پنجشنبه ۱۸ شهريور ۱۳۸۹
تفسیر نمونه : سوره انعام آیات 93- 73


وَ هُوَ الَّذِى خَلَقَ السمَوَتِ وَ الأَرْض بِالْحَقّ‏ِوَ يَوْمَ يَقُولُ كن فَيَكونُقَوْلُهُ الْحَقُّوَ لَهُ الْمُلْك يَوْمَ يُنفَخُ فى الصورِعَلِمُ الْغَيْبِ وَ الشهَدَةِوَ هُوَ الحَْكيمُ الْخَبِيرُ(73)


ترجمه:


73 -او كسى است كه آسمانها و زمين را به حق آفريد و آن روز كه به آنها مى‏گويد موجود باش ، موجود مى‏شود ، سخن او حق است و در آن روز كه در صور دميده مى‏شود حكومت مخصوص او است ، از پنهان و آشكار با خبر است و حكيم و آگاه مى‏باشد.



تفسير نمونه ج : 5ص :299


تفسير:


اين آيه در حقيقت دليلى است بر مطالب آيه قبل و دليلى است بر لزوم تسليم در برابر پروردگار ، و پيروى از رهبرى او ، لذا نخست مى‏گويد : او خدائى است كه آسمانها و زمين را به حق آفريده است ( و هو الذى خلق السموات و الارض بالحق ) .


تنها چنين كسى كه مبدء عالم هستى است ، شايسته رهبرى مى‏باشد و بايد تنها در برابر فرمان او تسليم بود ، زيرا همه چيز را براى هدف صحيحى آفريده است.


منظور از حق در جمله بالا همان هدف و نتيجه و مصالح و حكمتها است يعنى هر چيزى را براى خاطر هدف و نتيجه و مصلحتى آفريد ، در حقيقت اين جمله شبيه مطلبى است كه در سوره ص آيه 77 آمده آنجا كه مى‏فرمايد : و ما خلقنا السماء و الارض و ما بينهما باطلا : ما آسمان وزمين و آنچه در ميان آنها است بيهوده و بى‏هدف نيافريديم.


سپس مى‏فرمايد : نه تنها مبدء عالم هستى او است ، بلكه رستاخيز و قيامت نيز به فرمان او صورت مى‏گيرد و آن روز كه فرمان مى‏دهد رستاخيز بر پا شود فورا بر پا خواهد شد ( و يوم يقول كن فيكون).


بعضى احتمال داده‏اند كه منظور از اين جمله همان آغاز آفرينش و مبدء جهان هستى باشد كه همه چيز به فرمان او ايجاد شده است ، ولى با توجه به اينكه


تفسير نمونه ج : 5ص :300


يقول فعل مضارع است ، و اينكه قبل از اين جمله اشاره به اصل آفرينش شده و همچنين با توجه به جمله‏هاى بعد مى‏توان گفت كه اين جمله مربوط به رستاخيز و فرمان الهى در باره آن است همانطور كه در جلد اول صفحه 299 ( ذيل آيه 117 بقره ) گفتيم منظور از جمله كن فيكون اين نيست كه خداوند يك فرمان لفظى به عنوان موجود باش صادر مى‏كند بلكه منظور اين است هر گاه اراده او به آفرينش چيزى تعلق گيرد ، بدون نياز به هيچ عامل ديگرى ، اراده‏اش جامه عمل به خود مى‏پوشد ، اگر اراده كرده است يك دفعه موجود شود ، يك دفعه موجود خواهد شد و اگر اراده كرده است تدريجا موجود گردد ، برنامه تدريجى آن شروع خواهد شد .


بعد اضافه مى‏كند كه گفتار خداوند حق است يعنى همان طور كه آغاز آفرينش بر اساس هدف و نتيجه و مصلحت بود ، رستاخيز نيز همانگونه خواهد بود .


(قوله الحق).


و در آن روز كه در صور دميده مى‏شود و قيامت بر پا مى‏گردد ، حكومت و مالكيت مخصوص ذات پاك او است ( و له الملك يوم ينفخ فى الصور).


درست است كه مالكيت و حكومت خداوند بر تمام عالم هستى از آغاز جهان بوده و تا پايان جهان و در عالم قيامت ادامه خواهد داشت و اختصاصى به روز رستاخيز ندارد ، ولى از آنجا كه در اين جهان يك سلسله عوامل و اسباب در پيشبرد هدفها و انجام كارها مؤثر است گاهى اين عوامل و اسباب انسان را از خداوند كه مسبب الاسباب است غافل مى‏كند ، اما در آن روز كه همه اين اسباب از كار مى‏افتد ، مالكيت و حكومت او از هر زمان آشكارتر و روشنتر مى‏گردد ، درست نظير آيه ديگرى كه مى‏گويد : لمن الملك اليوم لله الواحد القهار : حكومت و مالكيت امروز ( روز قيامت ) براى كى است ؟ تنها براى خداوند يگانه پيروز است ( سوره غافر - آيه 16 ) .



تفسير نمونه ج : 5ص :301


در باره اينكه منظور از صور كه در آن دميده مى‏شود چيست و چگونه اسرافيل در صور مى‏دمد تا جهانيان بميرند و بار ديگر در صور مى‏دمد تا همگى زنده شوند و قيامت بر پا گردد ، در ذيل آيه 68 سوره زمر به خواست خدا مشروحا بحث خواهيم كرد ، زيرا تناسب بيشترى با آن آيه دارد .


و در پايان آيه اشاره به سه صفت از صفات خدا كرده ، مى‏گويد : خداوند از پنهان و آشكار با خبر است ( عالم الغيب و الشهادة).


و كارهاى او همه از روى حكمت مى‏باشد ، و از همه چيز آگاه است ( و هو الحكيم الخبير).


در آيات مربوط به رستاخيز غالبا به اين صفات خدا اشاره شده است كه او هم آگاه است و هم قادر و حكيم يعنى به مقتضاى علم و آگاهيش اعمال بندگان را مى‏داند و به مقتضاى قدرت و حكمتش به هر كس جزاى مناسب مى‏دهد .



تفسير نمونه ج : 5ص :302


وَ إِذْ قَالَ إِبْرَهِيمُ لأَبِيهِ ءَازَرَ أَ تَتَّخِذُ أَصنَاماً ءَالِهَةًإِنى أَرَاك وَ قَوْمَك فى ضلَلٍ مُّبِينٍ‏(74)


ترجمه:


74 -(به خاطر بياوريد ) هنگامى كه ابراهيم به مربيش ( عمويش ) آزر گفت آيا بتها را خدايان خود انتخاب مى‏كنى ، من تو و جمعيتت را در گمراهى آشكار مى‏بينم!.


تفسير:


از آنجا كه اين سوره جنبه مبارزه با شرك و بت پرستى دارد و روى سخن بيشتر در آن از بت پرستان است و براى بيدار ساختن آنها از طرق مختلف استفاده شده ، در اينجا به گوشه‏اى از سرگذشت ابراهيم قهرمان بت‏شكن اشاره كرده و منطق نيرومند او را در كوبيدن بتها ضمن چند آيه به خاطر آورده است .


قابل توجه اينكه قرآن در بسيارى از بحثهاى توحيدى و مبارزه با بت روى اين سرگذشت تكيه مى‏كند ، زيرا ابراهيم مورد احترام تمام اقوام مخصوصا مشركان عرب بود.


نخست مى‏گويد : ابراهيم پدر ( عموى ) خود را مورد سرزنش قرار داد و به آنها چنين گفت : آيا اين بتهاى بى ارزش و موجودات بيجان را خدايان خود انتخاب كرده‏ايد ؟ ! ( و اذ قال ابراهيم لابيه آزر ا تتخذ اصناما الهه).


بدون شك من ، تو و جمعيت پيروان و هم مسلكان ترا در گمراهى آشكارى مى‏بينم چه گمراهى از اين آشكارتر كه انسان مخلوق خود را معبود خود قرار دهد ، و موجود بيجان و بى‏شعورى را پناهگاه خود بپندارد و حل مشكلات خود را از آنها بخواهد ( انى اراك و قومك فى ضلال مبين ) .



تفسير نمونه ج : 5ص :303


آيا آزر پدر ابراهيم بود ؟


كلمه اب در لغت عرب غالبا بر پدر اطلاق مى‏شود و چنانكه خواهيم ديد گاهى بر جد مادرى و عمو و همچنين مربى و معلم و كسانى كه براى ترتيب انسان به نوعى زحمت كشيده‏اند نيز گفته شده است ، ولى شك نيست كهبه هنگام اطلاق اين كلمه اگر قرينه‏اى در كار نباشد قبل از هر چيز پدر بنظر مى‏آيد.


اكنون اين سؤال پيش مى‏آيد كه آيا براستى آيه بالا مى‏گويد : آن مرد بت‏پرست ( آزر ) پدر ابراهيم بوده است ؟ و آيا يك فرد بت‏پرست و بت‏ساز مى‏تواند پدر يك پيامبر اولوا العزم بوده باشد ؟ و آيا وراثت در روحيات انسان اثر نامطلوبى در فرزند نخواهد گذارد ؟ جمعى از مفسران سنى به سؤال اول پاسخ مثبت گفته و آزر را پدر واقعى ابراهيم مى‏دانند ، در حالى كه تمام مفسران و دانشمندان شيعه معتقدند آذر پدر ابراهيم نبود ، بعضى او را پدر مادر و بسيارى او را عموى ابراهيم دانسته‏اند .


قرائنى كه نظر دانشمندان شيعه را تاييد مى‏كند چند چيز است:


1 -در هيچيك از منابع تاريخى اسم پدر ابراهيم ، آزر شمرده نشده است ، بلكه همه تارخ نوشته‏اند ، در كتب عهدين نيز همين نام آمده است ، جالب اينكه افرادى كه اصرار دارند پدر ابراهيم آزر بوده در اينجا به توجيهاتى دست زده‏اند كه بهيچوجه قابل قبول نيست از جمله اينكه اسم پدر ابراهيم تارخ ، و لقبش آزر بوده ! در حالى كه اين لقب نيز در منابع تاريخى ذكر نشده است.


و يا اينكه آزر بتى بوده كه پدر ابراهيم او را پرستش مى‏كردهاست در حالى كه اين احتمال با ظاهر آيه فوق كه مى‏گويد پدرش آزر بود بهيچوجه سازگار نيست ، مگر اينكه جمله يا كلمه‏اى در تقدير بگيريم كه آن هم بر خلاف ظاهر است.



