پنجشنبه ۱۸ شهريور ۱۳۸۹
تفسیر نمونه : سوره انعام آیات 26- 1


تفسير نمونه ج : 5ص :141


( 6 )سوره انعام از سوره‏هاى مكى و داراى 165 آيه مى‏باشد



تفسير نمونه ج : 5ص :142


تفسير نمونه ج : 5ص :143


سوره انعام سوره مبارزه با انواع شرك و بت پرستى


گفته مى‏شود اين سوره شصت و نهمين سوره‏اى است كه در مكه بر پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نازل گرديد ، ولى در چند آيه از آن گفتگو است كه بعضى معتقدند اين چند آيه در مدينه نازل شده است ، اما از رواياتى كه از طريق اهل بيت به ما رسيده استفاده مى‏شود كه يكى از امتيازات اين سوره آن است كه تمام آياتش يكجا نازل شده است و بنابراين همه آن مكى خواهد بود .


هدف اساسى اين سوره ، همانند ساير سوره‏هاى مكى ، دعوت به اصول سه گانه توحيد و نبوت و معاد است ، ولى بيش از همه روى مساله يگانه‏پرستى و مبارزه با شرك و بت پرستى دور مى‏زند ، به طورى كه در قسمت مهمى از آيات اين سوره روى سخن به مشركان و بت پرستان است ، و به همين مناسبت گاهى رشته بحث به اعمال و كردار و بدعتهاى مشركان مى‏كشد.


در هر صورت تدبر و انديشه در آيات اين سوره كه آميخته با استدلالات زنده و روشنى است ، روح توحيد و خدا پرستى را در انسان زنده كرده ، و پايه‏هاى شرك را ويران مى‏سازد ، و شايد به خاطر همين بهم پيوستگى معنوى و اولويت مساله توحيد بر ساير مسائل بوده كه همه آيات آن يكجا نازل گرديده است .


و نيز به خاطر همين موضوع است كه در رواياتى كه پيرامون فضيلت اين سوره نازل شده كرارا مى‏خوانيم سوره انعام را هفتاد هزار فرشته ، به هنگام نزول بدرقه كردند ، و كسى كه آن را بخواند ( و در پرتو آن روح و جانش از سرچشمه توحيد سيراب گردد ) تمام آن فرشتگان براى او آمرزش مى‏طلبند!.


دقت در آيات اين سوره مى‏تواند روح نفاق و پراكندگى را از ميان مسلمانان برچيند ،


تفسير نمونه ج: 5ص :144


گوشها را شنوا ، و چشمها را بينا و دلها را دانا سازد.


ولى عجيب اين است كه بعضى از اين سوره ، تنها به خواندن الفاظ آن قناعت مى‏كنند ، و جلسات عريض و طويلى براى ختم انعام و حل مشكلات شخصى و خصوصى خود با تشريفات ويژه‏اى تشكيل مى‏دهند كه بنام جلسات ختم انعام ناميده مى‏شود ، مسلما اگر در اين جلسات به محتواى سوره دقت شود ، نه تنها مشكلات شخصى ، مشكلات عمومى مسلمانان نيز حل خواهد شد ، اما افسوس كه بسيارى از مردم به قرآن به عنوان يك سلسله اوراد كه داراى خواص مرموز و ناشناخته است مى‏نگرند و جز به خواندن الفاظ آن نمى‏انديشند ، در حالى كه قرآن سراسر درس است و مكتب ، برنامه است و بيدارى ، رسالت است و آگاهى .


سورة الأنعام‏


بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ الحَْمْدُ للَّهِ الَّذِى خَلَقَ السمَوَتِ وَ الأَرْض وَ جَعَلَ الظلُمَتِ وَ النُّورَثُمَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبهِمْ يَعْدِلُونَ‏(1) هُوَ الَّذِى خَلَقَكُم مِّن طِينٍ ثُمَّ قَضى أَجَلاًوَ أَجَلٌ مُّسمًّى عِندَهُثُمَّ أَنتُمْ تَمْترُونَ‏(2)


ترجمه:


بنام خداوند بخشنده بخشايشگر


1 -ستايش براى خداوندى است كه آسمانها و زمين را آفريد و ظلمتها و نور را ايجاد كرد ، اما كافران براى پروردگار خود شريك و شبيه قرار مى‏دهند ( با اينكه دلايل توحيد و يگانگى او در آفرينش جهان آشكار است ) .


2 -او كسى است كه شما را از گل آفريد سپس مدتى مقرر داشت ( تا انسان تكامل يابد)


تفسير نمونه ج : 5ص :145


و اجل حتمى نزد او است ( و او از آن آگاه است ) با اينهمه شما ( مشركان در توحيد و يگانگى يا قدرت او ) ترديد مى‏كنيد.


تفسير:اين سوره با حمد و ستايش پروردگار آغاز شده است


نخست از طريق آفرينش عالم كبير ( آسمان و زمين ) و نظامات آنها ، و سپس از طريق آفرينش عالم صغير يعنى انسان ، مردم را متوجه اصل توحيد مى‏سازد و ابتدا مى‏گويد : حمد و سپاس براى خدائى است كه آسمانها و زمين را آفريد ( الحمد لله الذى خلق السماوات و الارض ) .


خداوندى كه مبدء نور و ظلمت و بر خلاف عقيده دوگانه‏پرستان ، آفريننده همه چيز است ( و جعل الظلمات و النور).


اما مشركان و كافران به جاى اينكه از اين نظام واحد درس توحيد بياموزند براى پروردگار خود شريك و شبيه مى‏سازند ( ثم الذين كفروا بربهم يعدلون ) قابل توجه اينكه عقيده مشركان را با كلمه ثم كه در لغت عرب براى ترتيب با فاصله استذكر كرده و اين نشان مى‏دهد كه در آغاز ، توحيد به عنوان يك اصل فطرى و عقيده عمومى و همگانى بشر بوده است و شرك بعدا به صورت يك انحراف از اين اصل فطرى به وجود آمده.


اما در اينكه چرا درباره آفرينش زمين و آسمان ، كلمه خلق به كار رفته ، و در مورد نور و ظلمت كلمه جعل مفسران ، سخنان گوناگونى دارند ، ولى آنچه نزديكتر به ذهن مى‏رسد اين است كه خلقت درباره اصل وجود چيزى است و جعل درباره خواص و آثار و كيفياتى است كه به دنبال آنها وجود پيدا مى‏كند و از آنجا كه نور و ظلمت جنبه تبعى دارد از آن تعبير به جعل شده است.



تفسير نمونه ج : 5ص :146


جالب توجه اينكه در حديثى از امير مؤمنان على (عليه‏السلام‏) در تفسير اين آيه چنين نقل شده است كه فرمود : اين آيه در حقيقت به سه طايفه از منحرفان پاسخ مى‏گويد ، اول به ماديها كه جهان را ازلى مى‏پنداشتند و منكر خلق و آفرينش بودند ، دوم به دوگانه‏پرستانى كه نور و ظلمت را دو مبدء مستقل مى‏دانستند ، سوم رد بر مشركان عرب كه براى خدا شريك و شبيه قائل بودند.


آيا ظلمت از مخلوقات است ؟


از آيه بالا استفاده مى‏شود ، همانطور كه نور مخلوق خداوند است ، ظلمت هم آفريده او است ، در حالىكه معروف در ميان فلاسفه و دانشمندان علوم طبيعى اين است كه ظلمت چيزى جز عدم نور نيست ، و اين را مى‏دانيم كه نام مخلوق بر معدوم نمى‏توان گذاشت ، بنابراين چگونه آيه مورد بحث ، ظلمت را جزء مخلوقات خداوند بشمار آورده است ؟ ! در پاسخ اين ايراد مى‏توان گفت : اولا ظلمت هميشه به معناى ظلمت مطلق نيست ، بلكه ظلمت غالبا به معناى نور بسيار كم و ضعيف در برابر نور فراوان و قوى بكار مى‏رود ، مثلا همه مى‏گوئيم شب ظلمانى با اينكه مسلم است ، در شب ، ظلمت مطلق نيست ، بلكه همواره ظلمت شب آميخته با نور كم رنگ ستارگان يا منابع ديگر نور مى‏باشد ، بنابراين مفهوم آيه اين مى‏شود كه خداوند براى شما روشنى روز و تاريكى شب كه يكى نور قوى و ديگرى نور بسيار ضعيف است ، قرار داد و بديهى است كه ظلمت به اين معنى از مخلوقات خدا است .


و ثانيا درست است كه ظلمت مطلق يك امر عدمى است ، اما امر عدمى هنگامى كه در شرائط خاصى واقع شود ، حتما از يك امر وجودى سرچشمه مى‏گيرد يعنى كسى كه ظلمت مطلق را در شرائط خاصى براى اهداف معينى بوجود مى‏آورد


تفسير نمونه ج : 5ص :147


حتما بايد از وسائل وجودى استفاده كند ، مثلا ما مى‏خواهيم در لحظه معينى اطاق را براى ظاهر كردن عكسى تاريك كنيم ناچاريم جلوى نور را بگيريم تا ظلمت در اين لحظه معين بوجود آيد ، چنين ظلمتى مخلوق است ( مخلوق بالتبع ) .


و به اصطلاح عدم مطلق گرچه مخلوق نيست ، اما عدم خاص سهمى از وجود دارد و مخلوق مى‏باشد.


نور رمز وحدت و ظلمت رمز پراكندگى است


نكته ديگرى كه در اينجا بايد به آن توجه داشت اين است كه در آيات قرآن ، نور با صيغه مفرد آورده شده و ظلمت به صورت جمع ( ظلمات).


ممكن است اين تعبير اشاره لطيفى به اين حقيقت باشد كه ظلمت ( اعم از حسى و معنوى ) همواره سرچشمه پراكندگى‏ها و جدائى‏هاو دور افتادن‏ها است ، در صورتى كه نور رمز وحدت و اجتماع مى‏باشد.


بسيار با چشم خود ديده‏ايم كه در يك شب تابستانى ، چراغى در وسط حياط يا بيابان روشن مى‏كنيم ، در مدت كوتاهى همه گونه حشرات گرد آن جمع مى‏شوند و در واقع مجمعى از زندگى را در اشكال متنوع تشكيل مى‏دهند ، اما هنگامى كه آن را خاموش كنيم هر كدام به طرفى مى‏روند و پراكنده مى‏گردند ، در مسائل معنوى و اجتماعى نيز همينگونه است ، نور علم و قرآن و ايمان مايه وحدت ، و ظلمت جهل و كفر و نفاق موجب پراكندگى است.


گفتيم اين سوره براى تحكيم پايه‏هاى خدا پرستى و توحيد در دلها نخست انسان را متوجه عالم كبير مى‏سازد ، و در آيه بعد توجه به عالم صغير يعنى انسان مى‏دهد و در اين مورد به شگفت‏انگيزترين مساله يعنى آفرينش او از خاك و گل اشاره كرده مى‏فرمايد : او است خدائى كه شما را از گل آفريد


تفسير نمونه ج : 5ص :148


(هو الذى خلقكم من طين).


درست است كه آفرينش ما از پدران و مادرانمان بوده است ، نه از خاك ولى چون آفرينش انسان نخستين از خاك و گل بوده است ، درست است كه به ما نيز چنين خطابى بشود.


سپس به مراحل تكاملى عمر انسان اشاره كرده مى‏گويد : پس از آن مدتى را مقرر ساخت كه در اين مدت انسان در روى زمين پرورش و تكامل پيدا كند ( ثم قضى اجلا ) .


اجل در اصل به معنى مدت معين است ، و قضاء اجل به معنى تعيين مدت و يا به آخر رساندن مدت است ، اما بسيار مى‏شود ، كه به آخرين فرصت نيز اجل گفته مى‏شود ، مثلا مى‏گويند اجل دين فرا رسيده است يعنى آخرين موقع پرداخت بدهى رسيده است ، و اينكه به فرا رسيدن مرگ نيز اجل مى‏گويند به خاطر اين است كه آخرين لحظه عمر انسان در آن موقع است.


سپس براى تكميل اين بحث مى‏گويد : اجل مسمى در نزد خدا است ( و اجل مسمى عنده).


و بعد مى‏گويد شما افراد مشرك درباره آفريننده‏اى كه انسان را از اين اصل بى ارزش يعنى گل آفريده و از اين مراحل حيرت انگيز و حيرت‏زا گذرانده است شك و ترديد به خود راه مى‏دهيد ، موجودات بى‏ارزشى همچون بتها را در رديف او قرار داده ، يا در قدرت پروردگار بر رستاخيز و زنده كردن مردگان شك و ترديد داريد .


(ثم انتم تمترون).


اجل مسمى چيست ؟


شك نيست كه كلمه اجل مسمى و اجلا در آيه به دو معنى است و اينكه بعضى هر دو را به يك معنى گرفته‏اند با تكرار كلمه اجل مخصوصا با ذكر قيد


تفسير نمونه ج : 5ص :149


مسمى در دفعه دوم به هيچوجه سازگار نيست .


لذا مفسران درباره تفاوت اين دو ، بحثها كرده‏اند اما از آنچه بقرينه ساير آيات قرآن و همچنين رواياتى كه از طريق اهل بيت (عليهم‏السلام‏) به ما رسيده استفاده مى‏شود تفاوت اين دو در آن است كه اجل به تنهائى به معنى عمر و وقت و مدت غير حتمى ، و اجل مسمى به معنى عمر و مدت حتمى است ، و به عبارت ديگر اجل مسمى مرگ طبيعى و اجل مرگ زودرس است.


توضيح اينكه : بسيارى از موجودات از نظر ساختمان طبيعى و ذاتى استعداد و قابليت بقاء براى مدتى طولانى دارند ، ولى در اثناء اين مدت ممكن است موانعى ايجاد شود كه آنها را از رسيدن به حد اكثر عمر طبيعى باز دارد ، مثلا يك چراغ نفت سوز با توجه به مخزن نفت آن ، ممكن است مثلا بيست ساعت استعداد روشنائى داشته باشد ، اما وزش يك باد شديد و ريزش باران و يا عدم مراقبت از آن سبب مى‏شود كه عمر آن كوتاه گردد .


در اينجا اگر چراغ با هيچ مانعى برخورد نكند و تا آخرين قطره نفت آن بسوزد سپس خاموش شود به اجل حتمى خود رسيده است و اگر موانعى قبل از آن باعث خاموشى چراغ گردد مدت عمر آن را اجل غير حتمى مى‏گوئيم.


