تفسير نمونه ج : 16ص :196
تفسير نمونه ج : 16ص:197
( 29 )سوره عنكبوت اين سوره در مكه نازل شده و داراى 69 آيه است
تفسير نمونه ج : 16ص :198
محتواى سوره عنكبوت
مشهور در ميان جمعى از محققين اين است كه تمام اين سوره در مكه نازل شده است ، و به اين ترتيب محتواى آن هماهنگ با محتواى سورههاى مكى است سخن از مبدء و معاد است ، سخن از قيام انبياى بزرگ پيشين و مبارزه آنها با مشركان و بتپرستان جبار و ستمگر و پيروزى آنها و نابودى اين گروه ظالم است.
سخن از دعوت به سوى حق و آزمايشهاى الهى و بهانهجوئيهاى كفار در زمينههاى مختلف است.
هر چند جمعى يازده آيه آغاز اين سوره را استثناء كردهاند و معتقدند اين يازده آيه در مدينه نازل شده است ، انگيزه آنها بر اين اعتقاد ، شايد پارهاى از شان نزولهائى است كه بعدا به آن اشاره خواهيم كرد و بحث از جهاد كه در اين آيات وارد شده ، و همچنين اشارهاى كه در بعضى از آنها به مساله منافقين است ، و اينها متناسب با سورههاى مدنى است .
ولى بعدا خواهيم ديد كه اين امور منافاتى با مكى بودن سوره ندارد ، و به هر حال نامگذارى اين سوره به سوره عنكبوت از آيه 41 آن گرفته شده كه بتپرستان را كه تكيه بر غير خدا مىكنند تشبيه به عنكبوت مىكند كه تكيهگاهش ، تارهاى سست و بىبنياد است .
به طور كلى مىتوان گفت بحثهاى اين سوره در چهار بخش خلاصه مىشود:
1 -بخش آغاز اين سوره كه پيرامون مساله امتحان و وضع منافقان است و اين دو پيوند ناگسستنى با هم دارند ، چرا كه شناخت منافقان جز در طوفانهاى امتحانات و آزمونها ممكن نيست.
2 -بخش ديگرى كه در حقيقت براى دلدارى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) و مؤمنان اندك
تفسير نمونه ج : 16ص :199
نخستين از طريق بيان گوشههائى از سرنوشت پيامبران بزرگى همچون نوح و ابراهيم و لوط و شعيب است كه در برابر گردنكشانى همچون نمرود و ثروتمندان خودخواه قرار داشتند ، ابزار اين مبارزه ، كيفيت اين مبارزه و پايان آن ، مشخص شده است تا هم دلدارى براى مؤمنان باشد و هم هشدارى براى بتپرستان سنگدل و ستمگر كه در عصر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) بودند .
3 -بخش ديگرى از اين سوره كه مخصوصا در اواخر سوره قرار گرفته از توحيد ، و نشانههاى خدا در عالم آفرينش ، و مبارزه با شرك ، سخن مىگويد ، و وجدان و فطرت انسانها را در اينجا به داورى مىطلبد.
4 -قسمت ديگرى از اين سوره مباحث متنوعى پيرامون ضعف و ناتوانى معبودهاى ساختگى ، و عابدان عنكبوت صفت آنها است و همچنين عظمت قرآن و دلائل حقانيت پيامبر اسلام و لجاجت مخالفان و نيز يك سلسله مسائل تربيتى همچون نماز ، نيكى به پدر و مادر ، اعمال صالح و طرز بحث و برخورد منطقى با مخالفان دور مىزند .
تفسير نمونه ج : 16ص :200
فضيلت اين سوره
در تفسير مجمع البيان از پيامبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) چنين آمده است : من قرء سورة العنكبوت كان له من الاجر عشر حسنات بعدد كل المؤمنين و المنافقين : هر كس سوره عنكبوت را بخواند به تعداد تمام مؤمنان و منافقان ، ده حسنه براى او نوشته مىشود .
مخصوصا در باره تلاوت سوره عنكبوت و روم در ماه رمضان در شب بيست و سوم ، فضيلت فوقالعادهاى وارد شده است تا آنجا كه در حديثى از امام صادق (عليهالسلام) مىخوانيم : من قرء سورة العنكبوت و الروم فى شهر رمضان ليلة ثلاث و عشرين فهو و الله من اهل الجنة ، لا استثنى فيه ابدا ، و لا اخاف ان يكتب الله على فى يمينى اثما ، و ان لهاتين السورتين من الله مكانا : هر كس سوره عنكبوت و روم را در ماه رمضان شب بيست و سوم تلاوت كند به خدا سوگند اهل بهشت است ، و من هيچكس را از اين مساله استثناء نمىكنم، و نمىترسم كه خداوند در اين سوگند قاطع من گناهى بر من بنويسد ، و مسلما اين دو سوره در پيشگاه خدا بسيار ارج دارد.
بدون شك محتواى پربار اين دو سوره و درسهاى مهم توحيدى آن ، و برنامههاى سازنده عملى كه در اين دو سوره ارائه شده است كافى است كه هر انسانى را كه اهل انديشه و الهام و عمل باشد به بهشت جاويدان سوق دهد.
بلكه شايد تنها اگر از نخستين آيه سوره عنكبوت الهام بگيريم ، مشمول
تفسير نمونه ج : 16ص :201
سوگند امام صادق (عليهالسلام) شويم ، همان آيهاى كه مساله امتحان عمومى انسانها را مطرح مىكند و مىگويد : همه بدون استثناء در بوته آزمايشها قرار مىگيرند تا سيهروى شوند آنها كه غش دارند .
چگونه ممكن است انسان اين آزمون عظيم را كاملا باور داشته باشد و خود را براى آن آماده نسازد ، و اهل تقوا و پرهيزگارى نگردد ؟
تفسير نمونه ج : 16ص :202
سورة العنكبوت
بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ الم(1) أَ حَسِب النَّاس أَن يُترَكُوا أَن يَقُولُوا ءَامَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ(2) وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْفَلَيَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِينَ صدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْكَذِبِينَ(3)
ترجمه:
به نام خداوند بخشنده بخشايشگر
1 -الم
2 -آيا مردم گمان كردند به حال خود رها مىشوند و آزمايش نخواهند شد ؟!
3 -ما كسانى را كه پيش از آنان بودند آزموديم ( و اينها را نيز امتحان مىكنيم ) بايد علم خدا در مورد كسانى كه راست مىگويند و كسانى كه دروغ مىگويند تحقق يابد.
شان نزول:
بعضى از مفسران روايتى نقل كردهاند كه بر طبق آن يازده آيه آغاز اين سوره در مدينه نازل شده ، در مورد مسلمانانى كه در مكه بودند و اظهار اسلام مىكردند اما حاضر به هجرت به مدينه نبودند ، آنها نامهاى از برادران خود در مدينه دريافت داشتند كه در آن تصريح شده بود : خدا اقرار به ايمان را از شما نمىپذيرد مگر اينكه هجرت كنيد و به سوى ما بيائيد آنها تصميم به هجرت گرفتند و از
تفسير نمونه ج : 16ص :203
مكه خارج شدند ، جمعى از مشركان به تعقيب آنان پرداختند و با آنان پيكار كردند بعضى كشته شدند و بعضى نجات يافتند ( و احتمالا بعضى نيز تسليم شده به مكه بازگشتند).
بعضى ديگر آيه دوم را در مورد عمار ياسر و جمعى ديگر از مسلمانان نخستين مىدانند كه ايمان آوردند و سخت تحت شكنجه دشمنان واقع شدند.
بعضى گفتهاند آيه هشتم در مورد اسلام آوردن سعد بن ابى وقاص نازل شده .
ولى بررسى خود اين آيات نشان مىدهد كه هيچ دليلى بر مساله ارتباط آيات با هجرت در آنها نيست تنها بيانگر فشارهائى است كه بر مؤمنان در آن زمان از ناحيه دشمنان ، و حتى گاه از ناحيه پدران و مادران مشرك آنها وارد مىشد.
اين آيات مسلمانان را تشويق به استقامت و پايمردى در برابر موج فشار دشمن مىكند ، و اگر سخن از جهاد به ميان آورده نيز ظاهرا جهاد در همين زمينه است ، نه جهاد مسلحانه دستجمعى و گروهى ، كه دستور آن در مدينه نازل شد.
و نيز اگر سخن از منافقان مىگويد ممكن است اشاره به گروه سست ايمانى باشد كه احيانا در مكه در لابلاى مسلمانان وجود داشتند ، گاه با مسلمانان همراه بودند و گاه با مشركان ، و كفه هر كدام سنگينتر مىشد به سوى او مىچرخيدند ! به هر حال پيوستگى و انسجام آيات اين سوره ايجاب مىكند كه همه آنها را مكى بدانيم و روايات بالا كه خود با يكديگر انسجام ندارد نمىتواند اين بهم پيوستگى را بر هم زند .
تفسير : آزمايش الهى يك سنت جاويدان
باز در آغاز اين سوره به حروف مقطعه ( الف - لام - ميم ) برخورد مىكنيم كه تاكنون بارها تفسير آن را از ديدگاههاى مختلف بيان كردهايم .
تفسير نمونه ج : 16ص :204
بعد از ذكر حروف مقطعه به يكى از مهمترين مسائل زندگى بشر كه مساله شدائد و فشارها و آزمونهاى الهى است اشاره مىكند.
نخست مىگويد : آيا مردم گمان كردند همين اندازه كه اظهار ايمان كنند و شهادت به توحيد و رسالت پيامبر دهند به حال خود واگذارده خواهند شد و امتحان نمىشوند ؟ ! ( ا حسب الناس ان يتركوا ان يقولوا آمنا و هم لا يفتنون).
بعد بلافاصله به ذكر اين حقيقت مىپردازد كه امتحان يك سنت هميشگى و جاودانى الهى است ، امتحان مخصوص شما جمعيت مسلمانان نيست ، سنتى است كه در تمام امتهاى پيشين جارى بوده است .
مىفرمايد : ما كسانى را كه قبل از آنها بودند آزمايش كرديم ( و لقد فتنا الذين من قبلهم).
آنها را نيز در كورههاى سخت امتحان افكنديم ، آنها نيز همچون شما در فشار دشمنان بيرحم و جاهل و بيخبر و متعصب و لجوج قرار داشتند ، هميشه ميدان امتحان باز بوده و گروهى در اين ميدان شركت داشتهاند.
بايد هم چنين باشد چرا كه در مقام ادعا هر كس مىتواند خود را برترين مؤمن ، بالاترين مجاهد ، و فداكارترين انسان معرفى كند ، بايد وزن و قيمت و ارزش اين ادعاها از طريق آزمون روشن شود ، بايد معلوم گردد تا چه اندازه نيات درونى و آمادگيهاى روحى با اين گفتهها هماهنگ يا ناهماهنگ است ؟ آرى بايد خدا بداند چه كسانى راست مىگويند ، و چه كسانى دروغگو هستند ( فليعلمن الله الذين صدقوا و ليعلمن الكاذبين ) .
تفسير نمونه ج : 16ص :205
بديهى است خدا همه اينها را مىداند ، حتى قبل از خلقت انسانها ، منظور از علم در اينجا همان تحقق عينى مسائل و وجود خارجى آنها است ، و به تعبير ديگر ظهور آثار و شواهد عملى است ، يعنى بايد علم خدا در باره اين گروه عملا در خارج پياده شود ، و تحقق عينى يابد ، و هر كس آنچه را در درون دارد بيرون ريزد ، اين است معنى علم هنگامى كه در اينگونه موارد در مورد خداوند به كار مىرود .
دليل اين مساله نيز روشن است زيرا نيات درونى و صفات باطنى تا در عمل انسان تحقق و عينيت پيدا نكند ثواب و جزا و كيفر مفهوم ندارد.
آزمايش براى تحقق بخشيدن به نيات و صفات درونى است.
و به عبارت ديگر اين عالم همچون يك دانشگاه يا يك مزرعه است ( اين تشبيهات در متون احاديث اسلامى وارد شده ) برنامه اين است كه در دانشگاه استعدادها شكوفا گردد ، لياقتها پرورش يابد ، و آنچه در مرحله قوه است بهفعليت برسد.
