پنجشنبه ۱۸ شهريور ۱۳۸۹
تفسیر نمونه : سوره بقره آیات 82- 58


تفسير نمونه ج : 1ص :267


وَ إِذْ قُلْنَا ادْخُلُوا هَذِهِ الْقَرْيَةَ فَكلُوا مِنْهَا حَيْث شِئْتُمْ رَغَداً وَ ادْخُلُوا الْبَاب سجَّداً وَ قُولُوا حِطةٌ نَّغْفِرْ لَكمْ خَطيَكُمْوَ سنزِيدُ الْمُحْسِنِينَ‏(58) فَبَدَّلَ الَّذِينَ ظلَمُوا قَوْلاً غَيرَ الَّذِى قِيلَ لَهُمْ فَأَنزَلْنَا عَلى الَّذِينَ ظلَمُوا رِجْزاً مِّنَ السمَاءِ بِمَا كانُوا يَفْسقُونَ‏(59)


ترجمه:


58 -و ( به خاطر بياوريد ) زمانى را كه گفتيم در اين قريه ( بيت المقدس ) وارد شويد و از نعمتهاى فراوان آن هر چه مى‏خواهيد بخوريد ، و از در ( معبد بيت المقدس ) با خضوع و خشوع وارد گرديد و بگوئيد : خداوندا گناهان ما را بريز تا ما شما را بيامرزيم ، و به نيكوكاران پاداش بيشترى نيز خواهيم داد .


59 -اما افراد ستمگر اين سخن را تغيير دادند ( و به جاى آن جمله استهزاء آميزى مى‏گفتند ) و لذا ما بر ستمگران در برابر اين نافرمانى عذابى از آسمان فرستاديم.


تفسير : لجاجت شديد بنى اسرائيل


در اينجا به فراز ديگرى از زندگى بنى اسرائيل برخورد مى‏كنيم كه مربوط به ورودشان در سرزمين مقدس است.


آيه نخست مى‏گويد : به خاطر بياوريد زمانى را كه به آنها گفتيم داخل اين قريه ( يعنى سرزمين قدس ) شويد ( و اذ قلنا ادخلوا هذه القرية).


تفسير نمونه ج : 1ص :268


قريه گر چه در زبان روزمره ما به معنى روستا است ، ولى در قرآن و لغت عرب به معنى هر محلى است كه مردم در آن جمع مى‏شوند ، خواه شهرهاى بزرگ باشد يا روستاها ، و منظور در اينجا بيت المقدس و اراضى قدس است .


سپس اضافه مى‏كند : از نعمتهاى آن بطور فراوان هر چه مى‏خواهيد بخوريد ( فكلوا منها حيث شئتم رغدا).


و از در ( بيت المقدس ) با خضوع و تواضع وارد شويد ( و ادخلوا الباب سجدا).


و بگوئيد : خداوندا گناهان ما را بريز ( و قولوا حطة).


تا خطاهاى شما را ببخشيم و به نيكوكاران پاداش بيشترى خواهيم داد ( نغفر لكم خطاياكم و سنزيد المحسنين).


بايد توجه داشت كه حطه از نظر لغت به معنى ريزش و پائين آوردن است ، و در اينجا معنى آن اين است كه : خدايا از تو تقاضاى ريزش گناهان خود را داريم .


خداوند به آنها دستور داد كه براى توبه از گناهانشان اين جمله را از صميم قلب بر زبان جارى سازند ، و به آنها وعده داد كه در صورت عمل به اين دستور از خطاهاى آنها صرفنظر خواهد شد ، و شايد به همين مناسبت يكى از درهاى بيت المقدس را باب الحطه نامگذارى كرده‏اند ، چنانكه ابو حيان اندلسى مى‏گويد كه منظور از باب در آيه فوق يكى از بابهاى بيت المقدس است كه معروف به باب حطه است.


در پايان اضافه مى‏كند براى افراد پاك و نيكوكار ، علاوه بر مغفرت و بخشش گناهان ، اجر ديگرى نيز اضافه خواهيم داد ( و سنزيد المحسنين).


تفسير نمونه ج : 1ص :269


به هر حال ، خداوند به آنها دستور داد كه براى توبه از گناهانشان ضمن خضوع در پيشگاه خداوند ، اين جمله را كه دليل بر توبه و تقاضاى عفو بود از صميم دل بر زبان جارى سازند و به آنها وعده داد كه در صورت عمل به اين دستور گناهانشان را خواهد بخشيد ، و حتى به افراد پاك و نيكوكارشان علاوه بر بخشش گناهان اجر ديگرى خواهد داد.


ولى چنانكه مى‏دانيم ، و از لجاجت و سرسختى بنى اسرائيل اطلاع داريم ، عده‏اى از آنها حتى از گفتن اين جمله نيز امتناع كردند و به جاى آن كلمه نامناسبى بطور استهزاء گفتند لذا قرآن مى‏گويد : اما آنها كه ستم كرده بودند اين سخن را به غير آنچه به آنها گفته شده بود تغيير دادند ( فبدل الذين ظلموا قولا غير الذى قيل لهم ) .


ما نيز بر اين ستمگران به خاطر فسق و گناهشان ، عذابى از آسمان فرو فرستاديم ( فانزلنا على الذين ظلموا رجزا من السماء بما كانوا يفسقون).


واژه رجز چنانكه راغب در مفردات مى‏گويد : در اصل به معنى اضطراب و انحراف و بى‏نظمى است ، مخصوصا اين تعبير در مورد شتر به هنگامى كه گامهاى خود را نزديك به هم و نامنظم - به خاطر ضعف و ناتوانى - بر مى‏دارد گفته مى‏شود .


مفسر بزرگ طبرسى در مجمع البيان مى‏گويد : رجز در لغت اهل حجاز به معنى عذاب است ، و حديثى از پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نقل مى‏كند كه در مورد طاعون فرمود : انه رجز عذب به بعض الامم قبلكم : آن يكنوع عذاب است كه بعضى از امتهاى پيشين به وسيله آن معذب شدند.


و از اينجا روشن مى‏شود چرا در بعضى از روايات ، رجز در آيه مورد بحث به يكنوع طاعون تفسير شده كه به سرعت در ميان بنى اسرائيل شيوع


تفسير نمونه ج : 1ص :270


يافت و عده‏اى را از ميان برد.


ممكن است گفته شود بيمارى طاعون چيزى نيست كه از آسمان فرود آيد ولى اين تعبير ممكن است به خاطر آن باشد كه عامل انتقال ميكرب طاعون در ميان بنى اسرائيل گرد و غبارهاى آلوده‏اى بوده است كه به فرمان خدا با وزش باد در ميان آنها ، پخش گرديد.


عجيب اينكه يكى از عوارض دردناك طاعون آن است كه مبتلايان به آن گرفتار اضطراب و بى‏نظمى در سخن و در راه رفتن مى‏شوند كه با معنى ريشه‏اى كلمه رجز نيز كاملا متناسب است.


اين نكته نيز شايان توجه است كه قرآن در آيه فوق بجاى فانزلنا عليهم مى‏گويد فانزلنا على الذين ظلموا تا روشن گردد كه اين عذاب و مجازات الهى تنها دامان ستمگران بنى اسرائيل را گرفت و هرگز خشك و تر با هم نسوختند .


علاوه بر اين در پايان آيه جمله بما كانوا يفسقون را ذكر مى‏كند تا آن هم تاكيد بيشترى بر اين موضوع باشد ، كه ظلم و فسقشان علت مجازاتشان گرديد.


با توجه به اينكه تعبيرات جمله مزبور ، نشان مى‏دهد كه آنها بر اين اعمال سوء اصرار داشتند و آن را ادامه مى‏دادند ، معلوم مى‏شود هنگامى كه گناه به صورت يك عادت و حالت در جامعه متمركز گرديد ، احتمال نزول عذاب الهى در آن هنگام بسيار است.


تفسير نمونه ج : 1ص :271


وَ إِذِ استَسقَى مُوسى لِقَوْمِهِ فَقُلْنَا اضرِب بِّعَصاك الْحَجَرَفَانفَجَرَت مِنْهُ اثْنَتَا عَشرَةَ عَيْناًقَدْ عَلِمَ كلُّ أُنَاسٍ مَّشرَبَهُمْكلُوا وَ اشرَبُوا مِن رِّزْقِ اللَّهِ وَ لا تَعْثَوْا فى الأَرْضِ مُفْسِدِينَ‏(60)


ترجمه:


60 -و ( بخاطر بياور ) زمانى را كه موسى براى قوم خويش طلب آب كرد به او دستور داديم عصاى خود را بر سنگ مخصوص بزن ، ناگاه دوازده چشمه آب از آن جوشيد ، بطورى كه هر يك ( از طوائف دوازده‏گانه بنى اسرائيل ) چشمه مخصوص خود را مى‏شناخت ( و گفتيم ) از روزيهاى الهى بخوريد و بياشاميد و در زمين فساد نكنيد و فساد را گسترش ندهيد .


تفسير : جوشيدن چشمه آب در بيابان


باز در اين آيه خداوند به يكى ديگر از نعمتهاى مهمى كه به بنى اسرائيل ارزانى داشت اشاره كرده مى‏گويد : به خاطر بياوريد هنگامى كه موسى ( در آن بيابان خشك و سوزان كه بنى اسرائيل از جهت آب سخت در مضيقه قرار داشتند ) از خداوند خود براى قومش تقاضاى آب كرد ( و اذ استسقى موسى لقومه).


و خدا اين تقاضا را قبول فرمود ، چنانكه قرآن مى‏گويد : ما به او دستور داديم كه عصاى خود را بر آن سنگ مخصوص بزن ( فقلنا اضرب بعصاك الحجر).


ناگهان آب از آن جوشيدن گرفت و دوازده چشمه آب ( درست به تعداد


تفسير نمونه ج : 1ص :272


قبائل بنى اسرائيل ) از آن با سرعت و شدت جارى شد ( فانفجرت منه اثنتا عشرة عينا).


هر يك از اين چشمه‏ها به سوى طايفه‏اى سرازير گرديد ، به گونه‏اى كه اسباط و قبائل بنى اسرائيل هر كدام بخوبى چشمه خود را مى‏شناختند ( قد علم كل اناس مشربهم).


در اينكه اين سنگ چگونه سنگى بوده ، و موسى چگونه با عصا بر آن مى‏زده ، و جريان آب از آن به چه صورت تحقق مى‏يافته ، سخن بسيار گفته‏اند ، آنچه قرآن در اين باره مى‏گويد بيش از اين نيست كه موسى عصاى خود را بر سنگ زد ، و دوازده چشمه آب از آن جارى گرديد .


بعضى از مفسران گفته‏اند اين سنگ صخره‏اى بوده است در يك قسمت كوهستانى مشرف بر آن بيابان ، و تعبير به انبجست كه در آيه 160 سوره اعراف آمده نشان مى‏دهد كه آب در آغاز به صورت كم از آن سنگ بيرون آمده ، سپس فزونى گرفت به حدى كه هر يك از قبائل بنى اسرائيل و حيواناتى كه همراهشان بود از آن سيراب گشتند ، و جاى تعجب نيست كه از قطعه سنگى در كوهستان چنين آبى جارى شود ، ولى مسلما همه اينها با يك نحوه اعجاز آميخته بود .


اما اينكه جمعى گفته‏اند اين سنگ قطعه سنگ مخصوصى بود كه بنى اسرائيل آن را با خود حمل مى‏كردند ، و هر جا نياز به آب داشتند بر زمين مى‏گذاشتند و موسى با عصاى خود بر آن مى‏زد و آب از آن جارى مى‏شد ، در آيات قرآن دليلى بر آن نيست ، هر چند در پاره از روايات اشاره‏اى به آن شده است.


در فصل هفدهم از سفر خروج تورات نيز چنين مى‏خوانيم : و خداوند به موسى گفت در پيشاپيش قوم بگذر ، و بعضى از مشايخ اسرائيل را به همراهت بگير ، و عصائى كه به آن نهر را زده بودى بدستت گرفته ، روانه شو - اينك من در آنجا در برابر تو ، به كوه حوريب مى‏ايستيم و صخره را بزن كه آب از آن


تفسير نمونه ج : 1ص :273


جارى خواهد شد ، تا قوم بنوشند و موسى در حضور مشايخ اسرائيل چنين كرد.


به هر حال خداوند از يكسو بر آنها من و سلوى نازل كرد ، و از سوى ديگر آب بقدر كافى در اختيارشان گذاشت ، و به آنها فرمود : از روزى خداوند بخوريد و بنوشيد اما فساد و خرابى در زمين نكنيد ( كلوا و اشربوا من رزق الله و لا تعثوا فى الارض مفسدين).


در حقيقت به آنها گوشزد مى‏كند كه حد اقل به عنوان سپاسگزارىدر برابر اين نعمتهاى بزرگ هم كه باشد لجاجت و خيره‏سرى و آزار پيامبران را كنار بگذاريد.


نكته‏ها:


1-فرق تعثوا و مفسدين


لا تعثوا از ماده عثى ( بر وزن مسى ) به معنى فساد شديد است ، منتهى اين كلمه بيشتر در مفاسد اخلاقى و معنوى به كار مى‏رود در حالى كه ماده عيث كه از نظر معنى شبيه آن است بيشتر به مفاسد حسى اطلاق مى‏گردد ، بنا بر اين جمله لا تعثوا همان معنى مفسدين را مى‏رساند ، ولى با تاكيد و شدت بيشتر.