تفسير نمونه ج : 5ص :304


2 -قرآن مجيد مى‏گويد : مسلمانان حق ندارند براى مشركان استغفار كنند اگر چه بستگان و نزديكان آنها بوده باشند ، سپس براى اينكه كسى استغفار ابراهيم را در باره آزر دستاويز قرار ندهد چنين مى‏گويد : و ما كان استغفار ابراهيم لابيه الا عن موعدة وعدها اياه فلما تبين له انه عدو لله تبرء منه ( سوره توبه آيه 114 ) : استغفار ابراهيم براى پدرش ( آزر ) فقط به خاطر وعده‏اى بود كه به او داده بود ( آنجا كه گفت ساستغفر لك ربى - مريم آيه 47 يعنى : بزودى براى تو استغفار خواهم كرد به اميد اينكه با اين وعده دلگرم شود و از بت پرستى برگردد ) اما هنگامى كه او را در راه بت پرستى مصمم و لجوج ديد دست از استغفار درباره او برداشت .


از اين آيه به خوبى استفاده مى‏شود كه ابراهيم بعد از مايوس شدن از آزر ديگر هيچگاه براى او طلب آمرزش نكرد و شايسته هم نبود چنين كند ، و تمام قرائن نشان مى‏دهد اين جريان در دوران جوانى ابراهيم و زمانى بود كه در شهر بابل مى‏زيست و با بت پرستان مبارزه داشت .


ولى آيات ديگر قرآن نشان مى‏دهد كه ابراهيم در اواخر عمر خود و پس از پايان بناى كعبه براى پدرش از خداوند طلب آمرزش كرد ( البته در اين آيات چنانكه خواهد آمد از پدر تعبير به اب نشده بلكه تعبير به والد كه صريحا مفهوم پدر را مى‏رساند ، شده است).


آنجا كه مى‏فرمايد : الحمد لله الذى وهب لى على الكبر اسماعيل و اسحاق ان ربى لسميع الدعاء ... ربنا اغفر لى و لوالدى و للمؤمنين يوم يقوم الحساب حمد و سپاس براى خدائى است كه در پيرى به من اسماعيل و اسحاق را بخشيده پروردگار من دعا را اجابت مى‏كند ، پروردگارا ! من و پدر و مادرم و مؤمنين را در روز رستاخيز بيامرز .



تفسير نمونه ج : 5ص :305


از انضمام اين آيه به آيه سوره توبه كه مسلمانان را از استغفار براى مشركان بر حذر مى‏دارد و ابراهيم را از انجام چنين كارى جز براى يك مدت محدود آن هم براى يك هدف مقدس ، بركنار مى‏شمرد ، به خوبى استفاده مى‏شود كه منظور از اب در آيه مورد بحث ، پدر نيست ، بلكه عمو يا پدر مادر و يا مانند آن است و به تعبير ديگر والد در بيان معنى پدر صراحت دارد ، در حالى كه اب صراحت ندارد.


در آيات قرآن كلمه اب نيز در مورد عمو به كار رفته است مانند آيه 133 سوره بقره قالوا نعبد الهك و اله آبائك ابراهيم و اسماعيل و اسحاق الها واحدا : فرزندان يعقوب به او گفتند ما خداوند تو و خداوند پدران تو ابراهيم و اسماعيل و اسحاق ، خداوند يگانه را مى‏پرستيم و اين را مى‏دانيم كه اسماعيل عموى يعقوب بود نه پدر او .


3 -از روايات مختلف اسلامى نيز مى‏توان اين موضوع را استفاده كرد زيرا در حديث معروفى از پيغمبر اكرم (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نقل شده است : لم يزل ينقلنى الله من اصلاب الطاهرين الى ارحام المطهرات حتى اخرجنى فى عالمكم هذا لم يدنسنى بدنس الجاهلية : همواره خداوند مرا از صلب پدران پاك به رحم مادران پاك منتقل مى‏ساخت ، و هرگز مرا به آلودگيهاى دوران جاهليت آلوده نساخت .


شك نيست كه روشنترين آلودگى دوران جاهليت شرك و بت پرستى است ، و كسانى كه آن را منحصر به آلودگى زنا دانسته‏اند ، هيچ دليلى بر گفته خود ندارند ، بخصوص اينكه قرآن مى‏گويد انما المشركون نجس : مشركان آلوده


تفسير نمونه ج : 5ص :306


و ناپاكند.


طبرى كه از دانشمندان اهل سنت است در تفسير خود جامع البيان از مفسر معروف مجاهد نقل مى‏كند كه او صريحا مى‏گويد : آزر پدر ابراهيم نبود .


آلوسى مفسر ديگر اهل تسنن در تفسير روح المعانى در ذيل همين آيه مى‏گويد : آنها كه مى‏گويند : اعتقاد به اينكه آزر پدر ابراهيم نبود مخصوص شيعه هست از كم اطلاعى آنها است زيرا بسيارى از دانشمندان معتقدند كه آزر اسم عموى ابراهيم بود.


سيوطى دانشمند معروف سنى در كتاب مسالك الحنفاء از فخر رازى در كتاب اسرار التنزيل نقل مى‏كند كه پدر و مادر و اجداد پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هيچگاه مشرك نبودند و به حديثى كه در بالا از پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نقل كرديم استدلال نموده است ، سپس خود سيوطى اضافه مى‏كند كه ما مى‏توانيم اين حقيقت را با توجه به دو دسته از روايات اسلامى اثبات كنيم نخست رواياتى كه مى‏گويد : پدران و اجداد پيامبر تا آدم هر كدام بهترين فرد زمان خود بوده‏اند ( اين احاديث را از صحيح بخارى و دلائل النبوه بيهقى و مانند آن نقل نموده است ) .


و رواياتى كه مى‏گويد : در هر عصر و زمانى افراد موحد و خداپرست وجود داشته است با ضميمه كردن اين دو دسته روايات ثابت مى‏شود اجداد پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از جمله ( پدر ابراهيم ) حتما موحد بوده‏اند.



تفسير نمونه ج : 5ص :307


با توجه به آنچه گفته شد معلوم مى‏شود كه تفسير فوق براى آيه مورد بحث تفسيرى است بر اساس قرائن روشنى از خود قرآن و روايات مختلف اسلامى نه تفسير به راى آنچنان كه بعضى از متعصبين اهل سنت همانند نويسنده المنار گفته است.


وَ كَذَلِك نُرِى إِبْرَهِيمَ مَلَكُوت السمَوَتِ وَ الأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ‏(75) فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ الَّيْلُ رَءَا كَوْكَباًقَالَ هَذَا رَبىفَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لا أُحِب الاَفِلِينَ‏(76) فَلَمَّا رَءَا الْقَمَرَ بَازِغاً قَالَ هَذَا رَبىفَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَئن لَّمْ يهْدِنى رَبى لأَكونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضالِّينَ‏(77) فَلَمَّا رَءَا الشمْس بَازِغَةً قَالَ هَذَا رَبى هَذَا أَكبرُفَلَمَّا أَفَلَت قَالَ يَقَوْمِ إِنى بَرِى‏ءٌ مِّمَّا تُشرِكُونَ‏(78) إِنى وَجَّهْت وَجْهِىَ لِلَّذِى فَطرَ السمَوَتِ وَ الأَرْض حَنِيفاًوَ مَا أَنَا مِنَ الْمُشرِكِينَ‏(79)


ترجمه:


75 -اينچنين ملكوت آسمانها و زمين را به ابراهيم نشان داديم ، تا اهل يقين گردد.


76 -هنگامى كه ( تاريكى ) شب او را پوشانيد ستاره‏اى مشاهده كرد گفت : اين خداى من است ؟ اما هنگامى كه غروب كرد گفت غروب كنندگان را دوست ندارم .



تفسير نمونه ج : 5ص :308


77 -و هنگامى كه ماه را ديد ( كه سينه افق را ) مى‏شكافد گفت اين خداى من است ؟ اما هنگامى كه ( آنهم ) افول كرد گفت اگر پروردگارم مرا راهنمائى نكند مسلما از جمعيت گمراهان خواهم بود.


78 -و هنگامى كه خورشيد را ديد ( كه سينه افق را ) مى‏شكافت گفت اين خداى من است ؟ اين ( كه از همه ) بزرگتر است ، اما هنگامى كه غروب كرد گفت اى قوم ! من از شريكهائى كه شما ( براى خدا ) مى‏سازيد بيزارم.


79 -من روى خود را به سوى كسى كردم كه آسمانها و زمين را آفريده من در ايمان خود خالصم و از مشركان نيستم .


تفسير:دلائل توحيد در آسمانها


در تعقيب نكوهشى كه ابراهيم از بتها داشت ، و دعوتى كه از آزر براى ترك بت پرستى نمود ، در اين آيات خداوند به مبارزات منطقى ابراهيم با گروههاى مختلف بت پرستان اشاره كرده و چگونگى پى بردن او را به اصل توحيد از طريق استدلالات روشن عقلى شرح مى‏دهد.


نخست مى‏گويد : همانطور كه ابراهيم را از زيانهاى بت پرستى آگاه ساختيم همچنين مالكيت مطلقه و تسلط پروردگار را بر تمام آسمان و زمين به او نشان داديم ( و كذلك نرى ابراهيم ملكوت السماوات و الارض ) .


ملكوت در اصل از ريشه ملك ( بر وزن حكم ) به معنى حكومت و مالكيت است ، واو و ت براى تاكيد و مبالغه به آن اضافه شده بنابراين


تفسير نمونه ج : 5ص :309


منظور از آن در اينجا حكومت مطلقه خداوند بر سراسر عالم هستى است.


اين آيه گويا اجمالى از تفصيلى است كه در آيات بعد درباره مشاهده وضع خورشيد و ماه و ستارگان و پى بردن از غروب آنها به مخلوق بود نشان آمده است.


يعنى قرآن ابتدا مجملى از مجموع آن قضايا را ذكر كرده ، سپس به شرح آنها پرداخته است ، و به اين ترتيب منظور از نشان دادن ملكوت آسمان و زمين به ابراهيم روشن مى‏شود .


و در پايان آيه مى‏فرمايد : هدف ما اين بود كه ابراهيم اهل يقين گردد ( و ليكون من الموقنين).


شك نيست كه ابراهيم يقين استدلالى و فطرى به يگانگى خدا داشت اما با مطالعه در اسرار آفرينش اين يقين به سر حد كمال رسيد ، همانطور كه ايمان به معاد و رستاخيز داشت ولى با مشاهده مرغان سر بريده‏اى كه زنده شدند ، ايمان او به مرحله عين اليقين رسيد.


در آيات بعد اين موضوع را بطور مشروح بيان كرده و استدلال ابراهيم را از افول و غروب ستاره و خورشيد بر عدم الوهيت آنها روشن مى‏سازد.