بايد در اين مزرعه نهاد بذرها ظاهر گردد ، و از درون آنها جوانهها بيرون آيد ، جوانهها سر از خاك بردارند ، پرورش يابند ، نهال كوچكى شوند و سرانجام درختى تنومند و بارور ، و اين امور هرگز بدون آزمايش و امتحان ممكن نيست.
و از اينجا مىفهميم كه آزمايشهاى الهى نه براى شناخت افراد است ، بلكه براى پرورش و شكوفائى استعدادها است.
بنابر اين اگر ما آزمايش مىكنيم براى كشف مجهولى است ، اما اگر خداوند آزمايش مىكند براى كشف مجهول نيست كه علمش به همه چيز احاطه دارد بلكه براى پرورش استعدادها و به فعليت رسانيدن قوهها است .
تفسير نمونه ج : 16ص :206
نكته :
1 - آزمونها در چهرههاى مختلف
گرچه بيان عموميت امتحان براى تمام اقوام و جمعيتها ، اثر سازنده بسيار قابل ملاحظهاى براى مؤمنان مكه كه در آن روز در اقليت شديدى بودند داشت و توجه به اين واقعيت آنها را در مقابل دشمنان ، سخت مقاوم و شكيبا مىكرد ، ولى اين منحصر به مؤمنان مكه نبود بلكه هر گروه و جمعيتى به نوعى در اين سنت الهى شريك و سهيمند و امتحانات خداوند در چهرههاى گوناگون به سراغ آنها مىآيد.
گروهى در محيطهائى قرار مىگيرند كه از هر نظر آلوده است ، وسوسههاى فساد از هر طرف آنها را احاطه مىكند ، امتحان بزرگ آنها اين است كه در چنين جو و شرائطى همرنگ محيط نشوند و اصالت و پاكى خود را حفظ كنند .
گروهى در فشار محروميتها قرار مىگيرند ، در حالى كه مىبينند اگر حاضر به معاوضه كردن سرمايههاى اصيل وجود خود باشند ، فقر و محروميت به سرعت درهم مىشكند ، اما به بهاى از دست دادن ايمان و تقوا و آزادگى و عزت و شرف ، و همين آزمون آنها است.
گروهى ديگر بر عكس غرق در نعمت مىشوند و امكانات مادى از هر نظر در اختيارشان قرار مىگيرد ، آيا در چنين شرائطى ، قيام به وظيفه شكر نعمت مىكنند ؟ يا غرق در غفلت و غرور و خودخواهى و خودبينى ، غرق در لذات و شهوات و بيگانگى از جامعه و از خويشتن مىشوند ؟ ! گروهى - همچون غرب و شرقزدههاى عصر ما - با كشورهائى روبرو مىشوند كه در عين دورى از خدا و فضيلت و اخلاق ، از تمدن مادى خيره كنندهاى
تفسير نمونه ج : 16ص :207
بهرهمندند و رفاه اجتماعى قابل ملاحظهاى دارند ، در اينجا جاذبه نيرومند مرموزى آنها را به سوى اين نوع زندگى مىكشاند كه به قيمت زير پا نهادن همه اصولى كه به آن اعتقاد دارند و به قيمت تن دادن به ذلت وابستگى چنان زندگى را براى خود و جامعه خويش فراهم سازند ، اين نيز يكنوع آزمون است .
مصيبتها ، درد و رنجها ، جنگ و نزاعها ، قحطى و گرانى و تورم ، حكومتهاى خودكامه ، كه انسانها را به بردگى و اسارت خود دعوت مىكنند و آنها را به تسليم در برابر برنامههاى طاغوتى خود فرا مىخوانند ، و بالاخره امواج نيرومند هواى نفس و شهوت ، هر يك از اينها وسيله آزمايشى است بر سر راه بندگان خدا ، و در همين صحنهها است كه ايمان و شخصيت و تقوى و پاكى و امانت و آزادگى افراد مشخص مىشود.
اما براى پيروزى در اين آزمونهاى سخت ، جز تلاش و كوشش مستمر و تكيه بر لطف خاص پروردگار راهى نيست .
جالب اينكه در حديثى كه در اصول كافى از بعضى از معصومين در تفسير آيه ا حسب الناس ان يتركوا ان يقولوا آمنا و هم لا يفتنون آمده چنين مىخوانيم : يفتنون كما يفتن الذهب ، ثم قال يخلصون كما يخلص الذهب ! : آزمايش مىشوند همانگونه كه طلا در كوره آزمايش مىشود ، و خالص مىشوند همانگونه كه فشار آتش ناخالصيهاى طلا را از بين مىبرد و آن را خالص مىكند.
به هر حال عافيتطلبانى كه گمان مىكنند همين اندازه كه اظهار ايمان كنند در صف مؤمنان قرار مىگيرند و در اعلى عليين بهشت همنشين پيامبران و صديقين و شهداء خواهند بود سخت در اشتباهند .
تفسير نمونه ج : 16ص :208
به گفته امير مؤمنان على (عليهالسلام) در نهج البلاغه و الذى بعثه بالحق لتبلبلن بلبلة ، و لتغربلن غربلة ، و لتساطن سوط القدر ، حتى يعود اسفلكم اعلاكم و اعلاكم اسفلكم : سوگند به كسى كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) را به حق مبعوث كرده به شدت مورد آزمايش قرار مىگيريد ، و غربال مىشويد ، و همانند محتويات يك ديگ به هنگام جوشش ، زير و رو خواهيد شد ، آنچنان كه بالاى شما پائين و پائين بالا قرار خواهد گرفت!.
اين سخن را هنگامى مىگويد كه تازه مردم با او بيعت كردهاند و در انتظار اين هستند كه ببينند او با تقسيم اموال بيت المال و مقامها چه مىكند ؟ ! آيا با همان معيارهاى گذشته و تبعيضها يا بر معيار تلخ عدالت محمدى ؟!
تفسير نمونه ج : 16ص : 209
أَمْ حَسِب الَّذِينَ يَعْمَلُونَ السيِّئَاتِ أَن يَسبِقُونَاساءَ مَا يحْكُمُونَ(4) مَن كانَ يَرْجُوا لِقَاءَ اللَّهِ فَإِنَّ أَجَلَ اللَّهِ لاَتٍوَ هُوَ السمِيعُ الْعَلِيمُ(5) وَ مَن جَهَدَ فَإِنَّمَا يجَهِدُ لِنَفْسِهِإِنَّ اللَّهَ لَغَنىٌّ عَنِ الْعَلَمِينَ(6) وَ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصلِحَتِ لَنُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سيِّئَاتِهِمْ وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَحْسنَ الَّذِى كانُوا يَعْمَلُونَ(7)
ترجمه:
4 -آيا كسانى كه اعمال بد بجا مىآورند گمان كردند از حوزه قدرت ما بيرون خواهند رفت ؟ چه بد داورى مىكنند ؟
5 -كسى كه اميد به لقاء الله ( و رستاخيز ) دارد ( بايد در اطاعت فرمان او فروگذار نكند ) زيرا زمانى را كه خدا تعيين كرده سرانجام فرا مىرسد ، و او شنوا و دانا است.
6 -كسى كه جهاد و تلاش كند براى خود جهاد مىكند ، چرا كه خداوند از همه جهانيان بى نياز است .
تفسير نمونه ج : 16ص :210
7 -و كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند گناهان آنها را مىپوشانيم ( و مىبخشيم ) و آنها را به بهترين اعمالى كه انجام دادهاند پاداش مىدهيم.
تفسير : فرار از حوزه قدرت خدا ممكن نيست!
در آيات گذشته سخن از آزمايش عمومى مؤمنان بود ، و نخستين آيه مورد بحث تهديد شديدى براى كفار و گنهكاران است ، تا گمان نكنند اگر مؤمنان را تحت فشار قرار دادند و مجازاتهاى الهى فورا دامان آنها را فرو نگرفت خدا از آنها غافل است و يا قدرت بر عذاب آنها ندارد.
مىفرمايد : آيا كسانى كه سيئات را انجام مىدهند گمان كردند بر ما پيشى خواهند گرفت ، و از چنگال كيفر ما رهائى خواهند يافت ؟ چه بد قضاوتى كردند ! ( ام حسب الذين يعملون السيئات ان يسبقونا ساء ما يحكمون).
مهلت الهى آنها را مغرور نكند كه اين نيز براى آنها آزمونى است و فرصتى براى توبه و بازگشت.
اينكه بعضى از مفسران آيه فوق را اشاره به مؤمنين گنهكار دانستهاند به هيچوجه مناسب سياق آيات نيست بلكه قرائن گواهى مىدهد كه منظور مشركان و كفار است.
سپس بار ديگر به سراغ برنامههاى مؤمنان و اندرز به آنها مىرودمىگويد : هر كسى اميد لقاء پروردگار دارد بايد آنچه در توان دارد از اطاعت فرمان او مضايقه نكند ، زيرا زمانى را كه خداوند تعيين كرده سرانجام فرا مىرسد ( من كان يرجوا لقاء الله فان اجل الله لات).
تفسير نمونه ج : 16ص :211
آرى اين وعده الهى تخلف ناپذير است ، و راهى است كه به هر حال بايد پيموده شود.
و از اين گذشته خداوند سخنان شما را مىشنود و از اعمال و نيات شما آگاه است كه او شنوا و دانا است ( و هو السميع العليم).
در اينكه منظور از لقاء الله ( ملاقات پروردگار ) چيست ؟ بعضى آن را به معنى ملاقات فرشتگان پروردگار ، و بعضى به معنى ملاقات حساب و جزاء ، و بعضى به ملاقات حكم و فرمان حق تفسير كردهاند ، و بعضى آن را كنايه از قيامت و رستاخيز دانستهاند ، در حالى كه دليلى ندارد كه آيه را به اين معانى مجازى تفسير كنيم .
بايد گفت : لقاى پروردگار در قيامت ، نه يك ملاقات حسى است كه يك لقاى روحانى و يكنوع شهود باطنى است ، چرا كه در آنجا پردههاى ضخيم عالم ماده از مقابل چشم جان انسان كنار مىرود ، و حالت شهود به انسان دست مىدهد.
به گفته علامه طباطبائى در الميزان ، منظور از لقاء الله آنست كه بندگان در موقفى قرار مىگيرند كه حجابى ميان آنها و پروردگارشان نيست ، زيرا طبيعت روز قيامت ظهور حقايق است چنانكه قرآن مىگويد : و يعلمون ان الله هو الحق المبين : آن روز خواهند دانست كه خدا حق آشكار است ( سوره نور آيه 25 ) .
آيه بعد در حقيقت تعليلى است براى آنچه در آيه قبل گذشت ، مىگويد : اينكه دستور داده شده مؤمنان به لقاء الله آنچه در توان دارند فروگذار نكنند
تفسير نمونه ج : 16ص :212
به خاطر اين است كه هر كسى جهادى كند و تلاش و كوششى كند و تحمل مصائب و مشكلاتى نمايد در حقيقت براى خود جهاد كرده است ، چرا كه خدا از همه جهانيان بى نياز است ( و من جاهد فانما يجاهد لنفسه ان الله لغنى عن العالمين ) .
برنامه آزمون الهى ، جهاد با هواى نفس ، و مبارزه با دشمنان سرسخت براى حفظ ايمان و پاكى و تقوا ، برنامه خود انسان است ، و گرنه خداوند وجودى است نامتناهى از هر نظر و هيچ نيازى ندارد كه به وسيله عبادت يا اطاعت بندگان بر طرف شود ، كمبودى ندارد كه ديگران به او بدهند ، بلكه ديگران هر چه دارند از او دارند ، از خودشان چيزى ندارند.
از اين بيان روشن مىشود كه جهاد در اينجا الزاما به معنى جهاد مسلحانه با دشمن نيست ، بلكه همان معنى اصلى لغوى خود را دارد كه هرگونه تلاش و كوشش را براى حفظ ايمان و تقوى ، و تحمل انواع شدائد و مبارزههاى موضعى را با دشمن لجوج و كينهتوز شامل مىشود .
خلاصه اينكه تمام منافع اين جهاد به شخص مجاهد باز مىگردد و او است كه خير دنيا و آخرت را در پرتو جهادش تحصيل مىكند ، و حتى اگر جامعه از بركات اين جهاد بهرهمند شود در مرحله بعد خواهد بود ، بنابر اين هرگاه توفيق اين جهاد نصيب كسى شود بايد خدا را بر اين نعمت بزرگ سپاس گويد.