اين احتمال نيز وجود دارد كه مجموع جمله اشاره به اين حقيقت باشد كه فساد در آغاز از نقطه كوچكى شروع مى‏شود و سپس گسترش مى‏يابد و تشديد مى‏گردد و اين درست همان چيزى است كه از كلمه تعثوا استفاده مى‏شود ، به تعبير ديگر مفسدين اشاره به آغاز برنامه‏هاى فسادانگيز است و تعثوا اشاره به ادامه و گسترش آن .


تفسير نمونه ج : 1ص :274


2- خارق عادات در زندگى بنى اسرائيل


بعضى از كسانى كه با منطق اعجاز آشنا نيستند ، جوشيدن اينهمه آب و اين چشمه‏ها را از آن صخره ، بعيد شمرده‏اند ، در حالى كه اين گونه مسائل كه قسمت مهمى از معجزه انبياء را تشكيل مى‏دهد ، چنانكه در جاى خود گفته‏ايم ، امر محال يا استثناء در قانون عليت نيست ، بلكه تنها يك خارق عادت است يعنى مخالف با علت و معلولى است كه ما با آن خو گرفته‏ايم .


بديهى است تغيير مسير علل و معلول عادى براى خداوندى كه خالق زمين و آسمان و تمام جهان هستى است بهيچوجه مشكل نخواهد بود ، چه اينكه اگر از روز اول اين علل و معلول را طور ديگرى آفريده بود و ما با آن خو گرفته بوديم وضع كنونى را خارق عادت و محال مى‏پنداشتيم.


كوتاه سخن اينكه : آفريننده عالم هستى و نظام علت و معلول ، حاكم بر آن است نه محكوم آن ، حتى در زندگى روزمره ما ، موارد استثنائى در نظام موجود علت و معلول كمنيست ، و به هر حال مساله اعجاز چه در گذشته چه در حال مشكل عقلى و علمى ايجاد نمى‏كند.


3- فرق ميان انفجرت و انبجست


در آيه مورد بحث در مورد جوشيدن آب تعبير به انفجرت شده ، در حالى در آيه 160 سوره اعراف بجاى آن انبجست آمده است كه اولى به معنى جريان شديد آب است و دومى جريان خفيف و ملايم.


آيه دوم ممكن است اشاره به مرحله ابتدائى جريان اين آب باشد تا مايه وحشت آنها نگردد و بنى اسرائيل بخوبى بتوانند آن را مهار كرده و در كنترل


تفسير نمونه ج : 1ص :275


خود در آورند ، در حالى كه انفجرت به مرحله نهائى آن كه شدت جريان آب است ناظر است .


در كتاب مفردات راغب آمده است كه انبجاس در جائى گفته مى‏شود كه آب از روزنه كوچكى بيرون آيد و انفجار به هنگامى گفته مى‏شود كه از محل وسيعى بيرون مى‏ريزد ، اين تعبير با آنچه قبلا گفتيم كاملا سازگار است.


تفسير نمونه ج : 1ص :276


وَ إِذْ قُلْتُمْ يَمُوسى لَن نَّصبرَ عَلى طعَامٍ وَحِدٍ فَادْعُ لَنَا رَبَّك يخْرِجْ لَنَا ممَّا تُنبِت الأَرْض مِن بَقْلِهَا وَ قِثَّائهَا وَ فُومِهَا وَ عَدَسِهَا وَ بَصلِهَاقَالَ أَ تَستَبْدِلُونَ الَّذِى هُوَ أَدْنى بِالَّذِى هُوَ خَيرٌاهْبِطوا مِصراً فَإِنَّ لَكم مَّا سأَلْتُمْوَ ضرِبَت عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ وَ الْمَسكنَةُ وَ بَاءُو بِغَضبٍ مِّنَ اللَّهِذَلِك بِأَنَّهُمْ كانُوا يَكْفُرُونَ بِئَايَتِ اللَّهِ وَ يَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيرِ الْحَقّ‏ِذَلِك بمَا عَصوا وَّ كانُوا يَعْتَدُونَ‏(61)


ترجمه:


61 -و ( نيز به خاطر بياوريد ) زمانى را كه گفتيد : اى موسى ، هرگز حاضر نيستيم به يك نوع غذا اكتفا كنيم ، از خداى خود بخواه كه از آنچه از زمين مى‏رويد ، از سبزيجات خيار ، سير ، عدس ، و پياز براى ما بروياند ، موسى گفت : آياغذاى پست‏تر انتخاب مى‏نمائيد ( اكنون كه چنين است بكوشيد از اين بيابان ) وارد شهرى شويد ، زيرا هر چه خواستيد در آنجا هست.


خداوند ( مهر ) ذلت و نياز بر پيشانى آنها زد و مجددا گرفتار غضب پروردگار شدند ، چرا كه آنها نسبت به آيات الهى كفر مى‏ورزيدند و پيامبران را به ناحق مى‏كشتند ، اينها به خاطر آن بود كه گناهكار و سركش و متجاوز بودند.


تفسير : تمناى غذاهاى رنگارنگ


به دنبال شرح مواهب فراوانى كه خداوند به بنى اسرائيل ارزانى داشت ،


تفسير نمونه ج : 1ص :277


در آيه مورد بحث ، چگونگى كفران و ناسپاسىآنها را در برابر اين نعمتهاى بزرگ منعكس مى‏كند و نشان مى‏دهد كه آنها چگونه مردم لجوجى بوده‏اند كه شايد در تمام تاريخ ديده نشده است ، افرادى اينهمه مورد لطف خدا قرار گيرند ولى در مقابل تا اين حد ناسپاسى و عصيان كنند.


نخست مى‏گويد : و به خاطر بياوريد زمانى را كه گفتيد اى موسى ما هرگز نمى‏توانيم به يكنوع غذا قناعت كنيم ( من و سلوى هر چند خوب و لذيذ است ، اما ما غذاى متنوع مى‏خواهيم ) ( و اذ قلتم يا موسى لن نصبر على طعام واحد).


بنابر اين از خدايت بخواه تا از آنچه از زمين مى‏رويد براى ما قرار دهد از سبزيجات ، خيار ، سير ، عدس و پياز ( فادع لنا ربك يخرج لنا مما تنبت الارض من بقلها و قثائها و فومها و عدسها و بصلها ) .


ولى موسى به آنها گفت : آيا شما غذاى پست‏تر را در مقابل آنچه بهتر است انتخاب مى‏كنيد ؟ ( قال ا تستبدلون الذى هو ادنى بالذى هو خير).


اكنون كه چنين است از اين بيابان بيرون رويد و كوشش كنيد وارد شهرى شويد ، زيرا آنچه مى‏خواهيد در آنجا است ( اهبطوا مصرا فان لكم ما سالتم).


سپس قرآن اضافه مى‏كند خداوند مهر ذلت و فقر را بر پيشانى آنها زد ( و ضربت عليهم الذلة و المسكنة).


و بار ديگر به غضب الهى گرفتار شدند ( و بائوا بغضب من الله ) .


اين به خاطر آن بود كه آنها آيات الهى را انكار مى‏كردند و پيامبران را بنا حق مى‏كشتند ( ذلك بانهم كانوا يكفرون بايات الله و يقتلون النبيين بغير الحق).


و اين به خاطر آن بود كه آنها گناه مى‏كردند و تعدى و تجاوز داشتند


تفسير نمونه ج : 1ص :278


(ذلك بما عصوا و كانوا يعتدون).


نكته‏ها:


1-منظور از مصر در اينجا كجاست ؟


بعضى از مفسران معتقدند كه مصر در اين آيه اشاره به همان مفهوم كلى شهر است ، يعنى شما اكنون در اين بيابان در يك برنامه خودسازى وآزمايشى قرار داريد ، اينجا جاى غذاهاى متنوع نيست ، برويد به شهرها گام بگذاريد كه در آنجا همه اينها هست ، ولى اين برنامه خود سازى در آنجا نيست.


دليل آن را اين مى‏دانند كه بنى اسرائيل نه تقاضاى بازگشت به مصر را داشتند و نه هرگز به آن باز گشتند.


بعضى ديگر همين تفسير را انتخاب كرده و بر آن افزوده‏اند كه منظور اين است ماندن شما در بيابان و استفاده از اين غذاى غير متنوع به خاطر ضعف و زبونى شما است ، نيرومند شويد و با دشمنان پيكار كنيد و شهرهاى شام و سرزمين مقدس را از آنها بگيريد تا همه چيز براى شما فراهم گردد .


سومين تفسيرى كه براى اين آيه ذكر شده ، اين است كه منظور همان كشور مصر است يعنى شما اگر از غذاهاى غير متنوعى در اين بيابان بهره مى‏گيريد در عوض ايمان داريد و آزاد و مستقل هستيد اگر نمى‏خواهيد بر گرديد و باز هم برده و اسير فرعونيان يا امثال آنها شويد ، تا از باقيمانده سفره آنها ، از غذاهاى متنوعشان بهره گيريد ، شما به دنبال شكم و خورد و خوراكيد ، هيچ نمى‏انديشيد كه آن روز برده و اسير بوديد ، و امروز آزاديد و سر بلند در واقع اگر شما محروميت


تفسير نمونه ج : 1ص :279


مختصرى داريد اين بهاى آزادى است كه مى‏پردازيد .


ولى تفسير اول از همه مناسبتر به نظر مى‏رسد.


2- آيا تنوع‏طلبى جزء طبيعت انسان نيست ؟


بدون شك ، تنوع از لوازم زندگى و جزء خواسته‏هاى بشر است ، كاملا طبيعى است كه انسان پس از مدتى از غذاى يكنواخت خسته شود ، اين كار خلافى نيست پس چگونه بنى اسرائيل با درخواست تنوع مورد سرزنش قرار گرفتند ؟ پاسخ اين سؤال با ذكر يك نكته روشن مى‏شود و آن اينكه در زندگى بشر حقايقى وجود دارد كه اساس زندگى او را تشكيل مى‏دهد و نبايد فداى خور و خواب و لذائذ متنوع گردد.


زمانهائى پيش مى‏آيد كه توجه به اين امور انسان را از هدف اصلى ، از ايمان و پاكى و تقوى از آزادگى و حريت باز مى‏دارد ، در اينجا است كه بايد به همه آنها پشت پا بزند .


تنوع‏طلبى در حقيقت دام بزرگى است از سوى استعمارگران ديروز و امروز كه با استفاده از آن ، افراد آزاده را چنان اسير انواع غذاها و لباسها و مركبها و مسكنها مى‏كنند كه خويشتن خويش را به كلى به دست فراموشى بسپارند و حلقه اسارت آنها را بر گردن نهند.


3 -آيا من و سلوى از هر غذائى برتر بود ؟


بدون شك غذاهاى گياهى مختلفى كه بنى اسرائيل از موسى درخواست كردند ، غذاهاى پر ارزشى است ، ولى مساله اين است كه تنها نبايد به زندگى از


تفسير نمونه ج : 1ص :280


يك بعد نگاه كرد ، آيا سزاوار است انسان براى دستيابى به مواد مختلف غذائى تن به اسارت در دهد ؟ ! وانگهى بنا بر اينكه من يكنوع عسل كوهستانى و يا ماده قندى نيرو بخشى مشابه آن باشد يكى از مفيدترين و پرانرژى‏ترين غذاها است ، مواد پروتئينى موجود در گوشت تازه ( مانند سلوى پرنده مخصوص ) از جهاتى بر مواد پروتئينى موجود در حبوبات برترى دارد ، چرا كه هضم و جذب اولى بسيار آسان است در حالى كه براى جذب دومى دستگاه گوارش با فعاليت خسته كننده‏اى دست به گريبان خواهد بود .


ضمنا قوم را كه از غذاهاى مورد تقاضاى بنى اسرائيل است بعضى به معنى گندم ، و بعضى به معنى سير تفسير كرده‏اند ، البته هر يك از اين دو ماده امتياز ويژه‏اى دارد ، ولى بعضى معتقدند كه معنى گندم صحيحتر است چرا كه بعيد است آنها مواد غذائى خالى از گندم را خواسته باشند.


4 -چرا مهر ذلت بر بنى اسرائيل نهاده شد ؟


از آيه فوق استفاده مى‏شود كه آنها به دو جهت گرفتار خوارى و ذلت شدند : يكى براى كفر و سرپيچى از دستورات خدا ، و انحراف از توحيد به سوى شرك.


ديگر اينكه مردان حق و فرستادگان خدا را مى‏كشتند ، اين سنگدلى و قساوت و بى اعتنائى به قوانين الهى ، بلكه تمام قوانين انسانى كه حتى امروز


تفسير نمونه ج : 1ص :281


نيز به روشنى در ميان گروهى از يهود ادامه دارد ، مايه آن ذلت و بدبختى شد.


در باره سرنوشت يهود و زندگى دردناك آنها در ذيل آيه 112 سوره آل عمران به اندازه كافى بحث كرده‏ايم ( جلد سوم صفحه 51).