در مورد يك انسان نيز چنين است اگر تمام شرائط براى بقاى او جمع گردد و موانع بر طرف شود ساختمان و استعداد او ايجاب مى‏كند كه مدتى طولانى - هر چند اين مدت بالاخره پايان وحدى دارد - عمر كند ، اما ممكن است بر اثر سوء تغذيه يا مبتلا شدن به اعتيادات مختلف و يا دست زدن به خودكشى يا ارتكاب گناهان خيلى زودتر از آن مدت بميرد ، مرگ را در صورت اول اجل حتمى و در صورت دوم اجل غير حتمى مى‏نامند .


و به تعبير ديگر اجل حتمى در صورتى است كه ما به مجموع علل تامه بنگريم و اجل غير حتمى در صورتى است كه تنها مقتضيات را در نظر بگيريم.



تفسير نمونه ج : 5ص :150


با توجه به اين دو نوع اجل بسيارى از مطالب روشن مى‏شود ، از جمله اينكه در روايات مى‏خوانيم صله رحم عمر را زياد و يا قطع رحم عمر را كم مى‏كند ( منظور از عمر و اجل در اين موارد اجل غير حتمى است ) .


و يا اينكه در آيه‏اى مى‏خوانيم فاذا جاء اجلهم لا يستاخرون ساعة و لا يستقدمون : هنگامى كه اجل آنها فرا رسد نه ساعتى به عقب مى‏افتد و نه جلو در اينجا منظور از اجل همان مرگ حتمى است.


بنابراين آيه مزبور تنها مربوط به موردى است كه انسان به عمر نهائى خود رسيده است ، و اما مرگهاى پيش‏رس را به هيچ وجه شامل نمى‏شود.


و در هر صورت بايد توجه داشت كههر دو اجل از ناحيه خدا تعيين مى‏شود يكى بطور مطلق و ديگرى به عنوان مشروط و يا معلق ، درست مثل اينكه مى‏گوئيم : اين چراغ بعد از بيست ساعت بدون هيچ قيد و شرط خاموش مى‏شود و نيز مى‏گوئيم اگر طوفانى بوزد بعد از دو ساعت ، خاموش خواهد شد ، در مورد انسان و اقوام و ملتها نيز چنين است مى‏گوئيم خداوند اراده كرده است كه فلان شخص يا ملت پس از فلان مقدار عمر بطور قطع از ميان برود و نيز مى‏گوئيم اگر ظلم و ستم و نفاق و تفرقه و سهل‏انگارى و تنبلى را پيشه كنند در يك سوم آن مدت از بين خواهند رفت ، هر دو اجل از ناحيه خدا استيكى مطلق و ديگرى مشروط.


از امام صادق (عليه‏السلام‏) در ذيل آيه فوق چنين نقل شده كه فرمود : هما اجلان اجل محتوم و اجل موقوف : اين اشاره به دو نوع اجل است ، اجل حتمى و اجل مشروط و در احاديث ديگرى كه در اين زمينه وارد شده تصريح گرديده است كه اجل غير حتمى ( مشروط ) قابل تقديم و تاخير است و اجل حتمى قابل تغيير نيست ( نور الثقلين جلد اول صفحه 504).



تفسير نمونه ج : 5ص :151


وَ هُوَ اللَّهُ فى السمَوَتِ وَ فى الأَرْضِيَعْلَمُ سِرَّكُمْ وَ جَهْرَكُمْ وَ يَعْلَمُ مَا تَكْسِبُونَ‏(3)


ترجمه:


3 -او است خداوند در آسمانها و در زمين ، پنهان و آشكار شما را مى‏داند و از آنچه ( انجام مى‏دهيد و ) به دست مى‏آوريد با خبر است .


تفسير:


در اين آيه براى تكميل بحث گذشته در زمينه توحيد و يگانگى خدا و پاسخ گفتن به كسانى كه براى هر دسته‏اى از موجودات خدائى قائلند و مى‏گويند خداى باران ، خداى جنگ ، خداى صلح ، خداى آسمان و مانند آن چنين مى‏گويد : او است خداوندى كه الوهيتش بر تمام آسمانها و زمين حكومت مى‏كند ( و هو الله فى السماوات و فى الارض ) يعنى با توجه به اينكه خالق همه چيز او است ، مدبر و اداره كننده همه نيز او مى‏باشد .


-زيرا حتى مشركان جاهليت خالق و آفريدگار را الله مى‏دانستند ولى تدبير و تصرف را براى بتها قائل بودند.


آيه به آنها پاسخ مى‏دهد : كسى كه خالق است ، تدبير و تصرف در همه جا نيز به دست او است.


اين احتمال نيز در تفسير آيه وجود دارد كه خداوند در همه جا حاضر است ، در آسمانها و در زمين و جائى از او خالى نيست ، نه اينكه جسم باشد و مكان داشته


تفسير نمونه ج : 5ص :152


باشد بلكه احاطه به همه مكانها دارد.


بديهى است كسى كه در همه جا حكومت مى‏كند و تدبير همه چيز بدست او است و در همه جا حضور دارد ، تمام اسرار و نهانيها را مى‏داند ، و لذا در جمله بعد مى‏گويد : چنين پروردگارى پنهان و آشكار شما را مى‏داند و نيز از آنچه انجام مى‏دهيد با خبر است ( يعلم سركم و جهركم و يعلم ما تكسبون ) .


ممكن است گفته شود سر و جهر در آيه اعمال انسانها و نيات آنها را نيز شامل مى‏شود ، بنابراين نيازى به ذكر ما تكسبون ( انجام مى‏دهيد ) نيست.


ولى بايد توجه داشت كه كسب به معنى نتيجه‏هاى عمل و حالات روحى حاصل از اعمال خوب و بد است ، يعنى او هم از اعمال و نيات شما با خبر است ، و هم از اثراتى كه اين اعمال در روح شما مى‏گذارد ، و در هر حال ذكر اين جمله براى تاكيد در مورد اعمال انسانها است .


وَ مَا تَأْتِيهِم مِّنْ ءَايَةٍ مِّنْ ءَايَتِ رَبهِمْ إِلا كانُوا عَنهَا مُعْرِضِينَ‏(4) فَقَدْ كَذَّبُوا بِالْحَقّ‏ِ لَمَّا جَاءَهُمْفَسوْف يَأْتِيهِمْ أَنبَؤُا مَا كانُوا بِهِ يَستهْزِءُونَ‏(5)


ترجمه:


4 -هيچ نشانه و آيه‏اى از آيات پروردگارشان به آنها نمى‏رسد مگر اينكه از آن روى مى‏گردانند!.


5 -آنان حق را هنگامى كه سراغشان آمد ، انكار كردند ولى به زودى خبر آنچه را به باد مسخره گرفتند به آنان مى‏رسد ( و از نتائج كار خود آگاه مى‏شوند ) .


تفسير:


گفتيم در سوره انعام روى سخن بيشتر با مشركان است ، و قرآن به انواع


تفسير نمونه ج : 5ص :153


وسائل براى بيدارى و آگاهى آنها متوسل مى‏شود ، اين آيه و آيات فراوانى كه بعد از آن مى‏آيد در تعقيب همين موضوع است.


در اين آيه به روح لجاجت و بى‏اعتنائى و تكبر مشركان در برابر حق و نشانه‏هاى خدا اشاره كرده ، مى‏گويد : آنها چنان لجوج و بى اعتنا هستند كه هر نشانه‏اى از نشانه‏هاى پروردگار را مى‏بينند ، فورا از آن روى برمى‏گردانند.


(و ما تاتيهم من آية من آيات ربهم الا كانوا عنها معرضين ) يعنى ابتدائى‏ترين شرط هدايت و راهيابى كه تحقيق و جستجوگرى است در آنها وجود ندارد ، نه تنها شور و عشق يافتن حق در وجود آنان نيست كه همانند تشنگانى كه به دنبال آب مى‏دوند در جستجوى حق باشند ، بلكه اگر چشمه آبى زلال بر در خانه آنها بجوشد صورت از آن برگردانده و اصلا به آن نگاه نمى‏كنند ، حتى اگر اين آيات از طرف پروردگار آنها باشد ( ربهم ) و به منظور تربيت و و تكامل خود آنها نازل گردد ! اين روحيه منحصر به دوران جاهليت و مشركان عرب نبوده ، الان هم بسيارى را مى‏بينيم كه در يك عمر شصت‏ساله حتى ، زحمت يكساعت تحقيق و جستجو در باره خدا و مذهب به خود نمى‏دهند ، سهل است اگر كتاب و نوشته‏اى در اين زمينه به دست آنها بيفتد به آن نگاه نمى‏كنند ، و اگر كسى با آنها در اين باره سخن گويد ، گوش فرا نمى‏دهند ، اينها جاهلان لجوج و بى‏خبرى هستند كه ممكن است گاهى در كسوت دانشمند ظاهر شوند ! سپس به نتيجه اين عمل آنها اشاره كرده و ، مى‏گويد : نتيجه اين شد كه آنها حق را به هنگامى كه به سراغشان آمد تكذيب كردند در حالى كه اگر در آيات و نشانه‏هاى پروردگار دقت مى‏نمودند ، حق را بخوبى مى‏ديدند و مى‏شناختند


تفسير نمونه ج : 5ص:154


و باور مى‏كردند ( فقد كذبوا بالحق لما جائهم).


و نتيجه اين تكذيب را بزودى دريافت خواهند داشت ، و خبر آنچه را بباد مسخره گرفتند به آنها مى‏رسد ( فسوف ياتيهم انباء ما كانوا به يستهزئون ) در دو آيه فوق در حقيقت اشاره به سه مرحله از كفر شده كه مرحله به مرحله تشديد مى‏گردد ، نخست مرحله اعراض و روى گردانيدن ، سپس مرحله تكذيب و بعدا مرحله استهزاء و مسخره كردن حقايق و آيات خدا.


اين امر نشان مى‏دهد كه انسان در طريق كفر در يك مرحله متوقف نمى‏شود بلكه هر چه پيش مى‏رود بر شدت انكار و عداوت و دشمنى با حق و بيگانگى از خدا مى‏افزايد .


منظور از تهديد كه در آخر آيه ذكر شده ، اين است كه در آينده دور يا نزديك عواقب شوم بى‏ايمانى دامن آنها را در دنيا و آخرت خواهد گرفت ، آيات بعد نيز شاهد اين تفسير است.


أَ لَمْ يَرَوْا كَمْ أَهْلَكْنَا مِن قَبْلِهِم مِّن قَرْنٍ مَّكَّنَّهُمْ فى الأَرْضِ مَا لَمْ نُمَكِّن لَّكمْ وَ أَرْسلْنَا السمَاءَ عَلَيهِم مِّدْرَاراً وَ جَعَلْنَا الأَنْهَرَ تجْرِى مِن تحْتهِمْ فَأَهْلَكْنَهُم بِذُنُوبهِمْ وَ أَنشأْنَا مِن بَعْدِهِمْ قَرْناً ءَاخَرِينَ‏(6)


ترجمه:


6 -آيا مشاهده نكردند چقدر از اقوام پيشين را هلاك كرديم ؟ ! اقوامى كه ( از شما نيرومندتر بودند و ) قدرتهائى به آنها داديم كه به شما نداديم ، بارانهاى پى در پى بر آنها فرستاديم و نهرها از زير ( آباديهاى ) آنها جارى ساختيم ( اما هنگامى كه سركشى و طغيان كردند ) آنها را به خاطر گناهانشان نابود ساختيم و جمعيت ديگرى بعد از آنان بوجود آورديم .



تفسير نمونه ج : 5ص :155


تفسير : سرنوشت طغيانگران


از اين آيه به بعد ، قرآن يك برنامه تربيتى مرحله به مرحله را ، براى بيدار ساختن بت پرستان و مشركان - به تناسب انگيزه‏هاى مختلف شرك و بت پرستى - عرضه مى‏كند ، نخست براى كوبيدن عامل غرور كه يكى از عوامل مهم طغيان و سركشى و انحراف است ، دست به كار شده و با يادآورى وضع اقوام گذشته و سرانجام دردناك آنها ، به اين افراد ، كه پرده غرور بر چشمانشان افتاده است هشدار مى‏دهد و مى‏گويد : آيا اينها مشاهده نكردند چه اقوامى را پيش از آنها هلاك كرديم ، اقوامى كه امكاناتى در روى زمين در اختيار آنها گذاشتيم كه در اختيار شما نگذاشتيم ( ا لم يروا كم اهلكنا من قبلهم من قرن مكناهم فى الارض ما لم نمكن لكم ) .


از جمله اينكه بارانهاى پر بركت و پشت سر هم براى آنها فرستاديم ( و ارسلنا السماء عليهم مدرارا ) .


و ديگر اينكه نهرهاى آب جارى را از زير آباديهاى آنها و در دسترس آنها جارى ساختيم ( و جعلنا الانهار تجرى من تحتهم).


اما به هنگامى كه راه طغيان را پيش گرفتند ، هيچيك از اين امكانات نتوانست آنها را از كيفر الهى بر كنار دارد و ما آنها را به خاطر گناهانشان نابود كرديم ( فاهلكناهم بذنوبهم).



تفسير نمونه ج : 5ص :156


و بعد از آنها اقوام ديگرى روى كار آورديم ( و أنشأنا من بعدهم قرنا آخرين).


آيا نبايد مطالعه حال گذشتگان براى آنها سرمشقى بشود ؟ ! و از خواب غفلت بيدار ، و از مستى غرور هشيار گردند ، آيا خداوندى كه درباره گذشتگان چنين عمل كرد توانائى ندارد همان برنامه را نيز درباره اينها اجرا كند ؟ ! در اينجا به چند نكته بايد توجه داشت :


1 -قرن گرچه معمولا به معنى يك زمان طولانى ( صد سال يا هفتاد سال يا سى سال ) آمده است ، ولى گاهى - همانطور كه اهل لغت تصريح كرده‏اند - به قوم و جمعيتى كه در يك زمان قرار دارند گفته مى‏شود ( اصولا قرن از ماده اقتران و به معنى نزديكى است و چون اهل عصر واحد و زمانهاى متقارب به هم نزديكند به آنها ، و هم به زمان آنها قرن گفته مى‏شود ) .


2 -در آيات قرآن مكرر به اين موضوع اشاره شده كه امكانات فراوان مادى باعث غرور و غفلت افراد كم ظرفيت مى‏شود ، زيرا با داشتن اينها خود را بى‏نياز از پروردگار مى‏پندارند ، غافل از اينكه اگر لحظه به لحظه و ثانيه به ثانيه كمك و امداد الهى به آنها نرسد ، نابود و خاموش مى‏گردند چنانكه مى‏خوانيم ان الانسان ليطغى ان رآه استغنى : انسان طغيان مى‏كند هنگامى كه خود را بى‏نياز پندارد.