آخرين آيه مورد بحث ، توضيح و تكميلى است براى آنچه بطور سربسته در آيه قبل تحت عنوان جهاد آمده بود ، در اينجا حقيقت جهاد را شكافته و چنين بازگو مىكند : كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند گناهان آنها را مىپوشانيم ( و الذين آمنوا و عملوا الصالحات لنكفرن عنهم سيئاتهم ) بنابر اين نخستين فايده اين جهاد بزرگ ( ايمان و عمل صالح ) تكفير
تفسير نمونه ج : 16ص :213
و پوشاندن گناهان است كه عائد خود انسان مىشود ، همانگونه كه ثواب آن هم از آن خودشان مىباشد ، چنانكه قرآن در پايان همين آيه مىگويد : ما به طور قطع آنها را به بهترين اعمالى كه انجام دادند پاداش مىدهيم ( و لنجزينهم احسن الذى كانوا يعملون ) .
نكفر از ماده تكفير در اصل به معنى پوشاندن است ، و منظور از پوشاندن گناهان در اينجا عفو و بخشش الهى است.
تعبير به احسن الذى كانوا يعملون با اينكه خداوند همه اعمال نيك را جزا مىدهد چه حسن باشد و چه احسن ( چه خوب چه خوبتر ) ممكن است اشاره به اين باشد كه ما همه اعمال خوب آنها را به حساب بهترين آنها مىگذاريم ، يعنى اگر بعضى از اعمال آنها عالى و بعضى خوب يا متوسط است همه را به حساب عالى مىگذاريم و اين است معنى تفضل پروردگار كه در آيات ديگر قرآن ( مانند آيه 38 نور ) نيز به آن اشاره شده است : ليجزيهم الله احسن ما عملوا و يزيدهم من فضله : تا خداوند بهترين اعمال آنها را پاداش دهد و از فضلش بر آن بيفزايد
تفسير نمونه ج : 16ص :214
وَ وَصيْنَا الانسنَ بِوَلِدَيْهِ حُسناًوَ إِن جَهَدَاك لِتُشرِك بى مَا لَيْس لَك بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُمَاإِلىَّ مَرْجِعُكُمْ فَأُنَبِّئُكم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ(8) وَ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصلِحَتِ لَنُدْخِلَنَّهُمْ فى الصلِحِينَ(9)
ترجمه:
8 -ما به انسان توصيه كرديم كه به پدر و مادرش نيكى كند ، و اگر آنها تلاش كنند كه براى من شريكى قائل شوى كه به آن علم ندارى ، از آنها اطاعت مكن ، بازگشت همه شما به سوى من است ، و شما را از آنچه انجام مىداديد با خبر خواهم ساخت .
9 -كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند آنها را در زمره صالحان وارد خواهم كرد.
شان نزول:
روايات مختلفى در شان نزول آيه فوق آمده است كه عصاره همه آنها يكى است و آن اينكه : بعضى از مردانى كه در مكه بودند ايمان و اسلام را پذيرفتند هنگامى كه مادر آنها از اين مساله آگاه شد تصميم گرفت كه غذا نخورد ، آب ننوشد ، تا فرزندش از اسلام بازگردد ! گرچه هيچكدام از اين مادران به گفته خود وفا نكردند و اعتصاب غذا را شكستند ، ولى آيه فوق نازل
تفسير نمونه ج : 16ص :215
شد و خط روشنى در برخورد با پدر و مادر در زمينه مساله ايمان و كفر به دست همگان داد.
تفسير : برترين توصيه نسبت به پدر و مادر
يكى از مهمترين آزمايشهاى الهى مساله تضاد خط ايمان و تقوا ، با پيوندهاى عاطفى و خويشاوندى است ، قرآن در اين زمينه تكليف مسلمانان را به روشنى بيان كرده است.
نخست به عنوان يك قانون كلى كه از ريشههاى عواطف و حقشناسى سرچشمه مىگيرد مىفرمايد : ما به انسان توصيه كرديمنسبت به پدر و مادرش نيكى كند ( و وصينا الانسان بوالديه حسنا).
گرچه اين يك حكم تشريعى است ولى اين مساله پيش از آنكه يك لازم تشريعى باشد به صورت يك قانون تكوينى در نهاد همه انسانها وجود دارد ، و مخصوصا تعبير به انسان در اينجا جلب توجه مىكند ، چرا كه اين قانون مخصوص به مؤمنان نيست ، بلكه هر كس شايسته نام انسان است بايد در برابر پدر و مادر حقشناس باشد ، و احترام و تكريم و نيكى به آنها را در تمام عمر فراموش نكند ، هر چند با اين اعمال هرگز نمىتواند دين خود را به آنها اداء كند.
سپس براى اينكه كسى تصور نكند كه پيوند عاطفى با پدر و مادر مىتواند بر پيوند انسان با خدا و مساله ايمان حاكم گردد ، با يك استثناء صريح مطلب را در اين زمينه روشن كرده ، مىفرمايد : و اگر آن دو ( پدر و مادر ) تلاش و كوشش كنند و به تو اصرار ورزند كه براى من شريكى قائل شوى ، كه به آن علم ندارى ، از آنها اطاعت مكن ( و ان جاهداك لتشرك بى ما ليس لك به علم فلا تطعهما ) .
تفسير نمونه ج : 16ص :216
تعبير به جاهداك ، مفهومش به كار گرفتن نهايت تلاش و كوشش و اصرار آنها است.
و تعبير به ما ليس لك به علم ( چيزى كه به آن علم ندارى ) اشاره به منطقى نبودن شرك است ، چون اگر واقعا شرك صحيح بود ، دليلى بر آن وجود داشت ، و به تعبير ديگر جائى كه انسان علم به چيزى نداشته باشد بايد از آن پيروى نكند ، تا چه رسد به اينكه علم به بطلان آن داشته باشد .
پيروى از چنين چيزى پيروى از جهل است ، اگر پدر و مادر تو را وادار به پيروى از جهل كنند اطاعت آنها مكن ، اصولا تقليد كوركورانه غلط است حتى اگر در مورد ايمان باشد تا چه رسد به شرك و كفر.
همين توصيه در مورد پدر و مادر در سوره لقمان نيز آمده است ، با اين اضافه كه در آنجا مىفرمايد : و صاحبهما فى الدنيا معروفا : در عين اينكه دعوت آنها را به شرك مپذير در امور دنيا نسبت به آنها ارفاق كن و در معاشرت با آنها به نيكى عمل نما مبادا كسى چنين تصور كند كه مخالفت با پدر و مادر در مورد دعوت به شرك ، دليل بر بد رفتارى با آنها است ، و اين نهايت تاكيد اسلام را در مورد احترام به پدر و مادر ثابت مىكند .
به اين ترتيب از اينجا يك اصل كلى استفاده مىشود كه هيچ چيز نمىتواند بر ارتباط انسان با خدا حاكم گردد كه آن مقدم بر همه چيز است ، حتى بر پيوند با پدر و مادر كه نزديكترين پيوندهاى عاطفى است.
حديث معروف لا طاعة لمخلوق فى معصية الخالق : اطاعت از مخلوق در عصيان خالق روا نيست كه از امير مؤمنان على (عليهالسلام) نقل شده معيار روشنى را در اين مسائل به دست مىدهد .
تفسير نمونه ج : 16ص :217
و در پايان آيه مىافزايد : بازگشت همه شما به سوى من است و من شما را از اعمالى كه انجام مىداديد آگاه مىسازم و پاداش و كيفر آن را بى كم و كاست در اختيارتان خواهم گذاشت ( الى مرجعكم فانبئكم بما كنتم تعملون).
اين جمله در حقيقت تهديدى است براى كسانى كه راه شرك را مىپويند ، و كسانى كه ديگران را به اين راه دعوت مىكنند ، زيرا صريحا مىگويد : خداوند حساب همه اعمال آنها را نگاه مىدارد و به موقع تحويل آنها مىدهد .
آيه بعد بار ديگر حقيقتى را كه قبلا در مورد كسانى كه ايمان و عمل صالح دارند بيان شد تكرار و تاكيد مىكند ، مىفرمايد : كسانى كه ايمان آوردهاند و عمل صالح انجام مىدهند آنها را در زمره صالحان داخل خواهيم كرد ( و الذين آمنوا و عملوا الصالحات لندخلنهم فى الصالحين).
اصولا عمل انسان به انسان رنگ مىدهد ، عمل صالح انسان را از نظر روحى به رنگ خود در مىآورد و در زمره صالحان وارد مىكند ، و عمل سوء در زمره بدان و ناصالحان.
در اينكه اين تكرار به چه منظور است بعضى گفتهاند در آيات قبل اشاره به كسانى بود كه راه حق را مىسپردند ، و در اينجا اشاره به كسانى است كه هاديان اين راه و دليلان طريق توحيدند ، زيرا تعبير به صالحين در مورد بسيارى از انبياء آمده است كه از خدا مىخواستند آنها را به صالحان ملحق كند.
اين احتمال نيز وجود دارد كه در آيات قبل ، سخن از بخشش گناهان و جزاى شايسته اين گروه مؤمنان بود ، ولى در اينجا اشاره به مقام والاى آنها است كه خود پاداشى است ديگر ، آنها در صف صالحان ، در صف پيامبران و صديقين و شهدا قرار مىگيرند و همدم و همنشين آنهايند .
تفسير نمونه ج : 16ص :218
نكته : نيكى به پدر و مادر
اين نخستين بار نيست كه قرآن به اين مساله مهم انسانى اشاره مىكند ، قبلا در سوره اسراء آيه 23 اشاره شده و بعدا در سوره لقمان آيه 14 و 15 و احقاف آيه 15 نيز به اين موضوع مهم اشاره خواهد كرد.
در حقيقت اسلام برترين احترام را براى اين دو تن قائل است ، كه حتى در صورت مشرك بودن ، و دعوت به شرك كردن كه منفورترين كارها در نظر اسلام است باز حفظ احترام آنها را - در عين عدم پذيرش دعوت آنها به شرك - واجب مىشمرد.
اين در واقع يكى از آزمايشهاى بزرگ الهى است كه در آغاز اين سوره به آن اشاره شده است ، چرا كه گاهى آنها به سالهائى از عمر مىرسند كه نگهدارى و تحملشان مشكل مىشود ، اينجا است كه بايد فرزندان ، امتحان خود را در زمينه حقشناسى و اطاعت فرمان خدا بدهند ، و از پدران و مادران به بهترين وجه نگاهدارى كنند .
در حديثى از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) مىخوانيم : شخصى خدمتش آمد و عرض كرد : من به چه كسى نيكى كنم ؟ فرمود : به مادرت ، دو باره سؤال كرد : بعد از او به چه كسى ؟ فرمود : به مادرت ، بار سوم سؤال كرد : بعد از او به چه كسى ؟ باز فرمود : به مادرت ! و در چهارمين بار توصيه پدر و سپس ساير بستگان را به ترتيب نزديكى آنها با انسان فرمود .
در حديث ديگرى كه در بسيارى از كتب آمده است پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) فرمود : الجنة تحت اقدام الامهات : بهشت زير پاى مادران است ( و تنها از طريق خضوع و همچون خاك راه بودن در برابر آنها مىتوان به بهشت برين راه يافت).
تفسير نمونه ج : 16ص :219
وَ مِنَ النَّاسِ مَن يَقُولُ ءَامَنَّا بِاللَّهِ فَإِذَا أُوذِى فى اللَّهِ جَعَلَ فِتْنَةَ النَّاسِ كَعَذَابِ اللَّهِ وَ لَئن جَاءَ نَصرٌ مِّن رَّبِّك لَيَقُولُنَّ إِنَّا كنَّا مَعَكُمْأَ وَ لَيْس اللَّهُ بِأَعْلَمَ بِمَا فى صدُورِ الْعَلَمِينَ(10) وَ لَيَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْمُنَفِقِينَ(11) وَ قَالَ الَّذِينَ كفَرُوا لِلَّذِينَ ءَامَنُوا اتَّبِعُوا سبِيلَنَا وَ لْنَحْمِلْ خَطيَكُمْ وَ مَا هُم بحَمِلِينَ مِنْ خَطيَهُم مِّن شىْءٍإِنَّهُمْ لَكَذِبُونَ(12) وَ لَيَحْمِلُنَّ أَثْقَالهَُمْ وَ أَثْقَالاً مَّعَ أَثْقَالهِِمْوَ لَيُسئَلُنَّ يَوْمَ الْقِيَمَةِ عَمَّا كانُوا يَفْترُونَ(13)
ترجمه:
10 -در ميان مردم كسانى هستند كه مىگويند به خدا ايمان آوردهايم اما هنگامى كه به خاطر خدا ( از سوى دشمنان ) مورد آزار قرار مىگيرند فتنه دشمنان را همچون عذاب الهى مىشمارند ( و از آن سخت وحشت مىكنند ) اما هنگامى كه پيروزى از سوى پروردگارت بيايد مىگويند ما هم با شما بوديم ( و در اين پيروزى شريكيم ! ) آيا خداوند به آنچه در سينههاى جهانيان است آگاهتر نيست ؟
تفسير نمونه ج : 16ص :220
11 -مسلما خداوند مؤمنان را مىشناسد ، و يقينا منافقان را ( نيز ) مىشناسد.
