تفسير نمونه ج : 5ص :141
( 6 )سوره انعام از سورههاى مكى و داراى 165 آيه مىباشد
تفسير نمونه ج : 5ص :142
تفسير نمونه ج : 5ص :143
سوره انعام سوره مبارزه با انواع شرك و بت پرستى
گفته مىشود اين سوره شصت و نهمين سورهاى است كه در مكه بر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) نازل گرديد ، ولى در چند آيه از آن گفتگو است كه بعضى معتقدند اين چند آيه در مدينه نازل شده است ، اما از رواياتى كه از طريق اهل بيت به ما رسيده استفاده مىشود كه يكى از امتيازات اين سوره آن است كه تمام آياتش يكجا نازل شده است و بنابراين همه آن مكى خواهد بود .
هدف اساسى اين سوره ، همانند ساير سورههاى مكى ، دعوت به اصول سه گانه توحيد و نبوت و معاد است ، ولى بيش از همه روى مساله يگانهپرستى و مبارزه با شرك و بت پرستى دور مىزند ، به طورى كه در قسمت مهمى از آيات اين سوره روى سخن به مشركان و بت پرستان است ، و به همين مناسبت گاهى رشته بحث به اعمال و كردار و بدعتهاى مشركان مىكشد.
در هر صورت تدبر و انديشه در آيات اين سوره كه آميخته با استدلالات زنده و روشنى است ، روح توحيد و خدا پرستى را در انسان زنده كرده ، و پايههاى شرك را ويران مىسازد ، و شايد به خاطر همين بهم پيوستگى معنوى و اولويت مساله توحيد بر ساير مسائل بوده كه همه آيات آن يكجا نازل گرديده است .
و نيز به خاطر همين موضوع است كه در رواياتى كه پيرامون فضيلت اين سوره نازل شده كرارا مىخوانيم سوره انعام را هفتاد هزار فرشته ، به هنگام نزول بدرقه كردند ، و كسى كه آن را بخواند ( و در پرتو آن روح و جانش از سرچشمه توحيد سيراب گردد ) تمام آن فرشتگان براى او آمرزش مىطلبند!.
دقت در آيات اين سوره مىتواند روح نفاق و پراكندگى را از ميان مسلمانان برچيند ،
تفسير نمونه ج: 5ص :144
گوشها را شنوا ، و چشمها را بينا و دلها را دانا سازد.
ولى عجيب اين است كه بعضى از اين سوره ، تنها به خواندن الفاظ آن قناعت مىكنند ، و جلسات عريض و طويلى براى ختم انعام و حل مشكلات شخصى و خصوصى خود با تشريفات ويژهاى تشكيل مىدهند كه بنام جلسات ختم انعام ناميده مىشود ، مسلما اگر در اين جلسات به محتواى سوره دقت شود ، نه تنها مشكلات شخصى ، مشكلات عمومى مسلمانان نيز حل خواهد شد ، اما افسوس كه بسيارى از مردم به قرآن به عنوان يك سلسله اوراد كه داراى خواص مرموز و ناشناخته است مىنگرند و جز به خواندن الفاظ آن نمىانديشند ، در حالى كه قرآن سراسر درس است و مكتب ، برنامه است و بيدارى ، رسالت است و آگاهى .
سورة الأنعام
بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ الحَْمْدُ للَّهِ الَّذِى خَلَقَ السمَوَتِ وَ الأَرْض وَ جَعَلَ الظلُمَتِ وَ النُّورَثُمَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبهِمْ يَعْدِلُونَ(1) هُوَ الَّذِى خَلَقَكُم مِّن طِينٍ ثُمَّ قَضى أَجَلاًوَ أَجَلٌ مُّسمًّى عِندَهُثُمَّ أَنتُمْ تَمْترُونَ(2)
ترجمه:
بنام خداوند بخشنده بخشايشگر
1 -ستايش براى خداوندى است كه آسمانها و زمين را آفريد و ظلمتها و نور را ايجاد كرد ، اما كافران براى پروردگار خود شريك و شبيه قرار مىدهند ( با اينكه دلايل توحيد و يگانگى او در آفرينش جهان آشكار است ) .
2 -او كسى است كه شما را از گل آفريد سپس مدتى مقرر داشت ( تا انسان تكامل يابد)
تفسير نمونه ج : 5ص :145
و اجل حتمى نزد او است ( و او از آن آگاه است ) با اينهمه شما ( مشركان در توحيد و يگانگى يا قدرت او ) ترديد مىكنيد.
تفسير:اين سوره با حمد و ستايش پروردگار آغاز شده است
نخست از طريق آفرينش عالم كبير ( آسمان و زمين ) و نظامات آنها ، و سپس از طريق آفرينش عالم صغير يعنى انسان ، مردم را متوجه اصل توحيد مىسازد و ابتدا مىگويد : حمد و سپاس براى خدائى است كه آسمانها و زمين را آفريد ( الحمد لله الذى خلق السماوات و الارض ) .
خداوندى كه مبدء نور و ظلمت و بر خلاف عقيده دوگانهپرستان ، آفريننده همه چيز است ( و جعل الظلمات و النور).
اما مشركان و كافران به جاى اينكه از اين نظام واحد درس توحيد بياموزند براى پروردگار خود شريك و شبيه مىسازند ( ثم الذين كفروا بربهم يعدلون ) قابل توجه اينكه عقيده مشركان را با كلمه ثم كه در لغت عرب براى ترتيب با فاصله استذكر كرده و اين نشان مىدهد كه در آغاز ، توحيد به عنوان يك اصل فطرى و عقيده عمومى و همگانى بشر بوده است و شرك بعدا به صورت يك انحراف از اين اصل فطرى به وجود آمده.
اما در اينكه چرا درباره آفرينش زمين و آسمان ، كلمه خلق به كار رفته ، و در مورد نور و ظلمت كلمه جعل مفسران ، سخنان گوناگونى دارند ، ولى آنچه نزديكتر به ذهن مىرسد اين است كه خلقت درباره اصل وجود چيزى است و جعل درباره خواص و آثار و كيفياتى است كه به دنبال آنها وجود پيدا مىكند و از آنجا كه نور و ظلمت جنبه تبعى دارد از آن تعبير به جعل شده است.
تفسير نمونه ج : 5ص :146
جالب توجه اينكه در حديثى از امير مؤمنان على (عليهالسلام) در تفسير اين آيه چنين نقل شده است كه فرمود : اين آيه در حقيقت به سه طايفه از منحرفان پاسخ مىگويد ، اول به ماديها كه جهان را ازلى مىپنداشتند و منكر خلق و آفرينش بودند ، دوم به دوگانهپرستانى كه نور و ظلمت را دو مبدء مستقل مىدانستند ، سوم رد بر مشركان عرب كه براى خدا شريك و شبيه قائل بودند.
آيا ظلمت از مخلوقات است ؟
از آيه بالا استفاده مىشود ، همانطور كه نور مخلوق خداوند است ، ظلمت هم آفريده او است ، در حالىكه معروف در ميان فلاسفه و دانشمندان علوم طبيعى اين است كه ظلمت چيزى جز عدم نور نيست ، و اين را مىدانيم كه نام مخلوق بر معدوم نمىتوان گذاشت ، بنابراين چگونه آيه مورد بحث ، ظلمت را جزء مخلوقات خداوند بشمار آورده است ؟ ! در پاسخ اين ايراد مىتوان گفت : اولا ظلمت هميشه به معناى ظلمت مطلق نيست ، بلكه ظلمت غالبا به معناى نور بسيار كم و ضعيف در برابر نور فراوان و قوى بكار مىرود ، مثلا همه مىگوئيم شب ظلمانى با اينكه مسلم است ، در شب ، ظلمت مطلق نيست ، بلكه همواره ظلمت شب آميخته با نور كم رنگ ستارگان يا منابع ديگر نور مىباشد ، بنابراين مفهوم آيه اين مىشود كه خداوند براى شما روشنى روز و تاريكى شب كه يكى نور قوى و ديگرى نور بسيار ضعيف است ، قرار داد و بديهى است كه ظلمت به اين معنى از مخلوقات خدا است .
و ثانيا درست است كه ظلمت مطلق يك امر عدمى است ، اما امر عدمى هنگامى كه در شرائط خاصى واقع شود ، حتما از يك امر وجودى سرچشمه مىگيرد يعنى كسى كه ظلمت مطلق را در شرائط خاصى براى اهداف معينى بوجود مىآورد
تفسير نمونه ج : 5ص :147
حتما بايد از وسائل وجودى استفاده كند ، مثلا ما مىخواهيم در لحظه معينى اطاق را براى ظاهر كردن عكسى تاريك كنيم ناچاريم جلوى نور را بگيريم تا ظلمت در اين لحظه معين بوجود آيد ، چنين ظلمتى مخلوق است ( مخلوق بالتبع ) .
و به اصطلاح عدم مطلق گرچه مخلوق نيست ، اما عدم خاص سهمى از وجود دارد و مخلوق مىباشد.
نور رمز وحدت و ظلمت رمز پراكندگى است
نكته ديگرى كه در اينجا بايد به آن توجه داشت اين است كه در آيات قرآن ، نور با صيغه مفرد آورده شده و ظلمت به صورت جمع ( ظلمات).
ممكن است اين تعبير اشاره لطيفى به اين حقيقت باشد كه ظلمت ( اعم از حسى و معنوى ) همواره سرچشمه پراكندگىها و جدائىهاو دور افتادنها است ، در صورتى كه نور رمز وحدت و اجتماع مىباشد.
بسيار با چشم خود ديدهايم كه در يك شب تابستانى ، چراغى در وسط حياط يا بيابان روشن مىكنيم ، در مدت كوتاهى همه گونه حشرات گرد آن جمع مىشوند و در واقع مجمعى از زندگى را در اشكال متنوع تشكيل مىدهند ، اما هنگامى كه آن را خاموش كنيم هر كدام به طرفى مىروند و پراكنده مىگردند ، در مسائل معنوى و اجتماعى نيز همينگونه است ، نور علم و قرآن و ايمان مايه وحدت ، و ظلمت جهل و كفر و نفاق موجب پراكندگى است.
گفتيم اين سوره براى تحكيم پايههاى خدا پرستى و توحيد در دلها نخست انسان را متوجه عالم كبير مىسازد ، و در آيه بعد توجه به عالم صغير يعنى انسان مىدهد و در اين مورد به شگفتانگيزترين مساله يعنى آفرينش او از خاك و گل اشاره كرده مىفرمايد : او است خدائى كه شما را از گل آفريد
تفسير نمونه ج : 5ص :148
(هو الذى خلقكم من طين).
درست است كه آفرينش ما از پدران و مادرانمان بوده است ، نه از خاك ولى چون آفرينش انسان نخستين از خاك و گل بوده است ، درست است كه به ما نيز چنين خطابى بشود.
سپس به مراحل تكاملى عمر انسان اشاره كرده مىگويد : پس از آن مدتى را مقرر ساخت كه در اين مدت انسان در روى زمين پرورش و تكامل پيدا كند ( ثم قضى اجلا ) .
اجل در اصل به معنى مدت معين است ، و قضاء اجل به معنى تعيين مدت و يا به آخر رساندن مدت است ، اما بسيار مىشود ، كه به آخرين فرصت نيز اجل گفته مىشود ، مثلا مىگويند اجل دين فرا رسيده است يعنى آخرين موقع پرداخت بدهى رسيده است ، و اينكه به فرا رسيدن مرگ نيز اجل مىگويند به خاطر اين است كه آخرين لحظه عمر انسان در آن موقع است.
سپس براى تكميل اين بحث مىگويد : اجل مسمى در نزد خدا است ( و اجل مسمى عنده).
و بعد مىگويد شما افراد مشرك درباره آفرينندهاى كه انسان را از اين اصل بى ارزش يعنى گل آفريده و از اين مراحل حيرت انگيز و حيرتزا گذرانده است شك و ترديد به خود راه مىدهيد ، موجودات بىارزشى همچون بتها را در رديف او قرار داده ، يا در قدرت پروردگار بر رستاخيز و زنده كردن مردگان شك و ترديد داريد .
(ثم انتم تمترون).
اجل مسمى چيست ؟
شك نيست كه كلمه اجل مسمى و اجلا در آيه به دو معنى است و اينكه بعضى هر دو را به يك معنى گرفتهاند با تكرار كلمه اجل مخصوصا با ذكر قيد
تفسير نمونه ج : 5ص :149
مسمى در دفعه دوم به هيچوجه سازگار نيست .
لذا مفسران درباره تفاوت اين دو ، بحثها كردهاند اما از آنچه بقرينه ساير آيات قرآن و همچنين رواياتى كه از طريق اهل بيت (عليهمالسلام) به ما رسيده استفاده مىشود تفاوت اين دو در آن است كه اجل به تنهائى به معنى عمر و وقت و مدت غير حتمى ، و اجل مسمى به معنى عمر و مدت حتمى است ، و به عبارت ديگر اجل مسمى مرگ طبيعى و اجل مرگ زودرس است.
توضيح اينكه : بسيارى از موجودات از نظر ساختمان طبيعى و ذاتى استعداد و قابليت بقاء براى مدتى طولانى دارند ، ولى در اثناء اين مدت ممكن است موانعى ايجاد شود كه آنها را از رسيدن به حد اكثر عمر طبيعى باز دارد ، مثلا يك چراغ نفت سوز با توجه به مخزن نفت آن ، ممكن است مثلا بيست ساعت استعداد روشنائى داشته باشد ، اما وزش يك باد شديد و ريزش باران و يا عدم مراقبت از آن سبب مىشود كه عمر آن كوتاه گردد .
در اينجا اگر چراغ با هيچ مانعى برخورد نكند و تا آخرين قطره نفت آن بسوزد سپس خاموش شود به اجل حتمى خود رسيده است و اگر موانعى قبل از آن باعث خاموشى چراغ گردد مدت عمر آن را اجل غير حتمى مىگوئيم.