3 -اين هشدار مخصوص بت پرستان نيست ، هم امروز قرآن نيز به دنياى ثروتمند ماشينى كه بر اثر فراهم بودن امكانات زندگى از باده غرور سر مست شده ، هشدار مى‏دهد كه وضع گذشتگان را فراموش نكنيد كه چگونه بر اثر عامل گناه ، همه چيز را از دست دادند ، شما هم با روشن شدن جرقه آتش يك جنگ جهانى ديگر ممكن است همه چيز را از دست بدهيد و به دوران قبل از تمدن


تفسير نمونه ج : 5ص :157


صنعتى خود باز گرديد ، توجه داشته باشيد كه عامل بدبختى آنها چيزى جز گناه و ظلم و ستم و بيدادگرى و عدم ايمان نبوده همين عامل در جامعه شما نيز آشكار شده است.


براستى مطالعه تاريخ زندگى فراعنه مصر ، و ملوك سبا ، و سلاطين كلده و آشور ، و قيصرهاى روم با آن زندگانى افسانه‏اى و ناز و نعمت بى‏حساب ، و سپس مطالعه عواقب دردناكى كه بر اثر كفر و بيدادگرى طومار زندگانى آنها را در هم پيچيد براى همه كس و براى همه ما درس عبرتى است بزرگ و آشكار .


وَ لَوْ نَزَّلْنَا عَلَيْك كِتَباً فى قِرْطاسٍ فَلَمَسوهُ بِأَيْدِيهِمْ لَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هَذَا إِلا سِحْرٌ مُّبِينٌ‏(7)


ترجمه:


7 -و اگر نامه‏اى بر روى صفحه‏اى بر آنها نازل كنيم و ( علاوه بر ديدن ) آنرا با دستهاى خود لمس كنند باز كافران مى‏گويند اين چيزى جز يك سحر آشكار نيست!


 


تفسير : آخرين درجه لجاجت


ديگر از عوامل انحراف آنها تكبر و لجاجت است كه در اين آيه اشاره به آن شده ، زيرا افراد متكبر معمولا مردم لجوجى هستند ، چون تكبر به آنها اجازه تسليم در برابر حق را نمى‏دهد و همين سبب مى‏شود كه به اصطلاح روى دنده لج بيفتند و هر دليل روشن و برهان واضحى را به نحوى انكار كنند هر چند تا سر حد انكار بديهيات پيش رود ! ، همانطور كه بارها با چشم خود اين موضوع را در ميان افراد متكبر و خود خواه ديده‏ايم .



تفسير نمونه ج : 5ص :158


قرآن در اينجا اشاره به تقاضاى جمعى از بت پرستان ( كه مى‏گويند اين اشخاص نضر بن حارث و عبد الله بن ابى اميه و نوفل بن خويلد بودند كه به پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) گفتند ما تنها در صورتى ايمان مى‏آوريم كه نامه‏اى از طرف خداوند با چهار فرشته بر ما نازل كنى ! ! ) كرده و مى‏گويد : اگر همانطور كه آنها تقاضا كردند ، نوشته‏اى بر صفحه‏اى از كاغذ و مانند آن بر تو نازل كنيم ، و علاوه بر مشاهده كردن ، با دست خود نيز آن را لمس كنند باز مى‏گويند : اين يك سحر آشكار است ! ( و لو نزلنا عليك كتابا فى قرطاس فلمسوه بايديهم لقال الذين كفروا ان هذا الا سحر مبين ) .


يعنى دائره لجاجت آنها تا حدى توسعه يافته كه روشنترين محسوسات را يعنى آنچه با مشاهده و لمس درك مى‏شود ، انكار مى‏كنند و به بهانه سحر از تسليم شدن در برابر آن سر باز مى‏زنند ، در حالى كه در زندگى روزانه خود براى اثبات واقعيتها به يك دهم از اين نشانه‏ها نيز قناعت مى‏كنند و آن را قطعى و مسلم مى‏دانند ! و اين نيست مگر به خاطر خود خواهى و تكبر و لجاجت سختى كه بر روح آنها سايه افكنده .


ضمنا بايد توجه داشت كه قرطاس به معنى هر چيزى است كه روى آن مى‏نويسند اعم از كاغذ و پوست و الواح ، و اگر امروز قرطاس را فقط به كاغذ مى‏گويند براى اين است كه كاغذ متداول‏ترين چيزى است كه روى آن نوشته مى‏شود .



تفسير نمونه ج : 5ص :159


وَ قَالُوا لَوْ لا أُنزِلَ عَلَيْهِ مَلَكٌوَ لَوْ أَنزَلْنَا مَلَكاً لَّقُضىَ الأَمْرُ ثُمَّ لا يُنظرُونَ‏(8) وَ لَوْ جَعَلْنَهُ مَلَكاً لَّجَعَلْنَهُ رَجُلاً وَ لَلَبَسنَا عَلَيْهِم مَّا يَلْبِسونَ‏(9) وَ لَقَدِ استهْزِئَ بِرُسلٍ مِّن قَبْلِك فَحَاقَ بِالَّذِينَ سخِرُوا مِنْهُم مَّا كانُوا بِهِ يَستهْزِءُونَ‏(10)


ترجمه:


8 -گفتند چرا فرشته‏اى بر او نازل نشده ( تا او را در دعوت مردم به سوى خدا همراهى كند ) ولى اگر فرشته‏اى بفرستيم ( و موضوع جنبه حسى و شهود پيدا كند ) كار تمام مى‏شود ( و اگر مخالفت كنند ) ديگر به آنها مهلت داده نخواهد شد ( و همگى هلاك مى‏گردند ) .


9 -و اگر او را فرشته قرار مى‏داديم حتما وى را به صورت انسانى در مى‏آورديم باز ( به پندار آنان ) كار را بر آنها مشتبه مى‏ساختيم همانطور كه آنها كار را بر ديگران مشتبه مى‏سازند!


10 -(با اين حال نگران نباش ) جمعى از پيامبران پيش از تو را به باد استهزا گرفتند اما سرانجام آنچه را مسخره مى‏كردند دامانشان را گرفت ( و عذاب الهى بر آنها نازل شد).


تفسير : بهانه‏جوئى‏ها


يكى ديگر از عوامل كفر و انكار بهانه‏جوئى است ، گرچه بهانه‏جوئى معلول عوامل ديگر از جمله تكبر و خود خواهى مى‏باشد ولى تدريجا به عنوان


تفسير نمونه ج : 5ص :160


يك روحيه منفى در مى‏آيد و خود يك عامل براى عدم تسليم در برابر حق مى‏گردد.


از جمله بهانه‏جوئى‏هائى كه مشركان در برابر پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) داشتند و در چندين آيه از قرآن به آن اشاره شده و در آيه مورد بحث نيز آمده است اين است كه آنها مى‏گفتند چرا پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به تنهائى به اين ماموريت بزرگ دست زده است ؟ چراموجودى از غير جنس بشر و از جنس فرشتگان او را در اين ماموريت همراهى نمى‏كند ؟ مگر مى‏تواند انسانى كه از جنس ما است به تنهائى بار رسالت را بر دوش كشد ؟ ( و قالوا لو لا انزل عليه ملك).


در حالى كه با وجود دلائل روشن و آيات بينات بر نبوت او جائى براى اين بهانه‏جوئى‏ها نيست ، به علاوه فرشته نه قدرتى بالاتر از انسان دارد و نه آمادگى و استعدادى براى رسالت ، بيش از او ، بلكه به مراتب انسان از او آماده‏تر است.


قرآن با دو جمله كه هر كدام استدلالى را در بر دارد به آنها پاسخ مى‏گويد : نخست اينكه اگر فرشته‏اى نازل شود ، و سپس آنها ايمان نياورند ، به حيات همه آنان خاتمه داده خواهد شد ( و لو انزلنا ملكا لقضى الامر ثم لا ينظرون ) .


اما چرا با آمدن فرشته و همراهى او با پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) منكران گرفتار مرگ و هلاكت مى‏شوند ؟ دليل آن همان چيزى است كه در چند آيه قبل به آن اشاره شد كه اگر نبوت جنبه شهود و حسى پيدا كند ، يعنى با آمدن فرشته ، غيب تبديل به شهود گردد و همه چيز را با چشم ببينند آخرين مرحله اتمام حجت شده است ، چون دليلى بالاتر از اين تصور نمى‏شود ، با اين حال اگر كسى مخالفت كند كيفر و مجازات او قطعى خواهد بود ، ولى خداوند به خاطر لطف و مرحمت بر بندگان براى اينكه فرصتى براى تجديد نظر داشته باشند اين كار را نمى‏كند مگر در موارد خاصى كه مى‏داند طرف ، آمادگى كامل و استعداد پذيرش دارد ، يا در مواردى كه طرف مستحق نابودى است ، يعنى اعمالى انجام داده است كه استحقاق مجازات


تفسير نمونه ج : 5ص :161


الهى را دارد ، در اين موقع به تقاضاى او ترتيب اثر داده مى‏شود و به هنگامى كه قبول نكرد فرمان نابودى او صادر مى‏گردد.


پاسخ دوم اينكه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به مقتضاى مقام رهبرى و عهده‏دار بودن امر تربيت مردم و سرمشق عملى به آنها دادن لازم است از جنس خود مردم و همرنگ و هم صفات آنها و تمام غرائز و صفات انسان در او وجود داشته باشد ، زيرا فرشته علاوه بر اينكه براى بشر قابل رؤيت نيست .


نمى‏تواند سرمشق عملى براى او گردد ، چون نه از نيازها و دردهاى او آگاه است و نه به وضع غرائز و خواسته‏هاى او آشنا است ، و به همين دليل رهبرى او نسبت به موجودى كه از هر جهت با وى فرق دارد كاملا نارسا خواهد بود.


لذا قرآن در جواب دوم مى‏گويد اگر ما او را فرشته قرار مى‏داديم و به پيشنهاد آنها عمل مى‏كرديم ، باز لازم بود تمام صفات انسان را در او ايجاد كنيم ، و او را به صورت و سيرت مردى قرار دهيم ( و لو جعلناه ملكا لجعلناه رجلا ) .


از آنچه گفتيم روشن مى‏شود ، كه منظور از جمله لجعلناه رجلا اين نيست كه فقط شكل انسان به او مى‏دهيم كه بعضى از مفسران پنداشته‏اند ، بلكه منظور اين است كه او را از نظر ظاهر و باطن به صفات انسان قرار مى‏دهيم.


سپس نتيجه مى‏گيرد كه با اين حال همان ايرادات سابق را بر ما تكرار مى‏كردند كه چرا به انسانى ماموريت رهبرى داده‏اى و چهره حقيقت را بر ما پوشانيده‏اى ( و للبسنا عليهم ما يلبسون).


لبس ( بر وزن درس ) به معنى پرده‏پوشى و اشتباه كارى است ، و لبس ( بر وزن قفل ) به معنى پوشيدن لباس است ( ماضى اول لبس بر وزن ضرب و ماضى دوم لبس


تفسير نمونه ج : 5ص :162


بر وزن حسب مى‏باشد ) و روشن است كه در آيه معنى اول اراده شده است ، يعنى اگر فرشته‏اى مى‏فرستاديم بايد به صورت و سيرت انسانى باشد و در اين موقع به عقيده آنها ما مردم را به اشتباه و خطا انداخته بوديم و همان نسبتهاى سابق را بر ما تكرار مى‏كردند ، همانطور كه خود آنها افراد نادان و بى‏خبر را به اشتباه و خطا مى‏افكنند و چهره حقيقت را بر آنها مى‏پوشانند - بنابراين نسبت لبس و پرده پوشى به خدا از زاويه ديد آنها است .


در پايان خداوند به پيامبرش دلدارى مى‏دهد و مى‏گويد از مخالفت و لجاجت و سرسختى آنها نگران نباش ، زيرا جمعى از پيامبران پيش از تو را نيز بباد استهزاء و مسخره گرفتند اما سرانجام آنچه را ، مسخره مى‏كردند ، دامانشان را گرفت و عذاب الهى بر آنها نازل شد ( و لقد استهزء برسل من قبلك فحاق بالذين سخروا منهم ما كانوا به يستهزئون).


در حقيقت اين آيه هم مايه تسلى خاطرى است براى پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كه در راه خود كمترين تزلزلى در اراده‏اش واقع نشود و هم تهديدى است براى مخالفان لجوج كه به عواقب شوم و دردناك كار خود بينديشند .


قُلْ سِيرُوا فى الأَرْضِ ثُمَّ انظرُوا كيْف كانَ عَقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ‏(11)


ترجمه:


11 -بگو روى زمين گردش كنيد ، سپس بنگريد سرانجام آنها كه آيات الهى را تكذيب مى‏كردند چه شد ؟!


تفسير نمونه ج : 5ص :163


تفسير:


قرآن در اينجا براى بيدار ساختن اين افراد لجوج و خود خواه از راه ديگرى وارد شده و به پيامبر دستور مى‏دهد كه به آنها سفارش كند ، در زمين به سير و سياحت بپردازند و عواقب كسانى كه حقايق را تكذيب كردند با چشم خود ببينند ، شايد بيدار شوند ( قل سيروا فى الارض ثم انظروا كيف كان عاقبة المكذبين ) .


شك نيست كه مشاهده آثار گذشتگان و اقوامى كه بر اثر پشت پا زدن به حقايق راه فنا و نابودى را پيمودند ، تاثيرش بسيار بيشتر از مطالعه تاريخ آنها در كتابها است ، زيرا اين آثار حقيقت را محسوس و قابل لمس مى‏سازد.


شايد به خاطر همين است كه جمله انظروا ( نگاه كنيد ) را به كار برده نه تفكروا ( بينديشيد).


ضمنا ذكر كلمه ثم كه معمولا در مورد عطف با فاصله زمانى به كار مى‏رود ، ممكن است به خاطر توجه دادن به اين حقيقت باشد كه در اين سير و قضاوت خود عجله نكنند ، بلكه هنگامى كه آثار گذشتگان را مشاهده كردند ، با حوصله و دقت بينديشند سپس نتيجه‏گيرى كرده ، عاقبت كار آنها را با چشم ببينند در مورد سير و سياحت در زمين و تاثير فوق العاده آن در بيدار ساختن افكار مشروحا در ذيل آيه 137 سوره آل عمران ( جلد سوم صفحه 102 ) بحث كرديم .



