تفسیر نمونه : سوره عنكبوت آیات 27 – 1


تفسير نمونه ج : 16ص :196


تفسير نمونه ج : 16ص:197


( 29 )سوره عنكبوت اين سوره در مكه نازل شده و داراى 69 آيه است



تفسير نمونه ج : 16ص :198


محتواى سوره عنكبوت


مشهور در ميان جمعى از محققين اين است كه تمام اين سوره در مكه نازل شده است ، و به اين ترتيب محتواى آن هماهنگ با محتواى سوره‏هاى مكى است سخن از مبدء و معاد است ، سخن از قيام انبياى بزرگ پيشين و مبارزه آنها با مشركان و بت‏پرستان جبار و ستمگر و پيروزى آنها و نابودى اين گروه ظالم است.


سخن از دعوت به سوى حق و آزمايشهاى الهى و بهانه‏جوئيهاى كفار در زمينه‏هاى مختلف است.


هر چند جمعى يازده آيه آغاز اين سوره را استثناء كرده‏اند و معتقدند اين يازده آيه در مدينه نازل شده است ، انگيزه آنها بر اين اعتقاد ، شايد پاره‏اى از شان نزولهائى است كه بعدا به آن اشاره خواهيم كرد و بحث از جهاد كه در اين آيات وارد شده ، و همچنين اشاره‏اى كه در بعضى از آنها به مساله منافقين است ، و اينها متناسب با سوره‏هاى مدنى است .


ولى بعدا خواهيم ديد كه اين امور منافاتى با مكى بودن سوره ندارد ، و به هر حال نامگذارى اين سوره به سوره عنكبوت از آيه 41 آن گرفته شده كه بت‏پرستان را كه تكيه بر غير خدا مى‏كنند تشبيه به عنكبوت مى‏كند كه تكيه‏گاهش ، تارهاى سست و بى‏بنياد است .


به طور كلى مى‏توان گفت بحثهاى اين سوره در چهار بخش خلاصه مى‏شود:


1 -بخش آغاز اين سوره كه پيرامون مساله امتحان و وضع منافقان است و اين دو پيوند ناگسستنى با هم دارند ، چرا كه شناخت منافقان جز در طوفانهاى امتحانات و آزمونها ممكن نيست.


2 -بخش ديگرى كه در حقيقت براى دلدارى پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و مؤمنان اندك


تفسير نمونه ج : 16ص :199


نخستين از طريق بيان گوشه‏هائى از سرنوشت پيامبران بزرگى همچون نوح و ابراهيم و لوط و شعيب است كه در برابر گردنكشانى همچون نمرود و ثروتمندان خودخواه قرار داشتند ، ابزار اين مبارزه ، كيفيت اين مبارزه و پايان آن ، مشخص شده است تا هم دلدارى براى مؤمنان باشد و هم هشدارى براى بت‏پرستان سنگدل و ستمگر كه در عصر پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بودند .


3 -بخش ديگرى از اين سوره كه مخصوصا در اواخر سوره قرار گرفته از توحيد ، و نشانه‏هاى خدا در عالم آفرينش ، و مبارزه با شرك ، سخن مى‏گويد ، و وجدان و فطرت انسانها را در اينجا به داورى مى‏طلبد.


4 -قسمت ديگرى از اين سوره مباحث متنوعى پيرامون ضعف و ناتوانى معبودهاى ساختگى ، و عابدان عنكبوت صفت آنها است و همچنين عظمت قرآن و دلائل حقانيت پيامبر اسلام و لجاجت مخالفان و نيز يك سلسله مسائل تربيتى همچون نماز ، نيكى به پدر و مادر ، اعمال صالح و طرز بحث و برخورد منطقى با مخالفان دور مى‏زند .



تفسير نمونه ج : 16ص :200


فضيلت اين سوره


در تفسير مجمع البيان از پيامبر گرامى اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) چنين آمده است : من قرء سورة العنكبوت كان له من الاجر عشر حسنات بعدد كل المؤمنين و المنافقين : هر كس سوره عنكبوت را بخواند به تعداد تمام مؤمنان و منافقان ، ده حسنه براى او نوشته مى‏شود .


مخصوصا در باره تلاوت سوره عنكبوت و روم در ماه رمضان در شب بيست و سوم ، فضيلت فوق‏العاده‏اى وارد شده است تا آنجا كه در حديثى از امام صادق (عليه‏السلام‏) مى‏خوانيم : من قرء سورة العنكبوت و الروم فى شهر رمضان ليلة ثلاث و عشرين فهو و الله من اهل الجنة ، لا استثنى فيه ابدا ، و لا اخاف ان يكتب الله على فى يمينى اثما ، و ان لهاتين السورتين من الله مكانا : هر كس سوره عنكبوت و روم را در ماه رمضان شب بيست و سوم تلاوت كند به خدا سوگند اهل بهشت است ، و من هيچكس را از اين مساله استثناء نمى‏كنم، و نمى‏ترسم كه خداوند در اين سوگند قاطع من گناهى بر من بنويسد ، و مسلما اين دو سوره در پيشگاه خدا بسيار ارج دارد.


بدون شك محتواى پربار اين دو سوره و درسهاى مهم توحيدى آن ، و برنامه‏هاى سازنده عملى كه در اين دو سوره ارائه شده است كافى است كه هر انسانى را كه اهل انديشه و الهام و عمل باشد به بهشت جاويدان سوق دهد.


بلكه شايد تنها اگر از نخستين آيه سوره عنكبوت الهام بگيريم ، مشمول


تفسير نمونه ج : 16ص :201


سوگند امام صادق (عليه‏السلام‏) شويم ، همان آيه‏اى كه مساله امتحان عمومى انسانها را مطرح مى‏كند و مى‏گويد : همه بدون استثناء در بوته آزمايشها قرار مى‏گيرند تا سيه‏روى شوند آنها كه غش دارند .


چگونه ممكن است انسان اين آزمون عظيم را كاملا باور داشته باشد و خود را براى آن آماده نسازد ، و اهل تقوا و پرهيزگارى نگردد ؟


تفسير نمونه ج : 16ص :202


سورة العنكبوت‏


بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ الم‏(1) أَ حَسِب النَّاس أَن يُترَكُوا أَن يَقُولُوا ءَامَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ‏(2) وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْفَلَيَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِينَ صدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْكَذِبِينَ‏(3)


ترجمه:


به نام خداوند بخشنده بخشايشگر


1 -الم


2 -آيا مردم گمان كردند به حال خود رها مى‏شوند و آزمايش نخواهند شد ؟!


3 -ما كسانى را كه پيش از آنان بودند آزموديم ( و اينها را نيز امتحان مى‏كنيم ) بايد علم خدا در مورد كسانى كه راست مى‏گويند و كسانى كه دروغ مى‏گويند تحقق يابد.


شان نزول:


بعضى از مفسران روايتى نقل كرده‏اند كه بر طبق آن يازده آيه آغاز اين سوره در مدينه نازل شده ، در مورد مسلمانانى كه در مكه بودند و اظهار اسلام مى‏كردند اما حاضر به هجرت به مدينه نبودند ، آنها نامه‏اى از برادران خود در مدينه دريافت داشتند كه در آن تصريح شده بود : خدا اقرار به ايمان را از شما نمى‏پذيرد مگر اينكه هجرت كنيد و به سوى ما بيائيد آنها تصميم به هجرت گرفتند و از


تفسير نمونه ج : 16ص :203


مكه خارج شدند ، جمعى از مشركان به تعقيب آنان پرداختند و با آنان پيكار كردند بعضى كشته شدند و بعضى نجات يافتند ( و احتمالا بعضى نيز تسليم شده به مكه بازگشتند).


بعضى ديگر آيه دوم را در مورد عمار ياسر و جمعى ديگر از مسلمانان نخستين مى‏دانند كه ايمان آوردند و سخت تحت شكنجه دشمنان واقع شدند.


بعضى گفته‏اند آيه هشتم در مورد اسلام آوردن سعد بن ابى وقاص نازل شده .


ولى بررسى خود اين آيات نشان مى‏دهد كه هيچ دليلى بر مساله ارتباط آيات با هجرت در آنها نيست تنها بيانگر فشارهائى است كه بر مؤمنان در آن زمان از ناحيه دشمنان ، و حتى گاه از ناحيه پدران و مادران مشرك آنها وارد مى‏شد.


اين آيات مسلمانان را تشويق به استقامت و پايمردى در برابر موج فشار دشمن مى‏كند ، و اگر سخن از جهاد به ميان آورده نيز ظاهرا جهاد در همين زمينه است ، نه جهاد مسلحانه دستجمعى و گروهى ، كه دستور آن در مدينه نازل شد.


و نيز اگر سخن از منافقان مى‏گويد ممكن است اشاره به گروه سست ايمانى باشد كه احيانا در مكه در لابلاى مسلمانان وجود داشتند ، گاه با مسلمانان همراه بودند و گاه با مشركان ، و كفه هر كدام سنگينتر مى‏شد به سوى او مى‏چرخيدند ! به هر حال پيوستگى و انسجام آيات اين سوره ايجاب مى‏كند كه همه آنها را مكى بدانيم و روايات بالا كه خود با يكديگر انسجام ندارد نمى‏تواند اين بهم پيوستگى را بر هم زند .


تفسير : آزمايش الهى يك سنت جاويدان


باز در آغاز اين سوره به حروف مقطعه ( الف - لام - ميم ) برخورد مى‏كنيم كه تاكنون بارها تفسير آن را از ديدگاههاى مختلف بيان كرده‏ايم .



تفسير نمونه ج : 16ص :204


بعد از ذكر حروف مقطعه به يكى از مهمترين مسائل زندگى بشر كه مساله شدائد و فشارها و آزمونهاى الهى است اشاره مى‏كند.


نخست مى‏گويد : آيا مردم گمان كردند همين اندازه كه اظهار ايمان كنند و شهادت به توحيد و رسالت پيامبر دهند به حال خود واگذارده خواهند شد و امتحان نمى‏شوند ؟ ! ( ا حسب الناس ان يتركوا ان يقولوا آمنا و هم لا يفتنون).


بعد بلافاصله به ذكر اين حقيقت مى‏پردازد كه امتحان يك سنت هميشگى و جاودانى الهى است ، امتحان مخصوص شما جمعيت مسلمانان نيست ، سنتى است كه در تمام امتهاى پيشين جارى بوده است .


مى‏فرمايد : ما كسانى را كه قبل از آنها بودند آزمايش كرديم ( و لقد فتنا الذين من قبلهم).


آنها را نيز در كوره‏هاى سخت امتحان افكنديم ، آنها نيز همچون شما در فشار دشمنان بيرحم و جاهل و بيخبر و متعصب و لجوج قرار داشتند ، هميشه ميدان امتحان باز بوده و گروهى در اين ميدان شركت داشته‏اند.


بايد هم چنين باشد چرا كه در مقام ادعا هر كس مى‏تواند خود را برترين مؤمن ، بالاترين مجاهد ، و فداكارترين انسان معرفى كند ، بايد وزن و قيمت و ارزش اين ادعاها از طريق آزمون روشن شود ، بايد معلوم گردد تا چه اندازه نيات درونى و آمادگيهاى روحى با اين گفته‏ها هماهنگ يا ناهماهنگ است ؟ آرى بايد خدا بداند چه كسانى راست مى‏گويند ، و چه كسانى دروغگو هستند ( فليعلمن الله الذين صدقوا و ليعلمن الكاذبين ) .



تفسير نمونه ج : 16ص :205


بديهى است خدا همه اينها را مى‏داند ، حتى قبل از خلقت انسانها ، منظور از علم در اينجا همان تحقق عينى مسائل و وجود خارجى آنها است ، و به تعبير ديگر ظهور آثار و شواهد عملى است ، يعنى بايد علم خدا در باره اين گروه عملا در خارج پياده شود ، و تحقق عينى يابد ، و هر كس آنچه را در درون دارد بيرون ريزد ، اين است معنى علم هنگامى كه در اينگونه موارد در مورد خداوند به كار مى‏رود .


دليل اين مساله نيز روشن است زيرا نيات درونى و صفات باطنى تا در عمل انسان تحقق و عينيت پيدا نكند ثواب و جزا و كيفر مفهوم ندارد.


آزمايش براى تحقق بخشيدن به نيات و صفات درونى است.


و به عبارت ديگر اين عالم همچون يك دانشگاه يا يك مزرعه است ( اين تشبيهات در متون احاديث اسلامى وارد شده ) برنامه اين است كه در دانشگاه استعدادها شكوفا گردد ، لياقتها پرورش يابد ، و آنچه در مرحله قوه است بهفعليت برسد.