تفسير نمونه ج : 1ص :282


إِنَّ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ الَّذِينَ هَادُوا وَ النَّصرَى وَ الصبِئِينَ مَنْ ءَامَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الاَخِرِ وَ عَمِلَ صلِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيهِمْ وَ لا هُمْ يحْزَنُونَ‏(62)


ترجمه:


62 -كسانى كه ( به پيامبر اسلام ) ايمان آورده‏اند ، و يهود و نصارى و صابئان ( پيروان يحيى يا نوح يا ابراهيم ) آنها كه ايمان بخدا و روز رستاخيز آورده‏اند و عمل صالح انجام داده‏اند پاداششان نزد پروردگارشان مسلم است ، و هيچگونه ترس و غمى براى آنها نيست ( و هر كدام از پيروان اديان كه در عصر و زمان خود بر طبق وظائف و فرمان الهى عمل كرده‏اند ماجورند و رستگار).


تفسير:قانون كلى نجات


در تعقيب بحثهاى مربوط به بنى اسرائيل در اينجا قرآن به يك اصل كلى و عمومى ، اشاره كرده مى‏گويد : آنچه ارزش دارد واقعيت و حقيقت است ، نه تظاهر و ظاهر سازى ، در پيشگاه خداوند بزرگ ايمان خالص و عمل صالح پذيرفته مى‏شود كسانى كه به پيامبر اسلام ايمان آورده‏اند و همچنين يهوديان و نصارى و صابئان ( پيروان يحيى يا نوح يا ابراهيم ) آنها كه ايمان به خدا و روز قيامت آورند و عمل صالح انجام دهند پاداش آنها نزد پروردگارشان ثابت است ( ان الذين آمنوا و الذين هادوا و النصارى و الصابئين من آمن بالله و اليوم الاخر و عمل صالحا فلهم اجرهم عند ربهم ) .


و بنابر اين نه ترسى از آينده دارند و نه غمى از گذشته ( و لا خوف عليهم و لا هم يحزنون ) .


تفسير نمونه ج : 1ص :283


اين آيه تقريبا با همين عبارت در سوره مائده آيه 69 آمده ، و با تفاوتى بيشتر در سوره حج آيه 17 آمده است.


مطالعه آياتى كه بعد از اين در سوره مائده آمده است نشان مى‏دهد كه يهود و نصارى به خود مى‏باليدند كه دينشان از اديان ديگر بهتر است و بهشت را دربست منحصر به خود مى‏دانستند.


شايد همين تفاخر ميان جمعى از مسلمانان نيز بود ، آيه مورد بحث مى‏گويد : ايمان ظاهرى مخصوصا بدون انجام عمل صالح ، چه از مسلمانان باشد و چه از يهود و نصارى و پيروان اديان ديگر بى ارزش است ، تنها ايمان واقعى و خالص به خدا و دادگاه بزرگ قيامت كه با كار نيك و عمل صالح و توام باشد در پيشگاه خدا ارزش دارد ، تنها اين برنامه موجب پاداش و جلب آرامش و امنيت مى‏گردد .


يك سؤال مهم


بعضى از بهانه‏جويان آيه فوق را دستاويزى براى افكار نادرستى از قبيل صلح كل و اينكه پيروان هر مذهبى بايد به مذهب خود عمل كنند قرار داده‏اند ، آنها مى‏گويند بنابر اين آيه لازم نيست يهود و نصارى و پيروان اديان ديگر اسلام را پذيرا شوند ، همين قدر كه به خدا وآخرت ايمان داشته باشند و عمل صالح انجام دهند كافى است.


پاسخ : به خوبى مى‏دانيم كه آيات قرآن يكديگر را تفسير مى‏كنند ، قرآن در آيه 85 سوره آل عمران مى‏گويد : و من يبتغ غير الاسلام دينا فلن يقبل منه : هر كس دينى غير از اسلام براى خود انتخاب كند پذيرفته نخواهد شد.


بعلاوه آيات قرآن پر است از دعوت يهود و نصارى و پيروان ساير اديان به سوى اين آئين جديد اگر تفسير فوق صحيح باشد با بخش عظيمى از آيات قرآن


تفسير نمونه ج : 1ص :284


تضاد صريح دارد ، بنابر اين بايد به دنبال معنى واقعى آيه رفت.


در اينجا دو تفسير از همه روشنتر و مناسبتر به نظر مى‏رسد .


1 -اگر يهود و نصارى و مانند آنها به محتواى كتب خود عمل كنند مسلما به پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ايمان مى‏آورند چرا كه بشارت ظهور او با ذكر صفات و علائم مختلف در اين كتب آسمانى آمده است كه شرح آن در ذيل آيه 146 سوره بقره خواهد آمد.


مثلا قرآن در آيه 68 سوره مائده مى‏گويد : قل يا اهل الكتاب لستم على شى‏ء حتى تقيموا التورات و الانجيل و ما انزل اليكم من ربكم : اى اهل كتاب شما ارزشى نخواهيد داشت مگر آن زمانى كه تورات و انجيل و آنچه را از سوى پروردگارتان بر شما نازل شده بر پا داريد ( و از جمله به پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كه بشارت ظهورش در كتب شما آمده است ايمان بياوريد ) .


2 -اين آيه ناظر به سؤالى است كه براى بسيارى از مسلمانان در آغاز اسلام مطرح بوده ، آنها در فكر بودند كه اگر راه حق و نجات تنها اسلام است ، پس تكليف نياكان و پدران ما چه مى‏شود ؟ ، آيا آنها به خاطر عدم درك زمان پيامبر اسلام و ايمان نياوردن به او مجازات خواهند شد ؟ در اينجا آيه فوق نازل گرديد و اعلام داشت هر كسى كه در عصر خود به پيامبر بر حق و كتاب آسمانى زمان خويشايمان آورده و عمل صالح كرده است اهل نجات است ، و جاى هيچگونه نگرانى نيست.


بنا بر اين يهوديان مؤمن و صالح العمل قبل از ظهور مسيح ، اهل نجاتند ، همانگونه مسيحيان مؤمن قبل از ظهور پيامبر اسلام.


اين معنى از شان نزولى كه براى آيه فوق ذكر شده و بعدا به آن اشاره خواهيم كرد نيز استفاده مى‏شود.


تفسير نمونه ج : 1ص :285


نكته‏ها:


1- سرگذشت جالب سلمان فارسى


بد نيست در اينجا شان نزولى را كه براى تفسير آيه فوق آمده است و در تفسير جامع البيان ( طبرى ) جلد اول نقل شده براى تكميل اين بيان بياوريم ، در اين تفسير چنين مى‏خوانيم : سلمان اهل جنديشاپور بود.


با پسر حاكم وقت رفاقت و دوستى محكم و ناگسستنى داشت ، روزى با هم براى صيد به صحرا رفتند ، ناگاه چشم آنها به راهبى افتاد كه به خواندن كتابى مشغول بود ، از او راجع به كتاب مزبور سؤالاتى كردند راهب در پاسخ آنها گفت : كتابى است كه از جانب خدا نازل شده و در آن فرمان به اطاعت خدا داده و نهى از معصيت و نافرمانى او كرده است ، در اين كتاب از زنا و گرفتن اموال مردم به ناحق نهى شده است ، اين همان انجيل است كه بر عيسى مسيح نازل شده.


گفتار راهب در دل آنان اثر گذاشت و پس از تحقيق بيشتر بدين او گرويدند به آنها دستور داد كه گوشت گوسفندانى كه مردم اين سرزمين ذبح مى‏كنند حرام است از آن نخورند .


سلمان و فرزند حاكم وقت روزها همچنان از او مطالب مذهبى مى‏آموختند روز عيدى پيش آمد حاكم ، مجلس ميهمانى ترتيب داد و از اشراف و بزرگان شهر دعوت كرد ، در ضمن از پسرش نيز خواست كه در اين مهمانى شركت كند ، ولى او نپذيرفت.


در اين باره به او زياد اصرار نمودند ، اما پسر اعلام كرد كه غذاى آنها بر او حرام است ، پرسيدند اين دستور را چه كسى به تو داده ؟ راهب مزبور را معرفى كرد.


حاكم راهب را احضار نموده به او گفت : چون اعدام در نظر ما گران


تفسير نمونه ج : 1ص :286


و كار بسيار بدى است تو را نمى‏كشيم ولى از محيط ما بيرون برو ! سلمان و دوستش در اين موقع راهب را ملاقات كردند ، وعده ملاقات در دير موصل گذاشته شد ، پس از حركت راهب ، سلمان چند روزى منتظر دوست با وفايش بود ، تا آماده حركت گردد ، او هم همچنان سرگرم تهيه مقدمات سفر بود ولى سلمان بالاخره طاقت نياورده تنها به راه افتاد.


در دير موصل سلمان بسيار عبادت مى‏كرد ، راهب مذكور كه سرپرست اين دير بود او را از عبادت زياد بر حذر داشت مبادا از كار بيفتد ، ولى سلمان پرسيد آيا عبادت فراوان فضيلتش بيشتر است يا كم عبادت كردن ؟ در پاسخ گفت : البته عبادت بيشتر اجر بيشتر دارد .


عالم دير پس از مدتى به قصد بيت المقدس حركت كرد و سلمان را با خود به همراه برد در آنجا به سلمان دستور داد كه روزها در جلسه درس علماى نصارى كه در آن مسجد منعقد مى‏شد حضور يابد و كسب دانش كند.


روزى سلمان را محزون يافت ، علت را جويا شد ، سلمان در پاسخ گفت تمام خوبيها نصيب گذشتگان شده كه در خدمت پيامبران خدا بوده‏اند.


عالم دير به او بشارت داد كه در همين ايام در ميان ملت عرب پيامبرى ظهور خواهد كرد كه از تمام انبياء برتر است ، عالم مزبور اضافه كرد من پير شده‏ام ، خيال نمى‏كنم او را درك نمايم ، ولى تو جوانى اميدوارم او را درك كنى ولى اين را نيز بدان كه اين پيامبر نشانه‏هائى دارد از جمله نشانه خاصى بر شانه او است ، او صدقه نمى‏گيرد ، اما هديه را قبول مى‏كند .


در بازگشت آنها به سوى موصل در اثر جريان ناگوارى كه پيش آمد سلمان عالم دير را در بيابان گم كرد.


تفسير نمونه ج : 1 ص :287


دو مرد عرب از قبيله بنى كلب رسيدند ، سلمان را اسير كرده و بر شتر سوار نموده به مدينه آوردند و او را به زنى از قبيله جهينه فروختند ! سلمان و غلام ديگر آن زن به نوبت روزها گله او را به چرا مى‏بردند ، سلمان در اين مدت مبلغى پول جمع‏آورى كرد و انتظار بعثت پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را مى‏كشيد .


در يكى از روزها كه مشغول چرانيدن گله بود رفيقش رسيد و گفت : خبر دارى امروز شخصى وارد مدينه شده و تصور مى‏كند پيامبر و فرستاده خدا است ؟ ! سلمان به رفيقش گفت : تو اينجا باش تا من بازگردم ، سلمان وارد شهر شد ، در جلسه پيامبر حضور پيدا كرد اطراف پيامبر اسلام مى‏چرخيد و منتظر بود پيراهن پيامبر كنار برود و نشانه مخصوص را در شانه او مشاهده كند .


پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) متوجه خواسته او شد ، لباس را كنار زد ، سلمان نشانه مزبور يعنى اولين نشانه را يافت ، سپس به بازار رفت ، گوسفند و مقدارى نان خريد و خدمت پيامبر آورد ، پيامبر فرمود چيست ؟ سلمان پاسخ داد : صدقه است ، پيامبر فرمود : من به آنها احتياج ندارم به مسلمانان فقير ده تا مصرف كنند.


سلمان بار ديگر به بازار رفت مقدارى گوشت و نان خريد و خدمت رسول اكرم آورد ، پيامبر پرسيد اين چيست ؟ سلمان پاسخ داد هديه است ، پيامبر فرمود : بنشين.


پيامبر و تمام حضار از آن هديه خوردند ، مطلب بر سلمان آشكار گشت زيرا هر سه نشانه خود را يافته بود.


در اين ميان سلمان راجع به دوستان و رفيق و راهبان دير موصل سخن به ميان آورد ، و نماز ، روزه و ايمان آنها به پيامبر و انتظار كشيدن بعثت وى را شرح داد.


كسى از حاضران به سلمان گفت آنها اهل دوزخند ! اين سخن بر سلمان گران آمد ، زيرا او يقين داشت اگر آنها پيامبر را درك مى‏كردند از او پيروى


تفسير نمونه ج : 1ص :288


مى‏نمودند.


اينجا بود كه آيه مورد بحث بر پيامبر نازل گرديد و اعلام داشت : آنها كه به اديان حق ايمان حقيقى داشته‏اند و پيغمبر اسلام را درك نكرده‏اند داراى اجر و پاداش مؤمنان خواهند بود .


2- صابئان كيانند ؟


دانشمند معروف راغب در كتاب مفردات مى‏نويسد : آنها جمعيتى از پيروان نوح (عليه‏السلام‏) بوده‏اند ، و ذكر اين عده در رديف مؤمنان و يهود و نصارا نيز دليل آن است كه اينان مردمى متدين به يكى از اديان آسمانى بوده ، و به خداوند و قيامت نيز ايمان داشته‏اند.


و اينكه بعضى آنها را مشرك و ستاره‏پرست ، و بعضى ديگر آنها را مجوس مى‏دانند صحيح نيست ، زيرا آيه 17 سوره حج ، مشركان و مجوس را در كنارصابئان آورده مى‏گويد : ان الذين آمنوا و الذين هادوا و الصابئين و النصارى و المجوس و الذين اشركوا ... بنا بر اين صابئان بطور يقين غير از مشركان و مجوسند.