نخست مى‏گويد:هنگامى كه پرده تاريك شب جهان را در زير پوشش خود قرار داد ستاره‏اى در برابر ديدگان او خودنمائى كرد ، ابراهيم صدا زد اين خداى من است ؟ ! اما به هنگامى كه غروب كرد با قاطعيت تمام گفت : من هيچگاه غروب كنندگان را دوست نمى‏دارم و آنها را شايسته عبوديت و ربوبيت نمى‏دانم ( فلما جن عليه الليل راى كوكبا قال هذا ربى فلما افل قال لا احب الافلين).


بار ديگر چشم بر صفحه آسمان دوخت اين بار قرص سيم‏گون ماه با فروغ و درخشش دلپذير خود بر صفحه آسمان ظاهر شده بود هنگامى كه ماه را ديد


تفسير نمونه ج : 5ص :310


ابراهيم صدا زد اين است پروردگار من ؟ اما سرانجام ماه به سرنوشت همان ستاره گرفتار شد و چهره خود را در پرده افق كشيد ، ابراهيم جستجوگر گفت : اگر پروردگار من مرا به سوى خود رهنمون نشود در صف گمراهان قرار خواهم گرفت ! ( فلما راى القمر بازغا قال هذا ربى فلما افل قال لئن لم يهدنى ربى لاكونن من القوم الضالين ) .


در اين هنگام شب به پايان رسيده بود و پرده‏هاى تاريك خود را جمع كرده و از صحنه آسمان مى‏گريخت ، خورشيد از افق مشرق سر برآورده و نور زيبا و لطيف خود را همچون يك پارچه زربفت بر كوه و دشت و بيابان مى‏گسترد ، همينكه چشم حقيقت بين ابراهيم بر نور خيره‏كننده آن افتاد صدا زد خداى من اين است ؟ ! اينكه از همه بزرگتر و پرفروغتر است ! ، اما با غروب آفتاب و فرو رفتن قرص خورشيد در دهان هيولاى شب ، ابراهيم آخرين سخن خويش را ادا كرد و گفت : اى جمعيت ، من از همه اين معبودهاى ساختگى كه شريك خدا قرار داده‏ايد بيزارم ( فلما راى الشمس بازغة قال هذا ربى هذا اكبر فلما افلت قال يا قوم انى برى مما تشركون).


اكنون كه فهميدم در ماوراى اين مخلوقات متغير و محدود و اسير چنگال قوانين طبيعت خدائى است قادر و حاكم بر نظام كاينات من روى خود را به سوى كسى مى‏كنم كه آسمانها و زمين را آفريد و در اين عقيده خود كمترين شرك راه نمى‏دهم ، من موحد خالصم و از مشركان نيستم ( انى وجهت وجهى للذى فطر السماوات و الارض حنيفا و ما انا من المشركين ) .


در تفسير اين آيه و آيات بعد و اينكه چگونه ابراهيم موحد و يكتاپرست


تفسير نمونه ج : 5ص :311


به ستاره آسمان اشاره كرده و مى‏گويد : اين خداى من است مفسران گفتگو بسيار كرده‏اند و از ميان همه تفاسير دو تفسير قابل ملاحظه‏تر است كه هر كدام از آن را بعضى از مفسران بزرگ اختيار كرده و در منابع حديث نيز شواهدى بر آنوجود دارد : نخست اينكه ابراهيم شخصا مى‏خواست درباره خداشناسى بينديشد و معبودى را كه با فطرت پاك خويش در اعماق جانش مى‏يافت پيدا كند ، او خدا را با نور فطرت و دليل اجمالى عقل شناخته بود و تمام تعبيراتش نشان مى‏دهد كه در وجود او هيچگونه ترديدى نداشت ، اما در جستجوى مصداق حقيقى او بود ، بلكه مصداق حقيقى او را نيز مى‏دانست اما مى‏خواست از طريق استدلالات روشنتر عقلى به مرحله حق اليقين برسد و اين جريان قبل از دوران نبوت و احتمالا در آغاز بلوغ يا قبل از بلوغ بود.


در پاره‏اى از روايات و تواريخ مى‏خوانيم اين نخستين بار بود كه ابراهيم چشمش به ستارگان آسمان افتاد و صفحه نيلگون آسمان شب با چراغهاى فروزنده و پر فروغش را مى‏ديد ، زيرا مادرش او را از همان دوران طفوليت به خاطر ترس از دستگاه نمرود جبار در درون غارى پرورش مى‏داد .


اما اين بسيار بعيد به نظر مى‏رسيد كه انسانى سالها درون غارى زندگى كند و حتى در يك شب تاريك نيز يك گام از آن بيرون نگذارد ، شايد تقويت اين احتمال در نظر بعضى به خاطر جمله راى كوكبا باشد كه مفهومش اين است كه تا آن زمان ستاره‏اى را نديده بود.


ولى اين تعبير به هيچوجه چنين مفهومى را در بر ندارد ، بلكه منظور اين است اگر چه تا آن زمان ستاره و ماه و خورشيد را بسيار ديده بود ولى به عنوان يك محقق توحيد اين نخستين بار بود كه به آنها نظر مى‏دوخت و در ارتباط افول و غروب آنها با نفى مقام خدائى از آنها انديشه مى‏كرد ، در حقيقت ابراهيم بارها


تفسير نمونه ج : 5ص :312


آنها را ديده بود اما نه با اين چشم.


بنابراين هنگامى كه ابراهيم مى‏گويد هذا ربى ( اين خداى من است ) به عنوان يك خبر قطعى نيست ، بلكه به عنوان يك فرض و احتمال ، براى تفكر و انديشيدن است ، درست مثل اينكه ما مى‏خواهيم در علت حادثه‏اى پى‏جوئى كنيم تمام احتمالات و فرضها را يك يك مورد مطالعه قرار مى‏دهيم و لوازم هر يك را بررسى مى‏كنيم تا علت حقيقى را بيابيم و چنين چيزى نه كفر است و نه حتى دلالت بر نفى ايمان مى‏كند ، بلكه راهى است براى تحقيق بيشتر و شناسائى بهتر و رسيدن به مراحل بالاتر ايمان ، همانطور كه در جريان معاد نيز ابراهيم براى رسيدن به مرحله شهود و اطمينان ناشى از آن در صدد تحقيق بيشتر برآمد .


در تفسير عياشى از محمد بن مسلم از امام باقر يا صادق (عليهماالسلام‏) چنين نقل شده است انما كان ابراهيم طالبا لربه و لم يبلغ كفرا و انه من فكر من الناس فى مثل ذلك فانه بمنزلته : ابراهيم اين سخن را به عنوان تحقيق گفت و هرگز سخن او كفر نبود ، و هر كس از مردم به عنوان تفكر و تحقيق اين سخن را بگويد همانند ابراهيم خواهد بود .


در اين زمينه دو روايت ديگر نيز در تفسير نور الثقلين نقل شده است.


تفسير دوم اين است كه ابراهيم اين سخن را به هنگام گفتگو با ستاره پرستان و خورشيد پرستان بيان كرد ، و احتمالا بعد از مبارزات سرسختانه او در بابل با بت پرستان و خروج او از آن سرزمين به سوى شام بود كه با اين اقوام برخورد كرد ، ابراهيم كه لجاجت اقوام نادان را در راه و رسم غلط خود در بابل آزموده بود ، براى اينكه نظر عبادت كنندگان خورشيد و ماه و ستارگان را به سوى خود جلب كند ، نخست با آنها همصدا شد و به ستاره پرستان گفت : شما مى‏گوئيد اين ستاره زهره پروردگار من است ، بسيار خوب يعنى باشد كه سرانجام اين عقيده


تفسير نمونه ج : 5ص :313


را براى شما بازگو كنم ، چيزى نگذشت كه چهره پرفروغ ستاره در پشت پرده تاريك افق پنهان گشت اينجا بود كه حربه محكم به دست ابراهيم افتاد و گفت : من هرگز چنين معبودى را نمى‏توانم بپذيرم.


بنابراين جمله هذا ربى ، مفهومش اين است به اعتقاد شما اين خداى من است و يا اينكه آنرا به عنوان استفهام گفت : آيا اين خداى من است ؟ در اين زمينه نيز حديثى در تفسير نور الثقلين و ساير تفاسير از عيون اخبار الرضا (عليه‏السلام‏) نقل شده است .


چگونگى استدلال ابراهيم بر توحيد


اكنون اين سؤال پيش مى‏آيد كه ابراهيم چگونه از غروب آفتاب و ماه و ستارگان بر نفى ربوبيت آنها استدلال كرد ؟.


اين استدلال ممكن است از سه راه باشد.


1 -پروردگار و مربى موجودات ( آنچنان كه از كلمه رب استفاده مى‏شود ) بايد هميشه ارتباط نزديك با مخلوقات خود داشته باشد ، لحظه‏اى نيز از آنها جدا نگردد ، بنابراين چگونه موجودى كه غروب مى‏كند و ساعتها نور و بركت خود را برمى‏چيند و از بسيارى موجودات به كلى بيگانه مى‏شود ، مى‏تواند پروردگار و رب آنها بوده باشد ؟ ! .


2 -موجودى كه داراى غروب و طلوع است ، اسير چنگال قوانين است چيزى كه خود محكوم اين قوانين است چگونه مى‏تواند حاكم بر آنها و مالك آنها بوده باشد.


او خود مخلوق ضعيفى است و سر بر فرمان آنها و توانائى كمترين انحراف و تخلف از آنها را ندارد.


3 -موجودى كه داراى حركت است حتما موجود حادثى خواهد بود ، زيرا همانطور كه مشروحا در فلسفه اثبات شده است ، حركت همه جا دليل بر حدوث


تفسير نمونه ج : 5ص :314


است ، زيرا حركت خود يكنوع وجود حادث است و چيزى كه در معرض حوادث است يعنى داراى حركت است نمى‏تواند يك وجود ازلى و ابدى بوده باشد ( دقت كنيد).


در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:


1 -در نخستين آيه مورد بحث كلمه كذلك ( اينچنين ... ) جلب توجه مى‏كند و مفهوم آن اين است : همانطور كه زيانهاى بت پرستى را براى عقل و خرد ابراهيم روشن ساختيم ، حكومت و مالكيت خدا را بر آسمان و زمين نيز به او نشان داديم ، بعضى از مفسران گفته‏اند : معنى آن اين استكه همانطور كه آثار قدرت و حكومت خود را بر آسمانها به تو نشان داديم به ابراهيم نيز نشان داديم تا بوسيله آنها به خدا آشناتر شود.


2 -جن ( از ماده جن بر وزن فن ) به معنى پوشانيدن چيزى است و در آيه مورد بحث معنى جمله اين است هنگامى كه شب ، چهره موجودات را از ابراهيم پوشانيد ... و اينكه به ديوانه مجنون گفته مى‏شود بخاطر اين است كه گويا پرده‏اى بر عقل او كشيده شده است و اطلاق جن بر موجود نا پيدا نيز به همين ملاحظه است و جنين نيز به خاطر پوشيده بودن در درون رحم مادر است و اطلاق جنت بر بهشت و بر باغ به خاطر آن است كه زمينش زير درختان پوشيده است ، و قلب را جنان ( بر وزن زمان ) مى‏گويند چون در ميان سينه نهفته است و يا اينكه اسرار انسان را نهفته مى‏دارد .