بايد در اين مزرعه نهاد بذرها ظاهر گردد ، و از درون آنها جوانه‏ها بيرون آيد ، جوانه‏ها سر از خاك بردارند ، پرورش يابند ، نهال كوچكى شوند و سرانجام درختى تنومند و بارور ، و اين امور هرگز بدون آزمايش و امتحان ممكن نيست.


و از اينجا مى‏فهميم كه آزمايشهاى الهى نه براى شناخت افراد است ، بلكه براى پرورش و شكوفائى استعدادها است.


بنابر اين اگر ما آزمايش مى‏كنيم براى كشف مجهولى است ، اما اگر خداوند آزمايش مى‏كند براى كشف مجهول نيست كه علمش به همه چيز احاطه دارد بلكه براى پرورش استعدادها و به فعليت رسانيدن قوه‏ها است .



تفسير نمونه ج : 16ص :206


نكته :


1 - آزمونها در چهره‏هاى مختلف


گرچه بيان عموميت امتحان براى تمام اقوام و جمعيتها ، اثر سازنده بسيار قابل ملاحظه‏اى براى مؤمنان مكه كه در آن روز در اقليت شديدى بودند داشت و توجه به اين واقعيت آنها را در مقابل دشمنان ، سخت مقاوم و شكيبا مى‏كرد ، ولى اين منحصر به مؤمنان مكه نبود بلكه هر گروه و جمعيتى به نوعى در اين سنت الهى شريك و سهيمند و امتحانات خداوند در چهره‏هاى گوناگون به سراغ آنها مى‏آيد.


گروهى در محيطهائى قرار مى‏گيرند كه از هر نظر آلوده است ، وسوسه‏هاى فساد از هر طرف آنها را احاطه مى‏كند ، امتحان بزرگ آنها اين است كه در چنين جو و شرائطى همرنگ محيط نشوند و اصالت و پاكى خود را حفظ كنند .


گروهى در فشار محروميتها قرار مى‏گيرند ، در حالى كه مى‏بينند اگر حاضر به معاوضه كردن سرمايه‏هاى اصيل وجود خود باشند ، فقر و محروميت به سرعت درهم مى‏شكند ، اما به بهاى از دست دادن ايمان و تقوا و آزادگى و عزت و شرف ، و همين آزمون آنها است.


گروهى ديگر بر عكس غرق در نعمت مى‏شوند و امكانات مادى از هر نظر در اختيارشان قرار مى‏گيرد ، آيا در چنين شرائطى ، قيام به وظيفه شكر نعمت مى‏كنند ؟ يا غرق در غفلت و غرور و خودخواهى و خودبينى ، غرق در لذات و شهوات و بيگانگى از جامعه و از خويشتن مى‏شوند ؟ ! گروهى - همچون غرب و شرق‏زده‏هاى عصر ما - با كشورهائى روبرو مى‏شوند كه در عين دورى از خدا و فضيلت و اخلاق ، از تمدن مادى خيره كننده‏اى


تفسير نمونه ج : 16ص :207


بهره‏مندند و رفاه اجتماعى قابل ملاحظه‏اى دارند ، در اينجا جاذبه نيرومند مرموزى آنها را به سوى اين نوع زندگى مى‏كشاند كه به قيمت زير پا نهادن همه اصولى كه به آن اعتقاد دارند و به قيمت تن دادن به ذلت وابستگى چنان زندگى را براى خود و جامعه خويش فراهم سازند ، اين نيز يكنوع آزمون است .


مصيبتها ، درد و رنجها ، جنگ و نزاعها ، قحطى و گرانى و تورم ، حكومتهاى خودكامه ، كه انسانها را به بردگى و اسارت خود دعوت مى‏كنند و آنها را به تسليم در برابر برنامه‏هاى طاغوتى خود فرا مى‏خوانند ، و بالاخره امواج نيرومند هواى نفس و شهوت ، هر يك از اينها وسيله آزمايشى است بر سر راه بندگان خدا ، و در همين صحنه‏ها است كه ايمان و شخصيت و تقوى و پاكى و امانت و آزادگى افراد مشخص مى‏شود.


اما براى پيروزى در اين آزمونهاى سخت ، جز تلاش و كوشش مستمر و تكيه بر لطف خاص پروردگار راهى نيست .


جالب اينكه در حديثى كه در اصول كافى از بعضى از معصومين در تفسير آيه ا حسب الناس ان يتركوا ان يقولوا آمنا و هم لا يفتنون آمده چنين مى‏خوانيم : يفتنون كما يفتن الذهب ، ثم قال يخلصون كما يخلص الذهب ! : آزمايش مى‏شوند همانگونه كه طلا در كوره آزمايش مى‏شود ، و خالص مى‏شوند همانگونه كه فشار آتش ناخالصيهاى طلا را از بين مى‏برد و آن را خالص مى‏كند.


به هر حال عافيت‏طلبانى كه گمان مى‏كنند همين اندازه كه اظهار ايمان كنند در صف مؤمنان قرار مى‏گيرند و در اعلى عليين بهشت همنشين پيامبران و صديقين و شهداء خواهند بود سخت در اشتباهند .



تفسير نمونه ج : 16ص :208


به گفته امير مؤمنان على (عليه‏السلام‏) در نهج البلاغه و الذى بعثه بالحق لتبلبلن بلبلة ، و لتغربلن غربلة ، و لتساطن سوط القدر ، حتى يعود اسفلكم اعلاكم و اعلاكم اسفلكم : سوگند به كسى كه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را به حق مبعوث كرده به شدت مورد آزمايش قرار مى‏گيريد ، و غربال مى‏شويد ، و همانند محتويات يك ديگ به هنگام جوشش ، زير و رو خواهيد شد ، آنچنان كه بالاى شما پائين و پائين بالا قرار خواهد گرفت!.


اين سخن را هنگامى مى‏گويد كه تازه مردم با او بيعت كرده‏اند و در انتظار اين هستند كه ببينند او با تقسيم اموال بيت المال و مقامها چه مى‏كند ؟ ! آيا با همان معيارهاى گذشته و تبعيضها يا بر معيار تلخ عدالت محمدى ؟!


تفسير نمونه ج : 16ص : 209


أَمْ حَسِب الَّذِينَ يَعْمَلُونَ السيِّئَاتِ أَن يَسبِقُونَاساءَ مَا يحْكُمُونَ‏(4) مَن كانَ يَرْجُوا لِقَاءَ اللَّهِ فَإِنَّ أَجَلَ اللَّهِ لاَتٍوَ هُوَ السمِيعُ الْعَلِيمُ‏(5) وَ مَن جَهَدَ فَإِنَّمَا يجَهِدُ لِنَفْسِهِإِنَّ اللَّهَ لَغَنىٌّ عَنِ الْعَلَمِينَ‏(6) وَ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصلِحَتِ لَنُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سيِّئَاتِهِمْ وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَحْسنَ الَّذِى كانُوا يَعْمَلُونَ‏(7)


ترجمه:


4 -آيا كسانى كه اعمال بد بجا مى‏آورند گمان كردند از حوزه قدرت ما بيرون خواهند رفت ؟ چه بد داورى مى‏كنند ؟


5 -كسى كه اميد به لقاء الله ( و رستاخيز ) دارد ( بايد در اطاعت فرمان او فروگذار نكند ) زيرا زمانى را كه خدا تعيين كرده سرانجام فرا مى‏رسد ، و او شنوا و دانا است.


6 -كسى كه جهاد و تلاش كند براى خود جهاد مى‏كند ، چرا كه خداوند از همه جهانيان بى نياز است .



تفسير نمونه ج : 16ص :210


7 -و كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند گناهان آنها را مى‏پوشانيم ( و مى‏بخشيم ) و آنها را به بهترين اعمالى كه انجام داده‏اند پاداش مى‏دهيم.


تفسير : فرار از حوزه قدرت خدا ممكن نيست!


در آيات گذشته سخن از آزمايش عمومى مؤمنان بود ، و نخستين آيه مورد بحث تهديد شديدى براى كفار و گنهكاران است ، تا گمان نكنند اگر مؤمنان را تحت فشار قرار دادند و مجازاتهاى الهى فورا دامان آنها را فرو نگرفت خدا از آنها غافل است و يا قدرت بر عذاب آنها ندارد.


مى‏فرمايد : آيا كسانى كه سيئات را انجام مى‏دهند گمان كردند بر ما پيشى خواهند گرفت ، و از چنگال كيفر ما رهائى خواهند يافت ؟ چه بد قضاوتى كردند ! ( ام حسب الذين يعملون السيئات ان يسبقونا ساء ما يحكمون).


مهلت الهى آنها را مغرور نكند كه اين نيز براى آنها آزمونى است و فرصتى براى توبه و بازگشت.


اينكه بعضى از مفسران آيه فوق را اشاره به مؤمنين گنهكار دانسته‏اند به هيچوجه مناسب سياق آيات نيست بلكه قرائن گواهى مى‏دهد كه منظور مشركان و كفار است.


سپس بار ديگر به سراغ برنامه‏هاى مؤمنان و اندرز به آنها مى‏رودمى‏گويد : هر كسى اميد لقاء پروردگار دارد بايد آنچه در توان دارد از اطاعت فرمان او مضايقه نكند ، زيرا زمانى را كه خداوند تعيين كرده سرانجام فرا مى‏رسد ( من كان يرجوا لقاء الله فان اجل الله لات).



تفسير نمونه ج : 16ص :211


آرى اين وعده الهى تخلف ناپذير است ، و راهى است كه به هر حال بايد پيموده شود.


و از اين گذشته خداوند سخنان شما را مى‏شنود و از اعمال و نيات شما آگاه است كه او شنوا و دانا است ( و هو السميع العليم).


در اينكه منظور از لقاء الله ( ملاقات پروردگار ) چيست ؟ بعضى آن را به معنى ملاقات فرشتگان پروردگار ، و بعضى به معنى ملاقات حساب و جزاء ، و بعضى به ملاقات حكم و فرمان حق تفسير كرده‏اند ، و بعضى آن را كنايه از قيامت و رستاخيز دانسته‏اند ، در حالى كه دليلى ندارد كه آيه را به اين معانى مجازى تفسير كنيم .


بايد گفت : لقاى پروردگار در قيامت ، نه يك ملاقات حسى است كه يك لقاى روحانى و يكنوع شهود باطنى است ، چرا كه در آنجا پرده‏هاى ضخيم عالم ماده از مقابل چشم جان انسان كنار مى‏رود ، و حالت شهود به انسان دست مى‏دهد.


به گفته علامه طباطبائى در الميزان ، منظور از لقاء الله آنست كه بندگان در موقفى قرار مى‏گيرند كه حجابى ميان آنها و پروردگارشان نيست ، زيرا طبيعت روز قيامت ظهور حقايق است چنانكه قرآن مى‏گويد : و يعلمون ان الله هو الحق المبين : آن روز خواهند دانست كه خدا حق آشكار است ( سوره نور آيه 25 ) .


آيه بعد در حقيقت تعليلى است براى آنچه در آيه قبل گذشت ، مى‏گويد : اينكه دستور داده شده مؤمنان به لقاء الله آنچه در توان دارند فروگذار نكنند


تفسير نمونه ج : 16ص :212


به خاطر اين است كه هر كسى جهادى كند و تلاش و كوششى كند و تحمل مصائب و مشكلاتى نمايد در حقيقت براى خود جهاد كرده است ، چرا كه خدا از همه جهانيان بى نياز است ( و من جاهد فانما يجاهد لنفسه ان الله لغنى عن العالمين ) .


برنامه آزمون الهى ، جهاد با هواى نفس ، و مبارزه با دشمنان سرسخت براى حفظ ايمان و پاكى و تقوا ، برنامه خود انسان است ، و گرنه خداوند وجودى است نامتناهى از هر نظر و هيچ نيازى ندارد كه به وسيله عبادت يا اطاعت بندگان بر طرف شود ، كمبودى ندارد كه ديگران به او بدهند ، بلكه ديگران هر چه دارند از او دارند ، از خودشان چيزى ندارند.


از اين بيان روشن مى‏شود كه جهاد در اينجا الزاما به معنى جهاد مسلحانه با دشمن نيست ، بلكه همان معنى اصلى لغوى خود را دارد كه هرگونه تلاش و كوشش را براى حفظ ايمان و تقوى ، و تحمل انواع شدائد و مبارزه‏هاى موضعى را با دشمن لجوج و كينه‏توز شامل مى‏شود .


خلاصه اينكه تمام منافع اين جهاد به شخص مجاهد باز مى‏گردد و او است كه خير دنيا و آخرت را در پرتو جهادش تحصيل مى‏كند ، و حتى اگر جامعه از بركات اين جهاد بهره‏مند شود در مرحله بعد خواهد بود ، بنابر اين هرگاه توفيق اين جهاد نصيب كسى شود بايد خدا را بر اين نعمت بزرگ سپاس گويد.