اما اينكه آنها چه كسانى هستند ؟ بين مفسران و علماى ملل و نحل اقوال گوناگونى وجود دارد و نيز در اينكه ماده اصلى اين لغت ( صابئين ) چيست ؟ بحث است.


شهرستانى در كتاب ملل و نحل مى‏نويسد : صابئه از صبا گرفته شده ، چون اين طائفه از طريق حق و آئين انبياء منحرف گشتند لذا آنها را صابئه مى‏گويند.


در مصباح المنير فيومى آمده : صبا به معنى كسى است كه از دين خارج شده و به دين ديگرى گرويده .


تفسير نمونه ج : 1ص :289


در فرهنگ دهخدا پس از تاييد اينكه اين كلمه عبرى است مى‏گويد : صابئين جمع صابى و مشتق از ريشه عبرى ( ص - ب - ع ) به معنى فرو رفتن در آب ( يعنى تعميد كنندگان ) مى‏باشد.


كه به هنگام تعريب ع آن ساقط شده و مغتسله كه از دير زمانى نام محل پيروان اين آئين در خوزستان بوده و هست ترجمه جامع و صحيح كلمه صابى است.


محققان معاصر و جديد نيز اين كلمه را عبرى مى‏دانند.


دائرة المعارف فرانسه جلد چهارم صفحه 22 اين واژه را عبرى دانسته و آنرا به معنى فرو بردن در آب يا تعميد مى‏داند .


ژسينوس آلمانى مى‏گويد : اين كلمه هر چند عبرى است ولى محتمل است از ريشه‏اى كه به معنى ستاره است مشتق باشد.


نويسنده كشاف اصطلاح الفنون مى‏گويد : صابئين فرقه‏اى هستند كه ملائكه را مى‏پرستند ، و زبور مى‏خوانند ، و به قبله توجه مى‏كنند.


در كتاب التنبيه و الاشراف به نقل امثال و حكم صفحه 1666 آمده : پيش از آنكه زرتشت آئين مجوس را به گشتاسب عرضه كند و او آن را بپذيرد مردم اين ملك بر مذهب حنفاء بودند و ايشان صابئانند ، و آن آئينى هست كه بوذاسب آن را به زمان طهمورس آورده است.


و اما علت اختلافات و گفتگو در باره اين طائفه اين است كه : در اثر كمى جمعيت آنها و اصرار به نهان داشتن آئين خود ، و منع از دعوت و تبليغ و اعتقاد بر اينكه : آئين آنها ، آئين اختصاصى است ، نه عمومى ، و پيغمبرشان فقط براى نجات آنها مبعوث شده است و بس ، وضع آنها به صورت اسرارآميزى در آمده ، و جمعيت آنها به سوى انقراض مى‏رود .


اين به خاطر همان احكام خاص و اغسال مفصل و تعميدهاى طولانى است كه بايد در زمستان و تابستان انجام دهند ، ازدواج با غير همكيش خود را حرام مى‏دانند و حتى الامكان به رهبانيت و ترك معاشرت


تفسير نمونه ج : 1ص :290


بانوان دستور مؤكد دارند و بسيارى از آنها بر اثر آميزش فراوان با مسلمانان تغيير آئين مى‏دهند.


3- عقايد صابئان


آنها معتقدند نخست كتابهاى مقدس آسمانى به آدم ، و پس از وى به نوح ، و بعد از او به سام ، و سپس به رام ، و بعد به ابراهيم خليل ، سپس به موسى و بعد از او بر يحيى بن زكريا نازل شده است.


كتابهاى مقدسى كه از نظر آنان اهميت دارد عبارتند از : 1 - كيزاربا كه اين كتاب را سدره يا صحف آدم نيز مى‏نامند كه از چگونگى خلقت و پيدايش موجودات بحث مى‏كند.


2 -كتاب ادرافشادهى يا سدرادهى كه در باره زندگى حضرت يحيى و دستورات و تعاليم او سخن مى‏گويد .


آنها معتقدند اين كتاب به وسيله جبرئيل به يحيى وحى و الهام شده.


3 -كتاب قلستا در باره مراسم ازدواج و زناشوئى و كتابهاى فراوان ديگرى نيز دارند كه به خاطر اختصار از ذكر آنها صرفنظر مى‏شود.


چنانكه از گفته بالا و از نظر محققان در اثر چگونگى پيروان اين آئين به دست مى‏آيد آنان پيروان يحيى بن زكريا مى‏باشند ، و هم اكنون قريب پنجهزار نفر از پيروان اين آئين در خوزستان ( كنار رود كارون و در اهواز ، خرمشهر ، آبادان شادگان ) به سر مى‏برند.


آئين خود را به حضرت يحيى بن زكريا كه مسيحيان او را يحيى تعميد دهنده يا يوحناى معمد مى‏خوانند منسوب نموده‏اند .


ولى نويسنده كتاب بلوغ الارب مى‏گويد : صابئين يكى از ملتهاى


تفسير نمونه ج : 1ص :291


بزرگ هستند و اختلاف نظر در باره آنها به نسبت معرفت افراد از آئين آنان است و همانطور كه از آيه 62 بقره بر مى‏آيد اين جمعيت به دو گروه مؤمن و كافر تقسيم مى‏شوند ، اينان همان قوم ابراهيم خليلند كه ابراهيم مامور دعوت آنان بود ، آنها در حران سرزمين صابئان زندگى مى‏كردند ، و بر دو قسم بودند : صابئان حنيف و صابئان مشرك .


مشركان آنها به ستارگان و خورشيد و قمر و ... احترام مى‏گذاشتند و گروهى از آنان نماز و روزه انجام مى‏دادند ، كعبه را محترم مى‏شمردند و حج را به جا مى‏آوردند ، مردار ، خون ، گوشت خوك و ازدواج با محارم را همچون مسلمانان حرام مى‏دانستند.


عده‏اى از پيروان اين مذهب از بزرگان دولت در بغداد بودند كه هلال بن محسن صابئى از آن جمله است.


اينان اساس دين خود را به گمان خويش بر اين پايه قرار داده‏اند كه : بايست خوبى هر كدام از اديان جهان را گرفت و آنچه بد است از آن دورى جست ، اينان را به اين جهت صابئين گفتند كه از تقيد به انجام تمام دستورات يك دين سرپيچيدند ... بنابر اين اينها با تمام اديان از يك نظر موافق و از نظر ديگر مخالف هستند .


جمعيت صابئان حنيف با اسلام هماهنگ شدند و مشركان آنها با بت پرستان همراه گرديدند.


وى در پايان بحث بار ديگر متذكر مى‏شود كه اين گروه دو قسم بودند : صابئان مشرك و صابئان حنيف و بين اين دو مناظرات و بحثهاى فراوانى رد و بدل مى‏شد.


از مجموع بحثهاى فوق بر مى‏آيد كه آنها در اصل پيرو يكى از پيامبران الهى بوده‏اند ، اگر چه در تعيين پيامبرى كه آنها خود را وابسته به او معرفى مى‏كننداختلاف است.


همچنين روشن شد كه آنها جمعيت بسيار كمى هستند كه در حال انقراض مى‏باشند.


تفسير نمونه ج : 1ص :292


وَ إِذْ أَخَذْنَا مِيثَقَكُمْ وَ رَفَعْنَا فَوْقَكُمُ الطورَ خُذُوا مَا ءَاتَيْنَكُم بِقُوَّةٍ وَ اذْكُرُوا مَا فِيهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ‏(63) ثُمَّ تَوَلَّيْتُم مِّن بَعْدِ ذَلِكفَلَوْ لا فَضلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ لَكُنتُم مِّنَ الخَْسِرِينَ‏(64)


ترجمه:


63 -و زمانى كه از شما پيمان گرفتيم و كوه طور را بالاى سر شما قرار داديم ( و بشما گفتيم ) آنچه را ( از آيات و دستورات خداوند ) بشما داده‏ايم با قدرت بگيريد ، و آنچه را در آن هست بخاطر داشته باشيد ( و به آن عمل كنيد ) تا پرهيزگار شويد .


64 -سپس شما بعد از اين جريان روگردان شديد و اگر فضل و رحمت خداوند بر شما نبود از زيانكاران بوديد.


تفسير : آيات خدا را با قوت بگيريد !


در اين آيات مساله پيمان گرفتن از بنى اسرائيل ، براى عمل به محتويات تورات و سپس تخلف آنها از اين پيمان اشاره شده است : نخست مى‏گويد : به خاطر بياوريد زمانى را كه از شما پيمان گرفتيم ( و اذا اخذنا ميثاقكم).


و طور را بالاى سر شما قرار داديم(و رفعنا فوقكم الطور).


و گفتيم آنچه را از آيات الهى به شما داده‏ايم با قدرت و قوت بگيريد ( خذوا ما آتيناكم بقوة).


و آنچه را در آن است دقيقا به خاطر داشته باشيد ( و به آن عمل كنيد ) تا


تفسير نمونه ج : 1 ص : 293


پرهيزكار شويد ( و اذكروا ما فيه لعلكم تتقون).


ولى شما پيمان خود را به دست فراموشى سپرديد و بعد از اين ماجرا ، روى‏گردان شديد ( ثم توليتم من بعد ذلك).


و اگر فضل و رحمت خدا بر شما نبود ، از زيانكاران بوديد ( فلو لا فضل الله عليكم و رحمته لكنتم من الخاسرين).


نكته‏ها:


1- منظور از پيمان


در اينجا همانست كه در آيه 40 همين سوره آمده ، و در آيه 83 و 84 نيز خواهد آمد ، مواد اين پيمان عبارت بود از توحيد پروردگار نيكى به پدر و مادر و بستگان و يتيمان و مستمندان ، گفتار نيك ، بر پا داشتن نماز اداء زكات ، پرهيز از خونريزى ، كه در تورات نيز بيان شده است.


از آيه 12 سوره مائده نيز استفاده مى‏شود كه خدا از يهود پيمان گرفت كه به همه پيامبران الهى ايمان داشته باشند و از آنان پشتيبانى كنند ، و در راه خدا صدقه و انفاق نمايند ، و در ذيل همان آيه براى آنها تضمين مى‏كند كه اگر به اين پيمان عمل كنند ، اهل بهشت خواهند بود .


2- چگونه كوه بالاى سر بنى اسرائيل قرار گرفت


مفسر بزرگ اسلام مرحوم طبرسى از قول ابن زيد چنين نقل مى‏كند : هنگامى كه موسى (عليه‏السلام‏) از كوه طور باز گشت و تورات را با خود آورد ، به قوم خويش اعلام كرد كتاب آسمانى آورده‏ام كه حاوى دستورات دينى و حلال و حرام است ، دستوراتى كه خداوند برنامه كار شما قرار داده ، آنرا بگيريد و به احكام آن عمل كنيد.


تفسير نمونه ج : 1ص :294


يهود به بهانه اينكه تكاليف مشكلى براى آنان آورده ، بناى نافرمانى و سركشى گذاشتند ، خدا همفرشتگان را مامور كرد ، تا قطعه عظيمى از كوه طور را بالاى سر آنها قرار دهند.


در اين هنگام موسى (عليه‏السلام‏) اعلام كرد چنانچه پيمان ببنديد و به دستورات خدا عمل كنيد و از سركشى و تمرد توبه نمائيد اين عذاب و كيفر از شما بر طرف مى‏شود و گرنه همه هلاك خواهيد شد.


آنها تسليم شدند و تورات را پذيرا گشتند و براى خدا سجده نمودند ، در حالى كه هر لحظه انتظار سقوط كوه را بر سر خود مى‏كشيدند ، ولى به بركت توبه سر انجام اين عذاب الهى از آنها دفع شد.


همين مضمون در آيه 93 بقره و 154 نساء و 171 اعراف با مختصر تفاوتى آمده است .


يادآورى اين نكته در اينجا نيز ضرورى است كه در چگونگى قرار گرفتن كوه بالاى سر بنى اسرائيل جمعى از مفسران معتقدند كه به فرمان خداوند ، طور از جا كنده شد و همچون سايبانى بر سر آنها قرار گرفت.


در حالى كه بعضى ديگر مى‏گويند : زلزله شديدى در كوه واقع شد و چنان كوه به لرزه درآمد كه افرادى كه پائين كوه بودند ، سايه قسمتهاى بالاى آن را بر سر خود مشاهده كردند و احتمال مى‏دادند هر لحظه ممكن است بر سر آنها فرود آيد ، ولى به لطف الهى زلزله آرام گرفت و كوه به جاى خود قرار گرفت.


اين احتمال نيز وجود دارد كه قطعه عظيمى از كوه به فرمان خدا بر اثر زلزله و صاعقه شديد از جا كنده شد ، و از بالاى سر آنها گذشت به طورى كه چند لحظه ، آن را بر فراز سر خود ديدند و تصور كردند كه بر آنها فرو خواهد افتاد .


تفسير نمونه ج : 1ص :295


3- پيمان اجبارى چه سودى دارد ؟


بعضى در پاسخ اين سؤال گفته‏اند : قرار گرفتن كوه بر سر آنها جنبه ارهاب و ترسانيدن داشته نه اجبار ، و گرنه پيمان اجبارى ارزشى ندارد.