تفسير نمونه ج : 5ص :164


قُل لِّمَن مَّا فى السمَوَتِ وَ الأَرْضِقُل لِّلَّهِكَتَب عَلى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَلَيَجْمَعَنَّكُمْ إِلى يَوْمِ الْقِيَمَةِ لا رَيْب فِيهِالَّذِينَ خَسِرُوا أَنفُسهُمْ فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ‏(12) × وَ لَهُ مَا سكَنَ فى الَّيْلِ وَ النهَارِوَ هُوَ السمِيعُ الْعَلِيمُ‏(13)


ترجمه:


12 -بگو از آن كيست آنچه در آسمانها و زمين است بگو براى خدا است ، رحمت ( و بخشش ) را بر خود حتم كرده ( و به همين دليل ) همه شما را بطور قطع در روز قيامت كه در آن شك و ترديدى نيست مجتمع خواهد كرد ، تنها كسانى كه سرمايه‏هاى وجود خويش را از دست دادند و گرفتار خسران شدند ايمان نمى‏آورند.


13 -و براى او است آنچه در شب و روز قرار دارد و او شنوا و دانا است.


تفسير:


در اين آيه بحث با مشركان همچنان دنبال شده است .


در آيات گذشته روى مسئله توحيد و يگانه پرستى تكيه شده بود ، اما در اين آيه روى مسئله معاد تكيه شده و با اشاره به اصل توحيد ، مسئله رستاخيز و معاد از طريق جالبى تعقيب مى‏گردد ، شكل آيه به صورت سؤال و جواب است گوينده سؤال و جواب هر دو يكى است كه اين خود يك شيوه زيبا در ادبيات است.


استدلال معاد در اينجا از دو مقدمه تشكيل شده است:


1 -نخست مى‏گويد : بگو آنچه در آسمانها و زمين است براى كيست ؟ ( قل لمن ما فى السموات و الارض ) و بلافاصله به دنبال آن مى‏گويد : خودت از زبان فطرت و جان آنها پاسخ بده : براى خدا ( قل لله ) .



تفسير نمونه ج : 5ص :165


طبق اين مقدمه همه جهان هستى ملك خدا است و تدبير آن به دست او است.


2 -پروردگار عالم سرچشمه تمام رحمتها است ، او است كه رحمت را بر عهده خويش قرار داده ، و مواهب بى‏شمار ، به همه ارزانى مى‏دارد ( كتب على نفسه الرحمة).


آيا ممكن است كه چنين خداوندى اجازه دهد رشته حيات انسانها با مرگ به كلى پاره شود و تكامل و حيات ادامه نيابد ؟ آيا اين با اصل فياض بودن و رحمت واسعه او مى‏سازد ؟ آيا او در مورد بندگان خود كه مالك و مدبر آنهااست ممكن است چنان بى‏مهرى كند كه بعد از مدتى راه فنا بپويند و تبديل به هيچ و پوچ شوند ؟.


مسلما ، نه ، بلكه رحمت واسعه او ايجاب مى‏كند كه موجودات مخصوصا انسان را در مسير تكامل پيش ببرد همانطور كه در پرتو رحمت خويش بذر كوچك و بى‏ارزشى را تبديل به درخت تناور و برومند ، يا شاخه گل زيبائى مى‏كند ، همانطور كه در پرتو فيض خود نطفه بى ارزش را به انسان كاملى مبدل مى‏سازد ، همين رحمت ايجاب مى‏كند انسان را كه استعداد بقاء و زندگى جاودانى دارد پس از مرگ در لباس حياتى نوين و در عالمى وسيعتر در آورد و در اين سير ابدىتكامل دست رحمتش پشت سر او باشد.


لذا به دنبال اين دو مقدمه مى‏گويد : به طور مسلم همه شما را در روز رستاخيز ، روزى كه هيچگونه شك و ترديدى در آن نيست جمع خواهد كرد ( ليجمعنكم الى يوم القيامة لا ريب فيه).


قابل توجه اينكه آيه با سؤال و به اصطلاح استفهام تقريرى كه به منظور اقرار گرفتن از طرف مى‏باشد شروع شده است ، و چون اين مطلب هم از نظر فطرت مسلم بوده و هم خود مشركان به آن اعتراف داشته‏اند كه مالكيت عالم هستى متعلق به بتها نيست ، بلكه مربوط به خدا است ، بلافاصله خود او پاسخ سؤال را مى‏گويد.



تفسير نمونه ج : 5ص :166


و اين يك روش زيبا در طرح مسائل مختلف محسوب مى‏شود.


موضوع ديگر اينكه براى معاد در جاهاى ديگر از طرق مختلف از طريق قانون عدالت ، قانون تكامل ، حكمت پروردگار ، استدلال شده است اما استدلال به رحمت ، استدلال تازه‏اى است كه در آيه بالا مورد بحث قرار گرفته.


در پايان آيه به سرنوشت و عاقبت كار مشركان لجوج اشاره كرده مى‏گويد : آنها كه در بازار تجارت زندگى ، سرمايه وجود خود را از دست داده‏اند به اين حقائق ايمان نمى‏آورند ( الذين خسروا انفسهم فهم لا يؤمنون).


چه تعبير عجيبى ! گاهى انسانمال يا مقام ، يا يكى ديگر از سرمايه‏هاى خود را از دست مى‏دهد در اين موارد اگر چه زيان كرده است ولى چيزهائى را از دست داده است كه جزء وجود او نبوده يعنى بيرون از وجود او است ، اما بزرگترين زيان كه مى‏توان نام آن را زيان حقيقى گذاشت زمانى خواهد بود كه انسان اصل هستى خود را از كف دهد و وجود خويش را ببازد.


دشمنان حق و افراد لجوج سرمايه عمر و سرمايه فكر و عقل و فطرت و تمام مواهب روحى و جسمى خويش را كه مى‏بايست در مسير حق به كار گيرند و به تكامل شايسته خود برسند بكلى از دست مى‏دهند ، نه سرمايه‏اى مى‏ماند و نهسرمايه‏دار!.


اين تعبير در آيات متعددى از قرآن مجيد آمده است و تعبيرات تكان دهنده‏اى است كه سرانجام دردناك منكران حق و گنهكاران آلوده را روشن مى‏سازد.


سؤال:


ممكن است گفته شود زندگانى ابدى تنها براى مؤمنان مصداق رحمت است ولى براى غير آنها جز زحمت و بدبختى چيز ديگرى نخواهد بود.



تفسير نمونه ج : 5ص :167


پاسخ:


شك نيست كه كار خدا فراهم آوردن زمينه‏هاى رحمت است او انسان را آفريد ، و به او عقل داد ، و پيامبران براى رهبرى و راهنمائى او فرستاده و انواع مواهب را در اختيار وى گذارد ، و راهى به سوى زندگى جاويدان به روى همگان گشود ، اينها بدون استثناء رحمت است .


حال اگر در طريق به ثمر رساندن اين رحمت‏ها خود انسان راه خويش را كج كند و تمام زمينه‏هاى رحمت را براى خود تبديل به شكنجه و زحمت نمايد.


اين موضوع هيچگونه لطمه‏اى به رحمت بودن آنها نخواهد زد و تمام سرزنشها متوجه انسانى است كه زمينه‏هاى رحمت را تبديل به عذاب كرده است.


آيه بعد در حقيقت تكميلى است براى آيه گذشته زيرا در آيه قبل اشاره به مالكيت خداوند نسبت به همه موجودات از طريق قرار گرفتن آنها در افق مكان بود ، لذا فرمود خداوند مالك آنچه در آسمانها و زمين است مى‏باشد .


اين آيه اشاره به مالكيت او از طريق قرار گرفتن در افق و پهنه زمان است لذا مى‏گويد : و از آن او است آنچه در شب و روز قرار گرفته است ( و له ما سكن فى الليل و النهار).


در حقيقت جهان ماده از اين موضوع يعنى زمان و مكان خالى نيست و تمام موجوداتى كه در ظرف زمان و مكان واقع مى‏شوند يعنى تمامى جهان ماده از آن او هستند ، و نبايد تصور شود كه شب و روز مخصوص منظومه شمسى است بلكه تمام موجودات زمين و آسمان داراى شب و روز و بعضى دائما در روز بدون شب ، و بعضى در شب بدون روز به سر مى‏برند ، مثلا در خورشيد دائما روز است زيرا در آنجا روشنائى است و تاريكى وجود ندارد ، در حالى كه بعضى از كواكب خاموش و بى‏نور آسمان كه در مجاورت ستارگان قرار ندارند در تاريكى شب


تفسير نمونه ج : 5ص :168


جاودانى به سر مى‏برند.


و آيه فوق همه اينها را شامل مى‏شود.


ضمنا بايد توجه داشت كه منظور از سكن سكونت به معنى توقف و قرار گرفتن در چيزى است ، خواه اينكه آن موجود در حال حركت باشد يا سكون مثلا مى‏گوئيم : ما در فلان شهر ساكن هستيم يعنى در آنجا استقرار يافته و توقف داريم اعم از اينكه در خيابانهاى شهر درحال حركت باشيم يا در حال سكون.


اين احتمال نيز در آيه وجود دارد كه سكون در اينجا فقط مقابل حركت باشد و از آنجا كه اين دو از امور نسبى هستند ذكر يكى ما را از ديگرى بى‏نياز مى‏كند ، بنابراين معنى آيه چنين مى‏شود : آنچه در روز و شب و افق زمان در حال سكون و حركت است همه از آن خدا است.


و در اين صورت آيه مى‏تواند اشاره به يكى از استدلالات توحيد باشد زيرا حركت و سكون دو حالت عارضى هستند كه به طور مسلم ، حادثند و نمى‏توانند قديم و ازلى باشند چون حركت عبارت است از بودن چيزى در دو زمان مختلف در دو مكان ، و سكونبودن چيزى است در دو زمان در يك مكان معين ، و بنابراين در ذات حركت و سكون توجه به حالت سابقه نهفته شده است ، و مى‏دانيم چيزى كه قبل از آن حالت ديگرى باشد ازلى نمى‏تواند بوده باشد.


از اين سخن چنين نتيجه مى‏گيريم كه : اجسام از حركت و سكون خالى نيستند.


و آنچه از حركت و سكون خالى نيست نمى‏تواند ازلى باشد.


بنابراين تمامى اجسام حادثند و چون حادثند نيازمند به آفريدگارند ( دقت كنيد).


ولى خداوند چون جسم نيست نه حركت دارد و نه سكون و نه زمان دارد و نه مكان ، و به همين جهت ازلى و ابدى است.


و در پايان آيه پس از ذكر توحيد اشاره به دو صفت بارز خداوند كرده مى‏گويد : و اوست شنونده دانا


تفسير نمونه ج : 5ص :169


(و هو السميع العليم).


اشاره به اينكه وسعت جهان هستى و موجوداتى كه در افق زمان و مكان قرار گرفته‏اند هيچگاه مانع از آن نيست كه خدا از اسرار آنها آگاه باشد ، بلكه سخنان آنها را مى‏شنود و حتى حركت مورچه ضعيفى را در دل شب تاريك بر سنگ سياه و ظلمانى در اعماق يك دره خاموش و دور افتاده را درك مى‏كند و از احتياجات او و سايرين با خبر و آگاه است و از اعمال و كارهاى همگى مطلع.


قُلْ أَ غَيرَ اللَّهِأَتخِذُ وَلِيًّا فَاطِرِ السمَوَتِ وَ الأَرْضِ وَ هُوَ يُطعِمُ وَ لا يُطعَمُقُلْ إِنى أُمِرْت أَنْ أَكونَ أَوَّلَ مَنْ أَسلَمَوَ لا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُشرِكِينَ‏(14) قُلْ إِنى أَخَاف إِنْ عَصيْت رَبى عَذَاب يَوْمٍ عَظِيمٍ‏(15) مَّن يُصرَف عَنْهُ يَوْمَئذٍ فَقَدْ رَحِمَهُوَ ذَلِك الْفَوْزُ الْمُبِينُ‏(16)


ترجمه:


14 -بگو آيا غير خدا را ولى خود انتخاب كنم در حالى كه او آفريننده آسمانها و زمين است و او است كه روزى مى‏دهد و از كسى روزى نمى‏گيرد ، بگو من مامورم كه نخستين مسلمان باشم و ( خداوند به مندستور داده كه ) از مشركان نباش.


15 -بگو من ( نيز ) اگر نافرمانى پروردگارم كنم از عذاب آن روز بزرگ ( رستاخيز ) مى‏ترسم.


16 -آن كس كه مجازات الهى در آن روز به او نرسد خداوند او را مشمول رحمت خويش ساخته و اين پيروزى آشكارى است.



تفسير نمونه ج : 5ص :170


تفسير : پناهگاهى غير از خدا نيست


بعضى براى آيات فوق شان نزولى نقل كرده‏اند كه : جمعى از اهل مكه خدمت پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آمدند و گفتند : اى محمد ! تو آئين قوم خود را ترك گفتى و مى‏دانيم كه اين كار عاملى جز فقر ندارد ! ، ما حاضريم اموال خود را با تو تقسيم كنيم و تو را كاملا ثروتمند نمائيم تا دست از خدايان ما بردارى و به آئين اصلى ما بازگردى آيات فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت .


البته همانطور كه قبلا گفته شد آيات اين سوره طبق روايات وارده ، يكجا در مكه نازل شده بنابراين نمى‏تواند هر يك شان نزول خاصى داشته باشد ، ولى در زمانهاى قبل از نزول اين سوره گفتگوها و بحثهائى ميان پيامبر و مشركان وجود داشته است و قسمتى از آيات اين سوره ناظر به آن گفتگوها است ، بنابراين هيچ مانعى ندارد كه چنين سخنى ميان پيامبر و مشركان رد و بدل شده باشد و خداوند در اين آيات به آن سخنان اشاره كرده ، و پاسخ مى‏گويد .


به هر حال در اين آيات نيز هدف ، اثبات توحيد و مبارزه با شرك و بت‏پرستى است ، مشركان با اينكه آفرينش جهان را مخصوص ذات خداوند مى‏دانستند بتها را به عنوان تكيه گاه و پناهگاه براى خود انتخاب كرده بودند و گاه براى هر يك از نيازمنديهاى خود به يكى از بتها تكيه مى‏كردند به خدايان متعدد : خداى باران ، خداى نور ، خداى ظلمت ، خداى جنگ و صلح ، و خداى رزق و روزى قائل بودند و اين همان عقيده ارباب انواع مى‏باشد كه در يونان قديم نيز وجود داشت.