آخرين آيه مورد بحث ، توضيح و تكميلى است براى آنچه بطور سربسته در آيه قبل تحت عنوان جهاد آمده بود ، در اينجا حقيقت جهاد را شكافته و چنين بازگو مى‏كند : كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند گناهان آنها را مى‏پوشانيم ( و الذين آمنوا و عملوا الصالحات لنكفرن عنهم سيئاتهم ) بنابر اين نخستين فايده اين جهاد بزرگ ( ايمان و عمل صالح ) تكفير


تفسير نمونه ج : 16ص :213


و پوشاندن گناهان است كه عائد خود انسان مى‏شود ، همانگونه كه ثواب آن هم از آن خودشان مى‏باشد ، چنانكه قرآن در پايان همين آيه مى‏گويد : ما به طور قطع آنها را به بهترين اعمالى كه انجام دادند پاداش مى‏دهيم ( و لنجزينهم احسن الذى كانوا يعملون ) .


نكفر از ماده تكفير در اصل به معنى پوشاندن است ، و منظور از پوشاندن گناهان در اينجا عفو و بخشش الهى است.


تعبير به احسن الذى كانوا يعملون با اينكه خداوند همه اعمال نيك را جزا مى‏دهد چه حسن باشد و چه احسن ( چه خوب چه خوبتر ) ممكن است اشاره به اين باشد كه ما همه اعمال خوب آنها را به حساب بهترين آنها مى‏گذاريم ، يعنى اگر بعضى از اعمال آنها عالى و بعضى خوب يا متوسط است همه را به حساب عالى مى‏گذاريم و اين است معنى تفضل پروردگار كه در آيات ديگر قرآن ( مانند آيه 38 نور ) نيز به آن اشاره شده است : ليجزيهم الله احسن ما عملوا و يزيدهم من فضله : تا خداوند بهترين اعمال آنها را پاداش دهد و از فضلش بر آن بيفزايد


تفسير نمونه ج : 16ص :214


وَ وَصيْنَا الانسنَ بِوَلِدَيْهِ حُسناًوَ إِن جَهَدَاك لِتُشرِك بى مَا لَيْس لَك بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُمَاإِلىَّ مَرْجِعُكُمْ فَأُنَبِّئُكم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ‏(8) وَ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصلِحَتِ لَنُدْخِلَنَّهُمْ فى الصلِحِينَ‏(9)


ترجمه:


8 -ما به انسان توصيه كرديم كه به پدر و مادرش نيكى كند ، و اگر آنها تلاش كنند كه براى من شريكى قائل شوى كه به آن علم ندارى ، از آنها اطاعت مكن ، بازگشت همه شما به سوى من است ، و شما را از آنچه انجام مى‏داديد با خبر خواهم ساخت .


9 -كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند آنها را در زمره صالحان وارد خواهم كرد.


شان نزول:


روايات مختلفى در شان نزول آيه فوق آمده است كه عصاره همه آنها يكى است و آن اينكه : بعضى از مردانى كه در مكه بودند ايمان و اسلام را پذيرفتند هنگامى كه مادر آنها از اين مساله آگاه شد تصميم گرفت كه غذا نخورد ، آب ننوشد ، تا فرزندش از اسلام بازگردد ! گرچه هيچكدام از اين مادران به گفته خود وفا نكردند و اعتصاب غذا را شكستند ، ولى آيه فوق نازل


تفسير نمونه ج : 16ص :215


شد و خط روشنى در برخورد با پدر و مادر در زمينه مساله ايمان و كفر به دست همگان داد.


تفسير : برترين توصيه نسبت به پدر و مادر


يكى از مهمترين آزمايشهاى الهى مساله تضاد خط ايمان و تقوا ، با پيوندهاى عاطفى و خويشاوندى است ، قرآن در اين زمينه تكليف مسلمانان را به روشنى بيان كرده است.


نخست به عنوان يك قانون كلى كه از ريشه‏هاى عواطف و حق‏شناسى سرچشمه مى‏گيرد مى‏فرمايد : ما به انسان توصيه كرديمنسبت به پدر و مادرش نيكى كند ( و وصينا الانسان بوالديه حسنا).


گرچه اين يك حكم تشريعى است ولى اين مساله پيش از آنكه يك لازم تشريعى باشد به صورت يك قانون تكوينى در نهاد همه انسانها وجود دارد ، و مخصوصا تعبير به انسان در اينجا جلب توجه مى‏كند ، چرا كه اين قانون مخصوص به مؤمنان نيست ، بلكه هر كس شايسته نام انسان است بايد در برابر پدر و مادر حق‏شناس باشد ، و احترام و تكريم و نيكى به آنها را در تمام عمر فراموش نكند ، هر چند با اين اعمال هرگز نمى‏تواند دين خود را به آنها اداء كند.


سپس براى اينكه كسى تصور نكند كه پيوند عاطفى با پدر و مادر مى‏تواند بر پيوند انسان با خدا و مساله ايمان حاكم گردد ، با يك استثناء صريح مطلب را در اين زمينه روشن كرده ، مى‏فرمايد : و اگر آن دو ( پدر و مادر ) تلاش و كوشش كنند و به تو اصرار ورزند كه براى من شريكى قائل شوى ، كه به آن علم ندارى ، از آنها اطاعت مكن ( و ان جاهداك لتشرك بى ما ليس لك به علم فلا تطعهما ) .



تفسير نمونه ج : 16ص :216


تعبير به جاهداك ، مفهومش به كار گرفتن نهايت تلاش و كوشش و اصرار آنها است.


و تعبير به ما ليس لك به علم ( چيزى كه به آن علم ندارى ) اشاره به منطقى نبودن شرك است ، چون اگر واقعا شرك صحيح بود ، دليلى بر آن وجود داشت ، و به تعبير ديگر جائى كه انسان علم به چيزى نداشته باشد بايد از آن پيروى نكند ، تا چه رسد به اينكه علم به بطلان آن داشته باشد .


پيروى از چنين چيزى پيروى از جهل است ، اگر پدر و مادر تو را وادار به پيروى از جهل كنند اطاعت آنها مكن ، اصولا تقليد كوركورانه غلط است حتى اگر در مورد ايمان باشد تا چه رسد به شرك و كفر.


همين توصيه در مورد پدر و مادر در سوره لقمان نيز آمده است ، با اين اضافه كه در آنجا مى‏فرمايد : و صاحبهما فى الدنيا معروفا : در عين اينكه دعوت آنها را به شرك مپذير در امور دنيا نسبت به آنها ارفاق كن و در معاشرت با آنها به نيكى عمل نما مبادا كسى چنين تصور كند كه مخالفت با پدر و مادر در مورد دعوت به شرك ، دليل بر بد رفتارى با آنها است ، و اين نهايت تاكيد اسلام را در مورد احترام به پدر و مادر ثابت مى‏كند .


به اين ترتيب از اينجا يك اصل كلى استفاده مى‏شود كه هيچ چيز نمى‏تواند بر ارتباط انسان با خدا حاكم گردد كه آن مقدم بر همه چيز است ، حتى بر پيوند با پدر و مادر كه نزديكترين پيوندهاى عاطفى است.


حديث معروف لا طاعة لمخلوق فى معصية الخالق : اطاعت از مخلوق در عصيان خالق روا نيست كه از امير مؤمنان على (عليه‏السلام‏) نقل شده معيار روشنى را در اين مسائل به دست مى‏دهد .



تفسير نمونه ج : 16ص :217


و در پايان آيه مى‏افزايد : بازگشت همه شما به سوى من است و من شما را از اعمالى كه انجام مى‏داديد آگاه مى‏سازم و پاداش و كيفر آن را بى كم و كاست در اختيارتان خواهم گذاشت ( الى مرجعكم فانبئكم بما كنتم تعملون).


اين جمله در حقيقت تهديدى است براى كسانى كه راه شرك را مى‏پويند ، و كسانى كه ديگران را به اين راه دعوت مى‏كنند ، زيرا صريحا مى‏گويد : خداوند حساب همه اعمال آنها را نگاه مى‏دارد و به موقع تحويل آنها مى‏دهد .


آيه بعد بار ديگر حقيقتى را كه قبلا در مورد كسانى كه ايمان و عمل صالح دارند بيان شد تكرار و تاكيد مى‏كند ، مى‏فرمايد : كسانى كه ايمان آورده‏اند و عمل صالح انجام مى‏دهند آنها را در زمره صالحان داخل خواهيم كرد ( و الذين آمنوا و عملوا الصالحات لندخلنهم فى الصالحين).


اصولا عمل انسان به انسان رنگ مى‏دهد ، عمل صالح انسان را از نظر روحى به رنگ خود در مى‏آورد و در زمره صالحان وارد مى‏كند ، و عمل سوء در زمره بدان و ناصالحان.


در اينكه اين تكرار به چه منظور است بعضى گفته‏اند در آيات قبل اشاره به كسانى بود كه راه حق را مى‏سپردند ، و در اينجا اشاره به كسانى است كه هاديان اين راه و دليلان طريق توحيدند ، زيرا تعبير به صالحين در مورد بسيارى از انبياء آمده است كه از خدا مى‏خواستند آنها را به صالحان ملحق كند.


اين احتمال نيز وجود دارد كه در آيات قبل ، سخن از بخشش گناهان و جزاى شايسته اين گروه مؤمنان بود ، ولى در اينجا اشاره به مقام والاى آنها است كه خود پاداشى است ديگر ، آنها در صف صالحان ، در صف پيامبران و صديقين و شهدا قرار مى‏گيرند و همدم و همنشين آنهايند .



تفسير نمونه ج : 16ص :218


نكته : نيكى به پدر و مادر


اين نخستين بار نيست كه قرآن به اين مساله مهم انسانى اشاره مى‏كند ، قبلا در سوره اسراء آيه 23 اشاره شده و بعدا در سوره لقمان آيه 14 و 15 و احقاف آيه 15 نيز به اين موضوع مهم اشاره خواهد كرد.


در حقيقت اسلام برترين احترام را براى اين دو تن قائل است ، كه حتى در صورت مشرك بودن ، و دعوت به شرك كردن كه منفورترين كارها در نظر اسلام است باز حفظ احترام آنها را - در عين عدم پذيرش دعوت آنها به شرك - واجب مى‏شمرد.


اين در واقع يكى از آزمايشهاى بزرگ الهى است كه در آغاز اين سوره به آن اشاره شده است ، چرا كه گاهى آنها به سالهائى از عمر مى‏رسند كه نگهدارى و تحملشان مشكل مى‏شود ، اينجا است كه بايد فرزندان ، امتحان خود را در زمينه حق‏شناسى و اطاعت فرمان خدا بدهند ، و از پدران و مادران به بهترين وجه نگاهدارى كنند .


در حديثى از پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مى‏خوانيم : شخصى خدمتش آمد و عرض كرد : من به چه كسى نيكى كنم ؟ فرمود : به مادرت ، دو باره سؤال كرد : بعد از او به چه كسى ؟ فرمود : به مادرت ، بار سوم سؤال كرد : بعد از او به چه كسى ؟ باز فرمود : به مادرت ! و در چهارمين بار توصيه پدر و سپس ساير بستگان را به ترتيب نزديكى آنها با انسان فرمود .


در حديث ديگرى كه در بسيارى از كتب آمده است پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : الجنة تحت اقدام الامهات : بهشت زير پاى مادران است ( و تنها از طريق خضوع و همچون خاك راه بودن در برابر آنها مى‏توان به بهشت برين راه يافت).



تفسير نمونه ج : 16ص :219


وَ مِنَ النَّاسِ مَن يَقُولُ ءَامَنَّا بِاللَّهِ فَإِذَا أُوذِى فى اللَّهِ جَعَلَ فِتْنَةَ النَّاسِ كَعَذَابِ اللَّهِ وَ لَئن جَاءَ نَصرٌ مِّن رَّبِّك لَيَقُولُنَّ إِنَّا كنَّا مَعَكُمْأَ وَ لَيْس اللَّهُ بِأَعْلَمَ بِمَا فى صدُورِ الْعَلَمِينَ‏(10) وَ لَيَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْمُنَفِقِينَ‏(11) وَ قَالَ الَّذِينَ كفَرُوا لِلَّذِينَ ءَامَنُوا اتَّبِعُوا سبِيلَنَا وَ لْنَحْمِلْ خَطيَكُمْ وَ مَا هُم بحَمِلِينَ مِنْ خَطيَهُم مِّن شىْ‏ءٍإِنَّهُمْ لَكَذِبُونَ‏(12) وَ لَيَحْمِلُنَّ أَثْقَالهَُمْ وَ أَثْقَالاً مَّعَ أَثْقَالهِِمْوَ لَيُسئَلُنَّ يَوْمَ الْقِيَمَةِ عَمَّا كانُوا يَفْترُونَ‏(13)


ترجمه:


10 -در ميان مردم كسانى هستند كه مى‏گويند به خدا ايمان آورده‏ايم اما هنگامى كه به خاطر خدا ( از سوى دشمنان ) مورد آزار قرار مى‏گيرند فتنه دشمنان را همچون عذاب الهى مى‏شمارند ( و از آن سخت وحشت مى‏كنند ) اما هنگامى كه پيروزى از سوى پروردگارت بيايد مى‏گويند ما هم با شما بوديم ( و در اين پيروزى شريكيم ! ) آيا خداوند به آنچه در سينه‏هاى جهانيان است آگاه‏تر نيست ؟


تفسير نمونه ج : 16ص :220


11 -مسلما خداوند مؤمنان را مى‏شناسد ، و يقينا منافقان را ( نيز ) مى‏شناسد.