12 -كافران به مؤمنان گفتند : شما از ما پيروى كنيد ( اگر گناهى داشته باشد ) ما گناهانتان را بر عهده خواهيم گرفت ! آنها هرگز چيزى از گناهان اينها را بر دوش نخواهند گرفت ، آنها دروغ مىگويند !
13 -آنها بار سنگين گناهان خويش را بر دوش مىكشند ، و بارهاى سنگين ديگرى را اضافه بر بارهاى سنگين خود ، و روز قيامت مسلما از دروغهائى كه مىبستند سئوال خواهند شد.
تفسير : در پيروزيها شريكند اما در مشكلات نه!
از آنجا كه در آيات گذشته بحثهاى صريحى از مؤمنان صالح و مشركان آمده بود در نخستين آيات مورد بحث به گفتگو پيرامون گروه سوم يعنى منافقان مىپردازد و مىگويد : بعضى از مردم اظهار ايمان مىكنند ، اما در برابر فشار مخالفان تحمل و استقامت به خرج نمىدهند ، هنگامى كه در مسير الله تحت فشار شكنجه قرار گيرند از ايمان به كنار مىروند و فشار و شكنجه مردم را همچون عذاب الهى مىشمرند ( و از آن سخت وحشت مىكنند ) ( و من الناس من يقول آمنا بالله فاذا اوذى فى الله جعل فتنة الناس كعذاب الله ) .
اما هنگامى كه يارى از سوى پروردگارت به سراغ تو بيايد و پيروز شويد مىگويند : ما با شما بوديم و در افتخارات شما شريكيم ! ( و لئن جاء نصر من ربك ليقولن انا كنا معكم).
آيا اينها گمان مىكنند خدا از اعماق قلبشان با خبر نيست ؟ آيا خداوند به آنچه در سينههاى مردم جهان است از همه آگاهتر نمىباشد ؟ ( ا و ليس الله باعلم بما فى صدور العالمين).
تعبير به آمنا ( ايمان آوردهايم ) به صورت صيغه جمع در حالى كه جمله بعد به صورت صيغه مفرد است شايد از اين نظر باشد كه اين گروه منافقان مىخواهند
تفسير نمونه ج : 16ص :221
خودشان را در صف جمعيت مؤمنان جا بزنند ، لذا آمنا مىگويند يعنى همچون سائر مردم ايمان آوردهايم.
تعبير به اوذى فى الله به معنى اوذى فى سبيل الله است ، يعنى آنها در راه خدا و ايمان گاهى مورد آزار دشمن قرار مىگيرند .
جالب اينكه از مجازات الهى تعبير به عذاب مىكند ، و از آزارهاى مردم تعبير به فتنه ، اشاره به اينكه آزارهاى مردم در حقيقت عذاب نيست ، بلكه آزمايش است و وسيله تكامل براى انسان ، و به اين ترتيب به آنها تعليم مىدهد كه اين دو را با هم مقايسه نكنند ، و با اين بهانه كه مخالفان آنها را آزار و شكنجه مىكنند دست از ايمان خود بر ندارند كه اين جزئى از برنامه كلى امتحان در اين دنيا است.
در اينجا يك سؤال پيش مىآيد كه خداوند در مكه كدام پيروزى نصيب مسلمانان كرده بود كه منافقين خود را در آن سهيم بدانند ؟ .
در پاسخ مىگوئيم : جمله فوق به صورت شرطيه است ، و مىدانيم جمله شرطيه دليل بر وجود شرط نيست ، بلكه مفهومش اين است كه اگر در آينده پيروزيهائى نصيب شما شود اين منافقان سست ايمان خود را در آن شريك مىدانند.
اضافه بر اين در مكه نيز مسلمانان پيروزيهائى در برابر دشمنان كسب كردند ، هر چند پيروزى نظامى نبود ، بلكه پيروزى در تبليغات و نفوذ افكار عمومى و پيشرفت اسلام در ميان قشرهاى مردم بود.
از همه اينها گذشته تعبير به اذيت و آزار مؤمنان مناسب با محيط مكه است و گرنه در محيط مدينه كمتر چنين چيزى اتفاق مىافتاد .
ضمنا اين نكته نيز روشن شد كه منافق تنها به كسانى نمىگويند كه در باطن ابدا ايمان ندارند و اظهار ايمان مىكنند بلكه افراد سست ايمانى كه در تحت فشار اين و آن به زودى عقيده خود را عوض مىكنند جزء منافقان محسوب
تفسير نمونه ج : 16ص :222
مىشوند ، و آيه مورد بحث ظاهرا از اينگونه منافقان سخن مىگويد ، و تصريح مىكند كه خدا از نيات آنها آگاه است.
در آيه بعد باز براى تاكيد بيشتر مىافزايد : به طور قطع خداوند مؤمنان را مىشناسد ، و نيز به طور يقينخداوند منافقان را نيز مىشناسد ( و ليعلمن الله الذين آمنوا و ليعلمن المنافقين).
اگر سادهلوحانى فكر مىكنند مىتوانند با اخفاء حقائق از قلمرو علم خدا دور بمانند سخت در اشتباهند.
مجددا تكرار مىكنيم تعبير به منافق دليل بر اين نيست كه اين آيات در مدينه نازل شده است ، درست است كه مساله نفاق معمولا بعد از پيروزى يك جمعيت و به دست گرفتن حكومت پيدا مىشود كه مخالفان تغيير چهره داده و گروه زير زمينى تشكيل مىدهند ، ولى همانگونه كه گفتيم نفاق معنى وسيعى دارد و افراد ضعيفالايمانى را كه با مختصر فشارى تغيير عقيده مىدهند نيز شامل مىشود .
آيه بعد به يك نمونه از منطقهاى سست و پوچ مشركان كه هم اكنون نيز در ميان قشر وسيعى وجود دارد اشاره كرده ، مىگويد : كافران به مؤمنان گفتند : شما بيائيد از راه و آئين ما پيروى كنيد و اگر گناهى داشته باشد ما گناه شما را به دوش مىگيريم ( و قال الذين كفروا للذين آمنوا اتبعوا سبيلنا و لنحمل خطاياكم).
تفسير نمونه ج : 16ص :223
امروز نيز بسيارى از وسوسهگران را مىبينيم كه هنگام دعوت به يك عمل خلاف مىگويند اگر گناهى دارد به گردن ما ! ، در حالى كه مىدانيم هيچكس نمىتواند گناه ديگرى را به گردن بگيرد ، و اصلا اين كار معقول نيست ، خداوند عادل است ، كسى را به جرم ديگرى مجازات نمىكند ، و از اين گذشته مسئوليت انسان در برابر اعمالش با اين حرفهاى بى اساس از بين نمىرود ، و بر خلاف آنچه بعضى از كوتهفكران مىپندارند اين تعبيرات سر سوزنى از مجازات انسان نمىكاهد لذا در هيچ محكمه و دادگاهى به اين حرفها اعتنا نمىكنند كه فلانكس گناهش را به گردن گرفته ، درست است كه اين تشويق كننده در گناه و جرم او شريك است اما اين شركت در جرم به هيچ وجه از مسئوليت او نخواهد كاست .
لذا در جمله بعد با صراحت مىگويد : آنها هرگز چيزى از خطاها و گناهان اينها را بر دوش نخواهند گرفت ، آنها دروغ مىگويند ( و ما هم بحاملين من خطاياهم من شىء انهم لكاذبون ) .
در اينجا سؤالى مطرح است كه صدق و كذب در مورد جملههاى خبريه است ، در حالى كه در محل بحث ما جمله خبريهاى وجود ندارد ، بلكه جمله انشائيه است ( امر ) و مىدانيم جملههاى انشائيه صدق و كذب ندارد ، پس چرا قرآن مىگويد آنها دروغ مىگويند ؟.
پاسخ اين سؤال از بيان سابق روشن مىشود و آن اينكه جمله امريه در اينجا به يك جمله شرطيه خبريه بازگشت مىكند و مفهومش اين است اگر شما از طريق ما پيروى كنيد ما گناهانتان را به گردن مىگيريم و چنين جملهاى قابل صدق و كذب است .
تفسير نمونه ج : 16ص :224
سپس براى اينكه تصور نشود اين دعوت كنندگان به كفر و شرك و بت پرستى و ظلم ، در برابر اين عملشان مجازاتى ندارند در آيه بعد مىافزايد : آنها بارهاى سنگين گناهانشان را بر دوش مىكشند ، و بارهاى ديگرى را اضافه بر بارهاى سنگين خودشان ! ( و ليحملن اثقالهم و اثقالا مع اثقالهم).
اين بار گناه اضافى همان بار گناه اضلال و اغوا كردن و تشويق ديگران به گناه است ، همان بار سنتبد گذاردن كه پيامبر اكرم (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) فرمود : من سن سنة سيئة فعليه وزرها و وزر من عمل بها من غير ان ينقص من وزره شىء : كسى كه سنت بدى بگذارد ، گناه آن سنت و گناه كسانى كه به آن عمل مىكنند بر او است ، بى آنكه از گناه عمل كنندگان چيزى كاسته شود.
مهم اين است كه آنها در تمام گناهان ديگران نيز شريكند ، بىآنكه سر سوزنى از گناه آنان كاسته شود.
و در پايان آيه مىافزايد آنها به طور قطع در روز قيامت از افتراها و دروغهائى كه مىبستند سؤال مىشوند و بايد خود جوابگوى آن باشند ( و ليسئلن يوم القيامة عما كانوا يفترون ) .
در اينجا سؤال ديگرى پيش مىآيد كه منظور از اين افتراء كه بايد در قيامت جوابگوى آن باشند چيست ؟ ممكن است اشاره به دروغهائى باشد كه به خدا مىبستند و مىگفتند : خدا گفته است كه ما اين بتها را پرستش كنيم ! يا اشاره به اينكه منظور آنها از اين سخن كه مىگفتند ما گناهان شما را به گردن مىگيريم اين بوده كه اصلا اين كارها گناه ندارد ، و اين دروغى است كه بايد جواب آن را بدهند.
تفسير نمونه ج : 16ص :225
يا اينكه به راستى در قيامت به آنها گفته مىشود بيائيد بار گناهان آنها را بر دوش بكشيد و آنها سر باز مىزنند و دروغ و افتراى خود را ظاهر مىكنند .
يا اينكه ظاهر سخنان آنها اين بود كه هر انسانى مىتواند مسئوليت گناه ديگرى را بر عهده گيرد ، در حالى كه اين سخن نيز دروغ و افترا است و هر كس مسئول اعمال خويش است.
نكتهها:
1 -سنتهاى نيك و بد
در منطق اسلام پايهگذارى يك برنامه اجتماعى مسئوليت آفرين است و خواه ناخواه انسان را در آن برنامه و كار تمام كسانى كه به آن عمل مىكنند شريك و سهيم مىسازد ، چرا كه انگيزههاى عمل ، بخشى از مقدمات عمل است ، و مىدانيم هر كس در مقدمه كارى دخيل باشد در ذى المقدمه نيز شريك است هر چند مقدمه سادهاى باشد .