در مورد يك انسان نيز چنين است اگر تمام شرائط براى بقاى او جمع گردد و موانع بر طرف شود ساختمان و استعداد او ايجاب مىكند كه مدتى طولانى - هر چند اين مدت بالاخره پايان وحدى دارد - عمر كند ، اما ممكن است بر اثر سوء تغذيه يا مبتلا شدن به اعتيادات مختلف و يا دست زدن به خودكشى يا ارتكاب گناهان خيلى زودتر از آن مدت بميرد ، مرگ را در صورت اول اجل حتمى و در صورت دوم اجل غير حتمى مىنامند .
و به تعبير ديگر اجل حتمى در صورتى است كه ما به مجموع علل تامه بنگريم و اجل غير حتمى در صورتى است كه تنها مقتضيات را در نظر بگيريم.
تفسير نمونه ج : 5ص :150
با توجه به اين دو نوع اجل بسيارى از مطالب روشن مىشود ، از جمله اينكه در روايات مىخوانيم صله رحم عمر را زياد و يا قطع رحم عمر را كم مىكند ( منظور از عمر و اجل در اين موارد اجل غير حتمى است ) .
و يا اينكه در آيهاى مىخوانيم فاذا جاء اجلهم لا يستاخرون ساعة و لا يستقدمون : هنگامى كه اجل آنها فرا رسد نه ساعتى به عقب مىافتد و نه جلو در اينجا منظور از اجل همان مرگ حتمى است.
بنابراين آيه مزبور تنها مربوط به موردى است كه انسان به عمر نهائى خود رسيده است ، و اما مرگهاى پيشرس را به هيچ وجه شامل نمىشود.
و در هر صورت بايد توجه داشت كههر دو اجل از ناحيه خدا تعيين مىشود يكى بطور مطلق و ديگرى به عنوان مشروط و يا معلق ، درست مثل اينكه مىگوئيم : اين چراغ بعد از بيست ساعت بدون هيچ قيد و شرط خاموش مىشود و نيز مىگوئيم اگر طوفانى بوزد بعد از دو ساعت ، خاموش خواهد شد ، در مورد انسان و اقوام و ملتها نيز چنين است مىگوئيم خداوند اراده كرده است كه فلان شخص يا ملت پس از فلان مقدار عمر بطور قطع از ميان برود و نيز مىگوئيم اگر ظلم و ستم و نفاق و تفرقه و سهلانگارى و تنبلى را پيشه كنند در يك سوم آن مدت از بين خواهند رفت ، هر دو اجل از ناحيه خدا استيكى مطلق و ديگرى مشروط.
از امام صادق (عليهالسلام) در ذيل آيه فوق چنين نقل شده كه فرمود : هما اجلان اجل محتوم و اجل موقوف : اين اشاره به دو نوع اجل است ، اجل حتمى و اجل مشروط و در احاديث ديگرى كه در اين زمينه وارد شده تصريح گرديده است كه اجل غير حتمى ( مشروط ) قابل تقديم و تاخير است و اجل حتمى قابل تغيير نيست ( نور الثقلين جلد اول صفحه 504).
تفسير نمونه ج : 5ص :151
وَ هُوَ اللَّهُ فى السمَوَتِ وَ فى الأَرْضِيَعْلَمُ سِرَّكُمْ وَ جَهْرَكُمْ وَ يَعْلَمُ مَا تَكْسِبُونَ(3)
ترجمه:
3 -او است خداوند در آسمانها و در زمين ، پنهان و آشكار شما را مىداند و از آنچه ( انجام مىدهيد و ) به دست مىآوريد با خبر است .
تفسير:
در اين آيه براى تكميل بحث گذشته در زمينه توحيد و يگانگى خدا و پاسخ گفتن به كسانى كه براى هر دستهاى از موجودات خدائى قائلند و مىگويند خداى باران ، خداى جنگ ، خداى صلح ، خداى آسمان و مانند آن چنين مىگويد : او است خداوندى كه الوهيتش بر تمام آسمانها و زمين حكومت مىكند ( و هو الله فى السماوات و فى الارض ) يعنى با توجه به اينكه خالق همه چيز او است ، مدبر و اداره كننده همه نيز او مىباشد .
-زيرا حتى مشركان جاهليت خالق و آفريدگار را الله مىدانستند ولى تدبير و تصرف را براى بتها قائل بودند.
آيه به آنها پاسخ مىدهد : كسى كه خالق است ، تدبير و تصرف در همه جا نيز به دست او است.
اين احتمال نيز در تفسير آيه وجود دارد كه خداوند در همه جا حاضر است ، در آسمانها و در زمين و جائى از او خالى نيست ، نه اينكه جسم باشد و مكان داشته
تفسير نمونه ج : 5ص :152
باشد بلكه احاطه به همه مكانها دارد.
بديهى است كسى كه در همه جا حكومت مىكند و تدبير همه چيز بدست او است و در همه جا حضور دارد ، تمام اسرار و نهانيها را مىداند ، و لذا در جمله بعد مىگويد : چنين پروردگارى پنهان و آشكار شما را مىداند و نيز از آنچه انجام مىدهيد با خبر است ( يعلم سركم و جهركم و يعلم ما تكسبون ) .
ممكن است گفته شود سر و جهر در آيه اعمال انسانها و نيات آنها را نيز شامل مىشود ، بنابراين نيازى به ذكر ما تكسبون ( انجام مىدهيد ) نيست.
ولى بايد توجه داشت كه كسب به معنى نتيجههاى عمل و حالات روحى حاصل از اعمال خوب و بد است ، يعنى او هم از اعمال و نيات شما با خبر است ، و هم از اثراتى كه اين اعمال در روح شما مىگذارد ، و در هر حال ذكر اين جمله براى تاكيد در مورد اعمال انسانها است .
وَ مَا تَأْتِيهِم مِّنْ ءَايَةٍ مِّنْ ءَايَتِ رَبهِمْ إِلا كانُوا عَنهَا مُعْرِضِينَ(4) فَقَدْ كَذَّبُوا بِالْحَقِّ لَمَّا جَاءَهُمْفَسوْف يَأْتِيهِمْ أَنبَؤُا مَا كانُوا بِهِ يَستهْزِءُونَ(5)
ترجمه:
4 -هيچ نشانه و آيهاى از آيات پروردگارشان به آنها نمىرسد مگر اينكه از آن روى مىگردانند!.
5 -آنان حق را هنگامى كه سراغشان آمد ، انكار كردند ولى به زودى خبر آنچه را به باد مسخره گرفتند به آنان مىرسد ( و از نتائج كار خود آگاه مىشوند ) .
تفسير:
گفتيم در سوره انعام روى سخن بيشتر با مشركان است ، و قرآن به انواع
تفسير نمونه ج : 5ص :153
وسائل براى بيدارى و آگاهى آنها متوسل مىشود ، اين آيه و آيات فراوانى كه بعد از آن مىآيد در تعقيب همين موضوع است.
در اين آيه به روح لجاجت و بىاعتنائى و تكبر مشركان در برابر حق و نشانههاى خدا اشاره كرده ، مىگويد : آنها چنان لجوج و بى اعتنا هستند كه هر نشانهاى از نشانههاى پروردگار را مىبينند ، فورا از آن روى برمىگردانند.
(و ما تاتيهم من آية من آيات ربهم الا كانوا عنها معرضين ) يعنى ابتدائىترين شرط هدايت و راهيابى كه تحقيق و جستجوگرى است در آنها وجود ندارد ، نه تنها شور و عشق يافتن حق در وجود آنان نيست كه همانند تشنگانى كه به دنبال آب مىدوند در جستجوى حق باشند ، بلكه اگر چشمه آبى زلال بر در خانه آنها بجوشد صورت از آن برگردانده و اصلا به آن نگاه نمىكنند ، حتى اگر اين آيات از طرف پروردگار آنها باشد ( ربهم ) و به منظور تربيت و و تكامل خود آنها نازل گردد ! اين روحيه منحصر به دوران جاهليت و مشركان عرب نبوده ، الان هم بسيارى را مىبينيم كه در يك عمر شصتساله حتى ، زحمت يكساعت تحقيق و جستجو در باره خدا و مذهب به خود نمىدهند ، سهل است اگر كتاب و نوشتهاى در اين زمينه به دست آنها بيفتد به آن نگاه نمىكنند ، و اگر كسى با آنها در اين باره سخن گويد ، گوش فرا نمىدهند ، اينها جاهلان لجوج و بىخبرى هستند كه ممكن است گاهى در كسوت دانشمند ظاهر شوند ! سپس به نتيجه اين عمل آنها اشاره كرده و ، مىگويد : نتيجه اين شد كه آنها حق را به هنگامى كه به سراغشان آمد تكذيب كردند در حالى كه اگر در آيات و نشانههاى پروردگار دقت مىنمودند ، حق را بخوبى مىديدند و مىشناختند
تفسير نمونه ج : 5ص:154
و باور مىكردند ( فقد كذبوا بالحق لما جائهم).
و نتيجه اين تكذيب را بزودى دريافت خواهند داشت ، و خبر آنچه را بباد مسخره گرفتند به آنها مىرسد ( فسوف ياتيهم انباء ما كانوا به يستهزئون ) در دو آيه فوق در حقيقت اشاره به سه مرحله از كفر شده كه مرحله به مرحله تشديد مىگردد ، نخست مرحله اعراض و روى گردانيدن ، سپس مرحله تكذيب و بعدا مرحله استهزاء و مسخره كردن حقايق و آيات خدا.
اين امر نشان مىدهد كه انسان در طريق كفر در يك مرحله متوقف نمىشود بلكه هر چه پيش مىرود بر شدت انكار و عداوت و دشمنى با حق و بيگانگى از خدا مىافزايد .
منظور از تهديد كه در آخر آيه ذكر شده ، اين است كه در آينده دور يا نزديك عواقب شوم بىايمانى دامن آنها را در دنيا و آخرت خواهد گرفت ، آيات بعد نيز شاهد اين تفسير است.
أَ لَمْ يَرَوْا كَمْ أَهْلَكْنَا مِن قَبْلِهِم مِّن قَرْنٍ مَّكَّنَّهُمْ فى الأَرْضِ مَا لَمْ نُمَكِّن لَّكمْ وَ أَرْسلْنَا السمَاءَ عَلَيهِم مِّدْرَاراً وَ جَعَلْنَا الأَنْهَرَ تجْرِى مِن تحْتهِمْ فَأَهْلَكْنَهُم بِذُنُوبهِمْ وَ أَنشأْنَا مِن بَعْدِهِمْ قَرْناً ءَاخَرِينَ(6)
ترجمه:
6 -آيا مشاهده نكردند چقدر از اقوام پيشين را هلاك كرديم ؟ ! اقوامى كه ( از شما نيرومندتر بودند و ) قدرتهائى به آنها داديم كه به شما نداديم ، بارانهاى پى در پى بر آنها فرستاديم و نهرها از زير ( آباديهاى ) آنها جارى ساختيم ( اما هنگامى كه سركشى و طغيان كردند ) آنها را به خاطر گناهانشان نابود ساختيم و جمعيت ديگرى بعد از آنان بوجود آورديم .
تفسير نمونه ج : 5ص :155
تفسير : سرنوشت طغيانگران
از اين آيه به بعد ، قرآن يك برنامه تربيتى مرحله به مرحله را ، براى بيدار ساختن بت پرستان و مشركان - به تناسب انگيزههاى مختلف شرك و بت پرستى - عرضه مىكند ، نخست براى كوبيدن عامل غرور كه يكى از عوامل مهم طغيان و سركشى و انحراف است ، دست به كار شده و با يادآورى وضع اقوام گذشته و سرانجام دردناك آنها ، به اين افراد ، كه پرده غرور بر چشمانشان افتاده است هشدار مىدهد و مىگويد : آيا اينها مشاهده نكردند چه اقوامى را پيش از آنها هلاك كرديم ، اقوامى كه امكاناتى در روى زمين در اختيار آنها گذاشتيم كه در اختيار شما نگذاشتيم ( ا لم يروا كم اهلكنا من قبلهم من قرن مكناهم فى الارض ما لم نمكن لكم ) .
از جمله اينكه بارانهاى پر بركت و پشت سر هم براى آنها فرستاديم ( و ارسلنا السماء عليهم مدرارا ) .
و ديگر اينكه نهرهاى آب جارى را از زير آباديهاى آنها و در دسترس آنها جارى ساختيم ( و جعلنا الانهار تجرى من تحتهم).
اما به هنگامى كه راه طغيان را پيش گرفتند ، هيچيك از اين امكانات نتوانست آنها را از كيفر الهى بر كنار دارد و ما آنها را به خاطر گناهانشان نابود كرديم ( فاهلكناهم بذنوبهم).
تفسير نمونه ج : 5ص :156
و بعد از آنها اقوام ديگرى روى كار آورديم ( و أنشأنا من بعدهم قرنا آخرين).
آيا نبايد مطالعه حال گذشتگان براى آنها سرمشقى بشود ؟ ! و از خواب غفلت بيدار ، و از مستى غرور هشيار گردند ، آيا خداوندى كه درباره گذشتگان چنين عمل كرد توانائى ندارد همان برنامه را نيز درباره اينها اجرا كند ؟ ! در اينجا به چند نكته بايد توجه داشت :
1 -قرن گرچه معمولا به معنى يك زمان طولانى ( صد سال يا هفتاد سال يا سى سال ) آمده است ، ولى گاهى - همانطور كه اهل لغت تصريح كردهاند - به قوم و جمعيتى كه در يك زمان قرار دارند گفته مىشود ( اصولا قرن از ماده اقتران و به معنى نزديكى است و چون اهل عصر واحد و زمانهاى متقارب به هم نزديكند به آنها ، و هم به زمان آنها قرن گفته مىشود ) .
2 -در آيات قرآن مكرر به اين موضوع اشاره شده كه امكانات فراوان مادى باعث غرور و غفلت افراد كم ظرفيت مىشود ، زيرا با داشتن اينها خود را بىنياز از پروردگار مىپندارند ، غافل از اينكه اگر لحظه به لحظه و ثانيه به ثانيه كمك و امداد الهى به آنها نرسد ، نابود و خاموش مىگردند چنانكه مىخوانيم ان الانسان ليطغى ان رآه استغنى : انسان طغيان مىكند هنگامى كه خود را بىنياز پندارد.
