود و شاید نكته جعل این اصطلاح این باشد كه در محاسبات جبرى كمیتهاى مثبت و منفى به وسیله یكدیگر جبران مى‏شوند یا كمیت مجهول در یكى از طرفین معادله را مى‏توان با توجه به طرف دیگر یا با انتقال دادن عضوى از آن معلوم كرد كه این خود نوعى جبران است .
اصطلاح دیگر آن مربوط به روانشناسى است كه در مقابل اختیار و اراده آزاد به كار مى‏رود و مشابه آن مساله جبر و اختیار است كه در علم كلام مطرح مى‏شود و همچنین در اخلاق و حقوق و فقه نیز كاربردهایى دارد كه توضیح همه آنها به درازا مى‏كشد .
از دیر زمان مفهوم جبر در مقابل مفهوم اختیار با مفهوم حتمیت و ضرورت و وجوب فلسفى خلط شده و در واقع كاربرد غلطى را براى آن به وجود آورده كه همان حتمیت و ضرورت باشد چنانكه در مورد معادل آن دترمى‏نیسم در زبانهاى بیگانه مشاهده مى‏شود و در نتیجه چنین توهمى به وجود آمده كه در هر موردى ضرورت على و معلولى پذیرفته شود در آنجا اختیار موردى نخواهد داشت و بر عكس نفى ضرورت و حتمیت مستلزم اثبات اختیار است و آثار این توهم در چندین مساله فلسفى ظاهر شده كه از جمله آنها این است كه متكلمین ضرورت على و معلولى را در مورد فاعل مختار انكار كرده‏اند و به دنبال آن فلاسفه را متهم نموده‏اند كه خداى متعال را مختار نمى‏دانند از سوى دیگر جبریین وجود سرنوشت‏حتمى را دلیل قول خودشان دانسته‏اند و در مقابل معتزله كه قائل به اختیار انسان هستند سرنوشت‏حتمى را نفى كرده‏اند در صورتى كه حتمیت‏سرنوشت ربطى به جبر ندارد و در حقیقت این مشاجرات كه سابقه‏اى طولانى دارد در اثر خلط بین مفهوم جبر و مفهوم ضرورت روى داده است .
نمونه تاسف انگیز دیگر آنكه بعضى از فیزیكدانها ضرورت على در مورد پدیده‏هاى میكروفیزیكى را مورد تشكیك یا انكار قرار داده‏اند و در مقابل بعضى از دانشمندان خداپرست غربى خواسته‏اند از نفى ضرورت در این پدیده‏ها وجود اراده الهى را اثبات نمایند به گمان اینكه نفى ضرورت و انكار دترمى‏نیسم در این موارد مستلزم این است كه نیروى مختارى در آنجا اثبات شود .
حاصل آنكه وجود مشتركات لفظى بخصوص در مواردى كه معانى متشابه و متقاربى داشته باشند اشكالاتى را در بحثهاى فلسفى پیش مى‏آورد و این دشواریها هنگامى مضاعف مى‏شود كه یك لفظ معانى اصطلاحى متعددى در یك علم داشته باشد چنانكه در مورد واژه عقل در فلسفه و واژه‏هاى ذاتى و عرضى در منطق چنین است از این روى ضرورت توضیح معانى مشترك و تعیین معناى مورد نظر در هر مبحث روشن مى‏شود.
معانى اصطلاحى علم
از جمله واژه‏هایى كه كاربردهاى گوناگون و اشتباه انگیز دارد واژه علم است مفهوم لغوى این كلمه و معادلهایش در زبانهاى دیگر مانند دانش و دانستن در زبان فارسى روشن و بى نیاز از توضیح است ولى علم معانى اصطلاحى مختلفى دارد كه مهمترین آنها از این قرار است:
1 اعتقاد یقینى مطابق با واقع در برابر جهل بسیط و مركب هر چند در قضیه واحدى باشد .
2 مجموعه قضایایى كه مناسبتى بین آنها در نظر گرفته شده هر چند قضایاى شخصى و خاص باشد و به این معنى است كه علم تاریخ دانستن حوادث خاص تاریخى و علم جغرافیا دانستن احوال خاص مناطق مختلف كره زمین و علم رجال و بیوگرافى شخصیتها هم علم نامیده مى‏شود .