ولى صحيحتر اين است كه گفته شود : هيچ مانعى ندارد كه افراد متمرد و سركش را با تهديد به مجازات در برابر حق تسليم كنند ، اين تهديد و فشار كه جنبه موقتى دارد ، غرور آنها را در هم مى‏شكند و آنها را وادار به انديشه و تفكر صحيح مى‏كند و در ادامه راه با اراده و اختيار به وظائف خويش عمل مى‏كند.


و به هر حال ، اين پيمان ، بيشتر مربوط به جنبه‏هاى عملى آن بوده است و گرنه اعتقاد را نمى‏توان با اكراه تغيير داد.


4-كوه طور


در اينكه منظور از طور در اينجا اسم جنس به معنى مطلق كوه است و يا كوه معينى ؟ دو تفسير وجود دارد : بعضى گفته‏اند طور اشاره به همان كوه معروفى است كه محل وحى بر موسى بوده است ، در حالى كه بعضى ديگر احتمال داده‏اند طور در اينجا به همان معنى لغوى آن است ، همان چيزى كه در آيه 171 سوره اعراف از آن تعبير به جبل شده است ( و اذ نتقنا الجبل فوقهم ) .


5 -در تفسير جمله خذوا ما آتيناكم بقوه از امام صادق (عليه‏السلام‏) چنين نقل شده كه از آنحضرت پرسيدند : ا قوة الابدان او قوة القلب : آيا منظور از گرفتن آيات الهى با قوت و قدرت ، قوت جسمانى است يا معنوى و روحانى ؟ امام در پاسخ فرمود : فيهما جميعا هم با قدرت جسمانى و هم روحانى


تفسير نمونه ج : 1ص :296


هر دو.


و اين دستورى است براى همه پيروان اديان آسمانى در هر عصر و زمان كه براى حفظ اين تعليمات و اجراى آنها بايد هم به نيروهاى مادى مجهز باشند و هم قواى معنوى .


وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِينَ اعْتَدَوْا مِنكُمْ فى السبْتِ فَقُلْنَا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خَسِئِينَ‏(65) فجَعَلْنَهَا نَكَلاً لِّمَا بَينَ يَدَيهَا وَ مَا خَلْفَهَا وَ مَوْعِظةً لِّلْمُتَّقِينَ‏(66)


ترجمه:


65 -بطور قطع حال كسانى را از شما كه در روز شنبه نافرمانى و گناه كردند دانستيد ، ما به آنها گفتيم بصورت بوزينه‏هاى طرد شده‏اى در آئيد.


66 -ما اين جريان را مجازات و درس عبرتى براى مردم آن زمانو كسانى كه بعد از آنان آمدند ، و هم پند و اندرزى براى پرهيزكاران قرار داديم.


تفسير : عصيانگران روز شنبه !


اين دو آيه نيز مانند آيات گذشته به روح عصيانگرى و نافرمانى حاكم بر يهود و علاقه شديد آنها به امور مادى اشاره مى‏كند :


تفسير نمونه ج : 1ص :297


نخست مى‏گويد : قطعا حال كسانى را كه از ميان شما در روز شنبه نافرمانى و گناه كردند دانستيد ( و لقد علمتم الذين اعتدوا منكم فى السبت).


و نيز دانستيد كه ما به آنها گفتيم : به صورت بوزينه‏گان طرد شده‏اى در آئيد و آنها چنين شدند ( فقلنا لهم كونوا قردة خاسئين ) .


ما اين امر را كيفر و عبرتى براى مردم آن زمان و زمانهاى بعد قرار داديم ( فجعلناها نكالا لما بين يديها و ما خلفها).


و همچنين پند و اندرزى براى پرهيزكاران ( و موعظة للمتقين).


خلاصه ماجرا چنين بود : خداوند به يهود دستور داده بود ، روز شنبه را تعطيل كنند ، گروهى از آنان كه در كنار دريا مى‏زيستند به عنوان آزمايش دستور يافتند از دريا در آن روز ماهى نگيرند ، ولى از قضا روزهاى شنبه كه مى‏شد ، ماهيان فراوانى بر صفحه آب ظاهر مى‏شدند ، آنها به فكر حيله‏گرى افتادند و با يكنوع كلاه شرعى روز شنبه از آب ماهى گرفتند ، خداوند آنان را به جرم اين نافرمانى مجازات كرد و چهره‏شان را از صورت انسان به حيوان دگرگون ساخت .


آيا اين مسخ و دگرگونى چهره جنبه جسمانى داشته يا روانى و اخلاقى ؟ و نيز اين قوم در كجا مى‏زيستند ؟ و با چه نيرنگى براى گرفتن ماهى متوسل شدند ؟ پاسخ تمام اين سؤالات و مسائل ديگر را در اين رابطه در جلد ششم ذيل آيات 163 تا 166 سوره اعراف مطالعه خواهيد فرمود ( جلد ششم صفحه 318 تا 328).


جمله فقلنا لهم كونوا قردة خاسئين كنايه از سرعت عمل است كه با يك


تفسير نمونه ج : 1ص :298


اشاره و فرمان الهى چهره همه آن عصيانگران دگرگون شد .


جالب اينكه از امام باقر و امام صادق (عليه‏السلام‏) در معنى اين آيه نقل شده كه فرمودند : منظور از ما بين يديها نسل آن زمان و مراد از ما خلفها ما مسلمانان هستيم ، يعنى اين درس عبرت مخصوص بنى اسرائيل نبود ، و همه انسانها را شامل مى‏شود.


تفسير نمونه ج : 1ص :299


وَ إِذْ قَالَ مُوسى لِقَوْمِهِ إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَن تَذْبحُوا بَقَرَةًقَالُوا أَ تَتَّخِذُنَا هُزُواًقَالَ أَعُوذُ بِاللَّهِ أَنْ أَكُونَ مِنَ الجَْهِلِينَ‏(67) قَالُوا ادْعُ لَنَا رَبَّك يُبَين لَّنَا مَا هِىَقَالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنهَا بَقَرَةٌ لا فَارِضٌ وَ لا بِكْرٌ عَوَانُ بَينَ ذَلِكفَافْعَلُوا مَا تُؤْمَرُونَ‏(68) قَالُوا ادْعُ لَنَا رَبَّك يُبَين لَّنَا مَا لَوْنُهَاقَالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنهَا بَقَرَةٌ صفْرَاءُ فَاقِعٌ لَّوْنُهَا تَسرُّ النَّظِرِينَ‏(69) قَالُوا ادْعُ لَنَا رَبَّك يُبَين لَّنَا مَا هِىَ إِنَّ الْبَقَرَ تَشبَهَ عَلَيْنَا وَ إِنَّا إِن شاءَ اللَّهُ لَمُهْتَدُونَ‏(70) قَالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنهَا بَقَرَةٌ لا ذَلُولٌ تُثِيرُ الأَرْض وَ لا تَسقِى الحَْرْث مُسلَّمَةٌ لا شِيَةَ فِيهَاقَالُوا الْئََنَ جِئْت بِالْحَقّ‏ِفَذَبحُوهَا وَ مَا كادُوا يَفْعَلُونَ‏(71) وَ إِذْ قَتَلْتُمْ نَفْساً فَادَّرَأْتُمْ فِيهَاوَ اللَّهُ مخْرِجٌ مَّا كُنتُمْ تَكْتُمُونَ‏(72) فَقُلْنَا اضرِبُوهُ بِبَعْضِهَاكَذَلِك يُحْىِ اللَّهُ الْمَوْتى وَ يُرِيكمْ ءَايَتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ‏(73) ثُمَّ قَست قُلُوبُكُم مِّن بَعْدِ ذَلِك فَهِىَ كالحِْجَارَةِ أَوْ أَشدُّ قَسوَةً وَ إِنَّ مِنَ الحِْجَارَةِ لَمَا يَتَفَجَّرُ مِنْهُ الأَنْهَرُوَ إِنَّ مِنهَا لَمَا يَشقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ الْمَاءُوَ إِنَّ مِنهَا لَمَا يهْبِط مِنْ خَشيَةِ اللَّهِوَ مَا اللَّهُ بِغَفِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ‏(74)


تفسير نمونه ج : 1ص :300


ترجمه:


67 -(و بخاطر بياوريد ) هنگامى را كه موسى بقوم خود گفت : خداوند به شما دستور مى‏دهد ماده گاوى را ذبح كنيد ( و قطعه‏اى از بدن آنرا به مقتولى كه قاتل او شناخته نشده بزنيد تا زنده شود و قاتل خويش را معرفى كند و غوغا خاموش گردد ) گفتند آيا ما را مسخره مى‏كنى ؟ ( موسى گفت ) به خدا پناه مى‏برم از اينكه از جاهلان باشم !


68 -گفتند ( پس ) از خداى خود بخواه كه براى ما روشن كند اين ماده گاو چگونه ماده گاوى باشد ؟ گفت خداوند مى‏فرمايد ماده گاوى كه نه پير و از كار افتاده ، و نه بكر و جوان ، بلكه ميان اين دو باشد ، آنچه به شما دستور داده شده ( هر چه زودتر ) انجام دهيد .


تفسير نمونه ج : 1ص :301


69 -گفتند : از پروردگار خود بخواه كه براى ما روشن سازد چه رنگى داشته باشد ؟ گفت : خداوند مى‏گويد : گاوى باشد زرد يك دست كه رنگ آن بينندگان را شاد و مسرور سازد !


70 -گفتند : از خدايت بخواه براى ما روشن كند بالاخره چگونه گاوى باشد ؟ زيرا اين گاو براى ما مبهم شده ! و اگر خدا بخواهد ما هدايت خواهيم شد ! .


71 -گفت : خداوند مى‏فرمايد گاوى باشد كه براى شخم زدن رام نشده باشد ، و براى زراعت آب‏كشى نكند ، از هر عيبى بر كنار و حتى هيچ گونه رنگ ديگرى در آن نباشد ، گفتند : الان حق مطلب را براى ما آوردى ! سپس ( چنان گاوى را پيدا كردند ) و آنرا سر بريدند ولى مايل نبودند اين كار را انجام دهند ! .


72 -و بخاطر بياوريد هنگامى را كه فردى را به قتل رسانديد سپس در باره ( قاتل ) او به نزاع پرداختيد و خداوند آنچه را مخفى داشته بوديد آشكار مى‏سازد.


73 -سپس گفتيم قسمتى از گاو را به مقتول بزنيد ( تا زنده شود و قاتل را معرفى كند ) خداوند اين گونه مردگان را زنده مى‏كند و آيات خود را به شما نشان مى‏دهد شايد درك كنيد .


74 -سپس دلهاى شما بعد از اين جريان سخت شد ، همچون سنگ ، يا سختتر ! ، چرا كه پاره‏اى از سنگها مى‏شكافد و از آن نهرها جارى مى‏شود ، و پاره‏اى از آنها شكاف بر مى‏دارد و آب از آن تراوش مى‏كند ، و پاره‏اى از خوف خدا ( از فراز كوه ) به زير مى‏افتد ( اما دلهاى شما نه از خوف خدا مى‏طپد و نه سرچشمه علم و دانش و عواطف انسانى است ) و خداوند از اعمال شما غافل نيست.


تفسير : ماجراى گاو بنى اسرائيل


در اين آيات بر خلاف آنچه تا به حال در سوره بقره پيرامون بنى اسرائيل خوانده‏ايم كه همه به طور فشرده و خلاصه بود ، ماجرائى به صورت مشروح آمده است ، شايد به اين دليل كه اين داستان تنها يكبار در قرآن ذكر شده ، بعلاوه نكات آموزنده فراوانى در آن وجود دارد كه ايجاب چنين شرحى مى‏كند ، از جمله : بهانه‏جوئى شديد بنى اسرائيل در سراسر اين داستان نمايان است ، و نيز درجه


تفسير نمونه ج : 1ص :302


ايمان آنان را به گفتار موسى مشخص ميكند و از همه مهمتر اينكه گواه زنده‏اى است بر امكان رستاخيز.


ماجرا ( آنگونه كه از قرآن و تفاسير بر مى‏آيد ) چنين بود كه يك نفر از بنى اسرائيل به طرز مرموزى كشته مى‏شود ، در حالى كه قاتل به هيچوجه معلوم نيست.


در ميان قبائل و اسباط بنى اسرائيل نزاع درگير مى‏شود ، هر يك آن را به طايفه و افراد قبيله ديگر نسبت مى‏دهد و خويش را تبرئه مى‏كند داورى را براى فصل خصومت نزد موسى مى‏برند و حل مشكل را از او خواستار مى‏شوند ، و چون از طرق عادى حل اين قضيه ممكن نبود ، و از طرفى ادامه اين كشمكش ممكن بود منجر به فتنه عظيمى در ميان بنى اسرائيل گردد ، موسى با استمداد از لطف پروردگار از طريق اعجاز آميزى به حل اين مشكل چنانكه در تفسير آيات مى‏خوانيد مى‏پردازد .


تفسير نمونه ج : 1ص :303


نخست مى‏گويد : به خاطر بياوريد هنگامى را كه موسى به قوم خود گفت بايد گاوى را سر ببريد ( و اذ قال موسى لقومه ان الله يامركم ان تذبحوا بقرة).


آنها از روى تعجب گفتند : آيا ما را به مسخره گرفته‏اى ؟ ! ( قالوا ا تتخذنا هزوا).


موسى در پاسخ آنان گفت : به خدا پناه مى‏برم كه از جاهلان باشم ( قال اعوذ بالله ان اكون من الجاهلين).