شاهد اين سخن حديثى است كه از پيامبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) نقل شده است : پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) با جمعى از ياران همراه بود سائلى آمد و تقاضاى كمك كرد كسى باو چيزى نداد ، مردى پيشقدم شد و به او كمكى كرد ، ديگران تشويق شدند ، آنها نيز كمك كردند ، در اينجا پيامبر فرمود من سن خيرا فاسنن به كان له اجره و من اجور من تبعه ، غير منتقص من اجورهم شيئا ، و من سن شرا فاسنن به كان عليه وزره و من اوزار من تبعه ، غير منتقص من اوزارهم شيئا ! : كسى كه سنت نيكى بگذارد و ديگران به آن اقتدا كنند پاداش آن و از پاداش كسانى كه پيروى كردند براى او خواهد بود ، بى آنكه از پاداششان كاسته شود ، و كسى كه سنت شرى بگذارد و به آن اقتدا كنند گناه آن و از گناهان كسانى كه پيروى كردهاند بر او خواهد بود ، بىآنكه از گناهان آنها كاسته
تفسير نمونه ج : 16ص :226
شود!.
نظير همين معنى به عبارات گوناگون در منابع حديث شيعه و اهل تسنن آمده است و اين حديثى است مشهور.
2 -پاسخ به يك سؤال
بعضى اين سؤال را در اينجا مطرح كردهاند كه در قوانين اسلامى گاهى ديه انسان بر عهده ديگرى است مثلا در قتل خطاى محض ديه بر عهده عاقله است ( منظور از عاقله خويشاوندان ذكور از سوى پدر است كه ديه خطا در ميان آنها تقسيم مىشود و هر كدام بايد بخشى از آن را بپردازند ) .
آيا اين مساله با آيات فوق تضاد ندارد ؟ در پاسخ مىگوئيم در بحثهاى فقهى اين حقيقت را روشن ساختهايم كه ضامن بودن عاقله در حقيقت يك نوع بيمه متقابل و الزامى در اعضاى يك فاميل است ، اسلام براى اينكه بار سنگين ديه خطا بر دوش يك فرد نماند به مردان يك فاميل الزام كرده كه در برابر يكديگر ضامن ديه خطا باشند، و مبلغ آن را در ميان خود سرشكن كنند ، امروز اين يكى ممكن است مرتكب خطائى شود و فردا ديگرى ( توضيح بيشتر را در باره اين مساله به بحث ديات از كتاب فقه موكول مىكنيم).
به هر حال اين برنامه يكنوع تعاون و همكارى در حفظ منافع متقابل است ، و بهيچوجه مفهوم گناه ديگران را به گردن گرفتن ندارد ، بخصوص كه ديه قتل خطا اصلا جريمه گناه نيست ، بلكه جبران خسارت است ( دقت كنيد).
تفسير نمونه ج : 16ص :227
وَ لَقَدْ أَرْسلْنَا نُوحاً إِلى قَوْمِهِ فَلَبِث فِيهِمْ أَلْف سنَةٍ إِلا خَمْسِينَ عَاماً فَأَخَذَهُمُ الطوفَانُ وَ هُمْ ظلِمُونَ(14) فَأَنجَيْنَهُ وَ أَصحَب السفِينَةِ وَ جَعَلْنَهَا ءَايَةً لِّلْعَلَمِينَ(15) وَ إِبْرَهِيمَ إِذْ قَالَ لِقَوْمِهِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اتَّقُوهُذَلِكمْ خَيرٌ لَّكُمْ إِن كنتُمْ تَعْلَمُونَ(16) إِنَّمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أَوْثَناً وَ تخْلُقُونَ إِفْكاًإِنَّ الَّذِينَ تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ لا يَمْلِكُونَ لَكُمْ رِزْقاً فَابْتَغُوا عِندَ اللَّهِ الرِّزْقَ وَ اعْبُدُوهُ وَ اشكُرُوا لَهُإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ(17) وَ إِن تُكَذِّبُوا فَقَدْ كذَّب أُمَمٌ مِّن قَبْلِكُمْوَ مَا عَلى الرَّسولِ إِلا الْبَلَغُ الْمُبِينُ(18) أَ وَ لَمْ يَرَوْا كيْف يُبْدِئُ اللَّهُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُإِنَّ ذَلِك عَلى اللَّهِ يَسِيرٌ(19)
تفسير نمونه ج : 16ص :228
ترجمه:
14 -ما نوح را به سوى قومش فرستاديم و او در ميان آنها هزار سال ، الا پنجاه سال ، درنگ كرد اما سرانجام طوفان آنها را فرو گرفت در حالى كه ظالم بودند.
15 -ما او و اصحاب كشتى را رهائى بخشيديم و آنرا آيتى براى جهانيان قرار داديم.
16 -ما ابراهيم را فرستاديم ، هنگامى كه به قومش گفت : خدا را پرستش كنيد ، و از او بپرهيزيد كه اين براى شما بهتر است اگر بدانيد .
17 -شما غير از خدا فقط بتها ( قطعات سنگ و چوبى ) را مىپرستيد و دروغهائى به هم مىبافيد ، كسانى را كه غير از خدا پرستش مىكنيد مالك رزق شما نيستند ، روزى را نزد خدا بطلبيد و او را پرستش كنيد و شكر او را بجا آوريد ، كه به سوى او باز مىگرديد.
18 -اگر شما ( مرا ) تكذيب كنيد ، امتهاى پيش از شما نيز ( پيامبرانشان را ) تكذيب كردند وظيفه فرستاده خدا جز ابلاغ آشكار نيست.
19 -آيا آنها نديدند چگونه خداوند آفرينش را آغاز مىكند ، سپس بازمىگرداند ؟ اين كار براى خدا آسان است .
تفسير : اشارهاى به سرگذشت نوح و ابراهيم
از آنجا كه بحثهاى گذشته سخن از آزمايش عمومى انسانها بود از اينجا به بعد بخشهائى از آزمايشهاى سخت انبياء و اقوام پيشين را منعكس مىكند كه چگونه تحت فشار و آزار دشمنان قرار گرفتند ، و چگونه صبر كردند و سرانجام پيروزى نصيبشان شد ، تا هم دلدارى باشد براى ياران پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) كه در آن روز سخت در فشار دشمنان نيرومند در مكه بودند ، و هم تهديدى باشد براى دشمنان كه مراقب پايان دردناك عمرشان باشد.
نخست از اولين پيامبر اولوا العزم يعنى نوح (عليهالسلام) شروع مىكند و در عبارتى كوتاه آن بخش از زندگانيش را كه بيشتر متناسب وضع مسلمانان آن روز بود
تفسير نمونه ج : 16ص :229
بازگو مىكند.
مىگويد : ما نوح را به سوى قومش فرستاديم و او در ميان آنها هزار سال بجز پنجاه سال ، درنگ كرد ( و لقد ارسلنا نوحا الى قومه فلبث فيهم الف سنة الا خمسين عاما).
شب و روز مشغول تبليغ و دعوت به سوى توحيد بود ، در خلوت و تنهائى ، در ميان جمعيت و با استفاده از هر فرصت ، آنها را در اين مدت طولانى يعنى 950 سال ! به سوى خدافرا خواند ، و از اين تلاش پىگير خسته نشد و ضعف و فتورى به خود راه نداد ، اما با اينهمه جز گروه اندكى ( حدود هشتاد نفر طبق نقل تواريخ ) ايمان نياوردند ( يعنى بطور متوسط هر دوازده سال يكنفر!).
بنابر اين شما در راه دعوت به سوى حق و مبارزه با انحرافات خسته نشويد كه برنامه شما در مقابل برنامه نوح (عليهالسلام) سهل و آسان است.
ولى ببينيد پايان اين قوم ستمگر و لجوج به كجا رسيد : سرانجام طوفان عظيم آنها را فرو گرفت ، در حالى كه ظالم و ستمگر بودند ( فاخذهم الطوفان و هم ظالمون).
و به اين ترتيب طومار زندگى ننگينشان درهم پيچيده شد ، و كاخها و قصرها و جسدهاى بيجانشان در امواج طوفان دفن شد .
تعبير به هزار سال الا پنجاه سال - در حالى كه ممكن بود از اول 950 سال بگويد - براى اشاره به عظمت و طول اين زمان است ، زيرا عدد هزار آن هم به صورت هزار سال براى مدت تبليغ عدد بسيار بزرگى محسوب مىشود.
ظاهر آيه فوق اين است كه اين مقدار ، تمام عمر نوح نبود - هر چند تورات كنونى اين عدد را براى تمام مدت عمر نوح ذكر كرده ، ( تورات - سفر تكوين فصل نهم ) بلكه بعد از طوفان هم مدت ديگرى زندگى كرد كه طبق
تفسير نمونه ج : 16ص :230
گفته بعضى از مفسران سيصد سال بود.
البته اين عمر طولانى در مقياس عمرهاى زمان ما بسيار زياد است و هيچگاه طبيعى به نظر نمىرسد ، ممكن است ميزان عمر در آن ايام با امروز تفاوت داشته ، اصولا قوم نوح چنانكه از بعضى مدارك به دست مىآيد عمر طولانى داشتند و در اين ميان خود نوح نيز فوقالعاده بوده است ، ضمنا اين نشان مىدهد كه ساختمان وجود انسان به او امكان عمر طولانى مىدهد.
مطالعات دانشمندان امروز نيز نشان داده كه عمر انسان حد ثابت و معينى ندارد ، و اينكه بعضى آن را محدود به 120 سال ، يا كمتر و بيشتر ، دانستهاند ، كاملا بى پايه است ، بلكه با تغيير شرائط كاملا ممكن است دگرگون شود .
هم اكنون به وسيله آزمايشهائى توانستهاند عمر پارهاى از گياهان و يا موجودات زنده ديگر را به دوازده برابر عمر معمولى و حتى در بعضى از موارد اگر تعجب نكنيد به نهصد برابر ! برسانند ، و اگر موفق شوند با همين معيار عمر انسان را افزايش دهند ، ممكن است انسان هزاران سال عمر كند.
ضمنا بايد توجه داشت كه كلمه طوفان در اصل به معنى هر حادثهاى است كه انسان را احاطه مىكند ( از ماده طواف ) سپس به آب فراوان ، يا سيل شديد كه مساحت زيادى از زمين را فرا مىگيرد و در خود فرو مىبرد ، اطلاق شده است ، همچنين به هر چيز شديد و فراوان كه فراگير باشد - اعم از باد و آتش و آب - نيز گفته مىشود ، و گاه به معنى تاريكى شديد شب نيز آمده است .
جالب اينكه مىگويد : و هم ظالمون يعنى آنها به هنگام وقوع طوفان همچنان به ظلم و ستم خود ادامه مىدادند ، اشاره به اينكه اگر اين كار را رها
تفسير نمونه ج : 16ص :231
كرده و نادم مىشدند و به سوى خدا مىآمدند هرگز گرفتار چنين سرنوشتى نمىشدند.
در آيه بعد مىافزايد : ما نوح و اصحاب كشتى را رهائى بخشيديم، و آن را آيت و نشانهاى براى جهانيان قرار داديم ( فانجيناه و اصحاب السفينة و جعلناها آية للعالمين).
سپس به دنبال ماجراى فشرده نوح (عليهالسلام) و قومش به سراغ داستان ابراهيم (عليهالسلام) دومين پيامبر بزرگ اولوا العزم مىرود و مىفرمايد : ما ابراهيم را فرستاديم هنگامى كه به قومش گفت : خداى يگانه را پرستش كنيد و از او بپرهيزيد كه اين براى شما بهتر است اگر بدانيد ( و ابراهيم اذ قال لقومه اعبدوا الله و اتقوه ذلكم خير لكم ان كنتم تعلمون).
در اينجا دو برنامه مهم اعتقادى و عملى انبيا ، را كه دعوت به توحيد و تقوا بوده است يكجا بيان كرده و در پايان مىگويد : اگر شما درست بينديشيد پيروى از توحيد و تقوا براى شما بهتر است كه دنيايتان را از آلودگىهاى شرك و گناه و بدبختى نجات مىدهد ، و آخرت شما نيز سعادت جاويدان است .
تفسير نمونه ج : 16ص :232
سپس ابراهيم (عليهالسلام) به دلائل بطلان بت پرستى مىپردازد و با چند تعبير مختلف كه هر كدام متضمن دليلى است ، آئين آنها را شديدا محكوم مىكند.
نخست مىگويد : شما غير از خدا فقط بتهائى را مىپرستيد ( انما تعبدون من دون الله اوثانا).