3 -در اينكه منظور از كوكبا ( ستاره‏اى ) كدام ستاره بود است ؟ ميان مفسران گفتگو است ، ولى بيشتر مفسران ستاره زهره يا مشترى را ذكر كرده‏اند ، و از پاره‏اى از تواريخ استفاده مى‏شود كه اين هر دو ستاره در زمانهاى قديم مورد پرستش بوده ، و جزء آلهه ( خدايان ) محسوب مى‏شده است ، ولى در حديثى كه از امام على بن موسى الرضا (عليهماالسلام‏) در عيون الاخبار نقل شده تصريح گرديده است


تفسير نمونه ج : 5ص :315


كه اين ستاره ، ستاره زهره بوده است ، در تفسير على بن ابراهيم نيز از امام صادق (عليه‏السلام‏) اين موضوع ، روايت شده است.


بعضى از مفسران گفته‏اند كه مردم كلده و بابل در آنجا مبارزات خود را با بت پرستان شروع كرده هر يك از سيارات را خالق يا رب النوع موجوداتى مى‏شناختند ، مريخ را رب النوع جنگ و مشترى را رب النوع عدل و علم و عطارد را رب النوع وزيران ... و آفتاب را پادشاه همه مى‏دانستند!.


4 -بازغ از ماده بزغ ( بر وزن نذر ) در اصل به معنى شكافتن و جارى ساختن خون است ولذا به جراحى كردن بيطار ( دامپزشك ) بزغ گفته مى‏شود و اطلاق اين كلمه بر طلوع آفتاب يا ماه در حقيقت آميخته با يكنوع تشبيه زيبا است زيرا آفتاب و ماه به هنگام طلوع خود گويا پرده تاريكى را مى‏شكافند ، علاوه بر اين در كنار افق سرخى كمرنگى كه بى‏شباهت به رنگ خون نيست در اطراف خود ايجاد مى‏كنند.


5 -فطر از ماده فطور به معنى شكافتن است ، و همانطور كه ذيل آيه 14 همين سوره نوشتيم اطلاق اين كلمه بر آفرينش آسمان و زمين شايد به خاطر اين است كه طبق علم امروز ، روز اول جهان توده واحدى بوده و بعد از هم شكافته شده و كرات آسمانى يكى پس از ديگرى به وجود آمده‏اند ( براى توضيح بيشتر به تفسير آيه مزبور مراجعه فرمائيد ) .


6 -حنيف به معنى خالص است چنانكه شرح آن در ذيل آيه 67 سوره آل عمران جلد دوم تفسير نمونه صفحه 461 بيان گرديد.



تفسير نمونه ج : 5ص :316


وَ حَاجَّهُ قَوْمُهُقَالَ أَ تحَجُّونى فى اللَّهِ وَ قَدْ هَدَانِوَ لا أَخَاف مَا تُشرِكُونَ بِهِ إِلا أَن يَشاءَ رَبى شيْئاًوَسِعَ رَبى كلَّ شىْ‏ءٍ عِلْماًأَ فَلا تَتَذَكرُونَ‏(80) وَ كيْف أَخَاف مَا أَشرَكتُمْ وَ لا تخَافُونَ أَنَّكُمْ أَشرَكْتُم بِاللَّهِمَا لَمْ يُنزِّلْ بِهِ عَلَيْكمْ سلْطناًفَأَى الْفَرِيقَينِ أَحَقُّ بِالأَمْنِإِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ‏(81) الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسوا إِيمَنَهُم بِظلْمٍ أُولَئك لهَُمُ الأَمْنُ وَ هُم مُّهْتَدُونَ‏(82) وَ تِلْك حُجَّتُنَا ءَاتَيْنَهَا إِبْرَهِيمَ عَلى قَوْمِهِنَرْفَعُ دَرَجَتٍ مَّن نَّشاءُإِنَّ رَبَّك حَكِيمٌ عَلِيمٌ‏(83)


ترجمه:


80 -قوم او ( ابراهيم ) با وى به گفتگو پرداختند ، گفت چرا درباره خدا با من گفتگو مى‏كنيد در حالى كه خداوند مرا ( با دلايل روشن ) هدايت كرده و من از آنچه شماشريك ( خدا ) قرار مى‏دهيد نمى‏ترسم ( و به من زيانى نمى‏رسد ) مگر پروردگارم چيزى را بخواهد ، آگاهى پروردگار من آنچنان وسيع است كه همه چيز را در بر مى‏گيرد آيا متذكر ( و بيدار ) نمى‏شويد ؟!


81 -چگونه من از بتهاى شما بترسم در حالى كه شما از اين نمى‏ترسيد كه براى خدا شريكى قرار داده‏ايد كه هيچگونه دليلى درباره آن بر شما نازل نكرده ، ( راست بگوئيد ) كداميك از اين دو جمعيت ( بت پرستان و خدا پرستان ) شايسته‏تر به امنيت ( از مجازات ) هستند اگر شما مى‏دانيد.


82 -(آرى ) آنها كه ايمان آوردند و ايمان خود را با شرك نياميختند امنيت مال آنها است ،


تفسير نمونه ج : 5ص :317


و آنها هدايت يافتگانند.


83 -اينها دلايل ما بود كه به ابراهيم در برابر قومش داديم درجات هر كس را بخواهيم ( و شايسته باشد ) بالا مى‏بريم ، پروردگار تو حكيم و دانا است.


تفسير:


به دنبال بحثى كه در آيات گذشته در زمينه استدلالهاى توحيدى ابراهيم گذشت در اين آيات اشاره به بحث و گفتگو ابراهيم با قوم و جمعيت بت‏پرست شده است ، نخست مى‏گويد : قوم ابراهيم با او به گفتگو و محاجه پرداختند ( و حاجه قومه).


ابراهيم در پاسخ آنها گفت ، چرا درباره خداوند يگانه با من گفتگو و مخالفت مى‏كنيد ، در حالى كه خداوند مرا در پرتو دلائل منطقى و روشن به راه توحيد هدايت كرده است ؟ ( قال ا تحاجونى فى الله و قد هدان ) .


از اين آيه به خوبى استفاده مى‏شود كه جمعيت بت پرستان قوم ابراهيم تلاش و كوشش داشتند كه به هر قيمتى كه ممكن است او را از عقيده خود باز دارند ، و به آئين بت پرستى بكشانند ولى او با نهايت شهامت مقاومت كرد و با دلائل منطقى سخنان همه را پاسخ گفت.


در اينكه آنها به چه منطقى در برابر ابراهيم متوسل شدند ، در اين آيات صريحا چيزى نيامده است ، ولى از پاسخ ابراهيم اجمالا روشن مى‏شود كه آنها او را تهديد به كيفر و خشم خدايان و بتها كردند ، و او را از مخالفت آنان بيم دادند ، زيرا در دنباله آيه از زبان ابراهيم چنين مى‏خوانيم : من هرگز از بتهاى شما نمى‏ترسم زيرا آنها قدرتى ندارند كه به كسى زيان برسانند ( و لا اخاف ما تشركون به ) .


هيچكس و هيچ چيز نمى‏تواند به من زيانى برساند مگر اينكه خدا بخواهد


تفسير نمونه ج : 5ص :318


(الا ان يشاء ربى شيئا).


گويا ابراهيم با اين جمله مى‏خواهد يك پيشگيرى احتمالى كند و بگويد اگر در گيرودار اين مبارزه‏ها فرضا حادثه‏اى هم براى من پيش بيايد هيچگونه ارتباطى به بتها ندارد ، بلكه مربوط به خواست پروردگار است براى اينكه بت بى‏شعور و بى‏جان مالك سود و زيان خود نيست تا چه رسد به اينكه مالك سود و زيان ديگرى باشد .


سپس مى‏گويد : علم و دانش پروردگار من آنچنان گسترده و وسيع است كه همه چيز را در بر مى‏گيرد ( وسع ربى كل شى‏ء علما).


اين جمله در حقيقت دليلى براى جمله سابق است و آن اينكه بتها هرگز نمى‏توانند منشا سود و زيانى باشند ، زيرا هيچگونه علم و آگاهى ندارند و نخستين شرط براى رسانيدن سود و زيان ، علم و شعور و آگاهى است ، تنها خدائى كه علم و دانشش همه چيز را احاطه كرده است مى‏تواند منشا سود و زيان باشد ، پس چرا از خشم غير او بترسم ؟.


و سرانجام براى تحريك فكر و انديشه ، آنان را مخاطب ساخته مى‏گويد : آيا با اينهمه باز متذكر و بيدار نمى‏شويد ؟ ( ا فلا تتذكرون).


در آيه بعد منطق و استدلال ديگرى را از ابراهيم بيان مى‏كند كه به جمعيت بت‏پرست مى‏گويد چگونه ممكن است من از بتها بترسم و در برابر تهديدهاى شما وحشتى به خود راه دهم با اينكه هيچگونه نشانه‏اى از عقل و شعور و قدرت در اين بتها نمى‏بينم ، اما شما با اينكه به وجود خدا ايمان داريد و قدرت و علم او را مى‏دانيد ، و هيچگونه دستورى به شما درباره پرستش بتها نازل نكرده است ،


تفسير نمونه ج : 5ص :319


با اين همه از خشم او نمى‏ترسيد من چگونه از خشم بتها بترسم ؟ ( و كيف اخاف ما اشركتم و لا تخافون انكم اشركتم بالله ما لم ينزل به عليكم سلطانا).


زيرا مى‏دانيم بت پرستان منكر وجود خداوندى كه خالق آسمانها و زمين است نبودند بلكه بتها را شريك در عبادت او مى‏ساختند و آنها را شفيع بر در درگاه او مى‏پنداشتند.


اكنون انصاف بدهيد من بايد احساس آرامش كنم يا شما ؟ ! ( فاى الفريقين احقبالا من ان كنتم تعلمون).


در واقع منطق ابراهيم در اينجا يك منطق عقلى بر اساس اين واقعيت است كه شما مرا تهديد به خشم بتها مى‏كنيد در حالى كه تاثير وجودى آنها موهوم است ، ولى از خشم خداوند بزرگ كه من و شما هر دو او را پذيرفته‏ايم و بايد پيرو دستور او باشيم و هيچگونه دستورى از طرف او در باره پرستش بتها نرسيده است ترس و وحشتى نداريد ، يك موضوع قطعى را رها كرده‏ايد و به يك موضوع موهوم چسبيده‏ايد ؟ در آيه بعد پاسخى از زبان ابراهيم به سؤالى كه خودش در آيه قبل مطرح نمود نقل شده است ( و اين يك شيوه جالب در استدلالات علمى است كه گاهى شخص استدلال كننده سؤالى از طرف مقابل مى‏كند و خودش بلافاصله به پاسخ آن مى‏پردازد اشاره به اينكه مطلب به قدرى روشن است كه هر كس پاسخ آن را بايد بداند ) .