تفسير نمونه ج : 5ص :171


قرآن براى از بين بردن اين پندار غلط به پيامبر چنين دستور مى‏دهد : به آنها بگو آيا غير خدا را ولى و سرپرست و پناهگاه خود انتخاب كنم ؟ در حالى كه او آفريننده آسمانها و زمين ، و روزى دهنده همه موجودات است بدون اينكه خود نيازى به روزى داشته باشد ( قل ا غير الله اتخذ وليا فاطر السموات و الارض و هو يطعم و لا يطعم).


بنابراين هنگامى كه آفريننده همه چيز او است ، و بدون اتكاء به قدرت ديگرى سراسر جهان هستى را به وجود آورده ، و روزى همگان به دست او است ، چه دليل دارد كه انسان غير او را ولى و سرپرست و تكيه‏گاه قرار دهد ، اصولا بقيه همه مخلوقند و در تمام لحظات وجود خود به او نيازمندند ، چگونه مى‏توانند نياز ديگرى را برطرف سازند ؟ جالب اينكه در آيه بالا هنگامى كه سخن از آفرينش آسمان و زمين به ميان آورده خدا را به عنوان فاطر معرفى مى‏كند فاطر از ماده فطور و به معنى شكافتن است .


از ابن عباس نقل شده كه مى‏گويد : معنى فاطر السموات و الارض را آنگاه فهميدم كه دو عرب بر سر چاه آبى با هم نزاع داشتند يكى از آنها براى اثبات مالكيت خود مى‏گفت : انا فطرتها : من اين چاه را شكافته و احداث كرده‏ام ! ولى ما امروز معنى فاطر را بهتر از ابن عباس مى‏توانيم به كمك علوم روز دريابيم زيرا اين تعبير جالبى است كه با دقيقترين نظريات علمى روز با پيدايش جهان هماهنگ است چه اينكه : طبق تحقيقات دانشمندان ، عالم بزرگ ( مجموعه جهان ) و عالم كوچكتر ( منظومه شمسى ) همه در آغاز ، توده واحدى بودند كه بر اثر انفجارهاى پى در پى از هم شكافته شدند و كهكشانها و منظومه‏ها و كرات به وجود آمدند ، در آيه ( 30 سوره انبياء ) اين مطلب با صراحت بيشترى بيان شده آنجا كه مى‏گويد : ا و لم ير الذين كفروا ان السموات و الارض كانتا رتقا


تفسير نمونه ج : 5ص :172


ففتقناهما : آيا كافران نمى‏دانند آسمان و زمين به هم پيوسته بودند و ما آنها را از هم جدا كرديم.


نكته ديگرى كه نبايد از آن غفلت كرد اين است كه : در ميان صفات خدا در اينجا تنها روى اطعام بندگان و روزى دادن آنها تكيه شده است اين تعبير شايد به خاطر آن است كه بيشتر وابستگيها در زندگى مادى بشر بر اثر همين نياز مادى است ، همين به اصطلاح خوردن يك لقمه نان است كه افراد را به خضوع در برابر اربابان زر و زور واميدارد ، و گاهى تا سر حد پرستش در مقابل آنها كرنش مى‏كنند ، قرآن در عبارت بالا مى‏گويد : روزى شما به دست اوست نه به دست اين گونه افراد و نه به دست بتها ، صاحبان زر و زور خود نيازمندند و احتياج به اطعام دارند تنها خدا است كه اطعام مى‏كند و نياز به اطعام ندارد .


در آيات ديگر قرآن نيز مى‏بينيم روى مسئله مالكيت خداوند و رازقيت او و فرستادن باران و پرورش گياهان تكيه شده است تا فكر وابستگى به مخلوقات را از مغز افراد بشر به كلى خارج كند.


سپس براى پاسخ گفتن به پيشنهاد كسانى كه از او دعوت مى‏كردند به آئين شرك ، بپيوندد مى‏گويد : علاوه بر اينكه عقل به من فرمان مى‏دهد كه تنها تكيه بر كسى كنم كه آفريننده آسمان و زمين مى‏باشد وحى الهى نيز به من دستور داده است كه نخستين مسلمان باشم و به هيچوجه در صف مشركان قرار نگيرم ( قل انى امرت ان اكون اول من اسلم و لا تكونن من المشركين ) شك نيست كه قبل از پيامبر اسلام نيز پيامبران ديگر و امت صالح آنها مسلمان


تفسير نمونه ج : 5ص :173


بودند و در برابر اراده خدا تسليم ، بنابراين هنگامى كه مى‏فرمايد : من دستور دارم نخستين مسلمان باشم يعنى نخستين مسلمان اين امت.


و اين در حقيقت اشاره به يك مطلب مهم تربيتى نيز مى‏باشد كه هر رهبرى بايد در انجام دستورات مكتب خود از همه افراد پيشقدمتر باشد ، او بايد اولين مؤمن به آئين خويش و نخستين عمل كننده ، و كوشاترين فرد ، و فداكارترين شخص در برابر مكتب خود باشد .


و در آيه بعد براى تاكيد بيشتر روى اين دستور الهى كه از طريق وحى بر پيامبر نازل شده است مى‏گويد : من نيز به نوبه خود احساس مسؤليت مى‏كنم و از قوانين الهى به هيچوجه مستثنى نيستم ، من نيز اگر از دستور پروردگار منحرف شوم و راه سازشكارى با مشركان را بپيمايم و عصيان و نافرمانى او كنم از مجازات آن روز بزرگ - روز رستاخيز - ترسان و خائفم ( قل انى اخاف ان عصيت ربى عذاب يوم عظيم ) از اينآيه نيز به خوبى استفاده مى‏شود كه احساس مسؤليت پيامبران بيش از احساس مسؤليت ديگران است.


و در آخرين آيه براى اينكه ثابت شود پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نيز بدون تكيه بر لطف و رحمت خدا كارى نمى‏تواند بكند و هر چه هست به دست او است و حتى شخص پيغمبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) چشم اميدش را به رحمت بى‏پايان پروردگار دوخته و نجات و پيروزى خود را از او مى‏طلبد مى‏گويد : هر كس در آن روز بزرگ از مجازات پروردگار رهائى يابد مشمول رحمت خدا شده است و اين يك موفقيت و پيروزى آشكار است ( من


تفسير نمونه ج : 5ص :174


يصرف عنه يومئذ فقد رحمه و ذلك الفوز المبين).


اين آيات آخرين درجه توحيد را بيان مى‏كند و حتى به كسانى كه براى پيامبران در برابر خدا دستگاه مستقلى قائل بودند همانند مسيحيان كه مسيح را ناجى و نجات دهنده مى‏دانستند ، صريحا پاسخ مى‏دهد كه حتى پيامبران نياز به رحمت او دارند!.


وَ إِن يَمْسسك اللَّهُ بِضرٍّ فَلا كاشِف لَهُ إِلا هُوَوَ إِن يَمْسسك بخَيرٍ فَهُوَ عَلى كلّ‏ِ شىْ‏ءٍ قَدِيرٌ(17) وَ هُوَ الْقَاهِرُ فَوْقَ عِبَادِهِوَ هُوَ الحَْكِيمُ الخَْبِيرُ(18)


ترجمه:


17 -اگر خداوند زيانى به تو برساند هيچكس جز او نمى‏تواند آن را برطرف سازد و اگر خيرى به تو رساند او بر همه چيز توانا است ( و هر نيكى از قدرت او ساخته است )


18 -او است كه بر تمام بندگان خود قاهر و مسلط است و او است حكيم و آگاه.


تفسير : قدرت قاهره پروردگار


گفتيم هدف اين سوره در درجه اول ريشه كن ساختن عوامل شرك و بت پرستى است ، در دو آيه فوق نيز همين حقيقت تعقيب شده است.


نخست مى‏گويد : چرا شما به غير خدا توجه مى‏كنيد.


و براى حل مشكلات و دفع زيان و ضرر و جلب منفعت به معبودهاى ساختگى پناه مى‏بريد با اينكه اگر كمترين زيانى به تو برسد برطرف كننده آن ، كسى جز خدا نخواهد بود ، و اگر


تفسير نمونه ج : 5ص :175


خير و بركت و پيروزى و سعادتى نصيب تو شود از پرتو قدرت او است زيرا او است كه بر همه چيز توانا است ( و ان يمسك الله بضر فلا كاشف له الا هو و ان يمسسك بخير فهو على كل شى‏ء قدير ) در حقيقت توجه به غير خدا به خاطر اين است كه يا آنها را سرچشمه خيرات و يا برطرف كننده مصائب و مشكلات مى‏دانند ، همانطور كه خضوع تا سر حد پرستش در برابر صاحبان قدرت و زر و زور نيز يكى از اين دو انگيزه را دارد ، آيه فوق مى‏گويد اراده خداوند برهمه چيز حكومت مى‏كند ، اگر نعمتى را از كسى سلب كند و يا نعمتى را به كسى ارزانى دارد هيچ منبع قدرتى در جهان نيست كه بتواند آن را دگرگون سازد ، پس چرا در برابر غير خدا سر تعظيم فرود مى‏آورند ؟ تعبير به يمسسك در مورد خير و شر كه از ماده مس گرفته شده اشاره به اين است كه حتى كوچكترين خير و شرى بدون اراده و قدرت او ممكن نيست.


اين موضوع نيز لازم به تذكر است كه : آيه فوق با صراحت كامل عقيده ثنويين ( دوگانه پرستان ) را كه قائل به دو مبدأ خير و شر بودند رد مى‏كند و هر دو را از ناحيه خدا مى‏داند ، ولى در جاى خود گفته‏ايم كه شر مطلق در جهان وجود ندارد و بنابراين هنگامى كه شر به خدا نسبت داده مى‏شود منظور امورى است كه به ظاهر سلب نعمت است ولى در واقع و در مورد خود خير است ، يا براى بيدار باش و يا تعليم و تربيت و برطرف ساختن غرور و طغيان و خود خواهى و يا به خاطر مصالح ديگر است .


در آيه بعد براى تكميل اين بحث مى‏گويد : او است كه بر تمام بندگان قاهر و مسلط است ( و هو القاهر فوق عباده).



تفسير نمونه ج : 5ص :176


قهر و غلبه گرچه يك معنى را مى‏رسانند ولى از نظر ريشه لغوى با هم تفاوت دارند ، قهر و قاهريت به آن نوع غلبه و پيروزى گفته مى‏شود كه طرف هيچ گونه مقاومتى نتواند از خود نشان دهد .


ولى در كلمه غلبه اين مفهوم وجود ندارد و ممكن است بعد از مقاومتهائى برطرف ، پيروز گردد ، به تعبير ديگر شخص قاهر به كسى مى‏گويند كه برطرف مقابل آنچنان تسلط و برترى داشته باشد كه مجال مقاومت به او ندهد ، درست مانند ظرف آبى كه بر شعله كوچك آتشى ريخته شود كه در دم آن را خاموش كند.


بعضى از مفسران معتقدند كه قاهريت معمولا در جائى به كار برده مى‏شود كه طرف مقابل موجود عاقلى باشد ولى غلبه اعم است و پيروزيهاى بر موجودات غير عاقل را نيزشامل مى‏شود.


بنابراين اگر در آيه قبل اشاره به عموميت قدرت خدا در برابر معبودهاى ساختگى و صاحبان قدرت شده ، نه به اين معنى است كه او ناچار است مدتى با قدرتهاى ديگر گلاويز شود تا آنها را به زانو در آورد ، بلكه قدرت او قدرت قاهره است و تعبير فوق عباده نيز براى تكميل همين معنى است.


با اين حال چگونه ممكن است يك انسان آگاه او را رها كند و به دنبال موجودات و اشخاصى بود كه از خودشان هيچ قدرتى ندارند و حتى قدرت ناچيزشان نيز از ناحيه خدا است.


اما براى اينكه اين توهم پيش نيايد كه خداوند مانند بعضى از صاحبان قدرت ممكن است كمترين سوء استفاده‏اى از قدرت نامحدود خود كند در پايان آيه مى‏فرمايد : و با اين حال او حكيم است و همه كارش روى حساب ، و خبير و آگاه است و كمترين اشتباه و خطا در اعمال قدرت ندارد ( و هو الحكيم الخبير ) در حالات فرعون مى‏خوانيم كه : به هنگام تهديد بنى اسرائيل به كشتن


تفسير نمونه ج : 5ص :177


فرزندان مى‏گويد : و انا فوقهم قاهرون ما بر سر آنها كاملا مسلطيم يعنى اين قدرت قاهره خود را كه در واقع قدرت ناچيزى بيش نبود دليلى بر ظلم و ستم و عدم اعتناء به حقوق ديگران مى‏گرفت ، ولى خداوند حكيم و خبير با آن قدرت قاهره منزه‏تر از آن است كه كمترين ستم و خلافى درباره كوچكترين بندگان روا دارد .


اين نيز ناگفته پيدا است كه منظور از كلمه فوق عباده برترى مقامى است نه مكانى زيرا واضح است خدا مكانى ندارد.


و عجب اين است كه بعضى از مغزهاى معيوب تعبير آيه فوق را دليل بر جسم بودن خداوند گرفته‏اند در حالى كه شك نيست كه تعبير به فوق براى بيان برترى معنوى خداوند از نظر قدرت بر بندگان مى‏باشد ، حتى در مورد فرعون با اينكه انسانى بود و داراى جسم همين كلمه براى برترى مقامى به كار رفته است نه برترى مكانى ( دقت كنيد).



تفسير نمونه ج : 5ص :178


قُلْ أَى شىْ‏ءٍ أَكْبرُ شهَدَةًقُلِ اللَّهُشهِيدُ بَيْنى وَ بَيْنَكُمْوَ أُوحِىَ إِلىَّ هَذَا الْقُرْءَانُ لأُنذِرَكُم بِهِ وَ مَن بَلَغَأَ ئنَّكُمْ لَتَشهَدُونَ أَنَّ مَعَ اللَّهِ ءَالِهَةً أُخْرَىقُل لا أَشهَدُقُلْ إِنَّمَا هُوَ إِلَهٌ وَحِدٌ وَ إِنَّنى بَرِى‏ءٌ ممَّا تُشرِكُونَ‏(19) الَّذِينَ ءَاتَيْنَهُمُ الْكِتَب يَعْرِفُونَهُ كَمَا يَعْرِفُونَ أَبْنَاءَهُمُالَّذِينَ خَسِرُوا أَنفُسهُمْ فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ‏(20)


ترجمه:


19 -بگو بالاترين گواهى ، گواهى كيست ؟ بگو خداوند گواه ميان من و شما است و ( بهترين دليل آن اين است كه ) اين قرآن را بر من وحى كرده تا شما و تمام كسانى را كه اين قرآن به آنها مى‏رسد انذار كنم ( و از مخالفت فرمان خدا بترسانم ) آيا براستى شما گواهى مى‏دهيد كه خدايان ديگرى با خدا است ؟ بگو من هرگز چنين گواهى نمى‏دهم او است خداوند يگانه يكتا و من از آنچه براى او شريك قرار داده‏ايد بيزارم .