12 -كافران به مؤمنان گفتند : شما از ما پيروى كنيد ( اگر گناهى داشته باشد ) ما گناهانتان را بر عهده خواهيم گرفت ! آنها هرگز چيزى از گناهان اينها را بر دوش نخواهند گرفت ، آنها دروغ مى‏گويند !


13 -آنها بار سنگين گناهان خويش را بر دوش مى‏كشند ، و بارهاى سنگين ديگرى را اضافه بر بارهاى سنگين خود ، و روز قيامت مسلما از دروغهائى كه مى‏بستند سئوال خواهند شد.


تفسير : در پيروزيها شريكند اما در مشكلات نه!


از آنجا كه در آيات گذشته بحثهاى صريحى از مؤمنان صالح و مشركان آمده بود در نخستين آيات مورد بحث به گفتگو پيرامون گروه سوم يعنى منافقان مى‏پردازد و مى‏گويد : بعضى از مردم اظهار ايمان مى‏كنند ، اما در برابر فشار مخالفان تحمل و استقامت به خرج نمى‏دهند ، هنگامى كه در مسير الله تحت فشار شكنجه قرار گيرند از ايمان به كنار مى‏روند و فشار و شكنجه مردم را همچون عذاب الهى مى‏شمرند ( و از آن سخت وحشت مى‏كنند ) ( و من الناس من يقول آمنا بالله فاذا اوذى فى الله جعل فتنة الناس كعذاب الله ) .


اما هنگامى كه يارى از سوى پروردگارت به سراغ تو بيايد و پيروز شويد مى‏گويند : ما با شما بوديم و در افتخارات شما شريكيم ! ( و لئن جاء نصر من ربك ليقولن انا كنا معكم).


آيا اينها گمان مى‏كنند خدا از اعماق قلبشان با خبر نيست ؟ آيا خداوند به آنچه در سينه‏هاى مردم جهان است از همه آگاهتر نمى‏باشد ؟ ( ا و ليس الله باعلم بما فى صدور العالمين).


تعبير به آمنا ( ايمان آورده‏ايم ) به صورت صيغه جمع در حالى كه جمله بعد به صورت صيغه مفرد است شايد از اين نظر باشد كه اين گروه منافقان مى‏خواهند


تفسير نمونه ج : 16ص :221


خودشان را در صف جمعيت مؤمنان جا بزنند ، لذا آمنا مى‏گويند يعنى همچون سائر مردم ايمان آورده‏ايم.


تعبير به اوذى فى الله به معنى اوذى فى سبيل الله است ، يعنى آنها در راه خدا و ايمان گاهى مورد آزار دشمن قرار مى‏گيرند .


جالب اينكه از مجازات الهى تعبير به عذاب مى‏كند ، و از آزارهاى مردم تعبير به فتنه ، اشاره به اينكه آزارهاى مردم در حقيقت عذاب نيست ، بلكه آزمايش است و وسيله تكامل براى انسان ، و به اين ترتيب به آنها تعليم مى‏دهد كه اين دو را با هم مقايسه نكنند ، و با اين بهانه كه مخالفان آنها را آزار و شكنجه مى‏كنند دست از ايمان خود بر ندارند كه اين جزئى از برنامه كلى امتحان در اين دنيا است.


در اينجا يك سؤال پيش مى‏آيد كه خداوند در مكه كدام پيروزى نصيب مسلمانان كرده بود كه منافقين خود را در آن سهيم بدانند ؟ .


در پاسخ مى‏گوئيم : جمله فوق به صورت شرطيه است ، و مى‏دانيم جمله شرطيه دليل بر وجود شرط نيست ، بلكه مفهومش اين است كه اگر در آينده پيروزيهائى نصيب شما شود اين منافقان سست ايمان خود را در آن شريك مى‏دانند.


اضافه بر اين در مكه نيز مسلمانان پيروزيهائى در برابر دشمنان كسب كردند ، هر چند پيروزى نظامى نبود ، بلكه پيروزى در تبليغات و نفوذ افكار عمومى و پيشرفت اسلام در ميان قشرهاى مردم بود.


از همه اينها گذشته تعبير به اذيت و آزار مؤمنان مناسب با محيط مكه است و گرنه در محيط مدينه كمتر چنين چيزى اتفاق مى‏افتاد .


ضمنا اين نكته نيز روشن شد كه منافق تنها به كسانى نمى‏گويند كه در باطن ابدا ايمان ندارند و اظهار ايمان مى‏كنند بلكه افراد سست ايمانى كه در تحت فشار اين و آن به زودى عقيده خود را عوض مى‏كنند جزء منافقان محسوب


تفسير نمونه ج : 16ص :222


مى‏شوند ، و آيه مورد بحث ظاهرا از اينگونه منافقان سخن مى‏گويد ، و تصريح مى‏كند كه خدا از نيات آنها آگاه است.


در آيه بعد باز براى تاكيد بيشتر مى‏افزايد : به طور قطع خداوند مؤمنان را مى‏شناسد ، و نيز به طور يقينخداوند منافقان را نيز مى‏شناسد ( و ليعلمن الله الذين آمنوا و ليعلمن المنافقين).


اگر ساده‏لوحانى فكر مى‏كنند مى‏توانند با اخفاء حقائق از قلمرو علم خدا دور بمانند سخت در اشتباهند.


مجددا تكرار مى‏كنيم تعبير به منافق دليل بر اين نيست كه اين آيات در مدينه نازل شده است ، درست است كه مساله نفاق معمولا بعد از پيروزى يك جمعيت و به دست گرفتن حكومت پيدا مى‏شود كه مخالفان تغيير چهره داده و گروه زير زمينى تشكيل مى‏دهند ، ولى همانگونه كه گفتيم نفاق معنى وسيعى دارد و افراد ضعيف‏الايمانى را كه با مختصر فشارى تغيير عقيده مى‏دهند نيز شامل مى‏شود .


آيه بعد به يك نمونه از منطق‏هاى سست و پوچ مشركان كه هم اكنون نيز در ميان قشر وسيعى وجود دارد اشاره كرده ، مى‏گويد : كافران به مؤمنان گفتند : شما بيائيد از راه و آئين ما پيروى كنيد و اگر گناهى داشته باشد ما گناه شما را به دوش مى‏گيريم ( و قال الذين كفروا للذين آمنوا اتبعوا سبيلنا و لنحمل خطاياكم).



تفسير نمونه ج : 16ص :223


امروز نيز بسيارى از وسوسه‏گران را مى‏بينيم كه هنگام دعوت به يك عمل خلاف مى‏گويند اگر گناهى دارد به گردن ما ! ، در حالى كه مى‏دانيم هيچكس نمى‏تواند گناه ديگرى را به گردن بگيرد ، و اصلا اين كار معقول نيست ، خداوند عادل است ، كسى را به جرم ديگرى مجازات نمى‏كند ، و از اين گذشته مسئوليت انسان در برابر اعمالش با اين حرفهاى بى اساس از بين نمى‏رود ، و بر خلاف آنچه بعضى از كوته‏فكران مى‏پندارند اين تعبيرات سر سوزنى از مجازات انسان نمى‏كاهد لذا در هيچ محكمه و دادگاهى به اين حرفها اعتنا نمى‏كنند كه فلانكس گناهش را به گردن گرفته ، درست است كه اين تشويق كننده در گناه و جرم او شريك است اما اين شركت در جرم به هيچ وجه از مسئوليت او نخواهد كاست .


لذا در جمله بعد با صراحت مى‏گويد : آنها هرگز چيزى از خطاها و گناهان اينها را بر دوش نخواهند گرفت ، آنها دروغ مى‏گويند ( و ما هم بحاملين من خطاياهم من شى‏ء انهم لكاذبون ) .


در اينجا سؤالى مطرح است كه صدق و كذب در مورد جمله‏هاى خبريه است ، در حالى كه در محل بحث ما جمله خبريه‏اى وجود ندارد ، بلكه جمله انشائيه است ( امر ) و مى‏دانيم جمله‏هاى انشائيه صدق و كذب ندارد ، پس چرا قرآن مى‏گويد آنها دروغ مى‏گويند ؟.


پاسخ اين سؤال از بيان سابق روشن مى‏شود و آن اينكه جمله امريه در اينجا به يك جمله شرطيه خبريه بازگشت مى‏كند و مفهومش اين است اگر شما از طريق ما پيروى كنيد ما گناهانتان را به گردن مى‏گيريم و چنين جمله‏اى قابل صدق و كذب است .



تفسير نمونه ج : 16ص :224


سپس براى اينكه تصور نشود اين دعوت كنندگان به كفر و شرك و بت پرستى و ظلم ، در برابر اين عملشان مجازاتى ندارند در آيه بعد مى‏افزايد : آنها بارهاى سنگين گناهانشان را بر دوش مى‏كشند ، و بارهاى ديگرى را اضافه بر بارهاى سنگين خودشان ! ( و ليحملن اثقالهم و اثقالا مع اثقالهم).


اين بار گناه اضافى همان بار گناه اضلال و اغوا كردن و تشويق ديگران به گناه است ، همان بار سنتبد گذاردن كه پيامبر اكرم (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : من سن سنة سيئة فعليه وزرها و وزر من عمل بها من غير ان ينقص من وزره شى‏ء : كسى كه سنت بدى بگذارد ، گناه آن سنت و گناه كسانى كه به آن عمل مى‏كنند بر او است ، بى آنكه از گناه عمل كنندگان چيزى كاسته شود.


مهم اين است كه آنها در تمام گناهان ديگران نيز شريكند ، بى‏آنكه سر سوزنى از گناه آنان كاسته شود.


و در پايان آيه مى‏افزايد آنها به طور قطع در روز قيامت از افتراها و دروغهائى كه مى‏بستند سؤال مى‏شوند و بايد خود جوابگوى آن باشند ( و ليسئلن يوم القيامة عما كانوا يفترون ) .


در اينجا سؤال ديگرى پيش مى‏آيد كه منظور از اين افتراء كه بايد در قيامت جوابگوى آن باشند چيست ؟ ممكن است اشاره به دروغهائى باشد كه به خدا مى‏بستند و مى‏گفتند : خدا گفته است كه ما اين بتها را پرستش كنيم ! يا اشاره به اينكه منظور آنها از اين سخن كه مى‏گفتند ما گناهان شما را به گردن مى‏گيريم اين بوده كه اصلا اين كارها گناه ندارد ، و اين دروغى است كه بايد جواب آن را بدهند.



تفسير نمونه ج : 16ص :225


يا اينكه به راستى در قيامت به آنها گفته مى‏شود بيائيد بار گناهان آنها را بر دوش بكشيد و آنها سر باز مى‏زنند و دروغ و افتراى خود را ظاهر مى‏كنند .


يا اينكه ظاهر سخنان آنها اين بود كه هر انسانى مى‏تواند مسئوليت گناه ديگرى را بر عهده گيرد ، در حالى كه اين سخن نيز دروغ و افترا است و هر كس مسئول اعمال خويش است.


نكته‏ها:


1 -سنتهاى نيك و بد


در منطق اسلام پايه‏گذارى يك برنامه اجتماعى مسئوليت آفرين است و خواه ناخواه انسان را در آن برنامه و كار تمام كسانى كه به آن عمل مى‏كنند شريك و سهيم مى‏سازد ، چرا كه انگيزه‏هاى عمل ، بخشى از مقدمات عمل است ، و مى‏دانيم هر كس در مقدمه كارى دخيل باشد در ذى المقدمه نيز شريك است هر چند مقدمه ساده‏اى باشد .