3 -اين هشدار مخصوص بت پرستان نيست ، هم امروز قرآن نيز به دنياى ثروتمند ماشينى كه بر اثر فراهم بودن امكانات زندگى از باده غرور سر مست شده ، هشدار مىدهد كه وضع گذشتگان را فراموش نكنيد كه چگونه بر اثر عامل گناه ، همه چيز را از دست دادند ، شما هم با روشن شدن جرقه آتش يك جنگ جهانى ديگر ممكن است همه چيز را از دست بدهيد و به دوران قبل از تمدن
تفسير نمونه ج : 5ص :157
صنعتى خود باز گرديد ، توجه داشته باشيد كه عامل بدبختى آنها چيزى جز گناه و ظلم و ستم و بيدادگرى و عدم ايمان نبوده همين عامل در جامعه شما نيز آشكار شده است.
براستى مطالعه تاريخ زندگى فراعنه مصر ، و ملوك سبا ، و سلاطين كلده و آشور ، و قيصرهاى روم با آن زندگانى افسانهاى و ناز و نعمت بىحساب ، و سپس مطالعه عواقب دردناكى كه بر اثر كفر و بيدادگرى طومار زندگانى آنها را در هم پيچيد براى همه كس و براى همه ما درس عبرتى است بزرگ و آشكار .
وَ لَوْ نَزَّلْنَا عَلَيْك كِتَباً فى قِرْطاسٍ فَلَمَسوهُ بِأَيْدِيهِمْ لَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هَذَا إِلا سِحْرٌ مُّبِينٌ(7)
ترجمه:
7 -و اگر نامهاى بر روى صفحهاى بر آنها نازل كنيم و ( علاوه بر ديدن ) آنرا با دستهاى خود لمس كنند باز كافران مىگويند اين چيزى جز يك سحر آشكار نيست!
تفسير : آخرين درجه لجاجت
ديگر از عوامل انحراف آنها تكبر و لجاجت است كه در اين آيه اشاره به آن شده ، زيرا افراد متكبر معمولا مردم لجوجى هستند ، چون تكبر به آنها اجازه تسليم در برابر حق را نمىدهد و همين سبب مىشود كه به اصطلاح روى دنده لج بيفتند و هر دليل روشن و برهان واضحى را به نحوى انكار كنند هر چند تا سر حد انكار بديهيات پيش رود ! ، همانطور كه بارها با چشم خود اين موضوع را در ميان افراد متكبر و خود خواه ديدهايم .
تفسير نمونه ج : 5ص :158
قرآن در اينجا اشاره به تقاضاى جمعى از بت پرستان ( كه مىگويند اين اشخاص نضر بن حارث و عبد الله بن ابى اميه و نوفل بن خويلد بودند كه به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) گفتند ما تنها در صورتى ايمان مىآوريم كه نامهاى از طرف خداوند با چهار فرشته بر ما نازل كنى ! ! ) كرده و مىگويد : اگر همانطور كه آنها تقاضا كردند ، نوشتهاى بر صفحهاى از كاغذ و مانند آن بر تو نازل كنيم ، و علاوه بر مشاهده كردن ، با دست خود نيز آن را لمس كنند باز مىگويند : اين يك سحر آشكار است ! ( و لو نزلنا عليك كتابا فى قرطاس فلمسوه بايديهم لقال الذين كفروا ان هذا الا سحر مبين ) .
يعنى دائره لجاجت آنها تا حدى توسعه يافته كه روشنترين محسوسات را يعنى آنچه با مشاهده و لمس درك مىشود ، انكار مىكنند و به بهانه سحر از تسليم شدن در برابر آن سر باز مىزنند ، در حالى كه در زندگى روزانه خود براى اثبات واقعيتها به يك دهم از اين نشانهها نيز قناعت مىكنند و آن را قطعى و مسلم مىدانند ! و اين نيست مگر به خاطر خود خواهى و تكبر و لجاجت سختى كه بر روح آنها سايه افكنده .
ضمنا بايد توجه داشت كه قرطاس به معنى هر چيزى است كه روى آن مىنويسند اعم از كاغذ و پوست و الواح ، و اگر امروز قرطاس را فقط به كاغذ مىگويند براى اين است كه كاغذ متداولترين چيزى است كه روى آن نوشته مىشود .
تفسير نمونه ج : 5ص :159
وَ قَالُوا لَوْ لا أُنزِلَ عَلَيْهِ مَلَكٌوَ لَوْ أَنزَلْنَا مَلَكاً لَّقُضىَ الأَمْرُ ثُمَّ لا يُنظرُونَ(8) وَ لَوْ جَعَلْنَهُ مَلَكاً لَّجَعَلْنَهُ رَجُلاً وَ لَلَبَسنَا عَلَيْهِم مَّا يَلْبِسونَ(9) وَ لَقَدِ استهْزِئَ بِرُسلٍ مِّن قَبْلِك فَحَاقَ بِالَّذِينَ سخِرُوا مِنْهُم مَّا كانُوا بِهِ يَستهْزِءُونَ(10)
ترجمه:
8 -گفتند چرا فرشتهاى بر او نازل نشده ( تا او را در دعوت مردم به سوى خدا همراهى كند ) ولى اگر فرشتهاى بفرستيم ( و موضوع جنبه حسى و شهود پيدا كند ) كار تمام مىشود ( و اگر مخالفت كنند ) ديگر به آنها مهلت داده نخواهد شد ( و همگى هلاك مىگردند ) .
9 -و اگر او را فرشته قرار مىداديم حتما وى را به صورت انسانى در مىآورديم باز ( به پندار آنان ) كار را بر آنها مشتبه مىساختيم همانطور كه آنها كار را بر ديگران مشتبه مىسازند!
10 -(با اين حال نگران نباش ) جمعى از پيامبران پيش از تو را به باد استهزا گرفتند اما سرانجام آنچه را مسخره مىكردند دامانشان را گرفت ( و عذاب الهى بر آنها نازل شد).
تفسير : بهانهجوئىها
يكى ديگر از عوامل كفر و انكار بهانهجوئى است ، گرچه بهانهجوئى معلول عوامل ديگر از جمله تكبر و خود خواهى مىباشد ولى تدريجا به عنوان
تفسير نمونه ج : 5ص :160
يك روحيه منفى در مىآيد و خود يك عامل براى عدم تسليم در برابر حق مىگردد.
از جمله بهانهجوئىهائى كه مشركان در برابر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) داشتند و در چندين آيه از قرآن به آن اشاره شده و در آيه مورد بحث نيز آمده است اين است كه آنها مىگفتند چرا پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) به تنهائى به اين ماموريت بزرگ دست زده است ؟ چراموجودى از غير جنس بشر و از جنس فرشتگان او را در اين ماموريت همراهى نمىكند ؟ مگر مىتواند انسانى كه از جنس ما است به تنهائى بار رسالت را بر دوش كشد ؟ ( و قالوا لو لا انزل عليه ملك).
در حالى كه با وجود دلائل روشن و آيات بينات بر نبوت او جائى براى اين بهانهجوئىها نيست ، به علاوه فرشته نه قدرتى بالاتر از انسان دارد و نه آمادگى و استعدادى براى رسالت ، بيش از او ، بلكه به مراتب انسان از او آمادهتر است.
قرآن با دو جمله كه هر كدام استدلالى را در بر دارد به آنها پاسخ مىگويد : نخست اينكه اگر فرشتهاى نازل شود ، و سپس آنها ايمان نياورند ، به حيات همه آنان خاتمه داده خواهد شد ( و لو انزلنا ملكا لقضى الامر ثم لا ينظرون ) .
اما چرا با آمدن فرشته و همراهى او با پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) منكران گرفتار مرگ و هلاكت مىشوند ؟ دليل آن همان چيزى است كه در چند آيه قبل به آن اشاره شد كه اگر نبوت جنبه شهود و حسى پيدا كند ، يعنى با آمدن فرشته ، غيب تبديل به شهود گردد و همه چيز را با چشم ببينند آخرين مرحله اتمام حجت شده است ، چون دليلى بالاتر از اين تصور نمىشود ، با اين حال اگر كسى مخالفت كند كيفر و مجازات او قطعى خواهد بود ، ولى خداوند به خاطر لطف و مرحمت بر بندگان براى اينكه فرصتى براى تجديد نظر داشته باشند اين كار را نمىكند مگر در موارد خاصى كه مىداند طرف ، آمادگى كامل و استعداد پذيرش دارد ، يا در مواردى كه طرف مستحق نابودى است ، يعنى اعمالى انجام داده است كه استحقاق مجازات
تفسير نمونه ج : 5ص :161
الهى را دارد ، در اين موقع به تقاضاى او ترتيب اثر داده مىشود و به هنگامى كه قبول نكرد فرمان نابودى او صادر مىگردد.
پاسخ دوم اينكه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) به مقتضاى مقام رهبرى و عهدهدار بودن امر تربيت مردم و سرمشق عملى به آنها دادن لازم است از جنس خود مردم و همرنگ و هم صفات آنها و تمام غرائز و صفات انسان در او وجود داشته باشد ، زيرا فرشته علاوه بر اينكه براى بشر قابل رؤيت نيست .
نمىتواند سرمشق عملى براى او گردد ، چون نه از نيازها و دردهاى او آگاه است و نه به وضع غرائز و خواستههاى او آشنا است ، و به همين دليل رهبرى او نسبت به موجودى كه از هر جهت با وى فرق دارد كاملا نارسا خواهد بود.
لذا قرآن در جواب دوم مىگويد اگر ما او را فرشته قرار مىداديم و به پيشنهاد آنها عمل مىكرديم ، باز لازم بود تمام صفات انسان را در او ايجاد كنيم ، و او را به صورت و سيرت مردى قرار دهيم ( و لو جعلناه ملكا لجعلناه رجلا ) .
از آنچه گفتيم روشن مىشود ، كه منظور از جمله لجعلناه رجلا اين نيست كه فقط شكل انسان به او مىدهيم كه بعضى از مفسران پنداشتهاند ، بلكه منظور اين است كه او را از نظر ظاهر و باطن به صفات انسان قرار مىدهيم.
سپس نتيجه مىگيرد كه با اين حال همان ايرادات سابق را بر ما تكرار مىكردند كه چرا به انسانى ماموريت رهبرى دادهاى و چهره حقيقت را بر ما پوشانيدهاى ( و للبسنا عليهم ما يلبسون).
لبس ( بر وزن درس ) به معنى پردهپوشى و اشتباه كارى است ، و لبس ( بر وزن قفل ) به معنى پوشيدن لباس است ( ماضى اول لبس بر وزن ضرب و ماضى دوم لبس
تفسير نمونه ج : 5ص :162
بر وزن حسب مىباشد ) و روشن است كه در آيه معنى اول اراده شده است ، يعنى اگر فرشتهاى مىفرستاديم بايد به صورت و سيرت انسانى باشد و در اين موقع به عقيده آنها ما مردم را به اشتباه و خطا انداخته بوديم و همان نسبتهاى سابق را بر ما تكرار مىكردند ، همانطور كه خود آنها افراد نادان و بىخبر را به اشتباه و خطا مىافكنند و چهره حقيقت را بر آنها مىپوشانند - بنابراين نسبت لبس و پرده پوشى به خدا از زاويه ديد آنها است .
در پايان خداوند به پيامبرش دلدارى مىدهد و مىگويد از مخالفت و لجاجت و سرسختى آنها نگران نباش ، زيرا جمعى از پيامبران پيش از تو را نيز بباد استهزاء و مسخره گرفتند اما سرانجام آنچه را ، مسخره مىكردند ، دامانشان را گرفت و عذاب الهى بر آنها نازل شد ( و لقد استهزء برسل من قبلك فحاق بالذين سخروا منهم ما كانوا به يستهزئون).
در حقيقت اين آيه هم مايه تسلى خاطرى است براى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) كه در راه خود كمترين تزلزلى در ارادهاش واقع نشود و هم تهديدى است براى مخالفان لجوج كه به عواقب شوم و دردناك كار خود بينديشند .
قُلْ سِيرُوا فى الأَرْضِ ثُمَّ انظرُوا كيْف كانَ عَقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ(11)
ترجمه:
11 -بگو روى زمين گردش كنيد ، سپس بنگريد سرانجام آنها كه آيات الهى را تكذيب مىكردند چه شد ؟!
تفسير نمونه ج : 5ص :163
تفسير:
قرآن در اينجا براى بيدار ساختن اين افراد لجوج و خود خواه از راه ديگرى وارد شده و به پيامبر دستور مىدهد كه به آنها سفارش كند ، در زمين به سير و سياحت بپردازند و عواقب كسانى كه حقايق را تكذيب كردند با چشم خود ببينند ، شايد بيدار شوند ( قل سيروا فى الارض ثم انظروا كيف كان عاقبة المكذبين ) .
شك نيست كه مشاهده آثار گذشتگان و اقوامى كه بر اثر پشت پا زدن به حقايق راه فنا و نابودى را پيمودند ، تاثيرش بسيار بيشتر از مطالعه تاريخ آنها در كتابها است ، زيرا اين آثار حقيقت را محسوس و قابل لمس مىسازد.
شايد به خاطر همين است كه جمله انظروا ( نگاه كنيد ) را به كار برده نه تفكروا ( بينديشيد).
ضمنا ذكر كلمه ثم كه معمولا در مورد عطف با فاصله زمانى به كار مىرود ، ممكن است به خاطر توجه دادن به اين حقيقت باشد كه در اين سير و قضاوت خود عجله نكنند ، بلكه هنگامى كه آثار گذشتگان را مشاهده كردند ، با حوصله و دقت بينديشند سپس نتيجهگيرى كرده ، عاقبت كار آنها را با چشم ببينند در مورد سير و سياحت در زمين و تاثير فوق العاده آن در بيدار ساختن افكار مشروحا در ذيل آيه 137 سوره آل عمران ( جلد سوم صفحه 102 ) بحث كرديم .