20 -آنهائى كه كتاب آسمانى به آنان داده‏ايم بخوبى او را ( پيامبر را ) مى‏شناسند همانگونه كه فرزندان خود را مى‏شناسند ، تنها كسانى كه سرمايه وجود خود را از دست داده‏اند ايمان نمى‏آورند .


تفسير : بالاترين شاهد


به طورى كه جمعى از مفسران نقل كرده‏اند ، عده‏اى از مشركان مكه نزد پيامبر آمدند و گفتند : تو چگونه پيامبرى هستى كه احدى را با تو موافق نمى‏بينيم


تفسير نمونه ج : 5ص :179


حتى از يهود و نصارا درباره تو تحقيق كرديم آنها نيز گواهى و شهادتى به حقانيت تو بر اساس محتويات تورات و انجيل ندادند ، لااقل كسى را به ما نشان ده كه گواه بر رسالت تو باشد ، آيات فوق ناظر به اين جريان است.


پيامبر مامور مى‏شود كه در مقابل اين مخالفان لجوج كه چشم بر همنهاده ، و اين همه نشانه‏هاى حقانيت دعوت او را ناديده گرفته بودند و باز هم مطالبه گواه و شاهد مى‏كردند بگويد : به عقيده شما بالاترين شهادت ، شهادت كيست ؟ ( قل اى شى‏ء اكبر شهادة).


غير از اين است كه بالاترين شهادت ، شهادت پروردگار است ؟ بگو خداوند بزرگ گواه ميان من و شما است ( قل الله شهيد بينى و بينكم).


و بهترين دليل آن اين است كه اين قرآن را بر من وحى فرستاده ( و اوحى الى هذا القرآن).


قرآنى كه ممكن نيست ساخته فكر بشرى آنهم در آن عصر و زمان و در آن محيط و مكان بوده باشد قرآنى كه محتوى انواع شواهد اعجاز مى‏باشد : الفاظ آن اعجاز آميز و معانى آن اعجازآميزتر ، آيا همين يك شاهد بزرگ ، دليل بر گواهى خداوند بر حقانيت دعوت من نيست ؟ ضمنا از اين جمله استفاده مى‏شود كه قرآن بزرگترين معجزه و بالاترين گواه صدق دعوى پيامبر است .


سپس به هدف نزول قرآن پرداخته و مى‏گويد اين قرآن به اين جهت بر من نازل شده است كه شما را و تمام كسانى را كه سخنان من در طول تاريخ بشر و پهنه زمان و در تمام نقاط جهان به گوش آنها مى‏رسد از مخالفت فرمان خدا بترسانم و به عواقب دردناك اين مخالفت توجه دهم ( لانذركم به و من بلغ).


اگر مى‏بينيم در اينجا فقط سخن از انذار و بيم دادن ، به ميان آمده -


تفسير نمونه ج : 5ص :180


با اينكه معمولا همه جا با بشارت همراه است - به خاطر اين است كه سخن در برابر افراد لجوجى بوده كه اصرار در مخالفت داشته‏اند.


ضمنا با ذكر كلمه و من بلغ ( تمام كسانى كه اين سخن به آنها مى‏رسد ) رسالت جهانى قرآن و دعوت عمومى و همگانى آن را اعلام مى‏دارد ، در حقيقت تعبيرى از اين كوتاهتر و جامعتر براى اداى اين منظور تصور نمى‏شود و دقت در وسعت آن مى‏تواند هر گونه ابهامى را در مورد عدم اختصاص دعوت قرآن به نژاد عرب و يا زمان و منطقه خاصى برطرف سازد .


جمعى از دانشمندان از تعبيراتى مانند تعبير فوق مسئله خاتميت پيامبر را نيز استفاده كرده‏اند ، زيرا طبق تعبير بالا پيامبر مبعوث بوده به تمام كسانى كه گفتارش به آنها مى‏رسد و اين شامل تمام كسانى مى‏شود كه تا پايان اين جهان به دنيا قدم مى‏گذارند.


از احاديثى كه از طرق اهل بيت (عليهم‏السلام‏) وارد شده چنين استفاده مى‏شود كه منظور از ابلاغ قرآن تنها به اين نيست كه عين متن آن به اقوام ديگر برسد حتى وصول ترجمه‏هاى آن به زبانهاى ديگر نيز در مفهوم آيه وارد است.


در حديثى از امام صادق نقل شده كه درباره آيه فوق سؤال شده ، حضرت فرمود : بكل لسان يعنى به هر زبان كه باشد .


ضمنا يكى از قوانين مسلم اصول فقه كه قاعده قبح عقاب بلا بيان است نيز از آيه فوق استفاده مى‏شود.


توضيح اينكه در اصول فقه اثبات شده است مادام كه حكمى به كسى نرسد در برابر آن مسؤليتى ندارد ( مگر اينكه در فرا گرفتن حكم كوتاهى كرده باشد ) آيه فوق نيز مى‏گويد آنهائى كه سخن من به آنها برسد ، در برابر آن مسؤليت دارند و به اين ترتيب كسانى كه بدون تقصير به آنها ابلاغ نشده باشد مسؤليتى ندارند.



تفسير نمونه ج : 5ص :181


در تفسير المنار از پيامبر اكرم (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) چنين نقل شده كه يك دسته از اسيران را نزد پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آوردند ، حضرت پرسيد آيا شما را دعوت به اسلام كرده‏اند ؟ گفتند نه ، دستور داد آنها را رها كردند ، سپس آيه بالا را تلاوت كرد و فرمود : بگذاريد آنها به جايگاه خود باز گردند زيرا حقيقت اسلام به آنها ابلاغ نشده و به سوى آن دعوت نگرديده‏اند و نيز از اين آيه استفاده مى‏شود كه اطلاق كلمه شى‏ء كه معادل كلمه چيز در فارسى بر خدا جائز است و لكن او چيزى است نه مانند اشياء ديگر كه مخلوق و محدود باشد بلكه خالق است و نامحدود .


سپس به دنبال اين سخن دستور به پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مى‏دهد كه از آنها سؤال كند آيا براستى شما گواهى مى‏دهيد كه خدايان ديگرى با خدا است ؟ ( ا ئنكم لتشهدون ان مع الله آلهة اخرى ) بعد مى‏گويد با صراحت به آنها بگو من هرگز چنين گواهى نمى‏دهم ، بگو او است خداوند يگانه و من از آنچه شما براى او شريك قرار داده‏ايد بيزارم ( قل لا اشهد ، قل انما هو اله واحد و اننى برى مما تشركون).


در حقيقت ذكر اين چند جمله در پايان آيه به خاطر يك نكته مهم روانى است و آن اينكه ممكن است مشركان چنين تصور كنند كه گفتگوهاى آنها شايد تزلزلى در روح پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ايجاد كرده باشد و با اميدوارى مجلس را ترك گويند و به دوستان خود بشارت دهند كه شايد محمد (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بعد از اين در دعوت خود تجديد نظر كند ، اين جمله‏ها كه از صراحت و قاطعيت سرشار است اين اميد را به كلى مبدل به ياس مى‏كند و به آنها نشان مى‏دهد كه مطلب بالاتر از آن است كه آنها مى‏پندارند و كمترين تزلزلى در دعوت او پيدا نخواهد شد و تجربه نشان داده كه ذكر اين گونه كلمات قاطع در پايان يك بحث اثر عميقى در رسيدن به نتيجه نهائى دارد !


تفسير نمونه ج : 5ص :182


و در آيه بعد به آنها كه مدعى بودند اهل كتاب هيچگونه گواهى درباره پيامبر اسلام نمى‏دهند صريحا پاسخ مى‏دهد و مى‏گويد : آنهائى كه كتاب آسمانى بر آنها نازل كرديم به خوبى پيامبر را مى‏شناسند همانگونه كه فرزندان خود را مى‏شناسند ! ( الذين آتيناهم الكتاب يعرفونه كما يعرفون ابنائهم).


يعنى نه تنها از اصل ظهور و دعوت او آگاهند بلكه جزئيات و خصوصيات و نشانه‏هاى دقيق او را نيز مى‏دانند ، بنابراين اگر جمعى از اهل مكه مى‏گفتند ما مراجعه به اهل كتاب كرده‏ايم و اطلاعاتى از پيامبر نداشته‏اند يا واقعا دروغ مى‏گفتند و تحقيقى نكرده بودند و يا اهل كتاب حقائق را كتمان كرده و به آنها بازگو نمى‏كردند ، همانطور كه آيات ديگر قرآن نيز اشاره به كتمان آنها مى كند .


(توضيح بيشتر اين موضوع در جلد اول تفسير نمونه صفحه 366 ذيل آيه 146 سوره بقره گذشت).


در پايان آيه به عنوان يك نتيجه نهائى اعلام مى‏دارد : تنها كسانى به اين پيامبر ( با اين همه نشانه‏هاى روشن ) ايمان نمى‏آورند كه در بازار تجارت زندگى همه چيز خود را از دست داده و سرمايه وجود خود را باخته‏اند ( الذين خسروا انفسهم فهم لا يؤمنون ) .



تفسير نمونه ج : 5ص :183


وَ مَنْ أَظلَمُ مِمَّنِ افْترَى عَلى اللَّهِ كَذِباً أَوْ كَذَّب بِئَايَتِهِإِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظلِمُونَ‏(21) وَ يَوْمَ نحْشرُهُمْ جَمِيعاً ثُمَّ نَقُولُ لِلَّذِينَ أَشرَكُوا أَيْنَ شرَكاؤُكُمُ الَّذِينَ كُنتُمْ تَزْعُمُونَ‏(22) ثُمَّ لَمْ تَكُن فِتْنَتهُمْ إِلا أَن قَالُوا وَ اللَّهِ رَبِّنَا مَا كُنَّا مُشرِكِينَ‏(23) انظرْ كَيْف كَذَبُوا عَلى أَنفُسِهِمْوَ ضلَّ عَنهُم مَّا كانُوا يَفْترُونَ‏(24)


ترجمه:


21 -چه كسى ستمكارتر از كسى است كه بر خدا دروغ بسته ( و شريك براى او قائل شده است ) يا آيات او را تكذيب نموده ، مسلما ظالمان روى رستگارى نخواهند ديد .


22 -آن روز كه همه آنها را محشور مى‏كنيم ، به مشركان مى‏گوئيم : معبودهايتان كه آنها را شريك خدا مى‏پنداشتيد كجا هستند ؟ ( و چرا به يارى شما نمى‏شتابند ؟).


23 -سپس پاسخ و عذر آنها چيزى جز اين نيست كه مى‏گويند به خداوندى كه پروردگار ما است سوگند كه ما مشرك نبوديم.


24 -ببين چگونه به خودشان ( نيز ) دروغ مى‏گويند و آنچه را به دروغ شريك خدا مى‏پنداشتند از دست مى‏دهند.


تفسير : بزرگترين ظلم


در تعقيب برنامه كوبيدن همه‏جانبه شرك و بت پرستى در نخستين آيه بالا با صراحت به صورت استفهام انكارى مى‏گويد : چه كسى ستمكارتر از مشركانى است كه بر خدا دروغ بسته و شريك براى او قرار داده و يا آيات او را تكذيب نموده‏اند


تفسير نمونه ج : 5ص :184


(و من اظلم ممن افترى على الله كذبا او كذب باياته).


در حقيقت جمله اول اشاره به انكار توحيد است ، و جمله دوم اشاره به انكار نبوت ، و به راستى ظلمى از اين بالاتر نمى‏شود كه انسان جماد بى ارزش و يا انسان ناتوانى را همتاى وجود نامحدودى قرار دهد كهبر سراسر جهان هستى حكومت مى‏كند ، اين كار از سه جهت ظلم محسوب مى‏شود : ظلم نسبت به ذات پاك او كه شريكى براى او قائل شده ، و ظلم بر خويشتن كه شخصيت و ارزش وجود خود را تا سر حد پرستش يك قطعه سنگ و چوب پائين آورده ، و ظلم بر اجتماع كه بر اثر شرك گرفتار تفرقه و پراكندگى و دور شدن از روح وحدت و يگانگى شده است.


مسلما هيچ ستمگرى - مخصوصا چنين ستمگرانى كه ستم آنها همه جانبه است - روى سعادت و رستگارى نخواهند ديد ( انه لا يفلح الظالمون).


البته در آيه فوق صريحا كلمه شرك ذكر نشده ولى با توجه به آيات قبل و آيات بعد كه همگى پيرامون مسئله شرك صحبت مى‏كند روشن مى‏شود كه منظور از كلمه افتراء در اين آيه همان تهمت شريك قائل شدن براى ذات خدا است .


قابل توجه اينكه : در 15 مورد از قرآن مجيد افرادى به عنوان ظالمترين و ستمكارترين مردم معرفى شده‏اند كه همه با جمله استفهاميه و من اظلم يا فمن اظلم ( چه كسى ستمكارتر است ) شروع شده است ، گرچه بسيارى از اين آيات درباره شرك و بت پرستى و انكار آيات الهى سخن مى‏گويد ، يعنى ناظر به اصل توحيد است ، ولى بعضى از آنها نيز درباره مسائل ديگر مى‏باشد مانند و من اظلم ممن منع مساجد الله ان يذكر فيها اسمه چه كسى ستمكارتر است از آنهائى كه مانع ذكر نام خدا در مساجد شوند ؟ ( بقره - 114 ) .


و در مورد ديگر مى‏خوانيم : و من اظلم ممن كتم شهادة عنده من الله:


تفسير نمونه ج : 5ص :185


چه كسى ستمكارتر است از آنها كه كتمان شهادت مى‏كنند ؟ ( بقره - 140 ) در اينجا اين سؤال پيش مى‏آيد : چگونه ممكن است هر يك از اين طوائف ستمكارترين مردم باشند ؟ در صورتى كه ظالم‏ترين تنها بر يك طائفه از آنها صدق مى‏كند.


در پاسخ مى‏توان گفت : همه اين امور در حقيقت از يكجا ريشه مى‏گيرد و آن مسئله شرك و كفر و عناد است زيرا منع مردم از ذكر خدا در مساجد و سعى و كوشش در ويران ساختن آنها نشانه كفر و شرك است ، و همچنين كتمان شهادت كه ظاهرا منظور از آن كتمان شهادت بر حقايقى است كه موجب سرگردانى مردم در وادى كفر مى‏شود از چهره‏هاى گوناگون شرك و انكار خداوند يگانه است .