شاهد اين سخن حديثى است كه از پيامبر گرامى اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نقل شده است : پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) با جمعى از ياران همراه بود سائلى آمد و تقاضاى كمك كرد كسى باو چيزى نداد ، مردى پيشقدم شد و به او كمكى كرد ، ديگران تشويق شدند ، آنها نيز كمك كردند ، در اينجا پيامبر فرمود من سن خيرا فاسنن به كان له اجره و من اجور من تبعه ، غير منتقص من اجورهم شيئا ، و من سن شرا فاسنن به كان عليه وزره و من اوزار من تبعه ، غير منتقص من اوزارهم شيئا ! : كسى كه سنت نيكى بگذارد و ديگران به آن اقتدا كنند پاداش آن و از پاداش كسانى كه پيروى كردند براى او خواهد بود ، بى آنكه از پاداششان كاسته شود ، و كسى كه سنت شرى بگذارد و به آن اقتدا كنند گناه آن و از گناهان كسانى كه پيروى كرده‏اند بر او خواهد بود ، بى‏آنكه از گناهان آنها كاسته


تفسير نمونه ج : 16ص :226


شود!.


نظير همين معنى به عبارات گوناگون در منابع حديث شيعه و اهل تسنن آمده است و اين حديثى است مشهور.


2 -پاسخ به يك سؤال


بعضى اين سؤال را در اينجا مطرح كرده‏اند كه در قوانين اسلامى گاهى ديه انسان بر عهده ديگرى است مثلا در قتل خطاى محض ديه بر عهده عاقله است ( منظور از عاقله خويشاوندان ذكور از سوى پدر است كه ديه خطا در ميان آنها تقسيم مى‏شود و هر كدام بايد بخشى از آن را بپردازند ) .


آيا اين مساله با آيات فوق تضاد ندارد ؟ در پاسخ مى‏گوئيم در بحثهاى فقهى اين حقيقت را روشن ساخته‏ايم كه ضامن بودن عاقله در حقيقت يك نوع بيمه متقابل و الزامى در اعضاى يك فاميل است ، اسلام براى اينكه بار سنگين ديه خطا بر دوش يك فرد نماند به مردان يك فاميل الزام كرده كه در برابر يكديگر ضامن ديه خطا باشند، و مبلغ آن را در ميان خود سرشكن كنند ، امروز اين يكى ممكن است مرتكب خطائى شود و فردا ديگرى ( توضيح بيشتر را در باره اين مساله به بحث ديات از كتاب فقه موكول مى‏كنيم).


به هر حال اين برنامه يكنوع تعاون و همكارى در حفظ منافع متقابل است ، و بهيچوجه مفهوم گناه ديگران را به گردن گرفتن ندارد ، بخصوص كه ديه قتل خطا اصلا جريمه گناه نيست ، بلكه جبران خسارت است ( دقت كنيد).



تفسير نمونه ج : 16ص :227


وَ لَقَدْ أَرْسلْنَا نُوحاً إِلى قَوْمِهِ فَلَبِث فِيهِمْ أَلْف سنَةٍ إِلا خَمْسِينَ عَاماً فَأَخَذَهُمُ الطوفَانُ وَ هُمْ ظلِمُونَ‏(14) فَأَنجَيْنَهُ وَ أَصحَب السفِينَةِ وَ جَعَلْنَهَا ءَايَةً لِّلْعَلَمِينَ‏(15) وَ إِبْرَهِيمَ إِذْ قَالَ لِقَوْمِهِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اتَّقُوهُذَلِكمْ خَيرٌ لَّكُمْ إِن كنتُمْ تَعْلَمُونَ‏(16) إِنَّمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أَوْثَناً وَ تخْلُقُونَ إِفْكاًإِنَّ الَّذِينَ تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ لا يَمْلِكُونَ لَكُمْ رِزْقاً فَابْتَغُوا عِندَ اللَّهِ الرِّزْقَ وَ اعْبُدُوهُ وَ اشكُرُوا لَهُإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ‏(17) وَ إِن تُكَذِّبُوا فَقَدْ كذَّب أُمَمٌ مِّن قَبْلِكُمْوَ مَا عَلى الرَّسولِ إِلا الْبَلَغُ الْمُبِينُ‏(18) أَ وَ لَمْ يَرَوْا كيْف يُبْدِئُ اللَّهُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُإِنَّ ذَلِك عَلى اللَّهِ يَسِيرٌ(19)



تفسير نمونه ج : 16ص :228


ترجمه:


14 -ما نوح را به سوى قومش فرستاديم و او در ميان آنها هزار سال ، الا پنجاه سال ، درنگ كرد اما سرانجام طوفان آنها را فرو گرفت در حالى كه ظالم بودند.


15 -ما او و اصحاب كشتى را رهائى بخشيديم و آنرا آيتى براى جهانيان قرار داديم.


16 -ما ابراهيم را فرستاديم ، هنگامى كه به قومش گفت : خدا را پرستش كنيد ، و از او بپرهيزيد كه اين براى شما بهتر است اگر بدانيد .


17 -شما غير از خدا فقط بت‏ها ( قطعات سنگ و چوبى ) را مى‏پرستيد و دروغهائى به هم مى‏بافيد ، كسانى را كه غير از خدا پرستش مى‏كنيد مالك رزق شما نيستند ، روزى را نزد خدا بطلبيد و او را پرستش كنيد و شكر او را بجا آوريد ، كه به سوى او باز مى‏گرديد.


18 -اگر شما ( مرا ) تكذيب كنيد ، امتهاى پيش از شما نيز ( پيامبرانشان را ) تكذيب كردند وظيفه فرستاده خدا جز ابلاغ آشكار نيست.


19 -آيا آنها نديدند چگونه خداوند آفرينش را آغاز مى‏كند ، سپس بازمى‏گرداند ؟ اين كار براى خدا آسان است .


تفسير : اشاره‏اى به سرگذشت نوح و ابراهيم


از آنجا كه بحثهاى گذشته سخن از آزمايش عمومى انسانها بود از اينجا به بعد بخشهائى از آزمايشهاى سخت انبياء و اقوام پيشين را منعكس مى‏كند كه چگونه تحت فشار و آزار دشمنان قرار گرفتند ، و چگونه صبر كردند و سرانجام پيروزى نصيبشان شد ، تا هم دلدارى باشد براى ياران پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كه در آن روز سخت در فشار دشمنان نيرومند در مكه بودند ، و هم تهديدى باشد براى دشمنان كه مراقب پايان دردناك عمرشان باشد.


نخست از اولين پيامبر اولوا العزم يعنى نوح (عليه‏السلام‏) شروع مى‏كند و در عبارتى كوتاه آن بخش از زندگانيش را كه بيشتر متناسب وضع مسلمانان آن روز بود


تفسير نمونه ج : 16ص :229


بازگو مى‏كند.


مى‏گويد : ما نوح را به سوى قومش فرستاديم و او در ميان آنها هزار سال بجز پنجاه سال ، درنگ كرد ( و لقد ارسلنا نوحا الى قومه فلبث فيهم الف سنة الا خمسين عاما).


شب و روز مشغول تبليغ و دعوت به سوى توحيد بود ، در خلوت و تنهائى ، در ميان جمعيت و با استفاده از هر فرصت ، آنها را در اين مدت طولانى يعنى 950 سال ! به سوى خدافرا خواند ، و از اين تلاش پى‏گير خسته نشد و ضعف و فتورى به خود راه نداد ، اما با اينهمه جز گروه اندكى ( حدود هشتاد نفر طبق نقل تواريخ ) ايمان نياوردند ( يعنى بطور متوسط هر دوازده سال يكنفر!).


بنابر اين شما در راه دعوت به سوى حق و مبارزه با انحرافات خسته نشويد كه برنامه شما در مقابل برنامه نوح (عليه‏السلام‏) سهل و آسان است.


ولى ببينيد پايان اين قوم ستمگر و لجوج به كجا رسيد : سرانجام طوفان عظيم آنها را فرو گرفت ، در حالى كه ظالم و ستمگر بودند ( فاخذهم الطوفان و هم ظالمون).


و به اين ترتيب طومار زندگى ننگينشان درهم پيچيده شد ، و كاخها و قصرها و جسدهاى بيجانشان در امواج طوفان دفن شد .


تعبير به هزار سال الا پنجاه سال - در حالى كه ممكن بود از اول 950 سال بگويد - براى اشاره به عظمت و طول اين زمان است ، زيرا عدد هزار آن هم به صورت هزار سال براى مدت تبليغ عدد بسيار بزرگى محسوب مى‏شود.


ظاهر آيه فوق اين است كه اين مقدار ، تمام عمر نوح نبود - هر چند تورات كنونى اين عدد را براى تمام مدت عمر نوح ذكر كرده ، ( تورات - سفر تكوين فصل نهم ) بلكه بعد از طوفان هم مدت ديگرى زندگى كرد كه طبق


تفسير نمونه ج : 16ص :230


گفته بعضى از مفسران سيصد سال بود.


البته اين عمر طولانى در مقياس عمرهاى زمان ما بسيار زياد است و هيچگاه طبيعى به نظر نمى‏رسد ، ممكن است ميزان عمر در آن ايام با امروز تفاوت داشته ، اصولا قوم نوح چنانكه از بعضى مدارك به دست مى‏آيد عمر طولانى داشتند و در اين ميان خود نوح نيز فوق‏العاده بوده است ، ضمنا اين نشان مى‏دهد كه ساختمان وجود انسان به او امكان عمر طولانى مى‏دهد.


مطالعات دانشمندان امروز نيز نشان داده كه عمر انسان حد ثابت و معينى ندارد ، و اينكه بعضى آن را محدود به 120 سال ، يا كمتر و بيشتر ، دانسته‏اند ، كاملا بى پايه است ، بلكه با تغيير شرائط كاملا ممكن است دگرگون شود .


هم اكنون به وسيله آزمايشهائى توانسته‏اند عمر پاره‏اى از گياهان و يا موجودات زنده ديگر را به دوازده برابر عمر معمولى و حتى در بعضى از موارد اگر تعجب نكنيد به نهصد برابر ! برسانند ، و اگر موفق شوند با همين معيار عمر انسان را افزايش دهند ، ممكن است انسان هزاران سال عمر كند.


ضمنا بايد توجه داشت كه كلمه طوفان در اصل به معنى هر حادثه‏اى است كه انسان را احاطه مى‏كند ( از ماده طواف ) سپس به آب فراوان ، يا سيل شديد كه مساحت زيادى از زمين را فرا مى‏گيرد و در خود فرو مى‏برد ، اطلاق شده است ، همچنين به هر چيز شديد و فراوان كه فراگير باشد - اعم از باد و آتش و آب - نيز گفته مى‏شود ، و گاه به معنى تاريكى شديد شب نيز آمده است .


جالب اينكه مى‏گويد : و هم ظالمون يعنى آنها به هنگام وقوع طوفان همچنان به ظلم و ستم خود ادامه مى‏دادند ، اشاره به اينكه اگر اين كار را رها


تفسير نمونه ج : 16ص :231


كرده و نادم مى‏شدند و به سوى خدا مى‏آمدند هرگز گرفتار چنين سرنوشتى نمى‏شدند.


در آيه بعد مى‏افزايد : ما نوح و اصحاب كشتى را رهائى بخشيديم، و آن را آيت و نشانه‏اى براى جهانيان قرار داديم ( فانجيناه و اصحاب السفينة و جعلناها آية للعالمين).


سپس به دنبال ماجراى فشرده نوح (عليه‏السلام‏) و قومش به سراغ داستان ابراهيم (عليه‏السلام‏) دومين پيامبر بزرگ اولوا العزم مى‏رود و مى‏فرمايد : ما ابراهيم را فرستاديم هنگامى كه به قومش گفت : خداى يگانه را پرستش كنيد و از او بپرهيزيد كه اين براى شما بهتر است اگر بدانيد ( و ابراهيم اذ قال لقومه اعبدوا الله و اتقوه ذلكم خير لكم ان كنتم تعلمون).


در اينجا دو برنامه مهم اعتقادى و عملى انبيا ، را كه دعوت به توحيد و تقوا بوده است يكجا بيان كرده و در پايان مى‏گويد : اگر شما درست بينديشيد پيروى از توحيد و تقوا براى شما بهتر است كه دنيايتان را از آلودگى‏هاى شرك و گناه و بدبختى نجات مى‏دهد ، و آخرت شما نيز سعادت جاويدان است .



تفسير نمونه ج : 16ص :232


سپس ابراهيم (عليه‏السلام‏) به دلائل بطلان بت پرستى مى‏پردازد و با چند تعبير مختلف كه هر كدام متضمن دليلى است ، آئين آنها را شديدا محكوم مى‏كند.


نخست مى‏گويد : شما غير از خدا فقط بتهائى را مى‏پرستيد ( انما تعبدون من دون الله اوثانا).


همان بتهائى كه مجسمه‏هاى بيروحى هستند ، مجسمه‏هائى بى اراده ، بى عقل و شعور و فاقد همه چيز كه چگونگى منظره آنها خود دليل گويائى بر بطلان عقيده بت‏پرستى است ( توجه داشته باشيد اوثان جمع وثن - بر وزن صنم - به معنى سنگهائى است كه آن را مى‏تراشيدند و عبادت مى‏كردند ) .