همان بتهائى كه مجسمههاى بيروحى هستند ، مجسمههائى بى اراده ، بى عقل و شعور و فاقد همه چيز كه چگونگى منظره آنها خود دليل گويائى بر بطلان عقيده بتپرستى است ( توجه داشته باشيد اوثان جمع وثن - بر وزن صنم - به معنى سنگهائى است كه آن را مىتراشيدند و عبادت مىكردند ) .
بعد از اين فراتر مىرود و مىگويد : نه تنها وضع اين بتها نشان مىدهد كه معبود نيستند ، بلكه شما نيز مىدانيد كه خودتان دروغهائى به هم مىبافيد و نام معبود را بر اين بتها مىگذاريد ( و تخلقون افكا).
شما چه دليلى براى اين دروغ بزرگ داريد ؟ جز يك مشت اوهام و خرافات ! .
از آنجا كه تخلقون از ماده خلق است كه گاهى به معنى آفريدن و ساختن مىآيد و گاه به معنى دروغ گفتن ، بعضى از مفسران تفسير ديگرى براى اين جمله غير از آنچه در بالا گفتيم ذكر كردهاند ، و گفتهاند منظور اين است كه شما اين بتها ( اين معبودهاى قلابى ) را با دست خود مىتراشيد و خلق مىكنيد ( بنابر اين افك به معنى معبودهاى دروغين است و خلق به معنى تراشيدن).
سپس به دليل سومى مىپردازد كه پرستش شما نسبت به اين بتها يا به خاطر منافع مادى است و يا سرنوشتتان در جهان ديگر ، و هر كدام باشد باطل است،
تفسير نمونه ج : 16ص :233
چرا كه كسانى را كه غير از خدا مىپرستيد ، قادر نيستند به شما رزق و روزى دهند ( ان الذين تعبدون من دون الله لا يملكون لكم رزقا).
شما خود قبول داريد كه بتها خالق نيستند ، بلكه خالق خدا است بنابر اين روزى دهنده نيز او است سپس روزى را نزد خدا جستجو كنيد ( فابتغوا عند الله الرزق).
و چون روزى دهنده او است او را عبادت كنيد و شكر او را بجا آوريد ( و اعبدوه و اشكروا له).
به تعبير ديگر يكى از انگيزههاى عبادت ، حس شكرگزارى است در مقابل منعم حقيقى ، شما مىدانيد منعم حقيقى خدا است، پس شكر و عبادت نيز مخصوص ذات پاك خدا است.
و اگر زندگى سراى ديگر را مىطلبيد بدانيد بازگشت همه شما به سوى او است و نه به سوى بتها ! ( اليه ترجعون).
بتها نه در اينجا منشا اثرى هستند و نه آنجا.
به اين ترتيب با چند دليل كوتاه و روشن ، منطق واهى آنها را مىكوبد.
سپس ابراهيم (عليهالسلام) به عنوان تهديد ، و همچنين بىاعتنائى نسبت به آنها ، مىگويد : اگر شما سخنان مرا تكذيب كنيد مطلب تازهاى نيست ، امتهاى پيش از شما نيز پيامبرشان را تكذيب كردند ( و به سرنوشت دردناكى گرفتار شدند ) ( و ان تكذبوا فقد كذب امم من قبلكم ) .
وظيفه رسول و فرستاده خدا جز ابلاغ آشكار نيست خواه پذيرا شوند يا نشوند ( و ما على الرسول الا البلاغ المبين).
منظور از امتهاى پيشين ، قوم نوح و اقوامى بودند كه بعد از آنها روى كار آمدند.
تفسير نمونه ج : 16ص :234
البته ارتباط آيات ايجاب مىكند كه اين جمله از سخنان ابراهيم (عليهالسلام) باشد و بسيارى از مفسران نيز همين تفسير را پذيرفته ، يا به عنوان يك احتمال ذكر كردهاند.
احتمال ديگر اينكه روى سخن در اين آيه به مشركان مكه و معاصران پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) است ، و جمله كذب امم من قبلكم تناسب بيشترى با آن دارد ، بعلاوه شبيه اين تعبير كه در آيه 25 زمر و 25 فاطر آمده نيز در مورد پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) و مشركان عرب است ، ولى به هر حال هر كدام از اين دو تفسير باشد از نظر نتيجه تفاوتى پيدا نمىكند .
در اينجا قرآن داستان ابراهيم را موقتا رها كرده و بحثى را كه ابراهيم در زمينه توحيد و بيان رسالت خويش داشت به وسيله ذكر دليل بر معاد تكميل مىكند ، مىگويد : آيا اين منكران معاد ، نديدند چگونه خداوند آفرينش را آغاز مىكند سپس آن را بازمىگرداند ؟ ( ا و لم يروا كيف يبدى الله الخلق ثم يعيده ) .
منظور از رؤيت و ديدن در اينجا همان مشاهده قلبى و علم است ، يعنى آيا آنها چگونگى آفرينش الهى را نمىدانند ، همان كسى كه قدرت بر ايجاد نخستين داشته قادر بر اعاده آن نيز هست ، كه قدرت بر يك چيز ، قدرت بر امثال و اشباه آن نيز مىباشد.
اين احتمال نيز وجود دارد كه رؤيت در اينجا به همان معنى مشاهده با چشم باشد ، چرا كه انسان در اين دنيا زنده شدن زمينهاى مرده و روئيدن گياهان و تولد اطفال از نطفه و جوجهها را از تخم مرغ با چشم ديده است ، كسى كه قدرت بر چنين كارى دارد مىتواند بعد از مرگ مردگان را حيات ببخشد .
و در پايان آيه به عنوان تاكيد مىافزايد : اين كار براى خدا سهل و آسان
تفسير نمونه ج : 16ص :235
است ( ان ذلك على الله يسير).
چرا كه تجديد حيات در برابر ايجاد روز نخست مساله سادهترى محسوب مىشود.
البته اين تعبير به تناسب فهم و منطق انسانها است ، و گرنه ساده و مشكل در برابر كسى كه قدرتش بىانتها است مفهومى ندارد ، اين قدرتهاى محدود ما است كه اين مفاهيم را آفريده ، و با توجه به كارآمد آن ، امورى مشكل و امورى آسان شدند ( دقت كنيد).
تفسير نمونه ج: 16ص :236
قُلْ سِيرُوا فى الأَرْضِ فَانظرُوا كيْف بَدَأَ الْخَلْقَثُمَّ اللَّهُ يُنشِئُ النَّشأَةَ الاَخِرَةَإِنَّ اللَّهَ عَلى كلِّ شىْءٍ قَدِيرٌ(20) يُعَذِّب مَن يَشاءُ وَ يَرْحَمُ مَن يَشاءُوَ إِلَيْهِ تُقْلَبُونَ(21) وَ مَا أَنتُم بِمُعْجِزِينَ فى الأَرْضِ وَ لا فى السمَاءِوَ مَا لَكم مِّن دُونِ اللَّهِ مِن وَلىٍّ وَ لا نَصِيرٍ(22) وَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِئَايَتِ اللَّهِ وَ لِقَائهِ أُولَئك يَئسوا مِن رَّحْمَتى وَ أُولَئك لهَُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ(23)
ترجمه:
20 -بگو ، در زمين سير كنيد و بنگريد خداوند چگونه آفرينش را آغاز كرده ؟ سپس خداوند ( به همين گونه ) جهان آخرت را ايجاد مىكند ، خداوند بر هر چيز قادر است .
21 -هر كس را بخواهد ( و مستحق بداند ) مجازات مىكند ، و هر كس را بخواهد مورد رحمت قرار مىدهد ، و به سوى او بازمىگرديد.
22 -شما هرگز نمىتوانيد بر اراده خدا چيره شويد و از حوزه قدرت او در زمين و آسمان فرار كنيد ، و براى شما جز خدا ولى و ياورى نيست.
23 -كسانى كه به آيات خدا و لقاى او كافر شدند از رحمت من مايوسند ، و براى آنها عذاب دردناكى است.
تفسير نمونه ج : 16ص :237
تفسير : مايوسان از رحمت خدا
اين آيات همچنان بحث معاد را تعقيب مىكند و به صورت جملههاى معترضهاى است در وسط داستان ابراهيم (عليهالسلام).
اين نخستين بار نيست كه با چنين طرز بحثى روبرو مىشويم ، روش قرآن اين است كه وقتى بيان داستانى به مرحله حساس مىرسد براى نتيجهگيرى بيشتر موقتا دنباله آن را رها كرده و به نتيجهگيريهاى لازم مىپردازد.
به هر حال در نخستين آيه مورد بحث مردم را به سير آفاقى در مساله معاد دعوت مىكند در حالى كه آيه قبل ، بيشتر جنبه سير انفسى داشت.
مىفرمايد : بگو برويد و در روى زمين سير كنيد ، انواع موجودات زنده را ببينيد اقوام و جمعيتهاى گوناگون را با ويژگيهايشان ملاحظه كنيد و بنگريد خداوند آفرينش نخستين آنها را چگونه ايجاد كرده است ؟ ( قل سيروا فى الارض فانظروا كيف بدء الخلق ) .
سپس همان خداوندى كه قدرت بر ايجاد اين همه موجودات رنگارنگ و اقوام مختلف دارد ، نشاة آخرت را ايجاد مىكند ( ثم الله ينشىء نشاة الاخرة).
چرا كه او با خلقت نخستين ، قدرتش را بر همگان ثابت كرده است ، آرى خداوند بر هر چيزى قادر و توانا است ( ان الله على كل شىء قدير ) هم اين آيه و هم آيه قبل از آن ، امكان معاد را از طريق وسعت قدرت خداوند اثبات مىكند ، با اين تفاوت كه اولى پيرامون خلقت نخستين در باره خود انسان و آنچه اطراف او است سخن مىگويد و آيه دوم دستور به مطالعه حالات اقوام و موجودات ديگر مىدهد تا حيات نخستين را در چهرههاى مختلف و در شرائط
تفسير نمونه ج : 16ص :238
كاملا متفاوت ببينند و به عموميت قدرت خدا آشنا شوند و به توانائى او بر اعاده اين حيات پى ببرند.
در حقيقت همانگونه كه اثبات توحيد گاه از مشاهده آيات انفسى است و گاه آيات آفاقى اثبات معاد نيز از هر دو طريق انجام مىگيرد .
امروز اين آيه براى دانشمندان معنى دقيقتر و عميقترى مىتواند ارائه دهد و آن اينكه بروند و آثار موجودات زنده نخستين را كه به صورت فسيلها و غير آن در اعماق درياها ، در دل كوهها ، و در لابلاى طبقات زمين است ببينند ، و به گوشهاى از اسرار آغاز حيات در كره زمين و عظمت و قدرت خدا پى برند و بدانند كه او بر اعاده حيات قادر است.
ضمنا واژه نشاه در اصل به معنى ايجاد و تربيت چيزى است و گاه از دنيا به نشاه اولى و از قيامت به نشاه آخرت تعبير مىشود.
اين نكته نيز قابل توجه است كه در ذيل آيه گذشته ان ذلك على الله يسير آمده بود و در اينجا ان الله على كل شىء قدير ، اين تفاوت ممكن است به خاطر آن باشد كه اولى يك مطالعه محدود را بيان مىكند و دومى يك مطالعه وسيع و گسترده را .
سپس به ذكر يكى از مسائل مربوط به معاد مىپردازد ، و آن مساله رحمت و عذاب است مىگويد : او در قيامت هر كس را بخواهد و مستحق بداند مجازات مىكند ، و هر كس را بخواهد و لايق ببيند مورد رحمت قرار مىدهد ، و به سوى او بازگشت مىكنيد ( يعذب من يشاء و يرحم من يشاء و اليه تقلبون).
تفسير نمونه ج : 16ص :239
با اينكه رحمت الهى بر غضبش پيشى گرفته اما در اينجا نخست سخن از عذاب مىگويد بعد رحمت ، چرا كه در مقام تهديد است ، و مناسب مقام تهديد ، همين است .
در اينجا اين سؤال پيش مىآيد كه چگونه اول سخن از عذاب و رحمت مىگويد و بعد سخن از بازگشت مردم به سوى او ، در حالى كه قضيه بر عكس است ، نخست مردم در پيشگاه او حاضر مىشوند و بعد مشمول رحمت يا عذاب مىگردند ، و شايد همين امر سبب شود كه بعضى اين عذاب و رحمت را عذاب و رحمت دنيا بدانند.