تفسير نمونه ج : 5ص :320


مى‏گويد : آنها كه ايمان آوردند و ايمان خود را با ظلم و ستم نياميختند امنيت براى آنها است ، و هدايت مخصوص آنان ( الذين آمنوا و لم يلبسوا ايمانهم بظلم اولئك لهم الامن و هم مهتدون).


در روايتى كه از امير مؤمنان على (عليه‏السلام‏) نقل شده نيز تاكيد گرديده است كه اين سخن دنباله گفتگوى ابراهيم با بت پرستان است .


بعضى از مفسران احتمال داده‏اند كه اين جمله بيان الهى بوده باشد نه گفتار ابراهيم ، ولى احتمال اول علاوه بر اينكه در روايت وارد شده با وضع و ترتيب آيات بهتر تطبيق مى‏كند ، اما اين احتمال كه اين جمله گفتار بت پرستان باشد كه پس از شنيدن قول ابراهيم بيدار شده باشند بسيار بعيد به نظر مى‏رسد.


منظور از ظلم در اينجا چيست ؟


معروف ميان مفسران اين است كه به معنى شرك است و آنچه در سوره لقمان ( آيه 12 ) وارد شده ان الشرك لظلم عظيم : شرك ستم بزرگى است شاهد بر اين معنى گرفته‏اند در روايتى نيز از ابن مسعودنقل شده كه هنگامى كه اين آيه ( آيه مورد بحث ) نازل شد بر مردم گران آمد ، عرض كردند : اى رسول خدا كيست كه لااقل به خود ستم نكرده باشد ( بنابراين همه مشمول اين آيه‏اند ) پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : منظور آنچه شما فكر مى‏كنيد نيست آيا گفته بنده صالح خدا ( لقمان ) را نشنيده‏ايد كه مى‏گويد : فرزندم براى خدا شريك قرار مده زيرا شرك ، ظلم بزرگى است.


ولى از آنجا كه آيات قرآن در بسيارى از موارد دو يا چند معنى را در بر دارد كه ممكن است يكى از ديگرى گسترده‏تر و عمومى‏تر باشد ، اين احتمال در


تفسير نمونه ج : 5ص :321


آيه نيز هست ، كه امنيت اعم امنيت از مجازات پروردگار و يا امنيت از حوادث دردناك اجتماعى باشد.


يعنى جنگها ، تجاوزها ، مفاسد ، جنايات ، و حتى امنيت و آرامش روحى تنها موقعى به دست مى‏آيد كه در جوامع انسانى دو اصل حكومت كند ، ايمان و عدالت اجتماعى ، اگر پايه‏هاى ايمان به خدا متزلزل گردد و احساس مسئوليت در برابر پروردگار از ميان برود و عدالت اجتماعى جاى خود را به ظلم و ستم بسپارد ، امنيت در چنان جامعه‏اى وجود نخواهد داشت ، و به همين دليل با تمام تلاش و كوششى كه جمعى از انديشمندان جهان براى برچيدن بساط ناامنى‏هاى مختلف در دنيا مى‏كنند روز به روز فاصله مردم جهان از آرامش و امنيت واقعى بيشتر مى‏گردد ، دليل اين وضع همان است كه در آيه فوق به آن اشاره شده : پايه‏هاى ايمان لرزان و ظلم جاى عدالت را گرفته است .


مخصوصا تاثير ايمان در آرامش و امنيت روحى براى هيچكس جاى ترديد نيست ، همانطور كه ناراحتى وجدان و سلب آرامش روانى به خاطر ارتكاب ظلم بر كسى پوشيده نمى‏باشد.


در بعضى از روايات نيز از امام صادق (عليه‏السلام‏) نقل شده كه : منظور از آيه فوق اين است كه آنهائى كه به دستور پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در زمينه ولايت و رهبرى امت اسلامى بعد از او ايمان بياورند ، و آن را با ولايت و رهبرى ديگران مخلوط نكنند امنيت از آن آنها است .


اين تفسير در حقيقت ناظر به ملاك و روح مطلب در آيه شريفه است زيرا در اين آيه سخن از رهبرى و ولايت خداوند و آميخته نكردن آن با رهبرى غير او است و از آنجا كه رهبرى على (عليه‏السلام‏) به مقتضاى انما وليكم الله و رسوله.


پرتوى از رهبرى خدا و پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است و رهبرى‏هاى تعيين نشده از طرف


تفسير نمونه ج : 5ص :322


خداوند چنين نيست ، آيه فوق با يك ديد وسيع همه را شامل مى‏شود ، بنابراين منظور از اين حديث اين نيست كه مفهوم آيه منحصرا اين باشد ، بلكه اين تفسير پرتوى از مفهوم اصلى آيه است.


و لذا در حديث ديگرى از امام صادق (عليه‏السلام‏) مى‏خوانيم كه اين آيه خوارج را كه از ولايت ولى خدا بيرون رفتند و در ولايت و رهبرى شيطان قرار گرفتند شامل مى‏شود.


آيه بعد يك اشاره اجمالى به تمام بحثهاى گذشته كه در زمينه توحيد و مبارزه با شرك از ابراهيم نقل شد كرده ، مى‏گويد : اينها دلائلى بود كه ما به ابراهيم در برابر قوم و جمعيتش داديم ( و تلك حجتنا آتيناها ابراهيم على قومه ) .


درست است كه اين استدلالات جنبه منطقى داشت ، و ابراهيم به نيروى عقل و الهام فطرت به آنها رسيده بود ، ولى چون اين نيروى عقل و آن الهام فطرت همه از ناحيه خدا است ، خداوند همه اين استدلالات را از مواهب خويش مى‏شمرد كه در دلهاى آماده همچون دل ابراهيم منعكس مى‏شود.


قابل توجه اينكه تلك در لغت عرب اسم اشاره براى بعيد است ولى گاهى اهميت موضوع و بلند پايه بودن آن سبب مى‏شود كه حتى يك موضوع نزديك با اسم اشاره بعيد ذكر شود ، مانند آن را در آغاز سوره بقره مى‏خوانيم : ذلك الكتاب لا ريب فيه : اين كتاب بزرگ شك و ترديدى در آن راه ندارد .


سپس براى تكميل اين بحث مى‏فرمايد : درجات هر كس را بخواهيم بلند مى‏كنيم ( نرفع درجات من نشاء)


تفسير نمونه ج : 5ص :323


اما براى اينكه اشتباهى پيش نيايد كه گمان كنند خداوند در اين ترفيع درجه تبعيضى قائل مى‏شود ميفرمايد : پروردگار تو ، حكيم و عالم است و درجاتى را كه مى‏دهد روى آگاهى به شايستگى آنها و موافق موازين حكمت است و تا كسى شايسته نباشد از آن برخوردار نخواهد شد ( ان ربك حكيم عليم).


وَ وَهَبْنَا لَهُ إِسحَقَ وَ يَعْقُوبكلاًّ هَدَيْنَاوَ نُوحاً هَدَيْنَا مِن قَبْلُوَ مِن ذُرِّيَّتِهِ دَاوُدَ وَ سلَيْمَنَ وَ أَيُّوب وَ يُوسف وَ مُوسى وَ هَرُونَوَ كَذَلِك نجْزِى الْمُحْسِنِينَ‏(84) وَ زَكَرِيَّا وَ يحْيى وَ عِيسى وَ إِلْيَاسكلٌّ مِّنَ الصلِحِينَ‏(85) وَ إِسمَعِيلَ وَ الْيَسعَ وَ يُونُس وَ لُوطاًوَ كلاًّ فَضلْنَا عَلى الْعَلَمِينَ‏(86) وَ مِنْ ءَابَائهِمْ وَ ذُرِّيَّتهِمْ وَ إِخْوَنهِمْوَ اجْتَبَيْنَهُمْ وَ هَدَيْنَهُمْ إِلى صرَطٍ مُّستَقِيمٍ‏(87)


ترجمه:


84 -و اسحاق و يعقوب را بهاو ( ابراهيم ) بخشيديم و هر كدام را هدايت كرديم و نوح را ( نيز ) قبلا هدايت نموديم و از فرزندان او داود و سليمان و ايوب و يوسف و موسى و هارون را ( هدايت كرديم ) و اينچنين نيكوكاران را پاداش مى‏دهيم.


85 -و ( همچنين ) زكريا و يحيى و عيسى و الياس هر كدام از صالحان بودند.


86 -و اسماعيل و اليسع و يونس و لوط و هر يك را بر جهانيان برترى داديم.


87 -و از پدران آنها و فرزندان آنها و برادران آنها افرادى را برگزيديم و هدايت به راه راست نموديم.



تفسير نمونه ج : 5ص :324


تفسير:


در اين آيات به قسمتى از مواهبى كه خداوند به ابراهيم داده است اشاره شده ، و آن موهبت فرزندان صالح و نسل لايق و برومند است كه يكى از بزرگترين مواهب الهى محسوب مى‏شود .


نخست مى‏گويد : ما به ابراهيم ، اسحاق و يعقوب ( فرزند اسحاق ) را بخشيديم ( و وهبنا له اسحاق و يعقوب).


و اگر در اينجا اشاره به فرزند ديگر ابراهيم ، اسماعيل نشده بلكه در لابلاى بحث آمده است شايد به خاطر آن است كه تولد اسحاق از مادر عقيمى همچون ساره آنهم در سن پيرى موضوع بسيار عجيب و موهبتى غير منتظره بود.


سپس براى بيان اينكه افتخار اين دو تنها در جنبه پيغمبرزادگى نبود ، بلكه شخصا در پرتو فكر صحيح و عمل صالح نور هدايت را در قلب خود جاى داده بودند ، مى‏گويد : هر يك از آنها را هدايت كرديم ( كلا هدينا ) .


و به دنبال آن براى اينكه تصور نشود ، در دورانهاى قبل از ابراهيم ، پرچمدارانى براى توحيد نبودند ، و اين موضوع از زمان او شروع شده اضافه مى‏كند ، نوح را نيز پيش از آن هدايت و رهبرى كرديم ( و نوحا هدينا من قبل).


و مى‏دانيم نوح نخستين پيامبر اولو العزم است كه داراى آئين و شريعت بود و سر سلسله پيامبران اولوا العزم مى‏باشد.