تفسير نمونه ج : 5ص :164
قُل لِّمَن مَّا فى السمَوَتِ وَ الأَرْضِقُل لِّلَّهِكَتَب عَلى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَلَيَجْمَعَنَّكُمْ إِلى يَوْمِ الْقِيَمَةِ لا رَيْب فِيهِالَّذِينَ خَسِرُوا أَنفُسهُمْ فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ(12) × وَ لَهُ مَا سكَنَ فى الَّيْلِ وَ النهَارِوَ هُوَ السمِيعُ الْعَلِيمُ(13)
ترجمه:
12 -بگو از آن كيست آنچه در آسمانها و زمين است بگو براى خدا است ، رحمت ( و بخشش ) را بر خود حتم كرده ( و به همين دليل ) همه شما را بطور قطع در روز قيامت كه در آن شك و ترديدى نيست مجتمع خواهد كرد ، تنها كسانى كه سرمايههاى وجود خويش را از دست دادند و گرفتار خسران شدند ايمان نمىآورند.
13 -و براى او است آنچه در شب و روز قرار دارد و او شنوا و دانا است.
تفسير:
در اين آيه بحث با مشركان همچنان دنبال شده است .
در آيات گذشته روى مسئله توحيد و يگانه پرستى تكيه شده بود ، اما در اين آيه روى مسئله معاد تكيه شده و با اشاره به اصل توحيد ، مسئله رستاخيز و معاد از طريق جالبى تعقيب مىگردد ، شكل آيه به صورت سؤال و جواب است گوينده سؤال و جواب هر دو يكى است كه اين خود يك شيوه زيبا در ادبيات است.
استدلال معاد در اينجا از دو مقدمه تشكيل شده است:
1 -نخست مىگويد : بگو آنچه در آسمانها و زمين است براى كيست ؟ ( قل لمن ما فى السموات و الارض ) و بلافاصله به دنبال آن مىگويد : خودت از زبان فطرت و جان آنها پاسخ بده : براى خدا ( قل لله ) .
تفسير نمونه ج : 5ص :165
طبق اين مقدمه همه جهان هستى ملك خدا است و تدبير آن به دست او است.
2 -پروردگار عالم سرچشمه تمام رحمتها است ، او است كه رحمت را بر عهده خويش قرار داده ، و مواهب بىشمار ، به همه ارزانى مىدارد ( كتب على نفسه الرحمة).
آيا ممكن است كه چنين خداوندى اجازه دهد رشته حيات انسانها با مرگ به كلى پاره شود و تكامل و حيات ادامه نيابد ؟ آيا اين با اصل فياض بودن و رحمت واسعه او مىسازد ؟ آيا او در مورد بندگان خود كه مالك و مدبر آنهااست ممكن است چنان بىمهرى كند كه بعد از مدتى راه فنا بپويند و تبديل به هيچ و پوچ شوند ؟.
مسلما ، نه ، بلكه رحمت واسعه او ايجاب مىكند كه موجودات مخصوصا انسان را در مسير تكامل پيش ببرد همانطور كه در پرتو رحمت خويش بذر كوچك و بىارزشى را تبديل به درخت تناور و برومند ، يا شاخه گل زيبائى مىكند ، همانطور كه در پرتو فيض خود نطفه بى ارزش را به انسان كاملى مبدل مىسازد ، همين رحمت ايجاب مىكند انسان را كه استعداد بقاء و زندگى جاودانى دارد پس از مرگ در لباس حياتى نوين و در عالمى وسيعتر در آورد و در اين سير ابدىتكامل دست رحمتش پشت سر او باشد.
لذا به دنبال اين دو مقدمه مىگويد : به طور مسلم همه شما را در روز رستاخيز ، روزى كه هيچگونه شك و ترديدى در آن نيست جمع خواهد كرد ( ليجمعنكم الى يوم القيامة لا ريب فيه).
قابل توجه اينكه آيه با سؤال و به اصطلاح استفهام تقريرى كه به منظور اقرار گرفتن از طرف مىباشد شروع شده است ، و چون اين مطلب هم از نظر فطرت مسلم بوده و هم خود مشركان به آن اعتراف داشتهاند كه مالكيت عالم هستى متعلق به بتها نيست ، بلكه مربوط به خدا است ، بلافاصله خود او پاسخ سؤال را مىگويد.
تفسير نمونه ج : 5ص :166
و اين يك روش زيبا در طرح مسائل مختلف محسوب مىشود.
موضوع ديگر اينكه براى معاد در جاهاى ديگر از طرق مختلف از طريق قانون عدالت ، قانون تكامل ، حكمت پروردگار ، استدلال شده است اما استدلال به رحمت ، استدلال تازهاى است كه در آيه بالا مورد بحث قرار گرفته.
در پايان آيه به سرنوشت و عاقبت كار مشركان لجوج اشاره كرده مىگويد : آنها كه در بازار تجارت زندگى ، سرمايه وجود خود را از دست دادهاند به اين حقائق ايمان نمىآورند ( الذين خسروا انفسهم فهم لا يؤمنون).
چه تعبير عجيبى ! گاهى انسانمال يا مقام ، يا يكى ديگر از سرمايههاى خود را از دست مىدهد در اين موارد اگر چه زيان كرده است ولى چيزهائى را از دست داده است كه جزء وجود او نبوده يعنى بيرون از وجود او است ، اما بزرگترين زيان كه مىتوان نام آن را زيان حقيقى گذاشت زمانى خواهد بود كه انسان اصل هستى خود را از كف دهد و وجود خويش را ببازد.
دشمنان حق و افراد لجوج سرمايه عمر و سرمايه فكر و عقل و فطرت و تمام مواهب روحى و جسمى خويش را كه مىبايست در مسير حق به كار گيرند و به تكامل شايسته خود برسند بكلى از دست مىدهند ، نه سرمايهاى مىماند و نهسرمايهدار!.
اين تعبير در آيات متعددى از قرآن مجيد آمده است و تعبيرات تكان دهندهاى است كه سرانجام دردناك منكران حق و گنهكاران آلوده را روشن مىسازد.
سؤال:
ممكن است گفته شود زندگانى ابدى تنها براى مؤمنان مصداق رحمت است ولى براى غير آنها جز زحمت و بدبختى چيز ديگرى نخواهد بود.
تفسير نمونه ج : 5ص :167
پاسخ:
شك نيست كه كار خدا فراهم آوردن زمينههاى رحمت است او انسان را آفريد ، و به او عقل داد ، و پيامبران براى رهبرى و راهنمائى او فرستاده و انواع مواهب را در اختيار وى گذارد ، و راهى به سوى زندگى جاويدان به روى همگان گشود ، اينها بدون استثناء رحمت است .
حال اگر در طريق به ثمر رساندن اين رحمتها خود انسان راه خويش را كج كند و تمام زمينههاى رحمت را براى خود تبديل به شكنجه و زحمت نمايد.
اين موضوع هيچگونه لطمهاى به رحمت بودن آنها نخواهد زد و تمام سرزنشها متوجه انسانى است كه زمينههاى رحمت را تبديل به عذاب كرده است.
آيه بعد در حقيقت تكميلى است براى آيه گذشته زيرا در آيه قبل اشاره به مالكيت خداوند نسبت به همه موجودات از طريق قرار گرفتن آنها در افق مكان بود ، لذا فرمود خداوند مالك آنچه در آسمانها و زمين است مىباشد .
اين آيه اشاره به مالكيت او از طريق قرار گرفتن در افق و پهنه زمان است لذا مىگويد : و از آن او است آنچه در شب و روز قرار گرفته است ( و له ما سكن فى الليل و النهار).
در حقيقت جهان ماده از اين موضوع يعنى زمان و مكان خالى نيست و تمام موجوداتى كه در ظرف زمان و مكان واقع مىشوند يعنى تمامى جهان ماده از آن او هستند ، و نبايد تصور شود كه شب و روز مخصوص منظومه شمسى است بلكه تمام موجودات زمين و آسمان داراى شب و روز و بعضى دائما در روز بدون شب ، و بعضى در شب بدون روز به سر مىبرند ، مثلا در خورشيد دائما روز است زيرا در آنجا روشنائى است و تاريكى وجود ندارد ، در حالى كه بعضى از كواكب خاموش و بىنور آسمان كه در مجاورت ستارگان قرار ندارند در تاريكى شب
تفسير نمونه ج : 5ص :168
جاودانى به سر مىبرند.
و آيه فوق همه اينها را شامل مىشود.
ضمنا بايد توجه داشت كه منظور از سكن سكونت به معنى توقف و قرار گرفتن در چيزى است ، خواه اينكه آن موجود در حال حركت باشد يا سكون مثلا مىگوئيم : ما در فلان شهر ساكن هستيم يعنى در آنجا استقرار يافته و توقف داريم اعم از اينكه در خيابانهاى شهر درحال حركت باشيم يا در حال سكون.
اين احتمال نيز در آيه وجود دارد كه سكون در اينجا فقط مقابل حركت باشد و از آنجا كه اين دو از امور نسبى هستند ذكر يكى ما را از ديگرى بىنياز مىكند ، بنابراين معنى آيه چنين مىشود : آنچه در روز و شب و افق زمان در حال سكون و حركت است همه از آن خدا است.
و در اين صورت آيه مىتواند اشاره به يكى از استدلالات توحيد باشد زيرا حركت و سكون دو حالت عارضى هستند كه به طور مسلم ، حادثند و نمىتوانند قديم و ازلى باشند چون حركت عبارت است از بودن چيزى در دو زمان مختلف در دو مكان ، و سكونبودن چيزى است در دو زمان در يك مكان معين ، و بنابراين در ذات حركت و سكون توجه به حالت سابقه نهفته شده است ، و مىدانيم چيزى كه قبل از آن حالت ديگرى باشد ازلى نمىتواند بوده باشد.
از اين سخن چنين نتيجه مىگيريم كه : اجسام از حركت و سكون خالى نيستند.
و آنچه از حركت و سكون خالى نيست نمىتواند ازلى باشد.
بنابراين تمامى اجسام حادثند و چون حادثند نيازمند به آفريدگارند ( دقت كنيد).
ولى خداوند چون جسم نيست نه حركت دارد و نه سكون و نه زمان دارد و نه مكان ، و به همين جهت ازلى و ابدى است.
و در پايان آيه پس از ذكر توحيد اشاره به دو صفت بارز خداوند كرده مىگويد : و اوست شنونده دانا
تفسير نمونه ج : 5ص :169
(و هو السميع العليم).
اشاره به اينكه وسعت جهان هستى و موجوداتى كه در افق زمان و مكان قرار گرفتهاند هيچگاه مانع از آن نيست كه خدا از اسرار آنها آگاه باشد ، بلكه سخنان آنها را مىشنود و حتى حركت مورچه ضعيفى را در دل شب تاريك بر سنگ سياه و ظلمانى در اعماق يك دره خاموش و دور افتاده را درك مىكند و از احتياجات او و سايرين با خبر و آگاه است و از اعمال و كارهاى همگى مطلع.
قُلْ أَ غَيرَ اللَّهِأَتخِذُ وَلِيًّا فَاطِرِ السمَوَتِ وَ الأَرْضِ وَ هُوَ يُطعِمُ وَ لا يُطعَمُقُلْ إِنى أُمِرْت أَنْ أَكونَ أَوَّلَ مَنْ أَسلَمَوَ لا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُشرِكِينَ(14) قُلْ إِنى أَخَاف إِنْ عَصيْت رَبى عَذَاب يَوْمٍ عَظِيمٍ(15) مَّن يُصرَف عَنْهُ يَوْمَئذٍ فَقَدْ رَحِمَهُوَ ذَلِك الْفَوْزُ الْمُبِينُ(16)
ترجمه:
14 -بگو آيا غير خدا را ولى خود انتخاب كنم در حالى كه او آفريننده آسمانها و زمين است و او است كه روزى مىدهد و از كسى روزى نمىگيرد ، بگو من مامورم كه نخستين مسلمان باشم و ( خداوند به مندستور داده كه ) از مشركان نباش.
15 -بگو من ( نيز ) اگر نافرمانى پروردگارم كنم از عذاب آن روز بزرگ ( رستاخيز ) مىترسم.
16 -آن كس كه مجازات الهى در آن روز به او نرسد خداوند او را مشمول رحمت خويش ساخته و اين پيروزى آشكارى است.
تفسير نمونه ج : 5ص :170
تفسير : پناهگاهى غير از خدا نيست
بعضى براى آيات فوق شان نزولى نقل كردهاند كه : جمعى از اهل مكه خدمت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) آمدند و گفتند : اى محمد ! تو آئين قوم خود را ترك گفتى و مىدانيم كه اين كار عاملى جز فقر ندارد ! ، ما حاضريم اموال خود را با تو تقسيم كنيم و تو را كاملا ثروتمند نمائيم تا دست از خدايان ما بردارى و به آئين اصلى ما بازگردى آيات فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت .
البته همانطور كه قبلا گفته شد آيات اين سوره طبق روايات وارده ، يكجا در مكه نازل شده بنابراين نمىتواند هر يك شان نزول خاصى داشته باشد ، ولى در زمانهاى قبل از نزول اين سوره گفتگوها و بحثهائى ميان پيامبر و مشركان وجود داشته است و قسمتى از آيات اين سوره ناظر به آن گفتگوها است ، بنابراين هيچ مانعى ندارد كه چنين سخنى ميان پيامبر و مشركان رد و بدل شده باشد و خداوند در اين آيات به آن سخنان اشاره كرده ، و پاسخ مىگويد .
به هر حال در اين آيات نيز هدف ، اثبات توحيد و مبارزه با شرك و بتپرستى است ، مشركان با اينكه آفرينش جهان را مخصوص ذات خداوند مىدانستند بتها را به عنوان تكيه گاه و پناهگاه براى خود انتخاب كرده بودند و گاه براى هر يك از نيازمنديهاى خود به يكى از بتها تكيه مىكردند به خدايان متعدد : خداى باران ، خداى نور ، خداى ظلمت ، خداى جنگ و صلح ، و خداى رزق و روزى قائل بودند و اين همان عقيده ارباب انواع مىباشد كه در يونان قديم نيز وجود داشت.