در پاسخ مىگوئيم : عذاب و رحمت به قرينه آيات قبل و بعد ظاهرا همان عذاب و رحمت قيامت است ، و جمله اليه تقلبون مىتواند اشاره به دليل آن باشد ، يعنى چون بازگشت همه شما به سوى او است و حساب و كتابتان نزد او ، پس عذاب و رحمت نيز در اختيار او و با اراده او است .
اين معنى نيز بعيد نيست كه عذاب و رحمت در اين آيه مفهوم وسيعى داشته باشد كه عذاب و رحمت دنيا و آخرت را شامل شود.
اين نكته نيز روشن است كه مراد از جمله من يشاء ( هر كه را بخواهد ) همان مشيت توأم با حكمت است يعنى هر كه را شايسته و مستحق بداند كه مشيت خدا بى حساب نيست و هماهنگ با شايستگيها و استحقاقها است.
جمله تقلبون از ماده قلب در اصل به معنى دگرگون ساختن چيزى از صورتى به صورت ديگر است ، و از آنجا كه در قيامت انسان از صورت خاك بيجان به صورت موجود زنده كاملى در مىآيد ، اين تعبير در مورد آفرينش مجدد او آمده است .
اين تعبير ممكن است اشاره به اين نكته نيز بوده باشد كه در سراى آخرت انسان آنچنان دگرگون و زير و رو مىشود كه باطنش ظاهر مىگردد و اسرار
تفسير نمونه ج : 16ص :240
درونش آشكار ، و به اين ترتيب معنى آيه 9 سوره طارق يوم تبلى السرائر ( روزى كه اسرار درون آشكار مىگردد ) را تداعى مىكند.
در تكميل اين بحث كه عذاب و رحمت به دست خدا است ، و بازگشت همه به سوى او است ، مىافزايد : اگر تصور كنيد مىتوانيد از قلمرو حكومت خداوند بيرون رويد و چنگال مجازات گريبان شما را نگيرد ، سخت در اشتباهيد چرا كه شما نمىتوانيد بر اراده خداوند چيره شويد و از دست قدرت او در زمين يا آسمان فرار كنيد ( و ما انتم بمعجزين فى الارض و لا فى السماء ) .
و اگر تصور كنيد سرپرست و ياورى از شما دفاع مىكند ، آنهم اشتباه محض است زيرا براى شما جز خدا ، ولى و ياورى نيست ( و ما لكم من دون الله من ولى و لا نصير).
در حقيقت رهائى از چنگال عذاب پروردگار يا به اين است كه از قلمرو حكومت او بيرون رويد ، يا بمانيد و با تكيه كردن بر قدرت ديگران از خويشتن دفاع كنيد ، نه بيرون رفتن امكان پذير است كه همه جا كشور او است و تمام عالم هستى ملك پهناور او ، و نه كسى وجود دارد كه بتواند در برابر قدرتش قد علم كند و به دفاع از شما برخيزد .
در اينجا دو سؤال باقى ميماند : نخست اينكه : با توجه به اين واقعيت كه نظر در اين آيه به مشركان و كفار
تفسير نمونه ج : 16ص :241
است و آنها از ساكنان زمينند ، تعبير به و لا فى السماء چه مفهومى مىتواند داشته باشد ؟ در پاسخ بايد گفت : اين تعبير يكنوع تاكيد و مبالغه است يعنى شما نه مىتوانيد در محدوده زمين از قلمرو قدرت خدا بيرون رويد و نه در آسمانها كه اگر فرضا قدرت مىداشتيد و به آسمان هم مىرفتيد باز هم تحت قدرت او بوديد .
يا اينكه نه بوسيله زمينيان مىتوانيد خداوند را در مشيتش عاجز كنيد نه معبودانى كه براى خود در آسمان مىپنداشتيد ، همچون فرشتگان و جنيان ( البته تفسير اول مناسبتر است).
ديگر اينكه فرق ميان ولى و نصير چيست ؟ مرحوم طبرسى در مجمع البيان مىگويد : ولى كسى است كه بدون درخواست به انسان كمك كند ، اما نصير اعم از آنست ، گاه با درخواست و گاه بدون درخواست كمك مىنمايد بلكه مىتوان گفت با توجه به مقابله اين دو كلمه ، ولى اشاره به سرپرستى است كه بدون تقاضا كمك مىكند و نصير فريادرس و ياورى است كه بعد از تقاضاى كمك به يارى انسان مىشتابد .
و به اين ترتيب قرآن تمام درهاى فرار از چنگال مجازات الهى را به روى اين مجرمان مىبندد.
لذا در آيه بعد بطور قاطع مىفرمايد : كسانى كه به آيات خدا و لقاى او كافر شدند از رحمت من مايوسند ( و الذين كفروا بايات الله و لقائه اولئك يئسوا من رحمتى).
سپس براى تاكيد مىافزايد : براى آنها عذاب دردناكى است ( و اولئك لهم عذاب اليم ) .
اين عذاب اليم لازمه مايوس شدن از رحمت خدا است.
تفسير نمونه ج : 16ص :242
منظور از آيات الله ، يا آيات تكوينى يعنى آثار عظمت الهى در نظام آفرينش است و در اين صورت اشاره به مساله توحيد مىباشد ، در حالى كه لقائه اشاره به مساله معاد است يعنى آنها هم منكر مبدأ هستند و هم منكر معاد.
و يا اشاره به آيات تشريعى يعنى آياتى كه خداوند بر پيامبرانش نازل كرده كه هم از مبدء سخن مىگويد و هم از نبوت و هم از معاد ، و در اين صورت تعبير به لقائه از قبيل ذكر عام بعد از خاص است.
اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور همه آيات خدا در عالم آفرينش و تشريع است .
ذكر اين نكته نيز لازم است كه يئسوا ( مايوس شدند ) فعل ماضى است ، هر چند هدف اصلى آن آينده يعنى قيامت مىباشد ، زيرا معمول عرب اين است كه حوادث آينده هنگامى كه صددرصد قطعى باشد گاهى با فعل ماضى از آن تعبير مىكند.
تفسير نمونه ج : 16ص :243
فَمَا كانَ جَوَاب قَوْمِهِ إِلا أَن قَالُوا اقْتُلُوهُ أَوْ حَرِّقُوهُ فَأَنجَاهُ اللَّهُ مِنَ النَّارِإِنَّ فى ذَلِك لاَيَتٍ لِّقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ(24) وَ قَالَ إِنَّمَا اتخَذْتُم مِّن دُونِ اللَّهِ أَوْثَناً مَّوَدَّةَ بَيْنِكُمْ فى الْحَيَوةِ الدُّنْيَاثُمَّ يَوْمَ الْقِيَمَةِ يَكْفُرُ بَعْضكم بِبَعْضٍ وَ يَلْعَنُ بَعْضكم بَعْضاً وَ مَأْوَاكُمُ النَّارُ وَ مَا لَكم مِّن نَّصِرِينَ(25) × فَئَامَنَ لَهُ لُوطٌوَ قَالَ إِنى مُهَاجِرٌ إِلى رَبىإِنَّهُ هُوَ الْعَزِيزُ الحَْكِيمُ(26) وَ وَهَبْنَا لَهُ إِسحَقَ وَ يَعْقُوب وَ جَعَلْنَا فى ذُرِّيَّتِهِ النُّبُوَّةَ وَ الْكِتَب وَ ءَاتَيْنَهُ أَجْرَهُ فى الدُّنْيَاوَ إِنَّهُ فى الاَخِرَةِ لَمِنَ الصلِحِينَ(27)
ترجمه:
24 -اما جواب قوم او ( ابراهيم ) چيزى جز اين نبود كه گفتند ، او را به قتل برسانيد يا بسوزانيد ، ولى خداوند او را از آتش رهائى بخشيد ، در اين ماجرا نشانههائى
تفسير نمونه ج : 16ص :244
است براى كسانى كه ايمان مىآورند.
25 -(ابراهيم ) گفت : شما غير از خدا بتهائى براى خود انتخاب كردهايد كه مايه دوستى و محبت ميان شما در زندگى دنيا باشد ، سپس روز قيامت هر يك به ديگرى كافر مىشويد و يكديگر را لعن مىكنيد و جايگاه شما آتش است و هيچ يار و ياورى نخواهيد داشت!
26 -لوط به او ( ابراهيم ) ايمان آورد و ( ابراهيم ) گفت من به سوىپروردگارم هجرت مىكنم كه او عزيز و حكيم است.
27 -و ما به او اسحق و يعقوب را بخشيديم ، و در دودمانش نبوت و كتاب آسمانى قرار داديم ، پاداش او را در دنيا داديم و در آخرت از صالحان است.
تفسير : طرز پاسخ مستكبران به ابراهيم (عليهالسلام)
حال نوبت آن است كه ببينيم اين قوم گمراه در برابر دلائل سهگانه ابراهيم (عليهالسلام) در زمينه توحيد و نبوت و معاد چه گفتند ؟ آنها قطعا پاسخ منطقى نداشتند و لذا مانند همه زورمندان قلدر بىمنطق تكيه بر قدرت شيطانيشان كردند ، و فرمان قتل او را صادر نمودند چنانكه قرآن مىگويد : قوم ابراهيم جوابى جز اين نداشتند كه گفتند او را به قتل برسانيد يا بسوزانيد ! ( فما كان جواب قومه الا ان قالوا اقتلوه او حرقوه ) .
از اين تعبير استفاده مىشود كه گروهى طرفدار سوزاندن ابراهيم بودند در حالى كه گروهى ديگر اعدام او را به وسيله شمشير و امثال آن پيشنهاد مىكردند سرانجام گروه اول پيروز شدند چون معتقد بودند بدترين نوع اعدام همان سوزانيدن با آتش است.
اين احتمال نيز وجود دارد كه همه آنها نخست به اعدام او با وسائل معمولى مىانديشيدند ، ولى بعدا همگى اتفاق بر اين كردند كه او را آتش بزنند و حداكثر
تفسير نمونه ج : 16ص :245
شدت عمل را به خرج دهند.
در اينجا سخنى در مورد چگونگى آتشسوزى ابراهيم به ميان نيامده است ، همين اندازه در دنباله آيه فوق مىخوانيم خداوند او را از آتش رهائى بخشيد ( فانجاه الله من النار).
ولى شرح ماجراى آتشسوزى در سوره انبياء آيه 68 - 70 آمده است كه در جلد سيزدهم تفسير نمونه صفحه 443 به بعد مشروحا از آن بحث كردهايم.
در پايان مىافزايد در اين ماجرا آيات و نشانههائى است براى جمعيتى كه ايمان دارند ( ان فى ذلك لايات لقوم يؤمنون).
نه يك نشانه بلكه نشانههائى در اين حادثه وجود دارد ، زيرا از يكسو عدم تاثير آتش در جسم ابراهيم معجزه روشنى بود ، تبديل آتش به گلستان - طبق معروف - معجزه ديگرى ، عدم توانائى اين گروه عظيم قدرتمند در برابر يك فرد كه ظاهرا دستش از هر وسيلهاى خالى بود معجزه سومى است .
و عدم تاثير اين حادثه عجيب خارق العاده در قلب آن سياهدلان نيز نشانهاى از قدرت خدا است كه توفيق را از اينگونه افراد لجوج چنان سلب مىكند كه بزرگترين آيات در آنها اثر نمىگذارد ! در روايتى آمده است هنگامى كه ابراهيم را دست و پا بسته به ميان آتش افكندند تنها چيزى كه از او سوخت همان طنابى بود كه او را با آن محكم بسته بودند .
آرى آتش جهل و جنايت تبهكاران تنها وسائل اسارت را سوخت و ابراهيم آزاد شد ! و اين خود آيت ديگرى محسوب مىشود ، و شايد به خاطر همينها است كه در داستان نوح و نجات او با كشتى مىفرمايد : جعلناها آيه ( به صورت مفرد ) در اينجا مىفرمايد : لايات ( به صورت جمع).
تفسير نمونه ج : 16ص :246
به هر حال ابراهيم (عليهالسلام) از آن آتش عظيم به صورت خارق العادهاى به لطف پروردگار رهائى يافت ، ولى نه تنها دست از بيان هدفهاى خود بر نداشت بلكه شتاب و سرعت و حرارت بيشترى به آن داد .