بعد از اين فراتر مى‏رود و مى‏گويد : نه تنها وضع اين بتها نشان مى‏دهد كه معبود نيستند ، بلكه شما نيز مى‏دانيد كه خودتان دروغهائى به هم مى‏بافيد و نام معبود را بر اين بتها مى‏گذاريد ( و تخلقون افكا).


شما چه دليلى براى اين دروغ بزرگ داريد ؟ جز يك مشت اوهام و خرافات ! .


از آنجا كه تخلقون از ماده خلق است كه گاهى به معنى آفريدن و ساختن مى‏آيد و گاه به معنى دروغ گفتن ، بعضى از مفسران تفسير ديگرى براى اين جمله غير از آنچه در بالا گفتيم ذكر كرده‏اند ، و گفته‏اند منظور اين است كه شما اين بتها ( اين معبودهاى قلابى ) را با دست خود مى‏تراشيد و خلق مى‏كنيد ( بنابر اين افك به معنى معبودهاى دروغين است و خلق به معنى تراشيدن).


سپس به دليل سومى مى‏پردازد كه پرستش شما نسبت به اين بتها يا به خاطر منافع مادى است و يا سرنوشتتان در جهان ديگر ، و هر كدام باشد باطل است،


تفسير نمونه ج : 16ص :233


چرا كه كسانى را كه غير از خدا مى‏پرستيد ، قادر نيستند به شما رزق و روزى دهند ( ان الذين تعبدون من دون الله لا يملكون لكم رزقا).


شما خود قبول داريد كه بتها خالق نيستند ، بلكه خالق خدا است بنابر اين روزى دهنده نيز او است سپس روزى را نزد خدا جستجو كنيد ( فابتغوا عند الله الرزق).


و چون روزى دهنده او است او را عبادت كنيد و شكر او را بجا آوريد ( و اعبدوه و اشكروا له).


به تعبير ديگر يكى از انگيزه‏هاى عبادت ، حس شكرگزارى است در مقابل منعم حقيقى ، شما مى‏دانيد منعم حقيقى خدا است، پس شكر و عبادت نيز مخصوص ذات پاك خدا است.


و اگر زندگى سراى ديگر را مى‏طلبيد بدانيد بازگشت همه شما به سوى او است و نه به سوى بتها ! ( اليه ترجعون).


بتها نه در اينجا منشا اثرى هستند و نه آنجا.


به اين ترتيب با چند دليل كوتاه و روشن ، منطق واهى آنها را مى‏كوبد.


سپس ابراهيم (عليه‏السلام‏) به عنوان تهديد ، و همچنين بى‏اعتنائى نسبت به آنها ، مى‏گويد : اگر شما سخنان مرا تكذيب كنيد مطلب تازه‏اى نيست ، امتهاى پيش از شما نيز پيامبرشان را تكذيب كردند ( و به سرنوشت دردناكى گرفتار شدند ) ( و ان تكذبوا فقد كذب امم من قبلكم ) .


وظيفه رسول و فرستاده خدا جز ابلاغ آشكار نيست خواه پذيرا شوند يا نشوند ( و ما على الرسول الا البلاغ المبين).


منظور از امتهاى پيشين ، قوم نوح و اقوامى بودند كه بعد از آنها روى كار آمدند.



تفسير نمونه ج : 16ص :234


البته ارتباط آيات ايجاب مى‏كند كه اين جمله از سخنان ابراهيم (عليه‏السلام‏) باشد و بسيارى از مفسران نيز همين تفسير را پذيرفته ، يا به عنوان يك احتمال ذكر كرده‏اند.


احتمال ديگر اينكه روى سخن در اين آيه به مشركان مكه و معاصران پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، و جمله كذب امم من قبلكم تناسب بيشترى با آن دارد ، بعلاوه شبيه اين تعبير كه در آيه 25 زمر و 25 فاطر آمده نيز در مورد پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و مشركان عرب است ، ولى به هر حال هر كدام از اين دو تفسير باشد از نظر نتيجه تفاوتى پيدا نمى‏كند .


در اينجا قرآن داستان ابراهيم را موقتا رها كرده و بحثى را كه ابراهيم در زمينه توحيد و بيان رسالت خويش داشت به وسيله ذكر دليل بر معاد تكميل مى‏كند ، مى‏گويد : آيا اين منكران معاد ، نديدند چگونه خداوند آفرينش را آغاز مى‏كند سپس آن را بازمى‏گرداند ؟ ( ا و لم يروا كيف يبدى الله الخلق ثم يعيده ) .


منظور از رؤيت و ديدن در اينجا همان مشاهده قلبى و علم است ، يعنى آيا آنها چگونگى آفرينش الهى را نمى‏دانند ، همان كسى كه قدرت بر ايجاد نخستين داشته قادر بر اعاده آن نيز هست ، كه قدرت بر يك چيز ، قدرت بر امثال و اشباه آن نيز مى‏باشد.


اين احتمال نيز وجود دارد كه رؤيت در اينجا به همان معنى مشاهده با چشم باشد ، چرا كه انسان در اين دنيا زنده شدن زمينهاى مرده و روئيدن گياهان و تولد اطفال از نطفه و جوجه‏ها را از تخم مرغ با چشم ديده است ، كسى كه قدرت بر چنين كارى دارد مى‏تواند بعد از مرگ مردگان را حيات ببخشد .


و در پايان آيه به عنوان تاكيد مى‏افزايد : اين كار براى خدا سهل و آسان


تفسير نمونه ج : 16ص :235


است ( ان ذلك على الله يسير).


چرا كه تجديد حيات در برابر ايجاد روز نخست مساله ساده‏ترى محسوب مى‏شود.


البته اين تعبير به تناسب فهم و منطق انسانها است ، و گرنه ساده و مشكل در برابر كسى كه قدرتش بى‏انتها است مفهومى ندارد ، اين قدرتهاى محدود ما است كه اين مفاهيم را آفريده ، و با توجه به كارآمد آن ، امورى مشكل و امورى آسان شدند ( دقت كنيد).



تفسير نمونه ج: 16ص :236


قُلْ سِيرُوا فى الأَرْضِ فَانظرُوا كيْف بَدَأَ الْخَلْقَثُمَّ اللَّهُ يُنشِئُ النَّشأَةَ الاَخِرَةَإِنَّ اللَّهَ عَلى كلّ‏ِ شىْ‏ءٍ قَدِيرٌ(20) يُعَذِّب مَن يَشاءُ وَ يَرْحَمُ مَن يَشاءُوَ إِلَيْهِ تُقْلَبُونَ‏(21) وَ مَا أَنتُم بِمُعْجِزِينَ فى الأَرْضِ وَ لا فى السمَاءِوَ مَا لَكم مِّن دُونِ اللَّهِ مِن وَلىّ‏ٍ وَ لا نَصِيرٍ(22) وَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِئَايَتِ اللَّهِ وَ لِقَائهِ أُولَئك يَئسوا مِن رَّحْمَتى وَ أُولَئك لهَُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ‏(23)


ترجمه:


20 -بگو ، در زمين سير كنيد و بنگريد خداوند چگونه آفرينش را آغاز كرده ؟ سپس خداوند ( به همين گونه ) جهان آخرت را ايجاد مى‏كند ، خداوند بر هر چيز قادر است .


21 -هر كس را بخواهد ( و مستحق بداند ) مجازات مى‏كند ، و هر كس را بخواهد مورد رحمت قرار مى‏دهد ، و به سوى او بازمى‏گرديد.


22 -شما هرگز نمى‏توانيد بر اراده خدا چيره شويد و از حوزه قدرت او در زمين و آسمان فرار كنيد ، و براى شما جز خدا ولى و ياورى نيست.


23 -كسانى كه به آيات خدا و لقاى او كافر شدند از رحمت من مايوسند ، و براى آنها عذاب دردناكى است.



تفسير نمونه ج : 16ص :237


تفسير : مايوسان از رحمت خدا


اين آيات همچنان بحث معاد را تعقيب مى‏كند و به صورت جمله‏هاى معترضه‏اى است در وسط داستان ابراهيم (عليه‏السلام‏).


اين نخستين بار نيست كه با چنين طرز بحثى روبرو مى‏شويم ، روش قرآن اين است كه وقتى بيان داستانى به مرحله حساس مى‏رسد براى نتيجه‏گيرى بيشتر موقتا دنباله آن را رها كرده و به نتيجه‏گيريهاى لازم مى‏پردازد.


به هر حال در نخستين آيه مورد بحث مردم را به سير آفاقى در مساله معاد دعوت مى‏كند در حالى كه آيه قبل ، بيشتر جنبه سير انفسى داشت.


مى‏فرمايد : بگو برويد و در روى زمين سير كنيد ، انواع موجودات زنده را ببينيد اقوام و جمعيتهاى گوناگون را با ويژگيهايشان ملاحظه كنيد و بنگريد خداوند آفرينش نخستين آنها را چگونه ايجاد كرده است ؟ ( قل سيروا فى الارض فانظروا كيف بدء الخلق ) .


سپس همان خداوندى كه قدرت بر ايجاد اين همه موجودات رنگارنگ و اقوام مختلف دارد ، نشاة آخرت را ايجاد مى‏كند ( ثم الله ينشى‏ء نشاة الاخرة).


چرا كه او با خلقت نخستين ، قدرتش را بر همگان ثابت كرده است ، آرى خداوند بر هر چيزى قادر و توانا است ( ان الله على كل شى‏ء قدير ) هم اين آيه و هم آيه قبل از آن ، امكان معاد را از طريق وسعت قدرت خداوند اثبات مى‏كند ، با اين تفاوت كه اولى پيرامون خلقت نخستين در باره خود انسان و آنچه اطراف او است سخن مى‏گويد و آيه دوم دستور به مطالعه حالات اقوام و موجودات ديگر مى‏دهد تا حيات نخستين را در چهره‏هاى مختلف و در شرائط


تفسير نمونه ج : 16ص :238


كاملا متفاوت ببينند و به عموميت قدرت خدا آشنا شوند و به توانائى او بر اعاده اين حيات پى ببرند.


در حقيقت همانگونه كه اثبات توحيد گاه از مشاهده آيات انفسى است و گاه آيات آفاقى اثبات معاد نيز از هر دو طريق انجام مى‏گيرد .


امروز اين آيه براى دانشمندان معنى دقيقتر و عميقترى مى‏تواند ارائه دهد و آن اينكه بروند و آثار موجودات زنده نخستين را كه به صورت فسيلها و غير آن در اعماق درياها ، در دل كوهها ، و در لابلاى طبقات زمين است ببينند ، و به گوشه‏اى از اسرار آغاز حيات در كره زمين و عظمت و قدرت خدا پى برند و بدانند كه او بر اعاده حيات قادر است.


ضمنا واژه نشاه در اصل به معنى ايجاد و تربيت چيزى است و گاه از دنيا به نشاه اولى و از قيامت به نشاه آخرت تعبير مى‏شود.


اين نكته نيز قابل توجه است كه در ذيل آيه گذشته ان ذلك على الله يسير آمده بود و در اينجا ان الله على كل شى‏ء قدير ، اين تفاوت ممكن است به خاطر آن باشد كه اولى يك مطالعه محدود را بيان مى‏كند و دومى يك مطالعه وسيع و گسترده را .


سپس به ذكر يكى از مسائل مربوط به معاد مى‏پردازد ، و آن مساله رحمت و عذاب است مى‏گويد : او در قيامت هر كس را بخواهد و مستحق بداند مجازات مى‏كند ، و هر كس را بخواهد و لايق ببيند مورد رحمت قرار مى‏دهد ، و به سوى او بازگشت مى‏كنيد ( يعذب من يشاء و يرحم من يشاء و اليه تقلبون).



تفسير نمونه ج : 16ص :239


با اينكه رحمت الهى بر غضبش پيشى گرفته اما در اينجا نخست سخن از عذاب مى‏گويد بعد رحمت ، چرا كه در مقام تهديد است ، و مناسب مقام تهديد ، همين است .


در اينجا اين سؤال پيش مى‏آيد كه چگونه اول سخن از عذاب و رحمت مى‏گويد و بعد سخن از بازگشت مردم به سوى او ، در حالى كه قضيه بر عكس است ، نخست مردم در پيشگاه او حاضر مى‏شوند و بعد مشمول رحمت يا عذاب مى‏گردند ، و شايد همين امر سبب شود كه بعضى اين عذاب و رحمت را عذاب و رحمت دنيا بدانند.


در پاسخ مى‏گوئيم : عذاب و رحمت به قرينه آيات قبل و بعد ظاهرا همان عذاب و رحمت قيامت است ، و جمله اليه تقلبون مى‏تواند اشاره به دليل آن باشد ، يعنى چون بازگشت همه شما به سوى او است و حساب و كتابتان نزد او ، پس عذاب و رحمت نيز در اختيار او و با اراده او است .