يعنى استهزا نمودن و مسخره كردن ، كار افراد نادان و جاهل است ، و پيامبر خدا هرگز چنين نيست .


پس از آنكه آنها اطمينان پيدا كردند استهزائى در كار نيست و مساله جدى مى‏باشد گفتند : اكنون كه چنين است از پروردگارت بخواه براى ما مشخص كند كه اين چگونه گاوى بايد باشد ؟ ! ( قالوا ادع لنا ربك يبين لنا ماهى).


جمله از خدايت بخواه كه در خواسته‏هاى آنها چند بار تكرار شده يكنوع اسائه ادب و يا استهزاء سر بسته در آن نهفته است ، مگر خداى موسى (عليه‏السلام‏) را از خداى خويش جدا مى‏دانستند ؟ به هر حال ، موسى (عليه‏السلام‏) در پاسخ آنها گفت : خداوند مى‏فرمايد بايد ماده گاوى باشد كه نهپير و از كار افتاده و نه بكر و جوان بلكه ميان اين دو باشد


تفسير نمونه ج : 1ص :304


(قال انه يقول انها بقرة لا فارض و لا بكر عوان بين ذلك).


و براى اينكه آنها بيش از اين مساله را كش ندهند ، و با بهانه‏تراشى فرمان خدا را به تاخير نيندازند در پايان سخن خود اضافه كرد : آنچه به شما دستور داده شده است انجام دهيد ( فافعلوا ما تؤمرون).


ولى باز آنها دست از پرگوئى و لجاجت بر نداشتند و گفتند : از پروردگارت بخواه كه براى ما روشن كند كه رنگ آن بايد چگونه باشد ؟ ! ( قال ادع لنا ربك يبين ما لونها).


موسى (عليه‏السلام‏) در پاسخ گفت : خدا مى‏فرمايد : گاو ماده‏اى باشد زرد يكدست كه رنگ آن بينندگان را شاد و مسرور سازد ( قال انه يقول انها بقرة صفراء فاقع لونها تسر الناظرين ) .


خلاصه اين گاو بايد كاملا خوشرنگ و درخشنده باشد ، آنچنان زيبا كه بينندگان را به اعجاب وادارد.


و عجب اين است كه باز هم به اين مقدار اكتفا نكردند و هر بار با بهانه‏جوئى كار خود را مشكلتر ساخته ، و دايره وجود چنان گاوى را تنگتر نمودند.


باز گفتند از پروردگارت بخواه براى ما روشن كند اين چگونه گاوى بايد باشد ؟ ( از نظر نوع كار كردن ) ( قالوا ادع لنا ربك يبين لنا ما هى ) .


چرا كه اين گاو براى ما مبهم شده ( ان البقر تشابه علينا).


تفسير نمونه ج : 1ص :305


و اگر خدا بخواهد ما هدايت خواهيم شد ! ( و انا ان شاء الله لمهتدون).


مجددا موسى گفت : خدا مى‏فرمايد : گاوى باشد كه براى شخم زدن ، رام نشده ، و براى زراعت آبكشى نكند ( قال انه يقول انها بقرة لا ذلول تثير الارض و لا تسقى الحرث).


و از هر عيبى بر كنار باشد ( مسلمة).


و حتى هيچگونه رنگ ديگرى در آن نباشد ( لاشية فيها).


در اينجا كه گويا سؤال ديگرى براى مطرح كردن نداشتندگفتند حالا حق مطلب را ادا كردى ! ( قالوا الان جئت بالحق).


سپس گاو را با هر زحمتى بود به دست آوردند و آن را سر بريدند ، ولى مايل نبودند اين كار را انجام دهند ! ( فذبحوها و ما كادوا يفعلون).


قرآن بعد از ذكر ريزه‏كاريهاى اين ماجرا ، باز آن را به صورت خلاصه و كلى در دو آيه بعد چنين مطرح مى‏كند : به خاطر بياوريد هنگامى كه انسانى را كشتيد ، سپس در باره قاتل آن به نزاع پرداختيد و خداوند ( با دستورى كه در آيات بالا آمد ) آنچه را مخفى داشته بوديد آشكار ساخت ( و اذ قتلتم نفسا فاداراتم فيها و الله مخرج ما كنتم تكتمون ) .


سپس گفتيم قسمتى از گاو را به مقتول بزنيد ( تا زنده شود و قاتل خود را معرفى كند ) ( فقلنا اضربوه ببعضها).


آرى خدا اين گونه مردگان را زنده مى‏كند ( كذلك يحيى الله الموتى).


و اين گونه آيات خود را به شما نشان مى‏دهد تا تعقل كنيد ( و يريكم


تفسير نمونه ج : 1ص :306


آياته لعلكم تعقلون).


در آخرين آيه مورد بحث به مساله قساوت و سنگدلى بنى اسرائيل پرداخته مى‏گويد بعد از اين ماجراها و ديدن اين گونه آيات و معجزات و عدم تسليم در برابر آنها دلهاى شما سخت شد همچون سنگ يا سختتر ( ثم قست قلوبكم من بعد ذلك فهى كالحجارة او اشد قسوة ) .


چرا كه پاره‏اى از سنگها مى‏شكافد و از آن نهرها جارى مى‏شود ( و ان من الحجارة لما يتفجر منه الانهار).


يا لااقل بعضى از آنها شكاف مى‏خورد و قطرات آب از آن تراوش مى‏نمايد ( و ان منها لما يشقق فيخرج منه الماء).


و گاه پاره‏اى از آنها ( از فراز كوه ) از خوف خدا فرو مى‏افتد ( و ان منها لما يهبط من خشية الله).


اما دلهاى شما از اين سنگها نيز سخت‏تر است ، نه چشمه عواطف و علمى از آن مى‏جوشد و نه قطرات محبتى از آن تراوش مى‏كند ، و نه هرگز از خوف خدا مى‏طپد.


و در آخرين جمله مى‏فرمايد : خداوند از آنچه انجام مى‏دهيد غافل نيست ( و ما الله بغافل عما تعملون ) .


و اين تهديدى است سربسته براى اين جمعيت بنى اسرائيل و تمام كسانى كه خط آنها را ادامه مى‏دهند.


نكته‏ها:


1-پرسشهاى فراوان و بيجا


بدون شك سؤال كليد حل مشكلات و بر طرف ساختن جهل و نادانى است ، اما مانند هر چيز اگر از حد و معيار خود تجاوز كند ، و يا بى‏مورد انجام گيرد ،


تفسير نمونه ج : 1ص :307


دليل انحراف و موجب زيان است ، همانگونه كه نمونه‏اش را در اين داستان مشاهده كرديم.


بنى اسرائيل مامور بودند گاوى را ذبح كنند ، بدون شك اگر قيد و شرط خاصى مى‏داشت تاخير بيان از وقت حاجت ممكن نبود ، و خداوند حكيم در همان لحظه كه به آنها امر كرد بيان مى‏فرمود ، بنابر اين وظيفه آنها در اين زمينه قيد و شرطى نداشته ، و لذا بقره به صورت نكره در اينجا ذكر شده است .


ولى آنها بى اعتنا به اين اصل مسلم ، شروع به سؤالات گوناگون كردند ، شايد براى اينكه مى‏خواستند حقيقت ، لوث گردد و قاتل معلوم نشود ، و اين اختلاف همچنان ميان بنى اسرائيل ادامه يابد ، جمله فذبحوها و ما كادوا يفعلون نيز اشاره به همين معنى است ، مى‏گويد : آنها گاو را ذبح كردند ولى نمى‏خواستند اين كار انجام گيرد ! .


از ذيل آيه 72 همين داستان نيز استفاده مى‏شود كه لااقل گروهى از آنها قاتل را مى‏شناختند ، و از اصل جريان مطلع بودند ، و شايد اين قتل بر طبق توطئه قبلى ميان آنها صورت گرفته بود اما كتمان مى‏كردند ، زيرا در ذيل همين آيه مى‏خوانيم : و الله مخرج ما كنتم تكتمون : خداوند آنچه را شما پنهان مى‏داريد آشكار و بر ملا مى‏سازد.


از اين گذشته افراد لجوج و خود خواه غالبا پر حرف و پر سؤالند ، و در برابر هر چيز بهانه‏جوئى مى‏كنند.


قرائن نشان مى‏دهد كه اصولا آنها نه معرفت كاملى نسبت به خداوند داشتند و نه نسبت به موقعيت موسى (عليه‏السلام‏) ، لذا بعد از همه اين سؤالها گفتند الان جئت بالحق : حالا حق را بيان كردى ! گوئى هر چه قبل از آن بوده باطل بوده است ! .


به هر حال ، هر قدر آنها سؤال كردند خداوند هم تكليف آنها را سخت‏تر كرد ، چرا كه چنين افراد ، مستحق چنان مجازاتى هستند ، لذا در روايات مى‏خوانيم


تفسير نمونه ج : 1ص :308


كه در هر مورد خداوند سكوت كرده ، پرسش و سؤال نكنيد كه حكمتى داشته و لذا در روايتى از امام على بن موسى الرضا (عليهماالسلام‏) چنين آمده اگر آنها در همان آغاز ، هر ماده گاوى انتخاب كرده و سر بريده بودند كافى بود ، و لكن شدوا فشدد الله عليهم : آنها سختگيرى كردند خداوند هم بر آنها سخت گرفت .


2- اينهمه اوصاف براى چه بود ؟


همانگونه كه گفتيم تكليف بنى اسرائيل در آغاز ، مطلق و بى قيد و شرط بود ، اما سختگيرى و سرپيچى آنها از انجام وظيفه ، حكم آنها را دگرگون ساخت و سخت‏تر شد.


با اين حال اوصاف و قيودى كه بعدا براى اين گاو ذكر شده ممكن است اشاره به يك حقيقت اجتماعى در زندگى انسانها بوده باشد : قرآن گويا مى‏خواهد اين نكته را بيان كند كه گاوى كه بايد نقش احيا كننده داشته باشد ، ذلول يعنى تسليم بدون قيد و شرط ، و باربر و اسير و زير دست نباشد ، همچنين نبايد رنگهاى مختلف در اندام آن به چشم بخورد بلكه بايد يكرنگ و خالص باشد .


به طريق اولى كسانى هم كه در نقش رهبرى و احياء كردن اجتماع ظاهر مى‏شوند و مى‏خواهند قلبها و افكار مرده را احيا كنند ، بايد رام ديگران نگردند ، مال و ثروت فقر و غنى ، قدرت و نيروى زورمندان ، در هدف آنها اثر نگذارد ، كسى جز خدا در دل آنها جاى نداشته باشد ، تنها تسليم حق و پايبند دين باشند ، هيچگونه رنگى در وجودشان جز رنگ خدائى يافت نشود ، و اين افراد هستند


تفسير نمونه ج : 1ص :309


كه مى‏توانند بدون اضطراب و تشويش به كارهاى مردم رسيدگى كرده ، مشكلات را حل نموده ، و آنها را احياء كنند.


ولى دلى كه متمايل به دنيا و رام دنيا است ، و اين رنگ وى را معيوب ساخته ، چنين كسى نمى‏تواند با اين عيب و نقصى كه در خود دارد قلوب مرده را زنده سازد و نقش احيا كننده داشته باشد.


3-انگيزه قتل چه بود ؟


آنچنانكه از تواريخ و تفاسير استفاده مى‏شود انگيزه قتل در ماجراى بنى اسرائيل را مال و يا مساله ازدواج دانسته‏اند.


بعضى از مفسرانمعتقدند يكى از ثروتمندان بنى اسرائيل كه ثروتى فراوان داشت و وارثى جز پسر عموى خويش نداشت ، عمر طولانى كرد ، پسر عمو هر چه انتظار كشيد عموى پيرش از دنيا برود و اموال او را از طريق ارث تصاحب كند ، ممكن نشد ، لذا تصميم گرفت او را از پاى در آورد.


بالاخره پنهانى او را كشت و جسدش را در ميان جاده افكند ، سپس بناى ناله و فرياد را گذاشت و به محضر موسى (عليه‏السلام‏) شكايت آورد كه عموى مرا كشته‏اند ! بعضى ديگر از مفسران گفته‏اند كه انگيزه قتل اين بوده است كه قاتل عموى خويش تقاضاى ازدواج با دخترش را نمود به او پاسخ رد داده شد و دختر را با جوانى از پاكان و نيكان بنى اسرائيل همسر ساختند ، پسر عموى شكست‏خورده دست به كشتن پدر دختر زد ، سپس شكايت به موسى (عليه‏السلام‏) كرد كه عمويم كشته شده قاتلش را پيدا كنيد ! به هر حال ممكن است در اين آيه اشاره به اين حقيقت نيز باشد كه سرچشمه مفاسد ، قتلها و جنايات غالبا دو موضوع است : ثروت و بى‏بندوباريهاى جنسى .


تفسير نمونه ج : 1ص :310


4-نكات آموزنده اين داستان


اين داستان عجيب ، علاوه بر اينكه دليل بر قدرت بى پايان پروردگار بر همه چيز است ، دليلى بر مساله معاد نيز مى‏باشد ، و لذا در آيه 73 خوانديم كذلك يحيى الله الموتى كه اشاره به مساله معاد است ، و يريكم آياته كه اشاره به قدرت و عظمت پروردگار مى‏باشد .