در حقيقت با اشاره به موقعيت نوح كه از اجداد ابراهيم است و موقعيت جمعى از پيامبران كه از دودمان و فرزندان او هستند ، موقعيت ممتاز ابراهيم را از نظر وراثت و ريشه و ثمره وجودى مشخص مى‏سازد .



تفسير نمونه ج : 5ص :325


و در تعقيب آن نام جمع كثيرى از پيامبران را كه از دودمان ابراهيم بودند مى‏برد ، نخست مى‏گويد : از دودمان ابراهيم ، داود و سليمان و ايوب و يوسف و موسى و هارون هستند ( و من ذريته داود و سليمان و ايوب و يوسف و موسى و هارون).


سپس با اين جمله كه اين چنين نيكوكاران را پاداش مى‏دهيم روشن مى‏كند كه مقام و موقعيت آنها در پرتو اعمال و كردار آنها بود ( و كذلك نجزى المحسنين ) .


در اينكه ضمير من ذريته ( از دودمان او ) به چه كسى بر مى‏گردد ؟ به ابراهيم يا نوح ؟ در ميان مفسران گفتگوى زيادى است ، ولى غالب مفسران آن را به ابراهيم باز گردانيده‏اند و ظاهرا نبايد ترديد داشت كه مرجع ضمير ابراهيم است ، زيرا بحث آيه درباره مواهب خدا نسبت به ابراهيم مى‏باشد ، نه درباره نوح پيغمبر ، به علاوه از روايات متعددى كه بعدا نقل خواهيم كرد اين موضوع نيز استفاده مى‏شود.


تنها مطلبى كه سبب شده بعضى از مفسران ضمير را به نوح باز گردانند ذكر نام يونس و لوط در آيات بعد است ، زيرا مشهور در تواريخ آن است كه يونس از فرزندان ابراهيم نبوده ، و لوط هم برادرزاده يا خواهرزاده ابراهيم است .


ولى در مورد يونس ، مورخان اتفاق نظر ندارند ، بعضى او را از دودمان ابراهيم دانسته‏اند و بعضى او را از پيامبران بنى اسرائيل شمرده‏اند.


به علاوه مورخان معمولا نسب را از طرف پدر حفظ مى‏كنند ، چه مانعى دارد كه يونس همانند عيسى كه نامش را نيز در آيات فوق مى‏خوانيم از طرف مادر ، به ابراهيم منتهى شود.



تفسير نمونه ج : 5ص :326


و اما لوط گرچه فرزند ابراهيم نبود ولى از خاندان و دودمان او بود و همانطور كه در لغت عرب گاهى به عمو ، اب گفته مى‏شود ، به برادرزاده يا خواهرزاده نيز ذريه و فرزند اطلاق مى‏گردد ، و به اين ترتيب نمى‏توانيم دست از ظاهر آيات كه درباره ابراهيم است برداريم و ضمير را به نوح كه در اينجا موضوع سخن نيست باز گردانيم .


و در آيه بعد نام زكريا و يحيى و عيسى و الياس را مى‏برد و اضافه مى‏كند كه همه اينها از صالحان بودند ، يعنى مقامات آنها جنبه تشريفاتى و اجبارى نداشت ، بلكه در پرتو عمل صالح در پيشگاه خدا شخصيت و عظمت يافتند.


(و زكريا و يحيى و عيسى و الياس كل من الصالحين ) .


در آيه بعد نيز نام چهار نفر ديگر از پيامبران و رهبران الهى آمده و مى‏فرمايد : و اسماعيل و اليسع و يونس و لوط و هر كدام را بر مردم عصر خود برترى بخشيديم ( و اسماعيل و اليسع و يونس و لوطا و كلا فضلنا على العالمين).


در اينكه اليسع چگونه نامى است و اشاره به كدام يك از پيامبران است در ميان مفسران و ادباى عرب گفتگو است ، بعضى آن را يك نام عبرى مى‏دانند كه در اصل يوشع بوده ، سپس الف و لام به آن داخل شده و شين تبديل به سين گرديده است ، و بعضى معتقدند يك اسم عربى است كه از يسع ( فعل مضارع از ماده وسعت ) گرفته شده است ، اين احتمال را نيز داده‏اند كه به همين صورت نام يكى از انبياى پيشين بوده است و در هر حال از پيامبرانى است كه از نسل ابراهيم مى‏باشند .


و در آخرين آيه يك اشاره كلى به پدران و فرزندان و برادران صالح پيامبران نامبرده كه به طور تفصيل اسم آنها در اينجا نيامده است كرده ، مى‏گويد : از ميان


تفسير نمونه ج : 5ص :327


پدران آنها و فرزندانشان و برادرانشان ، افرادى را فضيلت داديم و برگزيديم و به راه راست هدايت كرديم ( و من آبائهم و ذرياتهم و اخوانهم و اجتبيناهم و هديناهم الى صراط مستقيم).


در اينجا به چند موضوع بايد توجه داشت:


1- فرزندان پيامبر


-در آيات فوق ، عيسى از فرزندان ابراهيم ( و به احتمالى از فرزندان نوح ) شمرده شده ، با اينكه مى‏دانيم تنها از طرف مادر به آنها مربوط مى‏شود ، و اين دليل بر آن است كه سلسله نسب از طرف پدر و مادر به طور يكسان پيش مى‏رود و به همين دليل نوه‏هاى پسرى و دخترى هر دو ذريه و فرزندزاده انسان محسوب مى‏شوند.


روى همين جهت امامان اهل بيت كه همه از طرف دختر به پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مى‏رسند ، ابناء رسول الله ( فرزندان پيغمبر ) خوانده مى‏شوند .


اگر چه در دوران جاهليت كه براى زن هيچگونه اهميتى قائل نبودند ، تنها نسب را از طرف پدر مى‏دانستند ، ولى اسلام قلم بطلان بر اين فكر جاهلى كشيده اما متاسفانه بعضى از نويسندگانى كه علاقه درستى به ائمه اهل بيت نداشتند كوشش مى‏كردند اين موضوع را انكار كنند و از گفتن ابن رسول الله به آنها خود دارى نمايند و سنن جاهلى را زنده كنند.


اتفاقا اين موضوع در زمان خود ائمه مطرح بوده است ، و آنها با همين آيه كه دليل دندان شكنى محسوب مى‏شود به آنها پاسخ مى‏گفتند.


از جمله در كافى و در تفسير عياشى از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت شده كه فرمود : خداوند متعال در قرآن مجيد ، نسب عيسى را كه از طرف مادر به ابراهيم منتهى مى‏شود ، به عنوان ذريه ( فرزندزاده ) بيان كرده آنگاه آيه و من ذريته داود و سليمان را تا آخر و آيه بعد را هم تا لفظ عيسى تلاوت كرد .



تفسير نمونه ج : 5ص :328


و نيز در تفسير عياشى از ابو الاسود روايت شده كه مى‏گويد : روزى حجاج كسى را به نزد يحيى بن معمر كه از علاقمندان خاندان پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بود فرستاد كه من شنيدم تو حسن و حسين را فرزندان رسول خدا مى‏دانى و در اين باره به آياتقرآن استدلال مى‏كنى ، در حالى كه من قرآن را از اول تا به آخر خواندم و به چنين آيه‏اى برنخوردم ، يحيى بن معمر در پاسخ او گفت : آيا در سوره انعام به اين آيه برخورده‏اى كه مى‏گويد : و من ذريته داود و سليمان ... و يحيى و عيسى گفت آرى خوانده‏ام ، گفت : مگر نه اينست كه در اين آيات عيسى ذريه ابراهيم شمرده شده ، با اينكه از طرف پدر به او نمى‏رسيد ؟ ! در عيون الاخبار در ضمن يك حديث طولانى در زمينه گفتگوى امام موسى بن جعفر (عليه‏السلام‏) با هارون الرشيد و موسى بن مهدى ، چنين نقل مى‏كند كه او يعنى به امام كاظم (عليه‏السلام‏) گفت : چگونه شما مى‏گوئيد ما ذريه پيامبريم ، در حالى كه پيامبر ، پسرى نداشت و نسل از طريق پسر است نه دختر و شما فرزندان دختر او هستيد ؟ امام در پاسخ از او خواست كه از اين سؤال صرفنظر كند ، ولى هارون اصرار كرد و گفت به هيچوجه صرف نظر نمى‏كنم ، زيرا شما معتقديد به اينكه همه چيز در قرآن مجيد است و بايد از قرآن آيه‏اى در اين باره بياوريد ، امام فرمود : اعوذ بالله من الشيطان الرجيم بسم الله الرحمن الرحيم و من ذريته داود و سليمان و ايوب و يوسف و موسى و هارون و كذلك نجزى المحسنين ، و زكريا و يحيى و عيسى ، سپس سؤال كرد اى هارون ! پدر عيسى كه بود ؟ گفت : عيسى پدر نداشت ، فرمود : بنابراين اگر او ملحق به ذريه پيامبران است از طريق مريم مى‏باشد ، ما نيز ملحق به ذريه رسول خدا از طريق مادرمان فاطمه هستيم .


جالب توجه اينكه بعضى از متعصبين اهل تسنن نيز ، اين موضوع را در تفسير خود ذيل همين آيه آورده‏اند ، از جمله فخر رازى در تفسير كبير خود


تفسير نمونه ج : 5ص :329


مى‏گويد : اين آيه دلالت دارد بر اينكه حسن و حسين از ذريه پيامبرند زيرا خداوند عيسى را از ذريه ابراهيم شمرده است با اينكه تنها از طريق مادر به او مربوط مى‏شود .


نويسنده المنار كه در تعصب در بعضى از مباحث خاص مذهبى دست كمى از فخر رازى ندارد ، بعد از نقل كلام فخر رازى مى‏گويد : در اين باب حديثى از ابو بكر در صحيح بخارى از پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نقل شده است كه به امام حسن (عليه‏السلام‏) اشاره كرد و گفت : ان ابنى هذا سيد : اين پسرم آقا است ( يعنى كلمه پسرم بر امام حسن اطلاق كرد ) در حالى كه در نزد عرب ( جاهلى ) لفظ ابن بر دختر زاده اطلاق نمى‏شد ... سپس اضافه مى‏كند به همين جهت مردم اولاد فاطمه (عليهاالسلام‏) را اولاد رسول و عترت و اهل بيت او مى‏دانستند .


در هر حال شك نيست كه فرزندزاده‏ها از طرف دختر و پسر هر دو فرزند انسان محسوب مى‏شوند و هيچگونه تفاوتى در اين زمينه نيست ، و نه اين موضوع از مختصات پيغمبر ما مى‏باشد و مخالفت با اين مساله سر چشمه‏اى جز تعصب و يا افكار جاهلى ندارد ، و لذا در تمام احكام اسلامى از قبيل ازدواج و ارث و مانند آن هيچگونه تفاوتى ميان اين دو نيست ، تنها استثنائى كه به موضوع خورده مساله خمس است كه روى عنوان سيادت است و به جهت خاصى كه در كتاب خمس در فقه آمده اين موضوع استثناء شده است.