تفسير نمونه ج : 5ص :171
قرآن براى از بين بردن اين پندار غلط به پيامبر چنين دستور مىدهد : به آنها بگو آيا غير خدا را ولى و سرپرست و پناهگاه خود انتخاب كنم ؟ در حالى كه او آفريننده آسمانها و زمين ، و روزى دهنده همه موجودات است بدون اينكه خود نيازى به روزى داشته باشد ( قل ا غير الله اتخذ وليا فاطر السموات و الارض و هو يطعم و لا يطعم).
بنابراين هنگامى كه آفريننده همه چيز او است ، و بدون اتكاء به قدرت ديگرى سراسر جهان هستى را به وجود آورده ، و روزى همگان به دست او است ، چه دليل دارد كه انسان غير او را ولى و سرپرست و تكيهگاه قرار دهد ، اصولا بقيه همه مخلوقند و در تمام لحظات وجود خود به او نيازمندند ، چگونه مىتوانند نياز ديگرى را برطرف سازند ؟ جالب اينكه در آيه بالا هنگامى كه سخن از آفرينش آسمان و زمين به ميان آورده خدا را به عنوان فاطر معرفى مىكند فاطر از ماده فطور و به معنى شكافتن است .
از ابن عباس نقل شده كه مىگويد : معنى فاطر السموات و الارض را آنگاه فهميدم كه دو عرب بر سر چاه آبى با هم نزاع داشتند يكى از آنها براى اثبات مالكيت خود مىگفت : انا فطرتها : من اين چاه را شكافته و احداث كردهام ! ولى ما امروز معنى فاطر را بهتر از ابن عباس مىتوانيم به كمك علوم روز دريابيم زيرا اين تعبير جالبى است كه با دقيقترين نظريات علمى روز با پيدايش جهان هماهنگ است چه اينكه : طبق تحقيقات دانشمندان ، عالم بزرگ ( مجموعه جهان ) و عالم كوچكتر ( منظومه شمسى ) همه در آغاز ، توده واحدى بودند كه بر اثر انفجارهاى پى در پى از هم شكافته شدند و كهكشانها و منظومهها و كرات به وجود آمدند ، در آيه ( 30 سوره انبياء ) اين مطلب با صراحت بيشترى بيان شده آنجا كه مىگويد : ا و لم ير الذين كفروا ان السموات و الارض كانتا رتقا
تفسير نمونه ج : 5ص :172
ففتقناهما : آيا كافران نمىدانند آسمان و زمين به هم پيوسته بودند و ما آنها را از هم جدا كرديم.
نكته ديگرى كه نبايد از آن غفلت كرد اين است كه : در ميان صفات خدا در اينجا تنها روى اطعام بندگان و روزى دادن آنها تكيه شده است اين تعبير شايد به خاطر آن است كه بيشتر وابستگيها در زندگى مادى بشر بر اثر همين نياز مادى است ، همين به اصطلاح خوردن يك لقمه نان است كه افراد را به خضوع در برابر اربابان زر و زور واميدارد ، و گاهى تا سر حد پرستش در مقابل آنها كرنش مىكنند ، قرآن در عبارت بالا مىگويد : روزى شما به دست اوست نه به دست اين گونه افراد و نه به دست بتها ، صاحبان زر و زور خود نيازمندند و احتياج به اطعام دارند تنها خدا است كه اطعام مىكند و نياز به اطعام ندارد .
در آيات ديگر قرآن نيز مىبينيم روى مسئله مالكيت خداوند و رازقيت او و فرستادن باران و پرورش گياهان تكيه شده است تا فكر وابستگى به مخلوقات را از مغز افراد بشر به كلى خارج كند.
سپس براى پاسخ گفتن به پيشنهاد كسانى كه از او دعوت مىكردند به آئين شرك ، بپيوندد مىگويد : علاوه بر اينكه عقل به من فرمان مىدهد كه تنها تكيه بر كسى كنم كه آفريننده آسمان و زمين مىباشد وحى الهى نيز به من دستور داده است كه نخستين مسلمان باشم و به هيچوجه در صف مشركان قرار نگيرم ( قل انى امرت ان اكون اول من اسلم و لا تكونن من المشركين ) شك نيست كه قبل از پيامبر اسلام نيز پيامبران ديگر و امت صالح آنها مسلمان
تفسير نمونه ج : 5ص :173
بودند و در برابر اراده خدا تسليم ، بنابراين هنگامى كه مىفرمايد : من دستور دارم نخستين مسلمان باشم يعنى نخستين مسلمان اين امت.
و اين در حقيقت اشاره به يك مطلب مهم تربيتى نيز مىباشد كه هر رهبرى بايد در انجام دستورات مكتب خود از همه افراد پيشقدمتر باشد ، او بايد اولين مؤمن به آئين خويش و نخستين عمل كننده ، و كوشاترين فرد ، و فداكارترين شخص در برابر مكتب خود باشد .
و در آيه بعد براى تاكيد بيشتر روى اين دستور الهى كه از طريق وحى بر پيامبر نازل شده است مىگويد : من نيز به نوبه خود احساس مسؤليت مىكنم و از قوانين الهى به هيچوجه مستثنى نيستم ، من نيز اگر از دستور پروردگار منحرف شوم و راه سازشكارى با مشركان را بپيمايم و عصيان و نافرمانى او كنم از مجازات آن روز بزرگ - روز رستاخيز - ترسان و خائفم ( قل انى اخاف ان عصيت ربى عذاب يوم عظيم ) از اينآيه نيز به خوبى استفاده مىشود كه احساس مسؤليت پيامبران بيش از احساس مسؤليت ديگران است.
و در آخرين آيه براى اينكه ثابت شود پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) نيز بدون تكيه بر لطف و رحمت خدا كارى نمىتواند بكند و هر چه هست به دست او است و حتى شخص پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) چشم اميدش را به رحمت بىپايان پروردگار دوخته و نجات و پيروزى خود را از او مىطلبد مىگويد : هر كس در آن روز بزرگ از مجازات پروردگار رهائى يابد مشمول رحمت خدا شده است و اين يك موفقيت و پيروزى آشكار است ( من
تفسير نمونه ج : 5ص :174
يصرف عنه يومئذ فقد رحمه و ذلك الفوز المبين).
اين آيات آخرين درجه توحيد را بيان مىكند و حتى به كسانى كه براى پيامبران در برابر خدا دستگاه مستقلى قائل بودند همانند مسيحيان كه مسيح را ناجى و نجات دهنده مىدانستند ، صريحا پاسخ مىدهد كه حتى پيامبران نياز به رحمت او دارند!.
وَ إِن يَمْسسك اللَّهُ بِضرٍّ فَلا كاشِف لَهُ إِلا هُوَوَ إِن يَمْسسك بخَيرٍ فَهُوَ عَلى كلِّ شىْءٍ قَدِيرٌ(17) وَ هُوَ الْقَاهِرُ فَوْقَ عِبَادِهِوَ هُوَ الحَْكِيمُ الخَْبِيرُ(18)
ترجمه:
17 -اگر خداوند زيانى به تو برساند هيچكس جز او نمىتواند آن را برطرف سازد و اگر خيرى به تو رساند او بر همه چيز توانا است ( و هر نيكى از قدرت او ساخته است )
18 -او است كه بر تمام بندگان خود قاهر و مسلط است و او است حكيم و آگاه.
تفسير : قدرت قاهره پروردگار
گفتيم هدف اين سوره در درجه اول ريشه كن ساختن عوامل شرك و بت پرستى است ، در دو آيه فوق نيز همين حقيقت تعقيب شده است.
نخست مىگويد : چرا شما به غير خدا توجه مىكنيد.
و براى حل مشكلات و دفع زيان و ضرر و جلب منفعت به معبودهاى ساختگى پناه مىبريد با اينكه اگر كمترين زيانى به تو برسد برطرف كننده آن ، كسى جز خدا نخواهد بود ، و اگر
تفسير نمونه ج : 5ص :175
خير و بركت و پيروزى و سعادتى نصيب تو شود از پرتو قدرت او است زيرا او است كه بر همه چيز توانا است ( و ان يمسك الله بضر فلا كاشف له الا هو و ان يمسسك بخير فهو على كل شىء قدير ) در حقيقت توجه به غير خدا به خاطر اين است كه يا آنها را سرچشمه خيرات و يا برطرف كننده مصائب و مشكلات مىدانند ، همانطور كه خضوع تا سر حد پرستش در برابر صاحبان قدرت و زر و زور نيز يكى از اين دو انگيزه را دارد ، آيه فوق مىگويد اراده خداوند برهمه چيز حكومت مىكند ، اگر نعمتى را از كسى سلب كند و يا نعمتى را به كسى ارزانى دارد هيچ منبع قدرتى در جهان نيست كه بتواند آن را دگرگون سازد ، پس چرا در برابر غير خدا سر تعظيم فرود مىآورند ؟ تعبير به يمسسك در مورد خير و شر كه از ماده مس گرفته شده اشاره به اين است كه حتى كوچكترين خير و شرى بدون اراده و قدرت او ممكن نيست.
اين موضوع نيز لازم به تذكر است كه : آيه فوق با صراحت كامل عقيده ثنويين ( دوگانه پرستان ) را كه قائل به دو مبدأ خير و شر بودند رد مىكند و هر دو را از ناحيه خدا مىداند ، ولى در جاى خود گفتهايم كه شر مطلق در جهان وجود ندارد و بنابراين هنگامى كه شر به خدا نسبت داده مىشود منظور امورى است كه به ظاهر سلب نعمت است ولى در واقع و در مورد خود خير است ، يا براى بيدار باش و يا تعليم و تربيت و برطرف ساختن غرور و طغيان و خود خواهى و يا به خاطر مصالح ديگر است .
در آيه بعد براى تكميل اين بحث مىگويد : او است كه بر تمام بندگان قاهر و مسلط است ( و هو القاهر فوق عباده).
تفسير نمونه ج : 5ص :176
قهر و غلبه گرچه يك معنى را مىرسانند ولى از نظر ريشه لغوى با هم تفاوت دارند ، قهر و قاهريت به آن نوع غلبه و پيروزى گفته مىشود كه طرف هيچ گونه مقاومتى نتواند از خود نشان دهد .
ولى در كلمه غلبه اين مفهوم وجود ندارد و ممكن است بعد از مقاومتهائى برطرف ، پيروز گردد ، به تعبير ديگر شخص قاهر به كسى مىگويند كه برطرف مقابل آنچنان تسلط و برترى داشته باشد كه مجال مقاومت به او ندهد ، درست مانند ظرف آبى كه بر شعله كوچك آتشى ريخته شود كه در دم آن را خاموش كند.
بعضى از مفسران معتقدند كه قاهريت معمولا در جائى به كار برده مىشود كه طرف مقابل موجود عاقلى باشد ولى غلبه اعم است و پيروزيهاى بر موجودات غير عاقل را نيزشامل مىشود.
بنابراين اگر در آيه قبل اشاره به عموميت قدرت خدا در برابر معبودهاى ساختگى و صاحبان قدرت شده ، نه به اين معنى است كه او ناچار است مدتى با قدرتهاى ديگر گلاويز شود تا آنها را به زانو در آورد ، بلكه قدرت او قدرت قاهره است و تعبير فوق عباده نيز براى تكميل همين معنى است.
با اين حال چگونه ممكن است يك انسان آگاه او را رها كند و به دنبال موجودات و اشخاصى بود كه از خودشان هيچ قدرتى ندارند و حتى قدرت ناچيزشان نيز از ناحيه خدا است.
اما براى اينكه اين توهم پيش نيايد كه خداوند مانند بعضى از صاحبان قدرت ممكن است كمترين سوء استفادهاى از قدرت نامحدود خود كند در پايان آيه مىفرمايد : و با اين حال او حكيم است و همه كارش روى حساب ، و خبير و آگاه است و كمترين اشتباه و خطا در اعمال قدرت ندارد ( و هو الحكيم الخبير ) در حالات فرعون مىخوانيم كه : به هنگام تهديد بنى اسرائيل به كشتن
تفسير نمونه ج : 5ص :177
فرزندان مىگويد : و انا فوقهم قاهرون ما بر سر آنها كاملا مسلطيم يعنى اين قدرت قاهره خود را كه در واقع قدرت ناچيزى بيش نبود دليلى بر ظلم و ستم و عدم اعتناء به حقوق ديگران مىگرفت ، ولى خداوند حكيم و خبير با آن قدرت قاهره منزهتر از آن است كه كمترين ستم و خلافى درباره كوچكترين بندگان روا دارد .
اين نيز ناگفته پيدا است كه منظور از كلمه فوق عباده برترى مقامى است نه مكانى زيرا واضح است خدا مكانى ندارد.
و عجب اين است كه بعضى از مغزهاى معيوب تعبير آيه فوق را دليل بر جسم بودن خداوند گرفتهاند در حالى كه شك نيست كه تعبير به فوق براى بيان برترى معنوى خداوند از نظر قدرت بر بندگان مىباشد ، حتى در مورد فرعون با اينكه انسانى بود و داراى جسم همين كلمه براى برترى مقامى به كار رفته است نه برترى مكانى ( دقت كنيد).
تفسير نمونه ج : 5ص :178
قُلْ أَى شىْءٍ أَكْبرُ شهَدَةًقُلِ اللَّهُشهِيدُ بَيْنى وَ بَيْنَكُمْوَ أُوحِىَ إِلىَّ هَذَا الْقُرْءَانُ لأُنذِرَكُم بِهِ وَ مَن بَلَغَأَ ئنَّكُمْ لَتَشهَدُونَ أَنَّ مَعَ اللَّهِ ءَالِهَةً أُخْرَىقُل لا أَشهَدُقُلْ إِنَّمَا هُوَ إِلَهٌ وَحِدٌ وَ إِنَّنى بَرِىءٌ ممَّا تُشرِكُونَ(19) الَّذِينَ ءَاتَيْنَهُمُ الْكِتَب يَعْرِفُونَهُ كَمَا يَعْرِفُونَ أَبْنَاءَهُمُالَّذِينَ خَسِرُوا أَنفُسهُمْ فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ(20)
ترجمه:
19 -بگو بالاترين گواهى ، گواهى كيست ؟ بگو خداوند گواه ميان من و شما است و ( بهترين دليل آن اين است كه ) اين قرآن را بر من وحى كرده تا شما و تمام كسانى را كه اين قرآن به آنها مىرسد انذار كنم ( و از مخالفت فرمان خدا بترسانم ) آيا براستى شما گواهى مىدهيد كه خدايان ديگرى با خدا است ؟ بگو من هرگز چنين گواهى نمىدهم او است خداوند يگانه يكتا و من از آنچه براى او شريك قرار دادهايد بيزارم .