در آيه بعد پيرامون سرنوشت مشركان در رستاخيز بحث مى‏شود ، تا روشن گردد آنها با اتكاء به مخلوقات ضعيفى همچون بتها نه آرامشى براى خود در اين جهان فراهم ساختند و نه در جهان ديگر و مى‏گويد : آن روز كه همه اينها را يكجا مبعوث مى‏كنيم به مشركان مى‏گوئيم معبودهاى ساختگى شما كه آنها را شريك خدا مى‏پنداشتيد كجا هستند ؟ و چرا به يارى شما نمى‏شتابند ؟ چرا هيچگونه اثرى از قدرت‏نمائى آنها در اين عرصه وحشتناك ديده نمى‏شود ؟ ( و يوم نحشرهم جميعا ثم نقول للذين اشركوا اين شركائكم الذين كنتم تزعمون ) .


مگر بنا نبود آنها در مشكلات شما را يارى كنند ؟ و شما به اين اميد به آنها پناه مى‏برديد ؟ پس چرا كمترين اثرى از آنها ديده نمى‏شود ؟.


آنها در بهت و حيرت و وحشت عجيبى فرو مى‏روند و پاسخى در برابر اين سؤال ندارند جز اينكه سوگند ياد كنند كه به خدا قسم ما هيچگاه مشرك نبوديم به گمان اينكه در آنجا نيز مى‏توان حقائق را انكار كرد ( ثم لم تكن


تفسير نمونه ج : 5ص :186


فتنتهم الا ان قالوا و الله ربنا ما كنا مشركين).


در اينكه فتنه در آيه فوق به چه معنى است ، ميان مفسران گفتگو است ، بعضى آن را به معنى پوزش و معذرت و بعضى به معنى پاسخ و بعضى به معنى شرك گرفته‏اند.


اين احتمال نيز در تفسير آيه وجود دارد كه منظور از فتنه و افتنان همان دلباختگى به چيزى است يعنى نتيجه دلباختگى آنها به شرك و بت پرستى كه پرده‏اى بر روى انديشه و خرد آنها افكنده اين شده است ، كه در قيامت كه پرده‏ها كنار مى‏رود متوجه خطاى بزرگ خود بشوند و از اعمال خود بيزارى جويند و به كلى انكار كنند .


و اصل فتنه در لغت چنانكه راغب در مفردات مى‏گويد : آن است كه طلا را در آتش بيفكنند و زير فشار حرارت قرار دهند تا باطن آن آشكار گردد و معلوم شود خالص است يا ناخالص ؟ اين معنى را در آيه فوق مى‏توان به عنوان يك تفسير ديگر پذيرفت ، زيرا آنها هنگامى كه در روز رستاخيز در فشار سخت و وحشتهاى آن روز فرو مى‏روند بيدار مى‏شوند و به خطاى خود واقف مى‏گردند و براى نجات خود اعمال گذشته را انكار مى‏كنند.


در آيه بعد براى اينكه مردم از سرنوشت رسواى اين افراد عبرت گيرند مى‏گويد : درست توجه كن ببين اينها كارشان به كجا مى‏رسد كه به كلى از روش و مسلك خويش بيزارى جسته و آن را انكار مى‏كنند و حتى به خودشان نيز دروغ مى‏گويند ( انظر كيف كذبوا على انفسهم ) .



تفسير نمونه ج : 5ص :187


و تمام تكيه‏گاههائى كه براى خود انتخاب كرده بودند و آنها را شريك خدا مى‏پنداشتند همه را از دست مى‏دهند و دستشان به جائى نمى‏رسد ( و ضل عنهم ما كانوا يفترون).


در اينجا به چند نكته بايد توجه داشت


1 -منظور از انظر ( نگاه كن ) مسلما نگاه كردن با ديده عقل استنه ديده حس.


زيرا صحنه‏هاى قيامت در دنيا قابل مشاهده نيست.


2 -اينكه مى‏گويد : آنها بر خودشان دروغ بستند يا به معنى اين است كه آنها در دنيا خود را فريب دادند و از راه حق بيرون رفتند ، و يا اينكه در جهان ديگر كه سوگند ياد مى‏كنند كه ما مشرك نبوده‏ايم در حقيقت به خودشان دروغ مى‏بندند زيرا مسلما آنها مشرك بودند.


3 -در اينجا سؤالى باقى مى‏ماند و آن اينكه : از آيه فوق استفاده مى‏شود كه مشركان ، سابقه شرك خود را در روز قيامت انكار مى‏كنند ، و حال آنكه وضع روز قيامت و مشاهده حسى حقائق طورى است كه هيچكس به خود اجازه نمى‏دهد سخنى بر خلاف حق بگويد ، درست مثل اينكه در روز روشن هيچ دروغگوئى را نمى‏بينيم كه در برابر آفتاب بايستد و بگويد هوا تاريك است ، به علاوه از بعضى از آيات ديگر چنين استفاده مى‏شود كه آنها روز قيامت صريحا به شرك خود اعتراف مى‏كنند و هيچ حقيقتى را كتمان نمى‏نمايند و لا يكتمون الله حديثا ( نساء - 42 ) .


در پاسخ اين سؤال دو جواب مى‏توان گفت : نخست اينكه در روز قيامت مراحلى وجود دارد ، در مراحل نخستين مشركان خيال مى‏كنند مى‏توانند با دروغ گفتن از كيفرهاى دردناك الهى رهائى يابند لذا طبق عادت ديرينه خويش متوسل به دروغ مى‏شوند ، ولى در مراحل بعد كه مى‏فهمند روزنه‏اى براى فرار از اين طريق وجود ندارد ، به اعمال خود اعتراف مى‏نمايند .



تفسير نمونه ج : 5ص :188


در حقيقت گويا در روز رستاخيز پرده‏ها تدريجا از مقابل چشم انسان كنار مى‏رود ، در آغاز كه مشركان هنوز به دقت پرونده‏هاى خود را بررسى نكرده‏اند متوسل به دروغ مى‏شوند ، اما در مراحل بعد كه پرده‏ها بالاتر مى‏رود ، و همه چيز را حاضر مى‏بينند ، چاره‏اى جز اعتراف ندارند ، درست مانند افراد مجرمى كه در آغاز بازجوئى همه چيز ، حتى آشنائى با دوستان خود را انكار مى‏كنند ، اما هنگامى كه اسناد و مدارك زنده جرم به آنها ارائه داده مى‏شود ، مى‏بينند مطلب به حدى روشن است كه جاى انكار نيست ، لذا اعتراف مى‏كنند و همه چيز را مى‏گويند .


اين پاسخ در حديثى از امير مؤمنان على (عليه‏السلام‏) نقل شده است.


ديگر اينكه آيه فوق در مورد كسانى است كه واقعا خود را مشرك نمى‏ديدند همانند مسيحيان كه قائل به خدايان سه‏گانه‏اند و در عين حال خود را موحد مى‏پندارند ، يا كسانى كه دم از توحيد مى‏زدند ولى عمل آنها بوى شرك مى‏داد زيرا دستورات پيامبران را زير پا گذاشته بودند و به غير خدا تكيه داشتند ، و ولايت اولياى الهى را انكار مى‏كردند و در عين حال خود را موحد مى‏پنداشتند ، اينها در روز قيامت قسم ياد مى‏كنند كه ما موحد بوده‏ايم ولى به زودى به آنها مى‏فهمانند كه آنها در باطن جزء مشركان بودند - اين پاسخ نيز در روايات متعددى از على (عليه‏السلام‏) و امام صادق (عليه‏السلام‏) نقل شده است .


و هر دو پاسخ قابل قبول است.



تفسير نمونه ج : 5ص :189


وَ مِنهُم مَّن يَستَمِعُ إِلَيْكوَ جَعَلْنَا عَلى قُلُوبهِمْ أَكِنَّةً أَن يَفْقَهُوهُ وَ فى ءَاذَانهِمْ وَقْراًوَ إِن يَرَوْا كلَّ ءَايَةٍ لا يُؤْمِنُوا بهَاحَتى إِذَا جَاءُوك يجَدِلُونَك يَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هَذَا إِلا أَسطِيرُ الأَوَّلِينَ‏(25) وَ هُمْ يَنْهَوْنَ عَنْهُ وَ يَنْئَوْنَ عَنْهُوَ إِن يُهْلِكُونَ إِلا أَنفُسهُمْ وَ مَا يَشعُرُونَ‏(26)


ترجمه:


25 -پاره‏اى از آنها به تو گوش فرا مى‏دهند ولى بر دلهاى آنان پرده‏ها افكنده‏ايم تا آنرا نفهمند و در گوش آنها سنگينى قرار داده‏ايم و ( آنها بقدرى لجوجند ) كه اگر تمام نشانه‏هاى حق را ببينند ايمان نمى‏آورند ، تا آنجا كه وقتى به سراغ تو مى‏آيند با تو به پرخاشگرى برمى‏خيزند و كافران مى‏گويند اينها افسانه‏هاى پيشينيان است .


26 -آنها ديگران را از آن باز مى‏دارند و خود نيز از آن دورى مى‏كنند ، آنها جز خود را هلاك نمى‏كند ولى نمى‏فهمند.


تفسير:نفوذناپذيران


در اين آيه اشاره به وضع روانى بعضى از مشركان شده كه در برابر شنيدن حقائق كمترين انعطاف از خود نشان نمى‏دهند - سهل است - به دشمنى با آن نيز برمى‏خيزند و با وصله‏هاى تهمت خود و ديگران را از آن دور نگاه مى‏دارند ، درباره اينها چنين مى‏گويد : بعضى از آنان به سوى تو گوش مى‏دهند ولى بر دلهاى آنها پرده‏هائى افكنده‏ايم تا آن را درك نكنند و در گوشهاى آنها سنگينى ايجاد كرده‏ايم تا آن را نشنوند ! ( و منهم من يستمع اليك و جعلنا على قلوبهم اكنة


تفسير نمونه ج : 5ص :190


ان يفقهوه و فى اذانهم و قرا).


در حقيقت تعصبهاى كوركورانه جاهلى ، و فرو رفتن در منافع مادى ، و پيروى از هوا و هوسها ، آنچنان بر عقل و هوش آنها چيره شده كه گويا در زير سرپوش و پرده‏اى قرار گرفته است نه حقيقتى را مى‏شنوند و نه درك صحيح از مسائل دارند.


شايد كرارا گفته‏ايم كه اگر اين گونه مسائل نسبت به خدا داده مى‏شود در حقيقت اشاره به قانون عليتو خاصيت عمل است ، يعنى ادامه در كجروى و اصرار در لجاجت و بدبينى ، اثرش اين است كه روح و روان آدمى را به شكل خود در مى‏آورند و آن را همانند آئينه كج و معوجى مى‏كنند كه قيافه همه چيز را كج و معوج نشان مى‏دهد.


تجربه اين حقيقت را ثابت كرده است كه افراد بدكار و گناهكار در آغاز از كار خود احساس ناراحتى مى‏كنند ، اما تدريجا به آن خو گرفته و شايد روزى فرا رسد كه اعمال زشت خود را واجب و لازم بشمرند و به تعبير ديگر اين يكى از مجازاتهاى اصرار و پافشارى در گناه و مخالفت با حق است كه دامان گناهكاران لجوج را مى‏گيرد.


لذا مى‏گويد كار اينها به جائى رسيده است كه اگر تمام آيات و نشانه‏هاى خدا را ببينند باز ايمان نمى‏آورند ( و ان يروا كل آية لا يؤمنوا بها).


و از اين بالاتر هنگامى كه به نزد تو بيايند به جاى اينكه گوش جان را به سخنان تو متوجه سازند و حد اقل به صورت يك جستجوگر ، به احتمال يافتن حقيقتى پيرامون آن بينديشند ، با روح و فكر منفى در برابر تو ظاهر مى‏شوند ، و هدفى جز مجادله و پرخاشگرى و خرده‏گيرى ندارند ( حتى اذا جاؤك يجاد لونك).



تفسير نمونه ج : 5ص :191


آنها با شنيدن سخنان تو كه از سرچشمه وحى تراوش كرده و بر زبان حقگوى تو جارى شده است متوسل به ضربه تهمت شده ، مى‏گويند : اينها چيزى جز افسانه‏ها و داستانهاى ساختگى پيشينيان نيست ! ( يقول الذين كفروا ان هذا الا اساطير الاولين ) .


در آيه بعد مى‏گويد آنها به اين مقدار نيز قناعت نمى‏كنند و علاوه بر اينكه خود گمراهند پيوسته تلاش مى‏كنند افراد حق طلب را با سمپاشيهاى گوناگون از پيمودن اين مسير باز دارند ، لذا آنها را از نزديك شدن به پيامبر نهى مى‏كنند ( و هم ينهون عنه).


و خودشان نيز از او فاصله مى‏گيرند ( و يناون عنه).


بى خبر از اينكه هر كس با حق درافتد تيشه بر ريشه خود زده ، و سرانجام طبق سنت ثابت آفرينش ، چهره حق از پشت ابرها نمايان مى‏گردد و با جاذبه‏اى كه دارد پيروز خواهد شد و باطل همانند كفهاى بى ارزش روى آب نابود مى‏گردد ، بنابراين تلاش و فعاليت آنها به شكست خودشان منتهى خواهد شد و جز خود را هلاك نمى‏كنند ، ولى قدرت بر درك اين حقيقت ندارند ( و ان يهلكون الا انفسهم و ما يشعرون).


تهمتى بزرگ بر ابو طالب مؤمن قريش


از آنچه در تفسير آيه فوق گفته شد به خوبى روشن مى‏شود كه اين آيه بحثهاى مربوط به مشركان لجوج و دشمنان سرسخت پيامبر را تعقيب مى‏كند و ضمير هم طبق قواعد ادبى به كسانى بر مى‏گردد كه در آيه مورد بحث قرار گرفته‏اند ، يعنى كافران متعصبى كه از هيچگونه آزار به پيامبر و ايجاد مانع در راه دعوت او مضايقه نداشتند .


ولى با نهايت تاسف ديده مى‏شود كه بعضى از مفسران اهل تسنن بر خلاف


تفسير نمونه ج : 5ص :192


تمام قواعد ادبى آيه دوم را از آيه قبل بريده و آن را در باره ابو طالب پدر امير مؤمنان على (عليه‏السلام‏) دانسته‏اند ! آنها آيه را چنين معنى مى‏كنند جمعى هستند ، از پيامبر اسلام دفاع مى‏كنند ولى در عين حال از او فاصله ميگيرند ! ( و هم ينهون عنه و ينؤن عنه ) .