2-چرا نام اين پيامبران در سه گروه در سه آيه بيان شده است ؟


بعضى از مفسران احتمال داده‏اند كه گروه اول يعنى داود و سليمان و ايوب و يوسف و موسى و هارون ، اين شش نفر ، از پيامبرانى بودند كه علاوه بر مقام نبوت و رسالت داراى حكومت و زمامدارى نيز بودند و شايد جمله كذلك نجزى المحسنين كه بعد از ذكر نام اينها آمده است به خاطر نيكيهاى فراوانى بوده كه در دوران


تفسير نمونه ج : 5ص :330


حكومت خود بر مردم كردند.


و اما گروه دوم يعنى زكريا و يحيى و عيسى و الياس از پيامبرانى بودند كه در زهد و بى‏اعتنائى به دنيا - علاوه بر مقام نبوت و رسالت-نمونه بودند جمله كل من الصالحين بعد از ذكر نام آنها مى‏تواند اشاره به همين حقيقت بوده باشد.


درباره گروه سوم يعنى اسماعيل و اليسع و يونس و لوط اين امتياز را داشتند كه دست به مهاجرت دامنه دارى زدند و براى تحكيم آئين خدا برنامه هجرت را عملى ساختند ، و ذكر جمله كلا فضلنا على العالمين ( بنا بر اينكه اشاره به اين چهار نفر باشد نه به تمام پيامبرانى كه در اين سه آيه گفته شده است ) نيز مى‏تواند اشاره به همين سير آنها در جهان و در ميان اقوام مختلف بوده باشد.


3- اهميت فرزندان صالح در معرفى شخصيت انسان


-موضوع ديگرى كه از آيات فوق استفاده مى‏شود همين مساله است زيرا خداوند براى معرفى مقام والاى ابراهيم قهرمان بت‏شكن ، شخصيتهاى بزرگ انسانى كه از دودمان او در اعصار مختلف به وجود آمدند با شرح و تفصيل بيان مى‏كند به طورى كه از ميان 25 نفر از پيامبران كه نامشان در مجموع قرآن آمده است در اين آيات نام 16 نفر از فرزندان و بستگان ابراهيم و نام يك نفر از اجداد او آمده است ، و اين در حقيقت درس بزرگى براى عموم مسلمانان است كه بدانند شخصيت فرزندان و دودمان آنها جزئى از شخصيت آنها محسوب مى‏شود و مسائل تربيتى و انسانى مربوط به آنها فوق العاده اهميت دارد .


4-پاسخ به يك ايراد


-ممكن است كسانى از آيه اخير كه مى‏گويد : بعضى از پدران و فرزندان و برادران آنها را برگزيديم و هدايت به راه راست كرديم اين چنين استفاده كنند كه پدران انبياء همگى افراد با ايمانى نبوده‏اند و در ميان آنها غير موحد نيز وجود داشته است - آنچنانكه بعضى از مفسران اهل تسنن در ذيل اين آيه گفته‏اند - ولى با توجه به اينكه منظور از اجتبيناهم


تفسير نمونه ج : 5ص :331


و هديناهم به قرينه تعبيرى كه در همين سلسله آيات وجود دارد ، مقام نبوت و رسالت است ، مشكل حل مى‏شود ، يعنى مفهوم آيه چنين خواهد بود كه بعضى از آنها را به مقام نبوت برگزيديم و اين منافاتى با موحد بودن سايرين ندارد .


در آيه 90 همين سوره ( چند آيه بعد از اين آيه ) نيز هدايت به مقام نبوت اطلاق شده است.


ذَلِك هُدَى اللَّهِ يهْدِى بِهِ مَن يَشاءُ مِنْ عِبَادِهِوَ لَوْ أَشرَكُوا لَحَبِط عَنْهُم مَّا كانُوا يَعْمَلُونَ‏(88) أُولَئك الَّذِينَ ءَاتَيْنَهُمُ الْكِتَب وَ الحُْكمَ وَ النُّبُوَّةَفَإِن يَكْفُرْ بهَا هَؤُلاءِ فَقَدْ وَكلْنَا بهَا قَوْماً لَّيْسوا بهَا بِكَفِرِينَ‏(89) أُولَئك الَّذِينَ هَدَى اللَّهُفَبِهُدَاهُمُ اقْتَدِهْقُل لا أَسئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراًإِنْ هُوَ إِلا ذِكْرَى لِلْعَلَمِينَ‏(90)


ترجمه:


88 -اين هدايت خدا است كه هر كس از بندگان خود را بخواهد با آن راهنمائى مى‏كند ، و اگر آنها مشرك شوند آنچه را عمل مى‏كردند نابود مى‏گردد.


89 -آنها كسانى هستند كه كتاب و حكم و نبوت به آنان داديم و اگر نسبت به آن كفر ورزند ( مهم نيست زيرا ) كسانى را نگاهبان آن ساخته‏ايم كه نسبت به آن كافر نيستند.



تفسير نمونه ج : 5ص :332


90 -آنها كسانى هستند كه خداوند هدايتشان كرده پس به هدايت آنان اقتدا كن ( و ) بگو در برابر اين ( رسالت و تبليغ ) پاداشى از شما نمى‏طلبم .


اين رسالت چيزى جز يك يادآورى براى جهانيان نيست ( و آگاه ساختن و بيدار كردن وظيفه من است و در برابر انجام وظيفه مزد معنى ندارد).


تفسير : سه امتياز مهم


به دنبال ذكر نام گروههاى مختلفى از پيامبران الهى در آيات گذشته ، در اينجا اشاره به خطوط كلى و اصلى زندگانى آنها شده ، نخست مى‏فرمايد : اين هدايت خدا است كه بوسيله آن هر كس از بندگانش را بخواهد هدايت و رهبرى مى‏كند ( ذلك هدى الله يهدى به من يشاء من عباده).


يعنى گرچه آنها مردان صالحى بودند و با نيروى عقل و انديشه و با تمام وجود خود در طريق هدايت گام بر مى‏داشتند ، ولى باز اگر توفيق الهى شامل حال آنها نمى‏شد و دست پر مهر او ، زير بازوى آنها را نمى‏گرفت ، امكان لغزش درباره همه آنها و هر كس ، وجود داشته و دارد.


سپس براى اينكه كسى تصور نكند آنها به اجبار در اين راه گام گذاشتند و همچنين كسى تصور نكند كه خداوند نظر خاص و استثنائى و بى‏دليل در مورد آنها داشته است ، مى‏فرمايد : اگر فرضا اين پيامبران با آنهمه مقام و موقعيتى كه داشتند مشرك مى‏شدند ، تمام اعمالشانبر باد مى‏رفت ( و لو اشركوا لحبط عنهم ما كانوا يعملون).


يعنى آنها نيز مشمول همان قوانين الهى هستند كه درباره ديگران اجرا مى‏گردد و تبعيضى در كار نيست.



تفسير نمونه ج : 5ص :333


در آيه بعد به سه امتياز مهم كه پايه همه امتيازات انبياء بوده اشاره كرده مى‏فرمايد : اينها كسانى بودند كه كتاب آسمانى به آنان داده‏ايم و هم مقام حكم و هم نبوت ( اولئك الذين آتينا هم الكتاب و الحكم و النبوة).


البته منظور اين نيست كه همه آنها داراى كتاب آسمانى بودند بلكه چون سخن از مجموع آنها در ميان است كتاب به مجموعنسبت داده شده ، درست مثل اين است كه مى‏گوئيم : در فلان كتاب دانشمندان و كتب آنها معرفى شده است ، يعنى كتب آنهائيكه كتابى تاليف كرده‏اند.


ضمنا در اينكه منظور از حكم چيست ، سه احتمال وجود دارد:


1 -حكم به معنى عقل و فهم و درك يعنى علاوه بر اينكه كتاب آسمانى در اختيار آنها گذاشتيم قدرت درك و فهم آن را به آنها بخشيديم زيرا وجود كتاب بدون وجود درك و فهم قوى و كامل ، اثرى نخواهد داشت.


2 -مقام داورى ، يعنى آنها در پرتو قوانين آسمانى كه از كتاب الهى استفاده مى‏كردند مى‏توانستند در ميان مردم قضاوت كنند و شرائط يك قاضى و دادرس عادل همگى در آنها بطور كامل جمع بود .


3 -حكومت و زمامدارى ، زيرا آنها علاوه بر مقام نبوت و رسالت ، داراى مقام حكومت نيز بودند.


شاهد بر معانى فوق علاوه بر اينكه معنى لغوى حكم با تمام اين معانى تطبيق مى‏كند اين است كه در آيات مختلف قرآن نيز حكم در اين معانى بكار رفته است.


و هيچ مانعى ندارد كه حكم در آيه فوق در يك معنى جامع كه همه مفاهيم سه‏گانه فوق را شامل شود ، استعمال شده باشد ، زيرا حكم در اصل - آنچنان كه


تفسير نمونه ج : 5ص :334


راغب در كتاب مفردات مى‏گويد به معنى منع و جلوگيرى است ، و از آنجا كه عقل جلو اشتباهات و خلافكاريها را مى‏گيرد ، همچنين قضاوت صحيح مانع از ظلم و ستم است ، و حكومت عادل جلو حكومتهاى نارواى ديگران را مى‏گيرد ، در هر يك از اين سه معنى استعمال مى‏شود .


البته همان گونه كه اشاره كرديم كه همه انبياء داراى اين همه مقامات نبودند ولى هنگامى كه احكامى به جمعى اسناد داده مى‏شود ، لزومى ندارد كه همه افراد آن جمع داراى تمام آن احكام باشند ، بلكه ممكن است بعضى از آنها فقط داراى بعضى از آن احكام باشند و لذا موضوع كتاب آسمانى كه تنها براى عده‏اى از انبياى نامبرده وجود داشته مشكلى براى ما در فهم آيه فوق ايجاد نمى‏كند .


سپس مى‏فرمايد : اگر اين جمعيت ، يعنى مشركان و اهل مكه و مانند آنها ، اين حقايق را نپذيرند ، دعوت تو بدون پاسخ نمى‏ماند ، زيرا ما جمعيتى را ماموريت داده‏ايم كه نه تنها آن را بپذيرند بلكه آن را محافظت و نگهبانى كنند جمعيتى كه در راه كفر گام بر نمى‏دارند و در برابر حق تسليمند ( فان يكفر بها هؤلاء فقد وكلنا بها قوما ليسوا بها بكافرين).


در تفسير المنار و تفسير روح المعانى از بعضى از مفسران نقل شده كه منظور از اين جمعيت ، ايرانيان هستند ، ( كه به زودى اسلام را پذيرفتند و در پيشرفت آن با تمام قوا كوشيدند و دانشمندان آنها در فنون مختلف اسلامى كتابهاى فراوان تاليف كردند ) .