20 -آنهائى كه كتاب آسمانى به آنان دادهايم بخوبى او را ( پيامبر را ) مىشناسند همانگونه كه فرزندان خود را مىشناسند ، تنها كسانى كه سرمايه وجود خود را از دست دادهاند ايمان نمىآورند .
تفسير : بالاترين شاهد
به طورى كه جمعى از مفسران نقل كردهاند ، عدهاى از مشركان مكه نزد پيامبر آمدند و گفتند : تو چگونه پيامبرى هستى كه احدى را با تو موافق نمىبينيم
تفسير نمونه ج : 5ص :179
حتى از يهود و نصارا درباره تو تحقيق كرديم آنها نيز گواهى و شهادتى به حقانيت تو بر اساس محتويات تورات و انجيل ندادند ، لااقل كسى را به ما نشان ده كه گواه بر رسالت تو باشد ، آيات فوق ناظر به اين جريان است.
پيامبر مامور مىشود كه در مقابل اين مخالفان لجوج كه چشم بر همنهاده ، و اين همه نشانههاى حقانيت دعوت او را ناديده گرفته بودند و باز هم مطالبه گواه و شاهد مىكردند بگويد : به عقيده شما بالاترين شهادت ، شهادت كيست ؟ ( قل اى شىء اكبر شهادة).
غير از اين است كه بالاترين شهادت ، شهادت پروردگار است ؟ بگو خداوند بزرگ گواه ميان من و شما است ( قل الله شهيد بينى و بينكم).
و بهترين دليل آن اين است كه اين قرآن را بر من وحى فرستاده ( و اوحى الى هذا القرآن).
قرآنى كه ممكن نيست ساخته فكر بشرى آنهم در آن عصر و زمان و در آن محيط و مكان بوده باشد قرآنى كه محتوى انواع شواهد اعجاز مىباشد : الفاظ آن اعجاز آميز و معانى آن اعجازآميزتر ، آيا همين يك شاهد بزرگ ، دليل بر گواهى خداوند بر حقانيت دعوت من نيست ؟ ضمنا از اين جمله استفاده مىشود كه قرآن بزرگترين معجزه و بالاترين گواه صدق دعوى پيامبر است .
سپس به هدف نزول قرآن پرداخته و مىگويد اين قرآن به اين جهت بر من نازل شده است كه شما را و تمام كسانى را كه سخنان من در طول تاريخ بشر و پهنه زمان و در تمام نقاط جهان به گوش آنها مىرسد از مخالفت فرمان خدا بترسانم و به عواقب دردناك اين مخالفت توجه دهم ( لانذركم به و من بلغ).
اگر مىبينيم در اينجا فقط سخن از انذار و بيم دادن ، به ميان آمده -
تفسير نمونه ج : 5ص :180
با اينكه معمولا همه جا با بشارت همراه است - به خاطر اين است كه سخن در برابر افراد لجوجى بوده كه اصرار در مخالفت داشتهاند.
ضمنا با ذكر كلمه و من بلغ ( تمام كسانى كه اين سخن به آنها مىرسد ) رسالت جهانى قرآن و دعوت عمومى و همگانى آن را اعلام مىدارد ، در حقيقت تعبيرى از اين كوتاهتر و جامعتر براى اداى اين منظور تصور نمىشود و دقت در وسعت آن مىتواند هر گونه ابهامى را در مورد عدم اختصاص دعوت قرآن به نژاد عرب و يا زمان و منطقه خاصى برطرف سازد .
جمعى از دانشمندان از تعبيراتى مانند تعبير فوق مسئله خاتميت پيامبر را نيز استفاده كردهاند ، زيرا طبق تعبير بالا پيامبر مبعوث بوده به تمام كسانى كه گفتارش به آنها مىرسد و اين شامل تمام كسانى مىشود كه تا پايان اين جهان به دنيا قدم مىگذارند.
از احاديثى كه از طرق اهل بيت (عليهمالسلام) وارد شده چنين استفاده مىشود كه منظور از ابلاغ قرآن تنها به اين نيست كه عين متن آن به اقوام ديگر برسد حتى وصول ترجمههاى آن به زبانهاى ديگر نيز در مفهوم آيه وارد است.
در حديثى از امام صادق نقل شده كه درباره آيه فوق سؤال شده ، حضرت فرمود : بكل لسان يعنى به هر زبان كه باشد .
ضمنا يكى از قوانين مسلم اصول فقه كه قاعده قبح عقاب بلا بيان است نيز از آيه فوق استفاده مىشود.
توضيح اينكه در اصول فقه اثبات شده است مادام كه حكمى به كسى نرسد در برابر آن مسؤليتى ندارد ( مگر اينكه در فرا گرفتن حكم كوتاهى كرده باشد ) آيه فوق نيز مىگويد آنهائى كه سخن من به آنها برسد ، در برابر آن مسؤليت دارند و به اين ترتيب كسانى كه بدون تقصير به آنها ابلاغ نشده باشد مسؤليتى ندارند.
تفسير نمونه ج : 5ص :181
در تفسير المنار از پيامبر اكرم (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) چنين نقل شده كه يك دسته از اسيران را نزد پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) آوردند ، حضرت پرسيد آيا شما را دعوت به اسلام كردهاند ؟ گفتند نه ، دستور داد آنها را رها كردند ، سپس آيه بالا را تلاوت كرد و فرمود : بگذاريد آنها به جايگاه خود باز گردند زيرا حقيقت اسلام به آنها ابلاغ نشده و به سوى آن دعوت نگرديدهاند و نيز از اين آيه استفاده مىشود كه اطلاق كلمه شىء كه معادل كلمه چيز در فارسى بر خدا جائز است و لكن او چيزى است نه مانند اشياء ديگر كه مخلوق و محدود باشد بلكه خالق است و نامحدود .
سپس به دنبال اين سخن دستور به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) مىدهد كه از آنها سؤال كند آيا براستى شما گواهى مىدهيد كه خدايان ديگرى با خدا است ؟ ( ا ئنكم لتشهدون ان مع الله آلهة اخرى ) بعد مىگويد با صراحت به آنها بگو من هرگز چنين گواهى نمىدهم ، بگو او است خداوند يگانه و من از آنچه شما براى او شريك قرار دادهايد بيزارم ( قل لا اشهد ، قل انما هو اله واحد و اننى برى مما تشركون).
در حقيقت ذكر اين چند جمله در پايان آيه به خاطر يك نكته مهم روانى است و آن اينكه ممكن است مشركان چنين تصور كنند كه گفتگوهاى آنها شايد تزلزلى در روح پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) ايجاد كرده باشد و با اميدوارى مجلس را ترك گويند و به دوستان خود بشارت دهند كه شايد محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) بعد از اين در دعوت خود تجديد نظر كند ، اين جملهها كه از صراحت و قاطعيت سرشار است اين اميد را به كلى مبدل به ياس مىكند و به آنها نشان مىدهد كه مطلب بالاتر از آن است كه آنها مىپندارند و كمترين تزلزلى در دعوت او پيدا نخواهد شد و تجربه نشان داده كه ذكر اين گونه كلمات قاطع در پايان يك بحث اثر عميقى در رسيدن به نتيجه نهائى دارد !
تفسير نمونه ج : 5ص :182
و در آيه بعد به آنها كه مدعى بودند اهل كتاب هيچگونه گواهى درباره پيامبر اسلام نمىدهند صريحا پاسخ مىدهد و مىگويد : آنهائى كه كتاب آسمانى بر آنها نازل كرديم به خوبى پيامبر را مىشناسند همانگونه كه فرزندان خود را مىشناسند ! ( الذين آتيناهم الكتاب يعرفونه كما يعرفون ابنائهم).
يعنى نه تنها از اصل ظهور و دعوت او آگاهند بلكه جزئيات و خصوصيات و نشانههاى دقيق او را نيز مىدانند ، بنابراين اگر جمعى از اهل مكه مىگفتند ما مراجعه به اهل كتاب كردهايم و اطلاعاتى از پيامبر نداشتهاند يا واقعا دروغ مىگفتند و تحقيقى نكرده بودند و يا اهل كتاب حقائق را كتمان كرده و به آنها بازگو نمىكردند ، همانطور كه آيات ديگر قرآن نيز اشاره به كتمان آنها مى كند .
(توضيح بيشتر اين موضوع در جلد اول تفسير نمونه صفحه 366 ذيل آيه 146 سوره بقره گذشت).
در پايان آيه به عنوان يك نتيجه نهائى اعلام مىدارد : تنها كسانى به اين پيامبر ( با اين همه نشانههاى روشن ) ايمان نمىآورند كه در بازار تجارت زندگى همه چيز خود را از دست داده و سرمايه وجود خود را باختهاند ( الذين خسروا انفسهم فهم لا يؤمنون ) .
تفسير نمونه ج : 5ص :183
وَ مَنْ أَظلَمُ مِمَّنِ افْترَى عَلى اللَّهِ كَذِباً أَوْ كَذَّب بِئَايَتِهِإِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظلِمُونَ(21) وَ يَوْمَ نحْشرُهُمْ جَمِيعاً ثُمَّ نَقُولُ لِلَّذِينَ أَشرَكُوا أَيْنَ شرَكاؤُكُمُ الَّذِينَ كُنتُمْ تَزْعُمُونَ(22) ثُمَّ لَمْ تَكُن فِتْنَتهُمْ إِلا أَن قَالُوا وَ اللَّهِ رَبِّنَا مَا كُنَّا مُشرِكِينَ(23) انظرْ كَيْف كَذَبُوا عَلى أَنفُسِهِمْوَ ضلَّ عَنهُم مَّا كانُوا يَفْترُونَ(24)
ترجمه:
21 -چه كسى ستمكارتر از كسى است كه بر خدا دروغ بسته ( و شريك براى او قائل شده است ) يا آيات او را تكذيب نموده ، مسلما ظالمان روى رستگارى نخواهند ديد .
22 -آن روز كه همه آنها را محشور مىكنيم ، به مشركان مىگوئيم : معبودهايتان كه آنها را شريك خدا مىپنداشتيد كجا هستند ؟ ( و چرا به يارى شما نمىشتابند ؟).
23 -سپس پاسخ و عذر آنها چيزى جز اين نيست كه مىگويند به خداوندى كه پروردگار ما است سوگند كه ما مشرك نبوديم.
24 -ببين چگونه به خودشان ( نيز ) دروغ مىگويند و آنچه را به دروغ شريك خدا مىپنداشتند از دست مىدهند.
تفسير : بزرگترين ظلم
در تعقيب برنامه كوبيدن همهجانبه شرك و بت پرستى در نخستين آيه بالا با صراحت به صورت استفهام انكارى مىگويد : چه كسى ستمكارتر از مشركانى است كه بر خدا دروغ بسته و شريك براى او قرار داده و يا آيات او را تكذيب نمودهاند
تفسير نمونه ج : 5ص :184
(و من اظلم ممن افترى على الله كذبا او كذب باياته).
در حقيقت جمله اول اشاره به انكار توحيد است ، و جمله دوم اشاره به انكار نبوت ، و به راستى ظلمى از اين بالاتر نمىشود كه انسان جماد بى ارزش و يا انسان ناتوانى را همتاى وجود نامحدودى قرار دهد كهبر سراسر جهان هستى حكومت مىكند ، اين كار از سه جهت ظلم محسوب مىشود : ظلم نسبت به ذات پاك او كه شريكى براى او قائل شده ، و ظلم بر خويشتن كه شخصيت و ارزش وجود خود را تا سر حد پرستش يك قطعه سنگ و چوب پائين آورده ، و ظلم بر اجتماع كه بر اثر شرك گرفتار تفرقه و پراكندگى و دور شدن از روح وحدت و يگانگى شده است.
مسلما هيچ ستمگرى - مخصوصا چنين ستمگرانى كه ستم آنها همه جانبه است - روى سعادت و رستگارى نخواهند ديد ( انه لا يفلح الظالمون).
البته در آيه فوق صريحا كلمه شرك ذكر نشده ولى با توجه به آيات قبل و آيات بعد كه همگى پيرامون مسئله شرك صحبت مىكند روشن مىشود كه منظور از كلمه افتراء در اين آيه همان تهمت شريك قائل شدن براى ذات خدا است .
قابل توجه اينكه : در 15 مورد از قرآن مجيد افرادى به عنوان ظالمترين و ستمكارترين مردم معرفى شدهاند كه همه با جمله استفهاميه و من اظلم يا فمن اظلم ( چه كسى ستمكارتر است ) شروع شده است ، گرچه بسيارى از اين آيات درباره شرك و بت پرستى و انكار آيات الهى سخن مىگويد ، يعنى ناظر به اصل توحيد است ، ولى بعضى از آنها نيز درباره مسائل ديگر مىباشد مانند و من اظلم ممن منع مساجد الله ان يذكر فيها اسمه چه كسى ستمكارتر است از آنهائى كه مانع ذكر نام خدا در مساجد شوند ؟ ( بقره - 114 ) .
و در مورد ديگر مىخوانيم : و من اظلم ممن كتم شهادة عنده من الله:
تفسير نمونه ج : 5ص :185
چه كسى ستمكارتر است از آنها كه كتمان شهادت مىكنند ؟ ( بقره - 140 ) در اينجا اين سؤال پيش مىآيد : چگونه ممكن است هر يك از اين طوائف ستمكارترين مردم باشند ؟ در صورتى كه ظالمترين تنها بر يك طائفه از آنها صدق مىكند.