پاره ديگرى از آيات قرآن را كه در جاى خود به آن اشاره خواهد شد.


مانند آيه 114 توبه و 56 قصص نيز گواه بر مدعاى خود قرار ميدهند.


ولى تمام علماى شيعه و بعضى از بزرگان اهل تسنن مانند ابن ابى الحديد شارح نهج البلاغه و قسطلانى در ارشاد السارى وزينى دحلان در حاشيه سيره حلبى ابو طالب را از مؤمنان اسلام ميدانند ، در منابع اصيل اسلام نيز شواهد فراوانى براى اين موضوع مى‏يابيم كه با بررسى آنها در تعجب و حيرت عميق فرو ميرويم كه چرا ابو طالب از طرف جمعى اين چنين مورد بى‏مهرى و اتهام قرار گرفته است ؟ ! كسى كه با تمام وجود خود از پيامبر اسلام دفاع مى‏كرد ، و بارها خود و فرزند خويش را در مواقع خطر همچون سپر در برابر وجود پيامبر اسلام قرار داد چگونه ممكن است مورد چنين اتهامى واقع شود ؟ ! اين جا است كه محققان باريك بين چنين حدس زده‏اند كه موج مخالفت بر ضد ابو طالب يك موج سياسى است كه از مخالفت شجره خبيثه بنى اميه با موقعيت على (عليه‏السلام‏) سرچشمه گرفته است .


زيرا : اين تنها ابو طالب نيست كه بخاطر نزديكيش با على (عليه‏السلام‏) اينچنين مورد تهاجم قرار گرفته ، بلكه مى‏بينيم هر كس در تاريخ اسلام بنحوى از انحاء ارتباط نزديك با امير مومنان على (عليه‏السلام‏) داشته از اين حملات ناجوانمردانه بر كنار نمانده است ، در حقيقت ابو طالب گناهى نداشت جز اينكه پدر على بن ابى طالب پيشواى بزرگ اسلام بود ! در اينجا فشرده‏اى از دلائل گوناگونى كه بروشنى ، گواهى بر ايمان ابو طالب


تفسير نمونه ج : 5ص :193


ميدهد فهرست‏وار مى‏آوريم و شرح بيشتر را به كتابهائى كه در اين زمينه نوشته شده موكول مى‏كنيم:


1 -ابو طالب قبل از بعثت پيامبر اكرم (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بخوبى ميدانست كه فرزند برادرش بمقام نبوت خواهد رسيدزيرا مورخان نوشته‏اند در سفرى كه ابو طالب با كاروان قريش به شام رفت برادرزاده دوازده‏ساله خود محمد را نيز با خويش همراه برد ، در اين سفر علاوه بر كرامات گوناگونى كه از او ديد ، همينكه كاروان با راهبى بنام بحيرا كه ساليان درازى در صومعه مشغول عبادت بود و آگاهى از كتب عهدين داشت و كاروانهاى تجارتى در مسير خود بزيارت او ميرفتند برخورد كردند ، در بين كاروانيان ، محمد (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كه آن روز دوازده سال بيش نداشت نظر راهب را بخود جلب كرد.


بحيرا پس از اندكى خيره شدن و نگاههاى عميقانه و پر معنى بهاو گفت اين كودك به كدام يك از شما تعلق دارد ؟ جمعيت به ابو طالب اشاره كردند او اظهار داشت برادرزاده من است.


بحيرا گفت اين طفل آينده درخشانى دارد اين همان پيامبرى است كه كتابهاى آسمانى از رسالت و نبوتش خبر داده‏اند و من تمام خصوصيات او را در كتب خوانده‏ام ! ابو طالب پيش از اين برخورد و برخوردهاى ديگر از قرائن ديگر نيز به نبوت پيامبر اكرم و معنويت او پى برده بود.


طبق نقل دانشمند اهل تسنن شهرستانى ( صاحب ملل و نحل ) و ديگران در يكى از سالها آسمان مكه بركتش را از اهلش باز داشت و خشكسالى سختى به مردم روى آورد ، ابو طالب دستور داد تا برادرزاده‏اش محمد را كه كودكى شير خوار


تفسير نمونه ج : 5ص :194


بود حاضر ساختند پس از آنكه كودك را در حالى كه در قنداقه‏اى پيچيده شده بود به او دادند در برابر كعبه ايستاد و با تضرع خاصى سه مرتبه طفل شير خوار را بطرف بالا انداخت و هر مرتبه مى‏گفت : پروردگارا ! بحق اين كودك باران پر بركتى بر ما نازل فرما چيزى نگذشت كه توده‏اى ابر از كنار افق پديدار گشت و آسمان مكه را فرا گرفت ، سيلاب آنچنان جارى شد كه بيم آن مى‏رفت مسجد الحرام ويران شود.


سپس شهرستانى مى‏نويسد همين جريانكه دلالت بر آگاهى ابو طالب از رسالت و نبوت برادرزداه‏اش از آغاز كودكى دارد ايمان وى را به پيامبر مى‏رساند و اشعار ذيل را بعدها ابو طالب به همين مناسبت سروده است : و ابيض يستسقى الغمام بوجهه ثمال اليتامى عصمة للارامل او روشن چهره‏اى است كه ابرها به خاطر او مى‏بارند ، او پناهگاه يتيمان و حافظ بيوه زنان است.


يلوذ به الهلاك من آل هاشم فهم عنده فى نعمة و فواضل هلاك شوندگان از بنى هاشم به او پناه مى‏برند ، و بوسيله او از نعمتها و احسانها بهره مى‏گيرند.


و ميزان عدل لا يخيس شعيرة و وزان صدق وزنه غير هائل او ميزان عدالتى است كه يك جو تخلف نمى‏كند ، و وزن كننده درستكارى است كه توزين او بيم اشتباه ندارد .


جريان توجه قريش را در هنگام خشكسالى به ابو طالب و سوگند دادن ابو طالب خدا را بحق او علاوه بر شهرستانى بسيارى از مورخان بزرگ نقل كرده‏اند ، علامه امينى در الغدير آنرا از كتاب شرح بخارى و المواهب اللدنيه و الخصائص الكبرى و شرح بهجة المحافل و سيره حلبى و سيره نبوى و طلبة الطالب نقل كرده است.



تفسير نمونه ج : 5ص :195


2 -به علاوه در كتب معروف اسلامى اشعارى از ابو طالب در اختيار ما است كه مجموعه آنها در ديوانى بنام ديوان ابو طالب گردآورى شده است كه تعدادى از آنها را در ذيل مى‏آوريم : و الله لن يصلوا اليك بجمعهم حتى اوسد فى التراب دفينا اى برادرزاده تا ابو طالب در ميان خاك نخوابيده و لحد را بستر نساخته هرگز دشمنان به تو دست نخواهند يافت فاصدع بامرك ما عليك غضاضة و ابشر بذاك و قر منك عيونا بنابراين از هيچ چيز مترس و ماموريت خود را ابلاغ كن بشارت ده و چشمها را روشن ساز ! و دعوتنى و علمت انك ناصحى و لقد دعوت و كنت ثم امينا مرا بمكتب خود دعوت كردى و خوب ميدانم كه هدفت تنها پند دادن و بيدار ساختن من بوده است ، تو در دعوت خود امين و درستكارى و لقد علمت ان دين محمد (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) من خير اديان البرية دينا من هم اين را دريافتم كه مكتب و دين محمد بهترين دين و مكتبها است ! و نيز گفته است ، ا لم تعلموا انا وجدنا محمدا رسولا كموسى خط فى اول الكتب اى قريش آيا نمى‏دانيد كه ما محمد را همانند موسى پيامبر و رسول خدا مى‏دانيم و نام و نشان او در كتب آسمانى قيد گرديده است ( و ما آنرا يافته‏ايم ) .


و ان عليه فى العباد محبة و لا حيف فى من خصه الله فى الحب بندگان خدا علاقه ويژه‏اى بوى دارند و نسبت به كسى كه خدا او را بمحبت خود اختصاص داده است اين علاقه بى‏مورد نيست .



تفسير نمونه ج : 5ص :196


ابن ابى الحديد پس از نقل قسمت زيادى از اشعار ابو طالب ( كه ابن شهر آشوب در متشابهات القرآن آنها را سه هزار بيت ميداند ) مى‏گويد : از مطالعه مجموع اين اشعار براى ما هيچگونه ترديدى نخواهد ماند كه ابو طالب بمكتب برادرزاده‏اش ايمان داشته است.


3 -احاديثى از پيامبر اكرم (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نيز نقل شده كه گواهى آن حضرت را به ايمان عموى فداكارش ابو طالب روشن ميسازد از جمله طبق نقل نويسنده كتاب ابو طالب مؤمن قريش : چون ابو طالب در گذشت پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پس از تشيع جنازه او ضمن سوگوارى كه در مصيبت از دست دادن عمويش مى‏كرد ، مى‏گفت : وا ابتاه ! وا ابا طالباه ! وا حزناه عليك ! كيف اسلو عليك يا من ربيتنى صغيرا ، و اجبتنى كبيرا ، و كنت عندك بمنزلة العين من الحدقه و الروح من الجسد .


واى پدرم ! واى ابو طالب ! چقدر از مرگ تو غمگينم ؟ چگونه مصيبت تو را فراموش كنم اى كسى كه در كودكى مرا پرورش دادى ، و در بزرگى دعوت مرا اجابت نمودى ، و من در نزد تو همچون چشم در حدقه و روح در بدن بودم.


و نيز پيوسته اظهار مى‏داشت:ما نالت منى قريش شيئا اكرهه حتى مات ابو طالب.


قريش هيچگاه نتوانست مكروهى بر من وارد كند مگر زمانى كه ابو طالب از جهان رفت.


4 -از طرفى مسلم است كه سالها قبل از مرگ ابو طالب پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مامور شد هيچگونه رابطه دوستانه با مشركان نداشته باشد ، با اين حال اينهمه اظهار علاقه و مهر به ابو طالب نشان مى‏دهد كه پيامبر او را معتقد به مكتب توحيد مى‏دانسته است و گر نه چگونه ممكن بود ديگران را از دوستى با مشركان نهى كند و خود با ابو طالب


تفسير نمونه ج : 5ص :197


تا سر حد عشق ، مهر ورزد ؟ !


5 -در احاديثى كه از طرق اهل بيت رسيده است نيز مدارك فراوانى بر ايمان و اخلاص ابو طالب ديده مى‏شود كه نقل آنها در اينجا بطول مى‏انجامد اين احاديث آميخته با استدلالات منطقى و عقلى است مانند روايتى كه از امام چهارم (عليه‏السلام‏) نقل گرديده است كه حضرتش پس از اين كه در پاسخ سؤالى اظهار مى‏دارد ابو طالب مؤمن بود ميفرمايد : ان هنا قوما يزعمون انه كافر سپس فرمود وا عجبا كل العجب ا يطعنون على ابى طالب او على رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و قد نهاه الله ان تقر مؤمنة مع كافر غير آية من القرآن و لا يشك احد ان فاطمة بنت اسد رضى الله تعالى عنها من المؤمنات السابقات فانها لم تزل تحت ابى طالب حتى مات ابو طالب رضى الله عنه .


يعنى راستى در شگفتم كه چرا برخى مى‏پندارند كه ابو طالب كافر بوده است ! آيا نمى‏دانند كه با اين عقيده بر پيامبر و ابو طالب طعنه مى‏زنند ؟ مگر نه اين است كه در چندين آيه از آيات قرآن از اين موضوع منع شده است كه زن بعد از اسلام آوردن در قيد زوجيت كافر خود نماند و اين مسلم است كه فاطمه بنت اسد از پيشگامان در اسلام است و تا پايان عمر ابو طالب همسرش بود.


6 -از همه اينها گذشته اگر در هر چيز ترديد كنيم در اين حقيقت هيچكس نميتواند ترديد كند كه ابو طالب از حاميان درجه اول اسلام و پيامبر بود حمايت او از پيامبر و اسلام بحدى بود كه هرگز نمى‏توان آنرا با علايق و پيوندهاى خويشاوندى و تعصبات قبيله‏اى تفسير كرد .


نمونه زنده آن داستان شعب ابو طالب است همه مورخان نوشته‏اند هنگامى كه قريش پيامبر و مسلمانها را در يك محاصره اقتصادى و اجتماعى و سياسى شديد قرار دادند و روابط خود را با آنها قطع كردند ابو طالب يگانه حامى و مدافع حضرت سه سال از همه كارهاى خود دست كشيد و بنى هاشم را به دره‏اى كه در ميان


تفسير نمونه ج : 5ص :198


كوههاى مكه قرار داشت و به شعب ابو طالب معروف بود برد و آنجا سكنى گزيد.


فداكارى را بجائى رسانيد كه اضافه بر ساختن برجهاى مخصوصى بخاطر جلوگيرى از حمله قريش هر شب پيامبر را از خوابگاه خود بلند مى‏كرد و جايگاه ديگرى براى استراحت او تهيه مى‏نمود و فرزند دلبندش على (عليه‏السلام‏) را بجاى او مى‏خوابانيد و هنگامى كه على (عليه‏السلام‏) مى‏گفت پدر جان من با اين وضع بالاخره كشته خواهم شد پاسخ ميدهد عزيزم بردبارى را از دست مده هر زنده بسوى مرگ رهسپار است من ترا فداى فرزند عبد الله نمودم جالب توجه اينكه على (عليه‏السلام‏) در جواب پدر مى‏گويد پدر جان اين كلام من نه بخاطر اين بود كه از كشته شدن در راه محمد (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هراسى دارم بلكه بخاطر اين بود كه ميخواستم بدانى چگونه در برابر تو مطيع و آماده براى يارى احمدم ما معتقديم هر كس تعصب را كنار گذاشته و بيطرفانه سطور طلائى تاريخ را درباره ابو طالب مطالعه كند با ابن ابى الحديد شارح نهج البلاغه هم صدا شده و مى‏گويد : و لو لا ابو طالب و ابنه لما مثل الدين شخصا و قاما فذاك بمكة آوى و حامى و هذا بيثرب جس الحماما هر گاه ابو طالب و فرزند برومندش نبود هرگز دين و مكتب اسلام بجاى نميماند و قد راست نمى‏كرد ابو طالب در مكه بيارى پيامبر شتافت و على (عليه‏السلام‏) در يثرب ( مدينه ) در راه حمايت از اسلام در گرداب مرگ فرو رفت ! .