3 مجموعه قضایاى كلى كه محور خاصى براى آنها لحاظ شده و هر كدام از آنها قابل صدق و انطباق بر موارد و مصادیق متعدد مى‏باشد هر چند قضایاى اعتبارى و قراردادى باشد و به این معنى است كه علوم غیر حقیقى و قراردادى مانند لغت و دستور زبان هم علم خوانده مى‏شود ولى قضایاى شخصى و خاص مانند قضایاى فوق الذكر علم بشمار نمى‏رود .
4 مجموعه قضایایى كلى حقیقى (غیر قراردادى) كه داراى محور خاصى باشد این اصطلاح همه علوم نظرى و عملى و از جمله الهیات و ما بعد الطبیعه را در بر مى‏گیرد ولى شامل قضایاى شخصى و اعتبارى نمى‏شود .
5 مجموعه قضایاى حقیقى كه از راه تجربه حسى قابل اثبات باشد و این همان اصطلاحى است كه پوزیتویستها به كار مى‏برند و بر اساس آن علوم و معارف غیر تجربى را علم نمى‏شمارند .
منحصر كردن واژه علم به علوم تجربى تا آنجا كه مربوط به نامگذارى و جعل اصطلاح باشد جاى بحث و مناقشه ندارد ولى جعل این اصطلاح از طرف پوزیتویستها مبتنى بر دیدگاه خاص ایشان است كه دایره معرفت‏یقینى و شناخت واقعى انسان را محدود به امور حسى و تجربى مى‏پندارند و اندیشیدن در ماوراء آنها را لغو و بى حاصل قلمداد مى‏كنند ولى متاسفانه این اصطلاح در سطح جهان رواج یافته و بر طبق آن علم در مقابل فلسفه قرار گرفته است .
ما قضاوت در باره قلمرو معرفت‏یقینى و رد نظریه پوزیتویستى و اثبات شناخت‏حقیقى نسبت به ماوراء قلمرو حس و تجربه را به مبحث‏شناخت‏شناسى موكول مى‏كنیم و اینك به توضیح مفهوم فلسفه و متافیزیك مى‏پردازیم
معانى اصطلاحى فلسفه
تا كنون با سه معناى اصطلاحى فلسفه آشنا شده‏ایم اصطلاح اول آن شامل همه علوم حقیقى مى‏شود و اصطلاح دوم آن بعضى از علوم قراردادى را هم در بر مى‏گیرد و اصطلاح سوم آن مخصوص به معرفتهاى غیر تجربى است و در مقابل علم (‏معرفت تجربى) به كار مى‏رود .
فلسفه طبق این اصطلاح شامل منطق شناخت‏شناسى هستى شناسى متافیزیك خدا شناسى روان شناسى نظرى (‏غیر تجربى) زیبایى شناسى اخلاق و سیاست مى‏شود ([2]) هر چند در این زمینه كمابیش اختلاف نظرهایى وجود دارد و گاهى فقط به معناى فلسفه اولى یا متافیزیك به كار مى‏رود و بنا بر این مى‏توان آن را اصطلاح چهارمى تلقى كرد .
[1] . آن یكى شیر است اندر بادیه و آن دگر شیر است اندر بادیه
آن یكى شیر است كه آدم مى‏خورد و آن دگر شیر است كه آدم مى‏خورد.
[2] .ر.ك:فلسفه عمومی یا مابعدالطیعه، ترجمه یحیی مهدوی ص42؛ خلاصه فلسفه ترجمه فضل الله صمدی ، چاپ هشتم ؛ تاریخ فلسفه غرب، ترجمه نجف دریابندری، ج4،ص600؛ تاریخ فلسفه، ترجمه عباس زریاب خوئی، چاپ سوم ص6؛ فلسفه با پژوهش حقیقت، ترجمه سید جلال الدین مجتبوی، ص20؛ مسائل و نظریات فلسفه، ترجمه بزرگمهر.
استاد محمد تقي مصباح يزدي- آموزش فلسفه،جلد1
1  2