در پاسخ مىتوان گفت : همه اين امور در حقيقت از يكجا ريشه مىگيرد و آن مسئله شرك و كفر و عناد است زيرا منع مردم از ذكر خدا در مساجد و سعى و كوشش در ويران ساختن آنها نشانه كفر و شرك است ، و همچنين كتمان شهادت كه ظاهرا منظور از آن كتمان شهادت بر حقايقى است كه موجب سرگردانى مردم در وادى كفر مىشود از چهرههاى گوناگون شرك و انكار خداوند يگانه است .
در آيه بعد پيرامون سرنوشت مشركان در رستاخيز بحث مىشود ، تا روشن گردد آنها با اتكاء به مخلوقات ضعيفى همچون بتها نه آرامشى براى خود در اين جهان فراهم ساختند و نه در جهان ديگر و مىگويد : آن روز كه همه اينها را يكجا مبعوث مىكنيم به مشركان مىگوئيم معبودهاى ساختگى شما كه آنها را شريك خدا مىپنداشتيد كجا هستند ؟ و چرا به يارى شما نمىشتابند ؟ چرا هيچگونه اثرى از قدرتنمائى آنها در اين عرصه وحشتناك ديده نمىشود ؟ ( و يوم نحشرهم جميعا ثم نقول للذين اشركوا اين شركائكم الذين كنتم تزعمون ) .
مگر بنا نبود آنها در مشكلات شما را يارى كنند ؟ و شما به اين اميد به آنها پناه مىبرديد ؟ پس چرا كمترين اثرى از آنها ديده نمىشود ؟.
آنها در بهت و حيرت و وحشت عجيبى فرو مىروند و پاسخى در برابر اين سؤال ندارند جز اينكه سوگند ياد كنند كه به خدا قسم ما هيچگاه مشرك نبوديم به گمان اينكه در آنجا نيز مىتوان حقائق را انكار كرد ( ثم لم تكن
تفسير نمونه ج : 5ص :186
فتنتهم الا ان قالوا و الله ربنا ما كنا مشركين).
در اينكه فتنه در آيه فوق به چه معنى است ، ميان مفسران گفتگو است ، بعضى آن را به معنى پوزش و معذرت و بعضى به معنى پاسخ و بعضى به معنى شرك گرفتهاند.
اين احتمال نيز در تفسير آيه وجود دارد كه منظور از فتنه و افتنان همان دلباختگى به چيزى است يعنى نتيجه دلباختگى آنها به شرك و بت پرستى كه پردهاى بر روى انديشه و خرد آنها افكنده اين شده است ، كه در قيامت كه پردهها كنار مىرود متوجه خطاى بزرگ خود بشوند و از اعمال خود بيزارى جويند و به كلى انكار كنند .
و اصل فتنه در لغت چنانكه راغب در مفردات مىگويد : آن است كه طلا را در آتش بيفكنند و زير فشار حرارت قرار دهند تا باطن آن آشكار گردد و معلوم شود خالص است يا ناخالص ؟ اين معنى را در آيه فوق مىتوان به عنوان يك تفسير ديگر پذيرفت ، زيرا آنها هنگامى كه در روز رستاخيز در فشار سخت و وحشتهاى آن روز فرو مىروند بيدار مىشوند و به خطاى خود واقف مىگردند و براى نجات خود اعمال گذشته را انكار مىكنند.
در آيه بعد براى اينكه مردم از سرنوشت رسواى اين افراد عبرت گيرند مىگويد : درست توجه كن ببين اينها كارشان به كجا مىرسد كه به كلى از روش و مسلك خويش بيزارى جسته و آن را انكار مىكنند و حتى به خودشان نيز دروغ مىگويند ( انظر كيف كذبوا على انفسهم ) .
تفسير نمونه ج : 5ص :187
و تمام تكيهگاههائى كه براى خود انتخاب كرده بودند و آنها را شريك خدا مىپنداشتند همه را از دست مىدهند و دستشان به جائى نمىرسد ( و ضل عنهم ما كانوا يفترون).
در اينجا به چند نكته بايد توجه داشت
1 -منظور از انظر ( نگاه كن ) مسلما نگاه كردن با ديده عقل استنه ديده حس.
زيرا صحنههاى قيامت در دنيا قابل مشاهده نيست.
2 -اينكه مىگويد : آنها بر خودشان دروغ بستند يا به معنى اين است كه آنها در دنيا خود را فريب دادند و از راه حق بيرون رفتند ، و يا اينكه در جهان ديگر كه سوگند ياد مىكنند كه ما مشرك نبودهايم در حقيقت به خودشان دروغ مىبندند زيرا مسلما آنها مشرك بودند.
3 -در اينجا سؤالى باقى مىماند و آن اينكه : از آيه فوق استفاده مىشود كه مشركان ، سابقه شرك خود را در روز قيامت انكار مىكنند ، و حال آنكه وضع روز قيامت و مشاهده حسى حقائق طورى است كه هيچكس به خود اجازه نمىدهد سخنى بر خلاف حق بگويد ، درست مثل اينكه در روز روشن هيچ دروغگوئى را نمىبينيم كه در برابر آفتاب بايستد و بگويد هوا تاريك است ، به علاوه از بعضى از آيات ديگر چنين استفاده مىشود كه آنها روز قيامت صريحا به شرك خود اعتراف مىكنند و هيچ حقيقتى را كتمان نمىنمايند و لا يكتمون الله حديثا ( نساء - 42 ) .
در پاسخ اين سؤال دو جواب مىتوان گفت : نخست اينكه در روز قيامت مراحلى وجود دارد ، در مراحل نخستين مشركان خيال مىكنند مىتوانند با دروغ گفتن از كيفرهاى دردناك الهى رهائى يابند لذا طبق عادت ديرينه خويش متوسل به دروغ مىشوند ، ولى در مراحل بعد كه مىفهمند روزنهاى براى فرار از اين طريق وجود ندارد ، به اعمال خود اعتراف مىنمايند .
تفسير نمونه ج : 5ص :188
در حقيقت گويا در روز رستاخيز پردهها تدريجا از مقابل چشم انسان كنار مىرود ، در آغاز كه مشركان هنوز به دقت پروندههاى خود را بررسى نكردهاند متوسل به دروغ مىشوند ، اما در مراحل بعد كه پردهها بالاتر مىرود ، و همه چيز را حاضر مىبينند ، چارهاى جز اعتراف ندارند ، درست مانند افراد مجرمى كه در آغاز بازجوئى همه چيز ، حتى آشنائى با دوستان خود را انكار مىكنند ، اما هنگامى كه اسناد و مدارك زنده جرم به آنها ارائه داده مىشود ، مىبينند مطلب به حدى روشن است كه جاى انكار نيست ، لذا اعتراف مىكنند و همه چيز را مىگويند .
اين پاسخ در حديثى از امير مؤمنان على (عليهالسلام) نقل شده است.
ديگر اينكه آيه فوق در مورد كسانى است كه واقعا خود را مشرك نمىديدند همانند مسيحيان كه قائل به خدايان سهگانهاند و در عين حال خود را موحد مىپندارند ، يا كسانى كه دم از توحيد مىزدند ولى عمل آنها بوى شرك مىداد زيرا دستورات پيامبران را زير پا گذاشته بودند و به غير خدا تكيه داشتند ، و ولايت اولياى الهى را انكار مىكردند و در عين حال خود را موحد مىپنداشتند ، اينها در روز قيامت قسم ياد مىكنند كه ما موحد بودهايم ولى به زودى به آنها مىفهمانند كه آنها در باطن جزء مشركان بودند - اين پاسخ نيز در روايات متعددى از على (عليهالسلام) و امام صادق (عليهالسلام) نقل شده است .
و هر دو پاسخ قابل قبول است.
تفسير نمونه ج : 5ص :189
وَ مِنهُم مَّن يَستَمِعُ إِلَيْكوَ جَعَلْنَا عَلى قُلُوبهِمْ أَكِنَّةً أَن يَفْقَهُوهُ وَ فى ءَاذَانهِمْ وَقْراًوَ إِن يَرَوْا كلَّ ءَايَةٍ لا يُؤْمِنُوا بهَاحَتى إِذَا جَاءُوك يجَدِلُونَك يَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هَذَا إِلا أَسطِيرُ الأَوَّلِينَ(25) وَ هُمْ يَنْهَوْنَ عَنْهُ وَ يَنْئَوْنَ عَنْهُوَ إِن يُهْلِكُونَ إِلا أَنفُسهُمْ وَ مَا يَشعُرُونَ(26)
ترجمه:
25 -پارهاى از آنها به تو گوش فرا مىدهند ولى بر دلهاى آنان پردهها افكندهايم تا آنرا نفهمند و در گوش آنها سنگينى قرار دادهايم و ( آنها بقدرى لجوجند ) كه اگر تمام نشانههاى حق را ببينند ايمان نمىآورند ، تا آنجا كه وقتى به سراغ تو مىآيند با تو به پرخاشگرى برمىخيزند و كافران مىگويند اينها افسانههاى پيشينيان است .
26 -آنها ديگران را از آن باز مىدارند و خود نيز از آن دورى مىكنند ، آنها جز خود را هلاك نمىكند ولى نمىفهمند.
تفسير:نفوذناپذيران
در اين آيه اشاره به وضع روانى بعضى از مشركان شده كه در برابر شنيدن حقائق كمترين انعطاف از خود نشان نمىدهند - سهل است - به دشمنى با آن نيز برمىخيزند و با وصلههاى تهمت خود و ديگران را از آن دور نگاه مىدارند ، درباره اينها چنين مىگويد : بعضى از آنان به سوى تو گوش مىدهند ولى بر دلهاى آنها پردههائى افكندهايم تا آن را درك نكنند و در گوشهاى آنها سنگينى ايجاد كردهايم تا آن را نشنوند ! ( و منهم من يستمع اليك و جعلنا على قلوبهم اكنة
تفسير نمونه ج : 5ص :190
ان يفقهوه و فى اذانهم و قرا).
در حقيقت تعصبهاى كوركورانه جاهلى ، و فرو رفتن در منافع مادى ، و پيروى از هوا و هوسها ، آنچنان بر عقل و هوش آنها چيره شده كه گويا در زير سرپوش و پردهاى قرار گرفته است نه حقيقتى را مىشنوند و نه درك صحيح از مسائل دارند.
شايد كرارا گفتهايم كه اگر اين گونه مسائل نسبت به خدا داده مىشود در حقيقت اشاره به قانون عليتو خاصيت عمل است ، يعنى ادامه در كجروى و اصرار در لجاجت و بدبينى ، اثرش اين است كه روح و روان آدمى را به شكل خود در مىآورند و آن را همانند آئينه كج و معوجى مىكنند كه قيافه همه چيز را كج و معوج نشان مىدهد.
تجربه اين حقيقت را ثابت كرده است كه افراد بدكار و گناهكار در آغاز از كار خود احساس ناراحتى مىكنند ، اما تدريجا به آن خو گرفته و شايد روزى فرا رسد كه اعمال زشت خود را واجب و لازم بشمرند و به تعبير ديگر اين يكى از مجازاتهاى اصرار و پافشارى در گناه و مخالفت با حق است كه دامان گناهكاران لجوج را مىگيرد.
لذا مىگويد كار اينها به جائى رسيده است كه اگر تمام آيات و نشانههاى خدا را ببينند باز ايمان نمىآورند ( و ان يروا كل آية لا يؤمنوا بها).
و از اين بالاتر هنگامى كه به نزد تو بيايند به جاى اينكه گوش جان را به سخنان تو متوجه سازند و حد اقل به صورت يك جستجوگر ، به احتمال يافتن حقيقتى پيرامون آن بينديشند ، با روح و فكر منفى در برابر تو ظاهر مىشوند ، و هدفى جز مجادله و پرخاشگرى و خردهگيرى ندارند ( حتى اذا جاؤك يجاد لونك).
تفسير نمونه ج : 5ص :191
آنها با شنيدن سخنان تو كه از سرچشمه وحى تراوش كرده و بر زبان حقگوى تو جارى شده است متوسل به ضربه تهمت شده ، مىگويند : اينها چيزى جز افسانهها و داستانهاى ساختگى پيشينيان نيست ! ( يقول الذين كفروا ان هذا الا اساطير الاولين ) .
در آيه بعد مىگويد آنها به اين مقدار نيز قناعت نمىكنند و علاوه بر اينكه خود گمراهند پيوسته تلاش مىكنند افراد حق طلب را با سمپاشيهاى گوناگون از پيمودن اين مسير باز دارند ، لذا آنها را از نزديك شدن به پيامبر نهى مىكنند ( و هم ينهون عنه).
و خودشان نيز از او فاصله مىگيرند ( و يناون عنه).
بى خبر از اينكه هر كس با حق درافتد تيشه بر ريشه خود زده ، و سرانجام طبق سنت ثابت آفرينش ، چهره حق از پشت ابرها نمايان مىگردد و با جاذبهاى كه دارد پيروز خواهد شد و باطل همانند كفهاى بى ارزش روى آب نابود مىگردد ، بنابراين تلاش و فعاليت آنها به شكست خودشان منتهى خواهد شد و جز خود را هلاك نمىكنند ، ولى قدرت بر درك اين حقيقت ندارند ( و ان يهلكون الا انفسهم و ما يشعرون).
تهمتى بزرگ بر ابو طالب مؤمن قريش
از آنچه در تفسير آيه فوق گفته شد به خوبى روشن مىشود كه اين آيه بحثهاى مربوط به مشركان لجوج و دشمنان سرسخت پيامبر را تعقيب مىكند و ضمير هم طبق قواعد ادبى به كسانى بر مىگردد كه در آيه مورد بحث قرار گرفتهاند ، يعنى كافران متعصبى كه از هيچگونه آزار به پيامبر و ايجاد مانع در راه دعوت او مضايقه نداشتند .
ولى با نهايت تاسف ديده مىشود كه بعضى از مفسران اهل تسنن بر خلاف
تفسير نمونه ج : 5ص :192
تمام قواعد ادبى آيه دوم را از آيه قبل بريده و آن را در باره ابو طالب پدر امير مؤمنان على (عليهالسلام) دانستهاند ! آنها آيه را چنين معنى مىكنند جمعى هستند ، از پيامبر اسلام دفاع مىكنند ولى در عين حال از او فاصله ميگيرند ! ( و هم ينهون عنه و ينؤن عنه ) .