اين معنى نيز بعيد نيست كه عذاب و رحمت در اين آيه مفهوم وسيعى داشته باشد كه عذاب و رحمت دنيا و آخرت را شامل شود.


اين نكته نيز روشن است كه مراد از جمله من يشاء ( هر كه را بخواهد ) همان مشيت توأم با حكمت است يعنى هر كه را شايسته و مستحق بداند كه مشيت خدا بى حساب نيست و هماهنگ با شايستگيها و استحقاقها است.


جمله تقلبون از ماده قلب در اصل به معنى دگرگون ساختن چيزى از صورتى به صورت ديگر است ، و از آنجا كه در قيامت انسان از صورت خاك بيجان به صورت موجود زنده كاملى در مى‏آيد ، اين تعبير در مورد آفرينش مجدد او آمده است .


اين تعبير ممكن است اشاره به اين نكته نيز بوده باشد كه در سراى آخرت انسان آنچنان دگرگون و زير و رو مى‏شود كه باطنش ظاهر مى‏گردد و اسرار


تفسير نمونه ج : 16ص :240


درونش آشكار ، و به اين ترتيب معنى آيه 9 سوره طارق يوم تبلى السرائر ( روزى كه اسرار درون آشكار مى‏گردد ) را تداعى مى‏كند.


در تكميل اين بحث كه عذاب و رحمت به دست خدا است ، و بازگشت همه به سوى او است ، مى‏افزايد : اگر تصور كنيد مى‏توانيد از قلمرو حكومت خداوند بيرون رويد و چنگال مجازات گريبان شما را نگيرد ، سخت در اشتباهيد چرا كه شما نمى‏توانيد بر اراده خداوند چيره شويد و از دست قدرت او در زمين يا آسمان فرار كنيد ( و ما انتم بمعجزين فى الارض و لا فى السماء ) .


و اگر تصور كنيد سرپرست و ياورى از شما دفاع مى‏كند ، آنهم اشتباه محض است زيرا براى شما جز خدا ، ولى و ياورى نيست ( و ما لكم من دون الله من ولى و لا نصير).


در حقيقت رهائى از چنگال عذاب پروردگار يا به اين است كه از قلمرو حكومت او بيرون رويد ، يا بمانيد و با تكيه كردن بر قدرت ديگران از خويشتن دفاع كنيد ، نه بيرون رفتن امكان پذير است كه همه جا كشور او است و تمام عالم هستى ملك پهناور او ، و نه كسى وجود دارد كه بتواند در برابر قدرتش قد علم كند و به دفاع از شما برخيزد .


در اينجا دو سؤال باقى ميماند : نخست اينكه : با توجه به اين واقعيت كه نظر در اين آيه به مشركان و كفار


تفسير نمونه ج : 16ص :241


است و آنها از ساكنان زمينند ، تعبير به و لا فى السماء چه مفهومى مى‏تواند داشته باشد ؟ در پاسخ بايد گفت : اين تعبير يكنوع تاكيد و مبالغه است يعنى شما نه مى‏توانيد در محدوده زمين از قلمرو قدرت خدا بيرون رويد و نه در آسمانها كه اگر فرضا قدرت مى‏داشتيد و به آسمان هم مى‏رفتيد باز هم تحت قدرت او بوديد .


يا اينكه نه بوسيله زمينيان مى‏توانيد خداوند را در مشيتش عاجز كنيد نه معبودانى كه براى خود در آسمان مى‏پنداشتيد ، همچون فرشتگان و جنيان ( البته تفسير اول مناسبتر است).


ديگر اينكه فرق ميان ولى و نصير چيست ؟ مرحوم طبرسى در مجمع البيان مى‏گويد : ولى كسى است كه بدون درخواست به انسان كمك كند ، اما نصير اعم از آنست ، گاه با درخواست و گاه بدون درخواست كمك مى‏نمايد بلكه مى‏توان گفت با توجه به مقابله اين دو كلمه ، ولى اشاره به سرپرستى است كه بدون تقاضا كمك مى‏كند و نصير فريادرس و ياورى است كه بعد از تقاضاى كمك به يارى انسان مى‏شتابد .


و به اين ترتيب قرآن تمام درهاى فرار از چنگال مجازات الهى را به روى اين مجرمان مى‏بندد.


لذا در آيه بعد بطور قاطع مى‏فرمايد : كسانى كه به آيات خدا و لقاى او كافر شدند از رحمت من مايوسند ( و الذين كفروا بايات الله و لقائه اولئك يئسوا من رحمتى).


سپس براى تاكيد مى‏افزايد : براى آنها عذاب دردناكى است ( و اولئك لهم عذاب اليم ) .


اين عذاب اليم لازمه مايوس شدن از رحمت خدا است.



تفسير نمونه ج : 16ص :242


منظور از آيات الله ، يا آيات تكوينى يعنى آثار عظمت الهى در نظام آفرينش است و در اين صورت اشاره به مساله توحيد مى‏باشد ، در حالى كه لقائه اشاره به مساله معاد است يعنى آنها هم منكر مبدأ هستند و هم منكر معاد.


و يا اشاره به آيات تشريعى يعنى آياتى كه خداوند بر پيامبرانش نازل كرده كه هم از مبدء سخن مى‏گويد و هم از نبوت و هم از معاد ، و در اين صورت تعبير به لقائه از قبيل ذكر عام بعد از خاص است.


اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور همه آيات خدا در عالم آفرينش و تشريع است .


ذكر اين نكته نيز لازم است كه يئسوا ( مايوس شدند ) فعل ماضى است ، هر چند هدف اصلى آن آينده يعنى قيامت مى‏باشد ، زيرا معمول عرب اين است كه حوادث آينده هنگامى كه صددرصد قطعى باشد گاهى با فعل ماضى از آن تعبير مى‏كند.



تفسير نمونه ج : 16ص :243


فَمَا كانَ جَوَاب قَوْمِهِ إِلا أَن قَالُوا اقْتُلُوهُ أَوْ حَرِّقُوهُ فَأَنجَاهُ اللَّهُ مِنَ النَّارِإِنَّ فى ذَلِك لاَيَتٍ لِّقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ‏(24) وَ قَالَ إِنَّمَا اتخَذْتُم مِّن دُونِ اللَّهِ أَوْثَناً مَّوَدَّةَ بَيْنِكُمْ فى الْحَيَوةِ الدُّنْيَاثُمَّ يَوْمَ الْقِيَمَةِ يَكْفُرُ بَعْضكم بِبَعْضٍ وَ يَلْعَنُ بَعْضكم بَعْضاً وَ مَأْوَاكُمُ النَّارُ وَ مَا لَكم مِّن نَّصِرِينَ‏(25) × فَئَامَنَ لَهُ لُوطٌوَ قَالَ إِنى مُهَاجِرٌ إِلى رَبىإِنَّهُ هُوَ الْعَزِيزُ الحَْكِيمُ‏(26) وَ وَهَبْنَا لَهُ إِسحَقَ وَ يَعْقُوب وَ جَعَلْنَا فى ذُرِّيَّتِهِ النُّبُوَّةَ وَ الْكِتَب وَ ءَاتَيْنَهُ أَجْرَهُ فى الدُّنْيَاوَ إِنَّهُ فى الاَخِرَةِ لَمِنَ الصلِحِينَ‏(27)


ترجمه:


24 -اما جواب قوم او ( ابراهيم ) چيزى جز اين نبود كه گفتند ، او را به قتل برسانيد يا بسوزانيد ، ولى خداوند او را از آتش رهائى بخشيد ، در اين ماجرا نشانه‏هائى


تفسير نمونه ج : 16ص :244


است براى كسانى كه ايمان مى‏آورند.


25 -(ابراهيم ) گفت : شما غير از خدا بت‏هائى براى خود انتخاب كرده‏ايد كه مايه دوستى و محبت ميان شما در زندگى دنيا باشد ، سپس روز قيامت هر يك به ديگرى كافر مى‏شويد و يكديگر را لعن مى‏كنيد و جايگاه شما آتش است و هيچ يار و ياورى نخواهيد داشت!


26 -لوط به او ( ابراهيم ) ايمان آورد و ( ابراهيم ) گفت من به سوىپروردگارم هجرت مى‏كنم كه او عزيز و حكيم است.


27 -و ما به او اسحق و يعقوب را بخشيديم ، و در دودمانش نبوت و كتاب آسمانى قرار داديم ، پاداش او را در دنيا داديم و در آخرت از صالحان است.


تفسير : طرز پاسخ مستكبران به ابراهيم (عليه‏السلام‏)


حال نوبت آن است كه ببينيم اين قوم گمراه در برابر دلائل سه‏گانه ابراهيم (عليه‏السلام‏) در زمينه توحيد و نبوت و معاد چه گفتند ؟ آنها قطعا پاسخ منطقى نداشتند و لذا مانند همه زورمندان قلدر بى‏منطق تكيه بر قدرت شيطانيشان كردند ، و فرمان قتل او را صادر نمودند چنانكه قرآن مى‏گويد : قوم ابراهيم جوابى جز اين نداشتند كه گفتند او را به قتل برسانيد يا بسوزانيد ! ( فما كان جواب قومه الا ان قالوا اقتلوه او حرقوه ) .


از اين تعبير استفاده مى‏شود كه گروهى طرفدار سوزاندن ابراهيم بودند در حالى كه گروهى ديگر اعدام او را به وسيله شمشير و امثال آن پيشنهاد مى‏كردند سرانجام گروه اول پيروز شدند چون معتقد بودند بدترين نوع اعدام همان سوزانيدن با آتش است.


اين احتمال نيز وجود دارد كه همه آنها نخست به اعدام او با وسائل معمولى مى‏انديشيدند ، ولى بعدا همگى اتفاق بر اين كردند كه او را آتش بزنند و حداكثر


تفسير نمونه ج : 16ص :245


شدت عمل را به خرج دهند.


در اينجا سخنى در مورد چگونگى آتش‏سوزى ابراهيم به ميان نيامده است ، همين اندازه در دنباله آيه فوق مى‏خوانيم خداوند او را از آتش رهائى بخشيد ( فانجاه الله من النار).


ولى شرح ماجراى آتش‏سوزى در سوره انبياء آيه 68 - 70 آمده است كه در جلد سيزدهم تفسير نمونه صفحه 443 به بعد مشروحا از آن بحث كرده‏ايم.


در پايان مى‏افزايد در اين ماجرا آيات و نشانه‏هائى است براى جمعيتى كه ايمان دارند ( ان فى ذلك لايات لقوم يؤمنون).


نه يك نشانه بلكه نشانه‏هائى در اين حادثه وجود دارد ، زيرا از يكسو عدم تاثير آتش در جسم ابراهيم معجزه روشنى بود ، تبديل آتش به گلستان - طبق معروف - معجزه ديگرى ، عدم توانائى اين گروه عظيم قدرتمند در برابر يك فرد كه ظاهرا دستش از هر وسيله‏اى خالى بود معجزه سومى است .


و عدم تاثير اين حادثه عجيب خارق العاده در قلب آن سياه‏دلان نيز نشانه‏اى از قدرت خدا است كه توفيق را از اينگونه افراد لجوج چنان سلب مى‏كند كه بزرگترين آيات در آنها اثر نمى‏گذارد ! در روايتى آمده است هنگامى كه ابراهيم را دست و پا بسته به ميان آتش افكندند تنها چيزى كه از او سوخت همان طنابى بود كه او را با آن محكم بسته بودند .


آرى آتش جهل و جنايت تبهكاران تنها وسائل اسارت را سوخت و ابراهيم آزاد شد ! و اين خود آيت ديگرى محسوب مى‏شود ، و شايد به خاطر همينها است كه در داستان نوح و نجات او با كشتى مى‏فرمايد : جعلناها آيه ( به صورت مفرد ) در اينجا مى‏فرمايد : لايات ( به صورت جمع).



تفسير نمونه ج : 16ص :246


به هر حال ابراهيم (عليه‏السلام‏) از آن آتش عظيم به صورت خارق العاده‏اى به لطف پروردگار رهائى يافت ، ولى نه تنها دست از بيان هدفهاى خود بر نداشت بلكه شتاب و سرعت و حرارت بيشترى به آن داد .


ابراهيم به آنها گفت : شما غير از خدا بتهائى براى خود انتخاب كرده‏ايد كه مايه دوستى و محبت ميان شما در زندگى دنيا باشد ، اما بدانيد روز قيامت اين رشته محبت به كلى از هم گسسته مى‏شود ، و هر يك از شما به ديگرى كافر مى‏گردد ، و يكديگر را لعن و نفرين مى‏كنيد و جايگاه همه شما آتش است ، و هيچ يار و ياورى نخواهيد داشت ( و قال انما اتخذتم من دون الله اوثانا مودة بينكم فى الحياة الدنيا ثم يوم القيامة يكفر بعضكم ببعض و يلعن بعضكم بعضا و ماواكم النار و ما لكم من ناصرين).