از اين گذشته نشان مى‏دهد كه اگر خداوند بر گروهى غضب مى‏كند بى دليل نيست ، بنى اسرائيل در تعبيراتى كه در اين داستان در برابر موسى (عليه‏السلام‏) داشتند ، نهايت جسارت را نسبت به او و حتى خلاف ادب نسبت به ساحت قدس خداوند نمودند.


در آغاز گفتند : آيا تو ما را مسخره مى‏كنى ؟ و به اين ترتيب پيامبر بزرگ خدا را متهم به سخريه نمودند.


در چند مورد مى‏گويند از خدايت بخواه ... مگر خداى موسى با خداى آنها فرق داشت ؟ با اينكه موسى صريحا گفته بود خدا به شما دستور مى‏دهد .


در يك مورد مى‏گويند اگر پاسخ اين سؤال را بگوئى ما هدايت مى‏شويم كه مفهومش آنست كه بيان قاصر تو موجب گمراهى است و در پايان كار مى‏گويند : حالا حق را آوردى ! اين تعبيرات همه دليل بر جهل و نادانى و خود خواهى و لجاجت آنها مى‏باشد.


از اين گذشته اين داستان به ما درس مى‏دهد كه سخت‏گير نباشيم تا خدا بر ما سخت نگيرد به علاوه انتخاب گاو براى كشتن شايد براى اين بوده كه بقاياى فكر گوساله‏پرستى و بت پرستى را از مغز آنها بيرون براند .


نيكى به پدر


مفسران در اينجا يادآور مى‏شوند كه اين گاو در آن محيط منحصر به فرد


تفسير نمونه ج : 1ص :311


بوده است و بنى اسرائيل آن را به قيمت بسيار گزافى خريدند.


مى‏گويند صاحب اين گاو مرد نيكوكارى بود و نسبت به پدر خويش احترام فراوان قائل مى‏شد ، در يكى از روزها كه پدرش در خواب بود معامله پر سودى براى او پيش آمد ، ولى او به خاطر اينكه پدرش ناراحت نشود ، حاضر نشد وى را بيدار سازد و كليد صندوق را از او بگيرد ، در نتيجه از معامله صرفنظر كرد.


و به قول بعضى از مفسران فروشنده حاضر مى‏شود آن جنس را به هفتاد هزار بفروشد به اين شرط كه نقد بپردازد ، و پرداختن پول نقد منوط به اين بوده است كه پدر را بيدار كند و كليد صندوقها را از او بگيرد ، ولى جوان مزبور حاضر مى‏گردد كه به هشتاد هزار بخرد ولى پول را پس از بيدارى پدر بپردازد ! بالاخره معامله انجام نشد .


خداوند به جبران اين گذشت جوان معامله پرسود بالا را براى او فراهم مى‏سازد.


بعضى از مفسران نيز مى‏گويند : پدر پس از بيدار شدن از ماجرا آگاه مى‏شود و گاو مزبور را به پاداش اين عمل به پسر خود مى‏بخشد كه سر انجام آن سود فراوان را براى او به بار مى‏آورد .


پيامبر اسلام در اين مورد مى‏فرمايد : انظروا الى البر ما بلغ باهله : نيكى را بنگريد كه با نيكو كار چه مى‏كند ؟ ! .


تفسير نمونه ج : 1ص :312


أَ فَتَطمَعُونَ أَن يُؤْمِنُوا لَكُمْ وَ قَدْ كانَ فَرِيقٌ مِّنْهُمْ يَسمَعُونَ كلَمَ اللَّهِ ثُمَّ يحَرِّفُونَهُ مِن بَعْدِ مَا عَقَلُوهُ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ‏(75) وَ إِذَا لَقُوا الَّذِينَ ءَامَنُوا قَالُوا ءَامَنَّا وَ إِذَا خَلا بَعْضهُمْ إِلى بَعْضٍ قَالُوا أَ تحَدِّثُونهُم بِمَا فَتَحَ اللَّهُ عَلَيْكُمْ لِيُحَاجُّوكُم بِهِ عِندَ رَبِّكُمْأَ فَلا تَعْقِلُونَ‏(76) أَ وَ لا يَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ مَا يُسِرُّونَ وَ مَا يُعْلِنُونَ‏(77)


ترجمه:


75 -آيا انتظار داريد به ( آئين ) شما ايمان بياورند ، با اينكه عده‏اى از آنها سخنان خدا را مى‏شنيدند و پس از فهميدن آنرا تحريف مى‏كردند در حالى كه علم و اطلاع داشتند.


76 -و هنگامى كه مؤمنان را ملاقات كنند مى‏گويند ايمان آورديم ، ولى هنگامى كه با هم خلوت مى‏كنند ( بعضى به بعضى ديگر اعتراض مى‏كنند و ) مى‏گويند چرا مطالبى را كه خداوند ( در باره صفات پيامبر اسلام ) براى شما بيان كرد به مسلمانان بازگو مى‏كنيد تا ( روز رستاخيز ) در پيشگاه خدا بر ضد شما بان استدلال كنند ؟ آيا نمى‏فهميد ؟ .


77 -آيا اينها نمى‏دانند خداوند از اسرار درون و برون آنان آگاه است ؟ !


شان نزول:


بعضى از مفسران در شان نزول دو آيه اخير از امام باقر (عليه‏السلام‏) چنين نقل كرده‏اند : گروهى از يهود كه دشمنى با حق نداشتند هنگامى كه مسلمانان را ملاقات


تفسير نمونه ج : 1ص :313


مى‏كردند از آنچه در تورات پيرامون صفات پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آمده بود به آنها خبر مى‏دادند ، بزرگان يهود از اين امر آگاه شدند و آنها را از اين كار نهى كردند ، و گفتند شما صفات محمد (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را كه در تورات آمده براى آنها بازگو نكنيد تا در پيشگاه خدا دليلى بر ضد شما نداشته باشند ، آيات فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت .


تفسير : انتظار بيجا!


در اين آيات چنانكه ملاحظه مى‏كنيد قرآن ، ماجراى بنى اسرائيل را رها كرده ، روى سخن را به مسلمانان نموده و نتيجه گيرى آموزنده‏اى مى‏كند ، مى‏گويد : شما چگونه انتظار داريد كه اين قوم به دستورات آئين شما ايمان بياورند ، با اينكه گروهى از آنان سخنان خدا را مى‏شنيدند و پس از فهم و درك آن را تحريف مى‏كردند ، در حالى كه علم و اطلاع داشتند ؟ ! ( ا فتطمعون ان يؤمنوا لكم و قد كان فريق منهم يسمعون كلام الله ثم يحرفونه من بعد ما عقلوه و هم يعلمون ) .


بنابر اين اگر مى‏بينيد آنها تسليم بيانات زنده قرآن و اعجاز پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نمى‏شوند نگران نباشيد ، اينها فرزندان همان كسانى هستند كه به عنوان برگزيدگان قوم همراه موسى به كوه طور رفتند و سخنان خدا را شنيدند و دستورهاى او را درك كردند ، و به هنگام بازگشت ، آن را تحريف نمودند.


از جمله و قد كان فريق منهم...چنين استفاده مى‏شود كه همه آنها تحريف‏گر نبودند بلكه اين تنها كار گروهى بوده كه شايد اكثريت را تشكيل مى‏دادند.


تفسير نمونه ج : 1ص :314


در اسباب النزول آمده است كه گروهى از يهود هنگامى كه از طور باز گشتند به مردم گفتند : ما شنيديم كه خداوند به موسى دستور داد فرمانهاى مرا در آنجا كه مى‏توانيد انجام دهيد ، و آنجا كه نمى‏توانيد ترك كنيد ! و اين نخستين تحريف بود.


به هر حال در ابتداى ظهور پيامبر اسلام انتظار مى‏رفت كه قوم يهود پيش از ديگران با نداى اسلام لبيك گويند چرا كه آنها اهل كتاب بودند ( بخلاف مشركان ) بعلاوه صفات پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را نيز در كتابهاى خود خوانده بودند ولى قرآن مى‏گويد : با سابقه بدى كه آنها دارند انتظار شما مورد ندارد ، چرا كه گاهى صفات و روحيات انحرافى يك جمعيت ، سبب مى‏شود كه با تمام نزديكى به حق از آن دور گردند .


آيه بعد پرده از روى حقيقت تلخ ديگرى پيرامون اين جمعيت حيله‏گر و منافق بر مى‏دارد و مى‏گويد : پاكدلان آنها هنگامى كه مؤمنان را ملاقات مى‏كنند اظهار ايمان مى‏نمايند ( و صفات پيامبر را كه در كتبشان آمده است خبر مى‏دهند ) ( و اذا لقوا الذين آمنواقالوا آمنا).


اما در پنهانى و خلوت ، جمعى از آنها مى‏گويند : چرا مطالبى را كه خداوند در تورات براى شما بيان كرده به مسلمانان مى‏گوئيد ؟ ( و اذا خلا بعضهم الى بعض قالوا ا تحدثونهم بما فتح الله عليكم).


تا در قيامت در پيشگاه خدا بر ضد شما به آن استدلال كنند ، آيا نمى‏فهميد ؟ ( ليحاجوكم به عند ربكم ا فلا تعقلون).


اين احتمال در تفسير آيه نيز وجود دارد كه آغاز آيه از منافقان يهود سخن مى‏گويد كه در حضور مسلمانان دم از ايمان مى‏زدند ، و در غياب انكار مى‏كردند و حتى پاكدلان يهود را نيز مورد سرزنش قرار مى‏دادند كه چرا اسرار كتب


تفسير نمونه ج : 1ص :315


مقدس را در اختيار مسلمانان قرار داده‏ايد ؟ به هر حال اين تاييدى است بر آنچه در آيه قبل بود كه شما از جمعيتى كه چنين روحيات بر آنها حاكم است چندان انتظار ايمان نداشته باشيد.


جمله فتح الله عليكم ممكن است به معنى حكم و فرمان الهى باشد كه در اختيار بنى اسرائيل قرار داشت ، و ممكن است اشاره به گشودن درهاى اسرار الهى و خبرهاى آينده مربوط به شريعت جديد به روى آنان باشد.


قابل توجه اينكه از اين آيه به خوبى استفاده مى‏شود كه ايمان اين گروه منافق در باره خدا آنقدر ضعيف بود كه او را همچون انسانهاى عادى مى‏پنداشتند و تصور مى‏كردند اگر حقيقتى را از مسلمانان كتمان كنند از خدا نيز مكتوم خواهد ماند ! لذا آيه بعد با صراحت مى‏گويد : آيا اينها نمى‏دانند كه خداوند از اسرار درون و برونشان آگاه است ( ا و لا يعلمون ان الله يعلم ما يسرون و ما يعلنون ) .


01031 - 1


تفسير نمونه ج : 1ص :316


وَ مِنهُمْ أُمِّيُّونَ لا يَعْلَمُونَ الْكِتَب إِلا أَمَانىَّ وَ إِنْ هُمْ إِلا يَظنُّونَ‏(78) فَوَيْلٌ لِّلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتَب بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هَذَا مِنْعِندِ اللَّهِ لِيَشترُوا بِهِ ثَمَناً قَلِيلاًفَوَيْلٌ لَّهُم مِّمَّا كَتَبَت أَيْدِيهِمْ وَ وَيْلٌ لَّهُم مِّمَّا يَكْسِبُونَ‏(79)


ترجمه:


78 -و پاره‏اى از آنها عوامانى هستند كه كتاب خدا را جز يك مشت خيالات و آرزوها نمى‏دانند ، و تنها به پندارهايشان دل بسته‏اند !


79 -واى بر آنها كه مطالبى با دست خود مى‏نويسند سپس مى‏گويند : از طرف خدا است تا به بهاى كمى آن را بفروشند ، واى بر آنها از آنچه با دست خود نوشتند ، و واى بر آنها از آنچه از اين راه به دست مى‏آورند !


شان نزول:


جمعى از دانشمندان يهوداوصافى را كه براى پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در تورات آمده بود تغيير دادند و اين تغيير به خاطر حفظ موقعيت خود و منافعى بود كه همه سال از ناحيه عوام به آنها مى‏رسيد.


هنگامى كه پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مبعوث شد ، و اوصاف او را با آنچه در تورات آمده بود مطابق ديدند ترسيدند كه در صورت روشن شدن اين واقعيت منافع آنها در خطر قرار گيرد ، لذا بجاى اوصاف واقعى مذكور در تورات ، صفاتى بر ضد آن نوشتند.


تفسير نمونه ج : 1ص :317


عوام يهود كه تا آن زمان كم و بيش صفات واقعى او راشنيده بودند ، از علماى خود مى‏پرسيدند آيا اين همان پيامبر موعود نيست كه بشارت ظهور او را مى‏داديد ؟ آنها آيات تحريف شده تورات را بر آنها مى‏خواندند تا به اين وسيله قانع شوند.


تفسير : نقشه‏هاى يهود براى استثمار عوام!


در تعقيب آيات گذشته پيرامون خلافكاريهاى يهود ، آيات مورد بحث ، جمعيت آنها را به دو گروه مشخص تقسيم مى‏كند : عوام و دانشمندان حيله‏گر ( البته اقليتى از دانشمندان آنها بودند كه ايمان آوردند و حق را پذيرا شدند و به صفوف مسلمانان پيوستند).


مى‏گويد : گروهى از آنها افرادى هستند كه از دانشبهره‏اى ندارند ، و از كتاب خدا جز يك مشت خيالات و آرزوها نمى‏دانند ، و تنها به پندارهايشان دل بسته‏اند ( و منهم اميون لا يعلمون الكتاب الا امانى و ان هم الا يظنون).