پاره ديگرى از آيات قرآن را كه در جاى خود به آن اشاره خواهد شد.
مانند آيه 114 توبه و 56 قصص نيز گواه بر مدعاى خود قرار ميدهند.
ولى تمام علماى شيعه و بعضى از بزرگان اهل تسنن مانند ابن ابى الحديد شارح نهج البلاغه و قسطلانى در ارشاد السارى وزينى دحلان در حاشيه سيره حلبى ابو طالب را از مؤمنان اسلام ميدانند ، در منابع اصيل اسلام نيز شواهد فراوانى براى اين موضوع مىيابيم كه با بررسى آنها در تعجب و حيرت عميق فرو ميرويم كه چرا ابو طالب از طرف جمعى اين چنين مورد بىمهرى و اتهام قرار گرفته است ؟ ! كسى كه با تمام وجود خود از پيامبر اسلام دفاع مىكرد ، و بارها خود و فرزند خويش را در مواقع خطر همچون سپر در برابر وجود پيامبر اسلام قرار داد چگونه ممكن است مورد چنين اتهامى واقع شود ؟ ! اين جا است كه محققان باريك بين چنين حدس زدهاند كه موج مخالفت بر ضد ابو طالب يك موج سياسى است كه از مخالفت شجره خبيثه بنى اميه با موقعيت على (عليهالسلام) سرچشمه گرفته است .
زيرا : اين تنها ابو طالب نيست كه بخاطر نزديكيش با على (عليهالسلام) اينچنين مورد تهاجم قرار گرفته ، بلكه مىبينيم هر كس در تاريخ اسلام بنحوى از انحاء ارتباط نزديك با امير مومنان على (عليهالسلام) داشته از اين حملات ناجوانمردانه بر كنار نمانده است ، در حقيقت ابو طالب گناهى نداشت جز اينكه پدر على بن ابى طالب پيشواى بزرگ اسلام بود ! در اينجا فشردهاى از دلائل گوناگونى كه بروشنى ، گواهى بر ايمان ابو طالب
تفسير نمونه ج : 5ص :193
ميدهد فهرستوار مىآوريم و شرح بيشتر را به كتابهائى كه در اين زمينه نوشته شده موكول مىكنيم:
1 -ابو طالب قبل از بعثت پيامبر اكرم (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) بخوبى ميدانست كه فرزند برادرش بمقام نبوت خواهد رسيدزيرا مورخان نوشتهاند در سفرى كه ابو طالب با كاروان قريش به شام رفت برادرزاده دوازدهساله خود محمد را نيز با خويش همراه برد ، در اين سفر علاوه بر كرامات گوناگونى كه از او ديد ، همينكه كاروان با راهبى بنام بحيرا كه ساليان درازى در صومعه مشغول عبادت بود و آگاهى از كتب عهدين داشت و كاروانهاى تجارتى در مسير خود بزيارت او ميرفتند برخورد كردند ، در بين كاروانيان ، محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) كه آن روز دوازده سال بيش نداشت نظر راهب را بخود جلب كرد.
بحيرا پس از اندكى خيره شدن و نگاههاى عميقانه و پر معنى بهاو گفت اين كودك به كدام يك از شما تعلق دارد ؟ جمعيت به ابو طالب اشاره كردند او اظهار داشت برادرزاده من است.
بحيرا گفت اين طفل آينده درخشانى دارد اين همان پيامبرى است كه كتابهاى آسمانى از رسالت و نبوتش خبر دادهاند و من تمام خصوصيات او را در كتب خواندهام ! ابو طالب پيش از اين برخورد و برخوردهاى ديگر از قرائن ديگر نيز به نبوت پيامبر اكرم و معنويت او پى برده بود.
طبق نقل دانشمند اهل تسنن شهرستانى ( صاحب ملل و نحل ) و ديگران در يكى از سالها آسمان مكه بركتش را از اهلش باز داشت و خشكسالى سختى به مردم روى آورد ، ابو طالب دستور داد تا برادرزادهاش محمد را كه كودكى شير خوار
تفسير نمونه ج : 5ص :194
بود حاضر ساختند پس از آنكه كودك را در حالى كه در قنداقهاى پيچيده شده بود به او دادند در برابر كعبه ايستاد و با تضرع خاصى سه مرتبه طفل شير خوار را بطرف بالا انداخت و هر مرتبه مىگفت : پروردگارا ! بحق اين كودك باران پر بركتى بر ما نازل فرما چيزى نگذشت كه تودهاى ابر از كنار افق پديدار گشت و آسمان مكه را فرا گرفت ، سيلاب آنچنان جارى شد كه بيم آن مىرفت مسجد الحرام ويران شود.
سپس شهرستانى مىنويسد همين جريانكه دلالت بر آگاهى ابو طالب از رسالت و نبوت برادرزداهاش از آغاز كودكى دارد ايمان وى را به پيامبر مىرساند و اشعار ذيل را بعدها ابو طالب به همين مناسبت سروده است : و ابيض يستسقى الغمام بوجهه ثمال اليتامى عصمة للارامل او روشن چهرهاى است كه ابرها به خاطر او مىبارند ، او پناهگاه يتيمان و حافظ بيوه زنان است.
يلوذ به الهلاك من آل هاشم فهم عنده فى نعمة و فواضل هلاك شوندگان از بنى هاشم به او پناه مىبرند ، و بوسيله او از نعمتها و احسانها بهره مىگيرند.
و ميزان عدل لا يخيس شعيرة و وزان صدق وزنه غير هائل او ميزان عدالتى است كه يك جو تخلف نمىكند ، و وزن كننده درستكارى است كه توزين او بيم اشتباه ندارد .
جريان توجه قريش را در هنگام خشكسالى به ابو طالب و سوگند دادن ابو طالب خدا را بحق او علاوه بر شهرستانى بسيارى از مورخان بزرگ نقل كردهاند ، علامه امينى در الغدير آنرا از كتاب شرح بخارى و المواهب اللدنيه و الخصائص الكبرى و شرح بهجة المحافل و سيره حلبى و سيره نبوى و طلبة الطالب نقل كرده است.
تفسير نمونه ج : 5ص :195
2 -به علاوه در كتب معروف اسلامى اشعارى از ابو طالب در اختيار ما است كه مجموعه آنها در ديوانى بنام ديوان ابو طالب گردآورى شده است كه تعدادى از آنها را در ذيل مىآوريم : و الله لن يصلوا اليك بجمعهم حتى اوسد فى التراب دفينا اى برادرزاده تا ابو طالب در ميان خاك نخوابيده و لحد را بستر نساخته هرگز دشمنان به تو دست نخواهند يافت فاصدع بامرك ما عليك غضاضة و ابشر بذاك و قر منك عيونا بنابراين از هيچ چيز مترس و ماموريت خود را ابلاغ كن بشارت ده و چشمها را روشن ساز ! و دعوتنى و علمت انك ناصحى و لقد دعوت و كنت ثم امينا مرا بمكتب خود دعوت كردى و خوب ميدانم كه هدفت تنها پند دادن و بيدار ساختن من بوده است ، تو در دعوت خود امين و درستكارى و لقد علمت ان دين محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) من خير اديان البرية دينا من هم اين را دريافتم كه مكتب و دين محمد بهترين دين و مكتبها است ! و نيز گفته است ، ا لم تعلموا انا وجدنا محمدا رسولا كموسى خط فى اول الكتب اى قريش آيا نمىدانيد كه ما محمد را همانند موسى پيامبر و رسول خدا مىدانيم و نام و نشان او در كتب آسمانى قيد گرديده است ( و ما آنرا يافتهايم ) .
و ان عليه فى العباد محبة و لا حيف فى من خصه الله فى الحب بندگان خدا علاقه ويژهاى بوى دارند و نسبت به كسى كه خدا او را بمحبت خود اختصاص داده است اين علاقه بىمورد نيست .
تفسير نمونه ج : 5ص :196
ابن ابى الحديد پس از نقل قسمت زيادى از اشعار ابو طالب ( كه ابن شهر آشوب در متشابهات القرآن آنها را سه هزار بيت ميداند ) مىگويد : از مطالعه مجموع اين اشعار براى ما هيچگونه ترديدى نخواهد ماند كه ابو طالب بمكتب برادرزادهاش ايمان داشته است.
3 -احاديثى از پيامبر اكرم (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) نيز نقل شده كه گواهى آن حضرت را به ايمان عموى فداكارش ابو طالب روشن ميسازد از جمله طبق نقل نويسنده كتاب ابو طالب مؤمن قريش : چون ابو طالب در گذشت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) پس از تشيع جنازه او ضمن سوگوارى كه در مصيبت از دست دادن عمويش مىكرد ، مىگفت : وا ابتاه ! وا ابا طالباه ! وا حزناه عليك ! كيف اسلو عليك يا من ربيتنى صغيرا ، و اجبتنى كبيرا ، و كنت عندك بمنزلة العين من الحدقه و الروح من الجسد .
واى پدرم ! واى ابو طالب ! چقدر از مرگ تو غمگينم ؟ چگونه مصيبت تو را فراموش كنم اى كسى كه در كودكى مرا پرورش دادى ، و در بزرگى دعوت مرا اجابت نمودى ، و من در نزد تو همچون چشم در حدقه و روح در بدن بودم.
و نيز پيوسته اظهار مىداشت:ما نالت منى قريش شيئا اكرهه حتى مات ابو طالب.
قريش هيچگاه نتوانست مكروهى بر من وارد كند مگر زمانى كه ابو طالب از جهان رفت.
4 -از طرفى مسلم است كه سالها قبل از مرگ ابو طالب پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) مامور شد هيچگونه رابطه دوستانه با مشركان نداشته باشد ، با اين حال اينهمه اظهار علاقه و مهر به ابو طالب نشان مىدهد كه پيامبر او را معتقد به مكتب توحيد مىدانسته است و گر نه چگونه ممكن بود ديگران را از دوستى با مشركان نهى كند و خود با ابو طالب
تفسير نمونه ج : 5ص :197
تا سر حد عشق ، مهر ورزد ؟ !
5 -در احاديثى كه از طرق اهل بيت رسيده است نيز مدارك فراوانى بر ايمان و اخلاص ابو طالب ديده مىشود كه نقل آنها در اينجا بطول مىانجامد اين احاديث آميخته با استدلالات منطقى و عقلى است مانند روايتى كه از امام چهارم (عليهالسلام) نقل گرديده است كه حضرتش پس از اين كه در پاسخ سؤالى اظهار مىدارد ابو طالب مؤمن بود ميفرمايد : ان هنا قوما يزعمون انه كافر سپس فرمود وا عجبا كل العجب ا يطعنون على ابى طالب او على رسول الله (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) و قد نهاه الله ان تقر مؤمنة مع كافر غير آية من القرآن و لا يشك احد ان فاطمة بنت اسد رضى الله تعالى عنها من المؤمنات السابقات فانها لم تزل تحت ابى طالب حتى مات ابو طالب رضى الله عنه .
يعنى راستى در شگفتم كه چرا برخى مىپندارند كه ابو طالب كافر بوده است ! آيا نمىدانند كه با اين عقيده بر پيامبر و ابو طالب طعنه مىزنند ؟ مگر نه اين است كه در چندين آيه از آيات قرآن از اين موضوع منع شده است كه زن بعد از اسلام آوردن در قيد زوجيت كافر خود نماند و اين مسلم است كه فاطمه بنت اسد از پيشگامان در اسلام است و تا پايان عمر ابو طالب همسرش بود.
6 -از همه اينها گذشته اگر در هر چيز ترديد كنيم در اين حقيقت هيچكس نميتواند ترديد كند كه ابو طالب از حاميان درجه اول اسلام و پيامبر بود حمايت او از پيامبر و اسلام بحدى بود كه هرگز نمىتوان آنرا با علايق و پيوندهاى خويشاوندى و تعصبات قبيلهاى تفسير كرد .
نمونه زنده آن داستان شعب ابو طالب است همه مورخان نوشتهاند هنگامى كه قريش پيامبر و مسلمانها را در يك محاصره اقتصادى و اجتماعى و سياسى شديد قرار دادند و روابط خود را با آنها قطع كردند ابو طالب يگانه حامى و مدافع حضرت سه سال از همه كارهاى خود دست كشيد و بنى هاشم را به درهاى كه در ميان
تفسير نمونه ج : 5ص :198
كوههاى مكه قرار داشت و به شعب ابو طالب معروف بود برد و آنجا سكنى گزيد.
فداكارى را بجائى رسانيد كه اضافه بر ساختن برجهاى مخصوصى بخاطر جلوگيرى از حمله قريش هر شب پيامبر را از خوابگاه خود بلند مىكرد و جايگاه ديگرى براى استراحت او تهيه مىنمود و فرزند دلبندش على (عليهالسلام) را بجاى او مىخوابانيد و هنگامى كه على (عليهالسلام) مىگفت پدر جان من با اين وضع بالاخره كشته خواهم شد پاسخ ميدهد عزيزم بردبارى را از دست مده هر زنده بسوى مرگ رهسپار است من ترا فداى فرزند عبد الله نمودم جالب توجه اينكه على (عليهالسلام) در جواب پدر مىگويد پدر جان اين كلام من نه بخاطر اين بود كه از كشته شدن در راه محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) هراسى دارم بلكه بخاطر اين بود كه ميخواستم بدانى چگونه در برابر تو مطيع و آماده براى يارى احمدم ما معتقديم هر كس تعصب را كنار گذاشته و بيطرفانه سطور طلائى تاريخ را درباره ابو طالب مطالعه كند با ابن ابى الحديد شارح نهج البلاغه هم صدا شده و مىگويد : و لو لا ابو طالب و ابنه لما مثل الدين شخصا و قاما فذاك بمكة آوى و حامى و هذا بيثرب جس الحماما هر گاه ابو طالب و فرزند برومندش نبود هرگز دين و مكتب اسلام بجاى نميماند و قد راست نمىكرد ابو طالب در مكه بيارى پيامبر شتافت و على (عليهالسلام) در يثرب ( مدينه ) در راه حمايت از اسلام در گرداب مرگ فرو رفت ! .