چگونه انتخاب بتها مايه مودت ميان بت پرستان مى‏شد ؟ اين سؤالى است كه از چند راه مى‏توان به آن پاسخ گفت : نخست اينكه پرستش بت براى هر قوم و قبيله‏اى به اصطلاح رمز وحدت بود زيرا هر گروهى بتى براى خود انتخاب كرده بود ، چنانكه در مورد بتهاى معروف جاهليت عرب نيز نوشته‏اند كه هر يك از آنها تعلق به اهل شهر يا قبيله‏اى داشت ( از جمله بت عزى مخصوص قريش بود و لات از آن طايفه ثقيف و منات مخصوص اوس و خزرج ) .


ديگر اينكه پرستش بتها پيوندى ميان آنها و نياكانشان ايجاد مى‏كرد و غالبا متعذر به همين عذر مى‏شدند كه اينها آثار نياكان ما است و ما از آنها پيروى مى‏كنيم .



تفسير نمونه ج : 16ص :247


از اين گذشته سران كفار پيروان خود را دعوت به پرستش بتها مى‏كردند و اين حلقه اتصالى بين سران و پيروان بود.


ولى در قيامت همه اين پيوندهاى پوچ و پوسيده و پوشالى از هم گسسته مى‏شود و هر يك گناه را به گردن ديگرى مى‏اندازد و او را لعن و نفرين مى‏كند ، و از عمل او بيزارى مى‏جويد ، حتى معبودهاى آنان كه به پندار خامشان وسيله ارتباط آنها با خدا بودند و درباره آنها مى‏گفتند ما نعبدهم الا ليقربونا الى الله زلفى ما آنها را نمى‏پرستيم مگر به خاطر اينكه ما را به خدا نزديك كنند ( سوره زمر آيه 30 ) ، از آنها بيزارى مى‏جويند .


چنانكه قرآن مى‏گويد در سوره مريم آيه 82 : كلا سيكفرون بعبادتهم و يكونون عليهم ضدا : به زودى آنها عبادت پرستش كنندگان را انكار مى‏كنند و بر ضد آنها خواهند بود ! بنا بر اين منظور از كافر شدن به يكدگر ، و لعن كردن بعضى به بعضى ، اين است كه در آن روز ، آنها از يكديگر بيزارى مى‏جويند و آنچه مايه پيوند محبت دروغينشان در دنيا بود مايه عداوت و بغضشان در آخرت مى‏شود ، چنانكه قرآن در آيه 67 سوره زخرف مى‏گويد : الاخلاء يومئذ بعضهم لبعض عدو الاالمتقين : دوستان در آن روز دشمن يكديگر مى‏شوند مگر پرهيزكاران ! از بعضى روايات استفاده مى‏شود كه اين حكم مخصوص بت پرستان نيست بلكه تمام كسانى كه امام و پيشواى باطلى براى خود برگزيدند ، دنبال او راه افتادند و با او پيمان مودت بستند در قيامت دشمن يكديگر مى‏شوند ، از هم بيزارى مى‏جويند و يكديگر را لعنت مى‏كنند.


در حالى كه پيوند محبت مؤمنان كه بر اساس توحيد و خدا پرستى و اطاعت


تفسير نمونه ج : 16ص :248


فرمان حق در اين دنيا تشكيل شده است ، رنگ جاودانى به خود خواهد گرفت و در آنجا محكمتر مى‏شود ، حتى از بعضى از روايات استفاده مى‏شود كه مؤمنان در آنجا براى يكديگر استغفار و شفاعت مى‏كنند ، در حالى كه مشركان به لعن كردن يكديگر مشغولند .


در آيه بعد اشاره به ايمان لوط و هجرت ابراهيم مى‏كند ، مى‏گويد لوط به ابراهيم ايمان آورد ( فامن له لوط).


لوط خود از پيامبران بزرگ خدا بود و با ابراهيم خويشاوندى نزديك داشت ( مى‏گويند : پسر خواهر ابراهيم بود ) از آنجا كه پيروى يك فرد بزرگ به منزله پيروى يك امت و ملت است ، خداوند در اينجا مخصوصا از ايمان لوط آن شخصيت والاى معاصر ابراهيم سخن مى‏گويد : تا روشن شود اگر ديگران ايمان نياوردند مهم نبود .


البته به نظر مى‏رسد كه در سرزمين بابل دلهاى آماده‏اى براى پذيرش دعوت ابراهيم بود و پس از مشاهده آن معجزه عظيم به او گرويدند ، ولى مسلما در اقليت قرار داشتند.


سپس مى‏افزايد : ابراهيم گفت : من به سوى پروردگارم هجرت مى‏كنم كه او عزيز و حكيم است ( و قال انى مهاجر الى ربى انه هو العزيز الحكيم).


روشن است هنگامى كه رهبران الهى رسالت خود را در يك منطقه به انجام رساندند و محيط آنقدر آلوده و تحت فشار جباران قرار داشت كه پيشرفت دعوت آنها را متوقف نمود ، بايد از آنجا به منطقه‏اى ديگر هجرت كنند تا دعوت الهى را گسترش دهند .



تفسير نمونه ج : 16ص :249


ابراهيم (عليه‏السلام‏) نيز از سرزمين بابل - به اتفاق لوط و همسرش ساره - به سوى سرزمين شام ، مهد انبياء و توحيد ، حركت كرد ، تا بتواند در آنجا عده و عده‏اى فراهم سازد و دعوت توحيد را وسعت بخشد.


جالب اينكه ابراهيم (عليه‏السلام‏) مى‏گويد : من به سوى پروردگارم هجرت مى‏كنم چرا كه اين راه ، راه پروردگار بود ، راه رضاى او ، و راه دين و آئين او.


البته بعضى احتمال داده‏اند كه ضمير قال به لوط بازگردد ، يعنى لوط گفت : من به سوى خداى خودم هجرت مى‏كنم ، ظاهر جمله نيز با اين معنى سازگار است ، ولى شواهد تاريخى و قرآنى نشان مى‏دهد كه مرجع ضمير ابراهيم است ، و هجرت لوط نيز به تبعيت ابراهيم بود .


شاهد اين سخن آيه 99 سوره صافات است كه از قول ابراهيم مى‏گويد : انى ذاهب الى ربى سيهدين : من به سوى خداى خودم مى‏روم و او مرا هدايت خواهد كرد.


در آخرين آيه مورد بحث سخن از مواهب چهارگانه‏اى است كه خداوند بعد از اين هجرت بزرگ به ابراهيم داد.


نخست فرزندان لايق و شايسته بود ، فرزندانى كه بتوانند چراغ ايمان و نبوت را در دودمان او روشن نگهدارند ، مى‏گويد : ما به او اسحاق و يعقوب را بخشيديم ( و وهبنا له اسحق و يعقوب ) .


دو پيامبر بزرگ و شايسته كه هر كدام راه و خط ابراهيم (عليه‏السلام‏) بت‏شكن را تداوم بخشيدند.



تفسير نمونه ج : 16ص :250


ديگر اينكه : در دودمان ابراهيم ، نبوت و كتاب آسمانى قرار داديم ( و جعلنا فى ذريته النبوة و الكتاب).


نه تنها اسحاق و يعقوب ( فرزند و فرزندزاده او ) پيامبر بودند كه ادامه خط نبوت در دودمان او تا خاتم انبياء (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) جريان يافت ، پيامبرانى پشت سر يكديگر از اين دودمان بزرگ برخاستند و جهان را به نور توحيد روشن ساختند.


سوم اينكه : ما پاداش دنيوى او را داديم ( و آتينا اجره فى الدنيا).


اين پاداش كه به صورت سربسته بيان شده ممكن است اشاره به امور مختلفى باشد : مانند نام نيك و لسان صدق در ميان همه امتها ، چرا كه همه به ابراهيم (عليه‏السلام‏) به عنوان يك پيامبر عظيم الشان احترام مى‏گذارند ، به وجود او افتخار مى‏كنند و شيخ الانبيايش مى‏نامند .


آبادى سرزمين مكه به دعاى او ، و جذب همه دلها به سوى او و يادآورى خاطرات پرشكوه و ايمان آفرين و سازنده‏اش همه سال در مراسم حج يكى ديگر از اين پاداشها است.


چهارم اينكه او در آخرت نيز از صالحان است ( و انه فى الاخرة لمن الصالحين).


و اين يك مجموعه كامل از افتخارات را تشكيل مى‏دهد.


نكته‏ها:


1 -بزرگترين افتخار


داخل بودن در صالحان به طورى كه از آيات زيادى از قرآن بر مى‏آيد اوج افتخارى است كه ممكن است نصيب يك انسان بشود ، و لذا بسيارى از پيامبران از خدا تقاضا مى‏كردند كه آنها را در زمره صالحان قرار دهد.



تفسير نمونه ج : 16ص :251


يوسف بعد از رسيدن به برترين پيروزيهاى ظاهرى به پيشگاه خدا عرض مى‏كند : توفنى مسلما و الحقنى بالصالحين : مرا مسلمان بميران و به صالحان ملحق كن ( يوسف - 101).


سليمان نيز با تمام حشمت و جاه و جلالش عرض مى‏كند : ادخلنى برحمتك فى عبادك الصالحين : خداوندا مرا به رحمتت در بندگان صالحت داخل كن ( نمل - 19 ) .


شعيب آن پيامبر بزرگ هنگامى كه قراردادش با موسى تمام مى‏شود مى‏گويد : ستجدنى انشاء الله من الصالحين : به خواست خدا مرا از صالحان خواهى يافت ( قصص - 27).


ابراهيم نيز هم براى خودش تقاضا مى‏كند كه در زمره صالحان باشد : رب هب لى حكما و الحقنى بالصالحين ( شعراء - 83).


و هم تقاضا مى‏كند كه فرزندان صالحى داشته باشد : رب هب لى من الصالحين ( صافات - 100).


در آيات بسيارى نيز هنگامى كه خداوند مى‏خواهد پيامبران بزرگى را مدح كند آنها را به قرار گرفتن در زمره صالحان توصيف مى‏نمايد .


از مجموع اين آيات به خوبى استفاده مى‏شود كه صالح بودن ، عاليترين مرحله تكامل يك انسان است.


صالح بودن يعنى چه ؟ يعنى : شايستگى از نظر اعتقاد و ايمان ، شايستگى از نظر عمل ، و شايستگى از نظر گفتار و اخلاق.


نقطه مقابل صالح ، فاسد است و مى‏دانيم فساد در ارض تعبيرى است كه شامل تمام ظلمها و ستمها و زشتكارى‏ها مى‏شود.


در قرآن مجيد گاهى صلاح در برابر فساد به كار رفته ، و گاه در مقابل سيئه كه به معنى گناه و بديها است.



تفسير نمونه ج : 16ص :252


2 -مواهب عظيم ابراهيم


بعضى از مفسران گفته‏اند كه در آيه فوق نكته لطيفى وجود دارد و آن اينكه : خداوند تمام احوال ناراحت كننده ابراهيم (عليه‏السلام‏) را به ضد آن تبديل كرد : بت‏پرستان بابل مى‏خواستند ابراهيم را با آتش بسوزانند آتش گلستان شد .


آنها مى‏خواستند او هميشه تنها بماند ، خداوند آنچنان جمعيت و كثرتى براى او قرار داد كه دنيا از دودمان ابراهيم پر شد.


بعضى از نزديكترين افراد به او گمراه و بت‏پرست بودند - از جمله آزر - خداوند در عوض به او فرزندانى داد كه هم خود هدايت يافته بودند و هم هدايتگر ديگران شدند.


ابراهيم (عليه‏السلام‏) در آغاز مال و جاهى نداشت ، اما خداوند در پايان مال و جاه عظيمى به او عطا كرد .


ابراهيم (عليه‏السلام‏) در ابتداء بقدرى گمنام بود كه حتى بت‏پرستان بابل هنگامى كه مى‏خواستند از او ياد كنند مى‏گفتند : سمعنا فتى يذكرهم يقال له ابراهيم : شنيديم جوانكى گفتگوى بتها را مى‏كرد كه به او ابراهيم مى‏گفتند ! اما خدا آنچنان اسم و آوازه‏اى به او داد كه به عنوان شيخ الانبياء يا شيخ المرسلين معروف شد.

صفحه اصلی | درباره ما | ارتباط با ما

کلیه حقوق مادی و معنوی این سامانه متعلق به مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات میباشد
CopyRight © andisheqom.com 2001 - 2010