اميون جمع امى در اينجا به معنى درس نخوانده است ، يعنى به همان حالتى كه از مادر متولد شده باقى مانده و مكتب و استادى را نديده است ، و يا به خاطر اينكه جمعى از مادران روى علاقه‏هاى جاهلانه فرزندان خود را از خود جدا نمى‏كردند و اجازه نمى‏دادند به مكتب بروند.


امانى جمع امنية به معنى آرزو است ، و در اينجا ممكن است اشاره به پندارها و امتيازات موهومى باشد كه يهود براى خود قائل بودند ، از جمله


تفسير نمونه ج : 1ص :318


مى‏گفتند : ما فرزندان خدا و دوستان خاص او هستيم نحن ابناء الله و احبائه ( مائده - 18 ) و يا اينكه مى‏گفتند : هرگز آتش دوزخ جز چند روزى به ما نخواهد رسيد كه در آيات بعد به اين گفتار يهود بر مى‏خوريم.


اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از امانى ، آيات تحريف شده باشد كه دانشمندان يهود در اختيار عوام مى‏گذاشتند ، و جمله لا يعلمون الكتاب الا امانى با اين معنى سازگارتر مى‏باشد.


به هر حال پايان اين آيه ( ان هم الا يظنون ) دليل بر آن است كه پيروى از ظن و گمان در اساس و اصول دين و شناخت مكتب وحى كارى است نادرست و در خور سرزنش و هر كس بايد در اين قسمت از روى تحقيق كافى گام بردارد .


دسته‏اى ديگر دانشمندان آنها بودند كه حقايق را به سود خود تحريف مى‏كردند چنانكه قرآن در آيه بعد مى‏گويد : واى بر آنها كه مطالب را به دست خود مى‏نويسند ، و بعد مى‏گويند اينها از سوى خدا است ( فويل للذين يكتبون الكتاب بايديهم ثم يقولون هذا من عند الله).


و هدفشان اين است با اين كار ، بهاى كمى بدست آورند ( ليشتروا به ثمنا قليلا).


واى بر آنها از آنچه با دست خود مى‏نويسند ( فويل لهم مما كتبت ايديهم ) .


و واى بر آنها از آنچه با اين خيانتها بدست مى‏آورند ( و ويل لهم مما يكسبون).


از جمله‏هاى اخير اين آيه به خوبى استفاده مى‏شود كه آنها هم وسيله نا مقدسى داشتند ، و هم نتيجه نادرستى مى‏گرفتند.


تفسير نمونه ج : 1ص :319


بعضى از مفسران در ذيل آيه مورد بحث حديثى از امام صادق (عليه‏السلام‏) نقل كرده‏اند كه داراى نكات قابل ملاحظه‏اى است ، حديث چنين است : مردى به امام صادق (عليه‏السلام‏) عرض كرد با اينكه عوام يهود اطلاعى از كتاب آسمانى خود جز از طريقعلمايشان نداشتند ، چگونه خداوند آنها را نسبت به تقليد از علماء و پذيرش از آنان مذمت مى‏كند ؟ ! ( اشاره به آيات مورد بحث است ) آيا عوام يهود با عوام ما كه از علماى خود تقليد مى‏كنند تفاوت دارند ؟ ... امام فرمود : بين عوام ما و عوام يهود از يك جهت فرق و از يكجهت مساوات است ، از آن جهت كه مساوى هستند خداوند عوام ما را نيز مذمت كرده همانگونه كه عوام يهود را نكوهش فرموده.


اما از آن جهت كه با هم تفاوت دارند اين است كه عوام يهود از وضع علماى خود آگاه بودند ، مى‏دانستند آنها صريحا دروغ مى‏گويند ، حرام و رشوه مى‏خورند و احكام خدا را تغيير مى‏دهند ، آنها با فطرت خود اين حقيقت را دريافته بودند كه چنين اشخاصى فاسقند و جايز نيست سخنان آنها را در باره خدا و احكام او بپذيرند ، و سزاوار نيست شهادت آنها را در باره پيامبران قبول كنند ، به اين دليل خداوند آنها را نكوهش كرده است ( ولى عوام ما پيرو چنين علمائى نيستند ) .


و اگر عوام ما از علماى خود فسق آشكار و تعصب شديد و حرص بر دنيا و اموال حرام ببينند هر كس از آنها پيروى كند مثل يهود است كه خداوند آنان را به خاطر پيروى از علماى فاسق نكوهش كرده است ، فاما من كان من الفقهاء صائنا لنفسه ، حافظا لدينه ، مخالفا على هواه ، مطيعا لامر مولاه فللعوام ان يقلدوه : اما دانشمندانى كه پاكى روح خود را حفظ كنند ، و دين خود را نگهدارند ، مخالف هوى و هوس و مطيع فرمان مولاى خويش باشند عوام مى‏توانند


تفسير نمونه ج : 1ص :320


از آنها پيروى كنند....


روشن است كه اين حديث اشاره به تقليد تعبدى در احكام نمى‏كند ، بلكه منظور پيروى كردن از رهنمائى دانشمندان براى بدست آوردن علم و يقين در اصول دين است ، زيرا حديث در مورد شناخت پيامبر سخن مى‏گويد كه مسلما از اصول دين مى‏باشد و تقليد تعبدى در آن جايز نيست .


تفسير نمونه ج : 1ص :321


وَ قَالُوا لَن تَمَسنَا النَّارُ إِلا أَيَّاماً مَّعْدُودَةًقُلْ أَ تخَذْتمْ عِندَ اللَّهِ عَهْداً فَلَن يخْلِف اللَّهُ عَهْدَهُأَمْ تَقُولُونَ عَلى اللَّهِ مَا لا تَعْلَمُونَ‏(80) بَلى مَن كَسب سيِّئَةً وَ أَحَطت بِهِ خَطِيئَتُهُ فَأُولَئك أَصحَب النَّارِهُمْ فِيهَا خَلِدُونَ‏(81) وَ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصلِحَتِ أُولَئك أَصحَب الْجَنَّةِهُمْ فِيهَا خَلِدُونَ‏(82)


ترجمه:


80 -و گفتند هرگز آتش دوزخ جز چند روزى به ما نخواهد رسيد ، بگو آيا پيمانى نزد خدا گرفته‏ايد ؟ ! چون خداوند هرگز از پيمانش تخلف نمى‏ورزد ، يا اينكه چيزى به خدا نسبت مى‏دهيد كه به آن علم نداريد ؟ !


81 -آرى كسانى كه تحصيل گناه كنند ، و آثار گناه سراسر وجودشان را بپوشاند آنها اهل آتشند و جاودانه در آن خواهند بود.


82 -و آنها كه ايمان آورده‏اند و اعمال صالح انجام داده‏اند اهل بهشتند و هميشه در آن خواهند ماند.


تفسير : بلندپروازى و ادعاهاى تو خالى!


قرآن در اينجا به يكى از گفته‏هاى بى اساس يهود كه آنان را به خود


تفسير نمونه ج : 1ص :322


مغرور ساخته و سرچشمه قسمتى از انحرافات آنها شده بود اشاره كرده و به آن پاسخ مى‏گويد : نخست مى‏فرمايد : آنها گفتند : هرگز آتش دوزخ ، جز چند روزى به ما نخواهد رسيد ( و قالوا لن تمسنا النار الا اياما معدودة ) .


بگو آيا پيمانى نزد خدا بسته‏ايد كه هرگز خداوند از پيمانش تخلف نخواهد كرد يا اينكه چيزى را به خدا نسبت مى‏دهيد كه نمى‏دانيد ؟ ! ( قل اتخذتم عند الله عهدا فلن يخلف الله عهده ام تقولون على الله ما لا تعلمون).


اعتقاد به برترى نژادى ملت يهود ، و اينكه آنها تافته‏اى جدا بافته‏اند ، و گنهكارانشان فقط چند روزى كيفر و مجازات مى‏بينند ، سپس بهشت الهى براى ابد در اختيار آنان است ، يكى از دلائل روشن خود خواهى و خود پرستى اين جمعيت است .


اين امتيازطلبى با هيچ منطقى سازگار نيست زيرا هيچگونه تفاوتى در ميان انسانها از نظر كيفر و پاداش اعمال در پيشگاه خدا وجود ندارد.


مگر يهود چه كرده بودند كه مى‏بايست تبصره‏اى به سود آنها بر قانون كلى مجازات زده شود ؟ به هر حال آيه فوق با يك بيان منطقى ، اين پندار غلط را ابطال مى‏كند و مى‏گويد اين گفتار شما از دو حال خارج نيست : يا بايد عهد و پيمان خاصى از خدا در اين زمينه گرفته باشيد - كه نگرفته‏ايد - و يا دروغ و تهمت به خدا مى‏بنديد ! آيه بعد يك قانون كلى و عمومى را كه از هر نظر منطقى است بيان مى‏كند مى‏گويد : آرى كسانى كه تحصيل گناه كنند و آثار گناه سراسر وجودشان را بپوشاند آنها اهل دوزخند ، و هميشه در آن خواهند بود ( بلى من كسب سيئة و احاطت به خطيئته فاولئك اصحاب النار هم فيها خالدون ) .


تفسير نمونه ج : 1ص :323


اين يك قانون كلى در باره گنهكاران از هر قوم و ملت و گروه و جماعت است.


و اما در مورد مؤمنان پرهيزگار ، نيز يك قانون كلى و همگانى وجود دارد كه آيه بعد بيانگر آن است : كسانى كه ايمان آورده‏اند و عمل صالح انجام داده‏اند آنها اصحاب بهشتند و جاودانه در آن خواهند بود ( و الذين آمنوا و عملوا الصالحات اولئك اصحاب الجنة هم فيها خالدون ) .


نكته‏ها:


1- كسب سيئة


كسب و اكتساب به معنى تحصيل كردن چيزى از روى اراده و اختيار است ، بنا بر اين جمله بلى من كسب سيئة اشاره به كسانى است كه با علم و اختيار مرتكب گناهان مى‏شوند و تعبير كسب شايد از اين نظر باشد كه گنهكار در يك محاسبه كوته‏بينانه انجام گناه را به سود خويش و ترك آن را به زيان خود مى‏پندارد ، اينها همان كسانى هستند كه در چند آيه بعد به آنها اشاره كرده مى‏گويد : آنها آخرت را به زندگى دنيا فروخته‏اند لذا تخفيفى در مجازاتشان نيست .


2- احاطه خطيئه چيست ؟


خطيئه در بسيارى از موارد به معنى گناهانى است كه از روى عمد تحقق نيافته ، ولى در آيه مورد بحث ، به معنى گناه كبيره و يا آثار گناه است كه بر قلب و جان انسان مى‏نشيند.


تفسير نمونه ج : 1ص :324


به هر حال مفهوم احاطه گناه اين است كه انسان آنقدر در گناهان فرو رود كه زندانى براى خود بسازد ، زندانى كه منافذ آن بسته باشد.


توضيح اينكه گناهان كوچك و بزرگ در آغاز ، يك عمل است ، سپس تبديل به حالت مى‏شود و با ادامه و اصرار ، شكل ملكه به خود مى‏گيرد ، و هنگامى كه به اوج شدت خود برسد تمام وجود انسان را به رنگ گناه در مى‏آورد و عين وجود انسان مى‏شود .


در اين هنگام هيچ پند و موعظه و راهنمائى رهنمايان در وجود او اثر نخواهد كرد ، و در حقيقت با دست خود قلب ماهيت خويش كرده است.


از يك نظر چنين كسانى به كرمهائى ميمانند كه اطراف خود پيله‏اى مى‏تنند ، پيله‏اى كه آنانرا زندانى و سر انجام خفه مى‏كند و روشن است سرنوشتى جز خلود در آتش براى آنها نخواهد بود.


و با توجه به آياتى كه مى‏گويد خداوند تنها مشركان را نمى‏آمرزد و اما غير شرك ، قابل بخشش است ( ان الله لا يغفر ان يشرك به و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء - نساء - 48 ) ، و با توجه به اينكه در آيات مورد بحث كه سخن از خلود در آتش مى‏باشد ، مى‏توان نتيجه گرفت كه اين چنين گنهكاران سر انجام گوهر ايمان را از دست داده و مشرك و بى‏ايمان از دنيا مى‏روند !


3- نژاد پرستى يهود


از آيات مورد بحث استفاده مى‏شود كه روح تبعيض نژادى يهود كه امروز نيز در دنيا سرچشمه بدبختيهاى فراوان شده ، از آن زمان در يهود بوده است ، و امتيازات موهومى براى نژاد بنى اسرائيل قائل بوده‏اند ، و متاسفانه بعد از گذشتن هزاران سال هنوز هم آن روحيه بر آنها حاكم است ، و در واقع منشا پيدايش كشور غاصب اسرائيل نيز همين روح نژاد پرستى است .


تفسير نمونه ج : 1ص :325


آنها نه فقط در اين دنيا براى خود برترى قائل هستند ، بلكه معتقدند كه اين امتياز نژادى در آخرت نيز به كمك آنها مى‏شتابد و گنهكارانشان بر خلاف افراد ديگر تنها مجازات كوتاه مدت و خفيفى خواهند ديد ، و همين پندارهاى غلط آنها را آلوده انواع جنايات و بدبختيها و سيه‏روزيها كرده است ! .