ابراهيم به آنها گفت : شما غير از خدا بتهائى براى خود انتخاب كردهايد كه مايه دوستى و محبت ميان شما در زندگى دنيا باشد ، اما بدانيد روز قيامت اين رشته محبت به كلى از هم گسسته مىشود ، و هر يك از شما به ديگرى كافر مىگردد ، و يكديگر را لعن و نفرين مىكنيد و جايگاه همه شما آتش است ، و هيچ يار و ياورى نخواهيد داشت ( و قال انما اتخذتم من دون الله اوثانا مودة بينكم فى الحياة الدنيا ثم يوم القيامة يكفر بعضكم ببعض و يلعن بعضكم بعضا و ماواكم النار و ما لكم من ناصرين).
چگونه انتخاب بتها مايه مودت ميان بت پرستان مىشد ؟ اين سؤالى است كه از چند راه مىتوان به آن پاسخ گفت : نخست اينكه پرستش بت براى هر قوم و قبيلهاى به اصطلاح رمز وحدت بود زيرا هر گروهى بتى براى خود انتخاب كرده بود ، چنانكه در مورد بتهاى معروف جاهليت عرب نيز نوشتهاند كه هر يك از آنها تعلق به اهل شهر يا قبيلهاى داشت ( از جمله بت عزى مخصوص قريش بود و لات از آن طايفه ثقيف و منات مخصوص اوس و خزرج ) .
ديگر اينكه پرستش بتها پيوندى ميان آنها و نياكانشان ايجاد مىكرد و غالبا متعذر به همين عذر مىشدند كه اينها آثار نياكان ما است و ما از آنها پيروى مىكنيم .
تفسير نمونه ج : 16ص :247
از اين گذشته سران كفار پيروان خود را دعوت به پرستش بتها مىكردند و اين حلقه اتصالى بين سران و پيروان بود.
ولى در قيامت همه اين پيوندهاى پوچ و پوسيده و پوشالى از هم گسسته مىشود و هر يك گناه را به گردن ديگرى مىاندازد و او را لعن و نفرين مىكند ، و از عمل او بيزارى مىجويد ، حتى معبودهاى آنان كه به پندار خامشان وسيله ارتباط آنها با خدا بودند و درباره آنها مىگفتند ما نعبدهم الا ليقربونا الى الله زلفى ما آنها را نمىپرستيم مگر به خاطر اينكه ما را به خدا نزديك كنند ( سوره زمر آيه 30 ) ، از آنها بيزارى مىجويند .
چنانكه قرآن مىگويد در سوره مريم آيه 82 : كلا سيكفرون بعبادتهم و يكونون عليهم ضدا : به زودى آنها عبادت پرستش كنندگان را انكار مىكنند و بر ضد آنها خواهند بود ! بنا بر اين منظور از كافر شدن به يكدگر ، و لعن كردن بعضى به بعضى ، اين است كه در آن روز ، آنها از يكديگر بيزارى مىجويند و آنچه مايه پيوند محبت دروغينشان در دنيا بود مايه عداوت و بغضشان در آخرت مىشود ، چنانكه قرآن در آيه 67 سوره زخرف مىگويد : الاخلاء يومئذ بعضهم لبعض عدو الاالمتقين : دوستان در آن روز دشمن يكديگر مىشوند مگر پرهيزكاران ! از بعضى روايات استفاده مىشود كه اين حكم مخصوص بت پرستان نيست بلكه تمام كسانى كه امام و پيشواى باطلى براى خود برگزيدند ، دنبال او راه افتادند و با او پيمان مودت بستند در قيامت دشمن يكديگر مىشوند ، از هم بيزارى مىجويند و يكديگر را لعنت مىكنند.
در حالى كه پيوند محبت مؤمنان كه بر اساس توحيد و خدا پرستى و اطاعت
تفسير نمونه ج : 16ص :248
فرمان حق در اين دنيا تشكيل شده است ، رنگ جاودانى به خود خواهد گرفت و در آنجا محكمتر مىشود ، حتى از بعضى از روايات استفاده مىشود كه مؤمنان در آنجا براى يكديگر استغفار و شفاعت مىكنند ، در حالى كه مشركان به لعن كردن يكديگر مشغولند .
در آيه بعد اشاره به ايمان لوط و هجرت ابراهيم مىكند ، مىگويد لوط به ابراهيم ايمان آورد ( فامن له لوط).
لوط خود از پيامبران بزرگ خدا بود و با ابراهيم خويشاوندى نزديك داشت ( مىگويند : پسر خواهر ابراهيم بود ) از آنجا كه پيروى يك فرد بزرگ به منزله پيروى يك امت و ملت است ، خداوند در اينجا مخصوصا از ايمان لوط آن شخصيت والاى معاصر ابراهيم سخن مىگويد : تا روشن شود اگر ديگران ايمان نياوردند مهم نبود .
البته به نظر مىرسد كه در سرزمين بابل دلهاى آمادهاى براى پذيرش دعوت ابراهيم بود و پس از مشاهده آن معجزه عظيم به او گرويدند ، ولى مسلما در اقليت قرار داشتند.
سپس مىافزايد : ابراهيم گفت : من به سوى پروردگارم هجرت مىكنم كه او عزيز و حكيم است ( و قال انى مهاجر الى ربى انه هو العزيز الحكيم).
روشن است هنگامى كه رهبران الهى رسالت خود را در يك منطقه به انجام رساندند و محيط آنقدر آلوده و تحت فشار جباران قرار داشت كه پيشرفت دعوت آنها را متوقف نمود ، بايد از آنجا به منطقهاى ديگر هجرت كنند تا دعوت الهى را گسترش دهند .
تفسير نمونه ج : 16ص :249
ابراهيم (عليهالسلام) نيز از سرزمين بابل - به اتفاق لوط و همسرش ساره - به سوى سرزمين شام ، مهد انبياء و توحيد ، حركت كرد ، تا بتواند در آنجا عده و عدهاى فراهم سازد و دعوت توحيد را وسعت بخشد.
جالب اينكه ابراهيم (عليهالسلام) مىگويد : من به سوى پروردگارم هجرت مىكنم چرا كه اين راه ، راه پروردگار بود ، راه رضاى او ، و راه دين و آئين او.
البته بعضى احتمال دادهاند كه ضمير قال به لوط بازگردد ، يعنى لوط گفت : من به سوى خداى خودم هجرت مىكنم ، ظاهر جمله نيز با اين معنى سازگار است ، ولى شواهد تاريخى و قرآنى نشان مىدهد كه مرجع ضمير ابراهيم است ، و هجرت لوط نيز به تبعيت ابراهيم بود .
شاهد اين سخن آيه 99 سوره صافات است كه از قول ابراهيم مىگويد : انى ذاهب الى ربى سيهدين : من به سوى خداى خودم مىروم و او مرا هدايت خواهد كرد.
در آخرين آيه مورد بحث سخن از مواهب چهارگانهاى است كه خداوند بعد از اين هجرت بزرگ به ابراهيم داد.
نخست فرزندان لايق و شايسته بود ، فرزندانى كه بتوانند چراغ ايمان و نبوت را در دودمان او روشن نگهدارند ، مىگويد : ما به او اسحاق و يعقوب را بخشيديم ( و وهبنا له اسحق و يعقوب ) .
دو پيامبر بزرگ و شايسته كه هر كدام راه و خط ابراهيم (عليهالسلام) بتشكن را تداوم بخشيدند.
تفسير نمونه ج : 16ص :250
ديگر اينكه : در دودمان ابراهيم ، نبوت و كتاب آسمانى قرار داديم ( و جعلنا فى ذريته النبوة و الكتاب).
نه تنها اسحاق و يعقوب ( فرزند و فرزندزاده او ) پيامبر بودند كه ادامه خط نبوت در دودمان او تا خاتم انبياء (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) جريان يافت ، پيامبرانى پشت سر يكديگر از اين دودمان بزرگ برخاستند و جهان را به نور توحيد روشن ساختند.
سوم اينكه : ما پاداش دنيوى او را داديم ( و آتينا اجره فى الدنيا).
اين پاداش كه به صورت سربسته بيان شده ممكن است اشاره به امور مختلفى باشد : مانند نام نيك و لسان صدق در ميان همه امتها ، چرا كه همه به ابراهيم (عليهالسلام) به عنوان يك پيامبر عظيم الشان احترام مىگذارند ، به وجود او افتخار مىكنند و شيخ الانبيايش مىنامند .
آبادى سرزمين مكه به دعاى او ، و جذب همه دلها به سوى او و يادآورى خاطرات پرشكوه و ايمان آفرين و سازندهاش همه سال در مراسم حج يكى ديگر از اين پاداشها است.
چهارم اينكه او در آخرت نيز از صالحان است ( و انه فى الاخرة لمن الصالحين).
و اين يك مجموعه كامل از افتخارات را تشكيل مىدهد.
نكتهها:
1 -بزرگترين افتخار
داخل بودن در صالحان به طورى كه از آيات زيادى از قرآن بر مىآيد اوج افتخارى است كه ممكن است نصيب يك انسان بشود ، و لذا بسيارى از پيامبران از خدا تقاضا مىكردند كه آنها را در زمره صالحان قرار دهد.
تفسير نمونه ج : 16ص :251
يوسف بعد از رسيدن به برترين پيروزيهاى ظاهرى به پيشگاه خدا عرض مىكند : توفنى مسلما و الحقنى بالصالحين : مرا مسلمان بميران و به صالحان ملحق كن ( يوسف - 101).
سليمان نيز با تمام حشمت و جاه و جلالش عرض مىكند : ادخلنى برحمتك فى عبادك الصالحين : خداوندا مرا به رحمتت در بندگان صالحت داخل كن ( نمل - 19 ) .
شعيب آن پيامبر بزرگ هنگامى كه قراردادش با موسى تمام مىشود مىگويد : ستجدنى انشاء الله من الصالحين : به خواست خدا مرا از صالحان خواهى يافت ( قصص - 27).
ابراهيم نيز هم براى خودش تقاضا مىكند كه در زمره صالحان باشد : رب هب لى حكما و الحقنى بالصالحين ( شعراء - 83).
و هم تقاضا مىكند كه فرزندان صالحى داشته باشد : رب هب لى من الصالحين ( صافات - 100).
در آيات بسيارى نيز هنگامى كه خداوند مىخواهد پيامبران بزرگى را مدح كند آنها را به قرار گرفتن در زمره صالحان توصيف مىنمايد .
از مجموع اين آيات به خوبى استفاده مىشود كه صالح بودن ، عاليترين مرحله تكامل يك انسان است.
صالح بودن يعنى چه ؟ يعنى : شايستگى از نظر اعتقاد و ايمان ، شايستگى از نظر عمل ، و شايستگى از نظر گفتار و اخلاق.
نقطه مقابل صالح ، فاسد است و مىدانيم فساد در ارض تعبيرى است كه شامل تمام ظلمها و ستمها و زشتكارىها مىشود.
در قرآن مجيد گاهى صلاح در برابر فساد به كار رفته ، و گاه در مقابل سيئه كه به معنى گناه و بديها است.
تفسير نمونه ج : 16ص :252
2 -مواهب عظيم ابراهيم
بعضى از مفسران گفتهاند كه در آيه فوق نكته لطيفى وجود دارد و آن اينكه : خداوند تمام احوال ناراحت كننده ابراهيم (عليهالسلام) را به ضد آن تبديل كرد : بتپرستان بابل مىخواستند ابراهيم را با آتش بسوزانند آتش گلستان شد .
آنها مىخواستند او هميشه تنها بماند ، خداوند آنچنان جمعيت و كثرتى براى او قرار داد كه دنيا از دودمان ابراهيم پر شد.
بعضى از نزديكترين افراد به او گمراه و بتپرست بودند - از جمله آزر - خداوند در عوض به او فرزندانى داد كه هم خود هدايت يافته بودند و هم هدايتگر ديگران شدند.
ابراهيم (عليهالسلام) در آغاز مال و جاهى نداشت ، اما خداوند در پايان مال و جاه عظيمى به او عطا كرد .
ابراهيم (عليهالسلام) در ابتداء بقدرى گمنام بود كه حتى بتپرستان بابل هنگامى كه مىخواستند از او ياد كنند مىگفتند : سمعنا فتى يذكرهم يقال له ابراهيم : شنيديم جوانكى گفتگوى بتها را مىكرد كه به او ابراهيم مىگفتند ! اما خدا آنچنان اسم و آوازهاى به او داد كه به عنوان شيخ الانبياء يا شيخ المرسلين معروف شد.