تفسير نمونه ج : 5ص :335


در آخرين آيه ، برنامه اين پيامبران بزرگ را يك سرمشق عالى هدايت به پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) معرفى كرده ، و مى‏گويد : اينها كسانى هستند كه مشمول هدايت الهى شده‏اند و به هدايت آنها اقتدا كن ( اولئك الذين هدى الله فبهداهم اقتده).


اين آيه بار ديگر تاكيد مى‏كند كه اصول دعوت همه پيامبران الهى يكى است ، اگر چه از نظر ويژگيها و خصوصيات ، به تناسب نيازمنديهاى مختلف هر زمان تفاوتهاى قابل ملاحظه‏اى داشته‏اند ، و آئينهاى بعدى كاملتر از آئينهاى قبلى بوده‏اند كلاسهاى علمى و تربيتى ، تا به آخرين آنها كه برنامه نهائى است ، يعنى اسلام ، رسيده است .


در اينكه منظور از اين هدايت كه بايد سرمشق پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) قرار گيرد چيست ؟ بعضى از مفسران احتمال داده‏اند كه همان صبر و پايدارى در مقابل مشكلات ، و بعضى گفته‏اند مقصود توحيد و تبليغ رسالت است ، ولى ظاهرا هدايت مفهوم وسيعى دارد كه هم توحيد و ساير اصول اعتقادى را شامل مى‏شود و هم صبر و استقامت ، و هم ساير اصول اخلاق و تعليم و تربيت .


از آنچه گفتيم روشن مى‏شود كه آيه فوق هيچ منافاتى با اين ندارد كه اسلام ناسخ اديان و شرايع پيشين باشد ، زيرا نسخ تنها شامل قسمتى از احكام مى‏شود،


تفسير نمونه ج : 5ص :336


نه اصول كلى دعوت آنها.


سپس به پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) دستور داده مى‏شود كه به مردم بگويد : من هيچگونه اجر و پاداشى در برابر رسالت خود از شما تقاضا نمى‏كنم ، همانطور كه پيامبران پيشين چنين درخواستى نكردند ، من هم از اين سنت هميشگى پيامبران پيروى كرده و به آنها اقتدا مى‏كنم ( قل لا اسئلكم عليه اجرا ) .


نه تنها اقتداء به پيامبران و سنت جاويدان آنها ايجاب مى‏كند كه پاداشى مطالبه نكنم بلكه از آنجا كه اين آئين پاك كه براى شما آورده‏ام يك وديعه الهى است كه در اختيار شما قرار مى‏دهم ، در برابر رساندن وديعه الهى به شما اجر و پاداش ، مفهومى ندارد.


به علاوه اين قرآن و رسالت و هدايت يك بيدار باش و يادآورى به همه جهانيان است ( ان هو الا ذكرى للعالمين).


و چنين نعمت عمومى و همگانى ، همانند نور آفتاب و امواج هوا و بارش باران است كه جنبه عمومى و جهانى دارد ، و هيچگاه خريدو فروش نمى‏شود و كسى در برابر آن اجر و پاداشى نمى‏گيرد ، اين هدايت و رسالت نيز جنبه خصوصى و اختصاصى ندارد كه بتوان براى آن پاداش قائل شد ، ( با توجه به آنچه در تفسير اين جمله گفته شد پيوند آنها با يكديگر و با آيات قبل كاملا روشن مى‏گردد).


ضمنا از جمله اخير به خوبى استفاده مى‏شود كه آئين اسلام جنبه قومى و و منطقه‏اى ندارد و يك آئين جهانى و همگانى است.



تفسير نمونه ج : 5ص :337


وَ مَا قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِذْ قَالُوا مَا أَنزَلَ اللَّهُ عَلى بَشرٍ مِّن شىْ‏ءٍقُلْ مَنْ أَنزَلَ الْكِتَب الَّذِى جَاءَ بِهِ مُوسى نُوراً وَ هُدًى لِّلنَّاسِتجْعَلُونَهُ قَرَاطِيس تُبْدُونهَا وَ تخْفُونَ كَثِيراًوَ عُلِّمْتُم مَّا لَمْ تَعْلَمُوا أَنتُمْ وَ لا ءَابَاؤُكُمْقُلِ اللَّهُثُمَّ ذَرْهُمْ فى خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ‏(91)


ترجمه:


91 -آنها خدا را چنانكه بايد نشناختند كه گفتند هيچ چيز بر هيچ انسانى نفرستاده بگو چه كسى كتابى را كه موسى آورد نازل گردانيد كتابى كه نور و هدايت براى مردم بود ( اما شما ) آنرا به صورت پراكنده قرار مى‏دهيد قسمتى را آشكار و قسمت زيادى را پنهان مى‏داريد و مطالبى بهشما تعليم داده شده كه نه شما و نه پدرانتان از آن با خبر نبوديد بگو : خدا ... و سپس آنها را در گفتگوهاى لجاجت آميزشان رها كن تا بازى كنند!


شان نزول : خدانشناسان


از ابن عباس چنين نقل شده كه جمعى از يهوديان گفتند : اى محمد ! آيا راستى خداوند كتابى بر تو فرستاده است ؟ ! پيامبر گفت : آرى ، آنها گفتند : به خدا سوگند كه خداوند هيچ كتابى از آسمان فرو نفرستاده است!.


در شان نزول اين آيه ، روايات ديگرى نيز نقل شده و چنانكه بعدا خواهيم دانست آنچه در بالا آورديم از همه بهتر و مناسبتر است.



تفسير نمونه ج: 5ص :338


تفسير:


در اينكه اين آيه درباره يهود است يا مشركان در ميان مفسران گفتگو است ، ولى از آنجا كه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در مكه گفتگوئى با يهود نداشته و آنچه بوده در مدينه بوده است و از طرفى سوره انعام كه اين آيه جزء آن است مكى است ، بعضى معتقدند كه اين آيه استثنائا در مدينه نازل شده است و به دستور پيامبر به تناسب خاصى در وسط اين سوره مكى قرار گرفته و اين موضوع در قرآن نمونه‏هاى فراوانى دارد.


براى روشن شدن حقيقت مطلب ، نخست بايد تفسير اجمالى آيه را بدانيم و بعد در باره اينكه آيه از چه اشخاصى سخن مى‏گويد و هدفش چيست بحث كنيم نخست مى‏گويد آنها خدا را آنچنانكه شايسته است نشاختند زيرا گفتند : خدا هيچ كتابى بر هيچ انسانى نازل نكرده است ! ( و ما قدروا الله حق قدره اذ قالوا ما انزل الله على بشر من شى‏ء ) .


خداوند به پيامبرش دستور مى‏دهد كه در جواب آنها بگو چه كسى كتابى را كه موسى آورد و نور و هدايت براى مردم بود نازل گردانيد ؟ ( قل من انزل الكتاب الذى جاء به موسى نورا و هدى للناس).


همان كتابى كه آن را به صفحات پراكنده‏اى تبديل كرده‏ايد ، بعضى را كه به سود شما است آشكار مى‏كنيد و بسيارى را كه به زيان خود ميدانيد پنهان مى‏داريد ( تجعلونه قراطيس تبدونها و تخفون كثيرا ) .


و در اين كتاب آسمانى مطالبى به شما تعليم داده شد كه نه شما و نه پدرانتان از آن با خبر نبوديد و بدون تعليم الهى نمى‏توانستيد با خبر شويد ( و علمتم ما لم تعلموا انتم و لا آبائكم ) در پايان آيه به پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) دستور مى‏دهد كه تنها خدا را ياد كند و آنها


تفسير نمونه ج : 5ص :339


را در اباطيل و لجاجت و بازيگرى خود رها سازد زيرا آنها جمعيتى هستند كه كتاب الهى و آيات او را به بازى گرفته‏اند.


(قل الله ثم ذرهم فى خوضهم يلعبون ) اكنون اگر اين آيه در مدينه نازل شده باشد ، و روى سخن به يهود باشد معنى آن چنين است : كه جمعى از يهود منكر نزول كتاب آسمانى بر تمام پيامبران بودند آيا چنين چيزى ممكن است ؟ كه يهود و پيروان تورات ، نزول كتاب آسمانى را انكار كنند ؟ اگر تعجب نكنيد آرى ، و با توجه به يك مطلب نكته اين موضوع روشن مى‏شود ، زيرا چنانكه كتب عهد جديد ( اناجيل ) و عهد قديم ( تورات و كتابهاى وابسته به آن ) را به دقت بررسى كنيم خواهيم ديد كه اين كتابها هيچكدام لحن آسمانى ندارد ، يعنى جنبه خطاب خداوند به بشر در آنها نيست ، بلكه به خوبى از آنها استفاده مى‏شود كه اينها از زبان شاگردان و غير شاگردان از پيروان آئين موسى (عليه‏السلام‏) و مسيح (عليه‏السلام‏) به شكل تاريخ و شرح زندگى نوشته شده است و ظاهرا يهود و مسيحيان كنونى نيز اين مطلب را انكار نمى‏كنند زيرا داستان مرگ موسى و عيسى و حوادث زيادى مربوط به زمانهاى بعد از آن در اين كتابها آمده است ، نه به عنوان پيش‏بينى بلكه به عنوان خبرى از گذشته ، آيا چنين كتابى امكان دارد بر موسى و عيسى نازل شده باشد .


منتها مسيحيان و يهوديان عقيده دارند كه اين كتابها چون به دست انسانهائى نوشته شده كه از وحى آسمانى با خبر بودند كتاب مقدس و قابل اعتماد و خالى از اشتباه محسوب مى‏شود .


با توجه به اين نكته روشن مى‏شود كه چرا آنها از لحن قرآن كه به شكل خطاب خدا به پيامبر و بندگان است تعجب مى‏كردند ، و در شان نزول فوق نيز خوانديم كه آنها با تعجب از آن حضرت پرسيدند آيا خداوند كتاب آسمانى نازل كرده ؟ و سپس اين موضوع را بطور كلى انكار كردند كه هيچ كتابى از ناحيه خدا بر هيچ انسانى حتى موسى نازل نشده است.



تفسير نمونه ج : 5ص :340


ولى خداوند در جواب آنها به اين موضوع اشاره مى‏كند كه خود شما عقيده داريد الواح و مطالبى بر موسى نازل گرديد ، يعنى اگر آنچه در دست شما است كتاب آسمانى نيست ، لا اقل قبول داريد كه چنين چيزى از طرف خدا نازل شده است كه قسمتى از آن را آشكار و قسمت زيادى را پنهان مى‏داريد ، و به اين ترتيب اشكالى باقى نمى‏ماند كه چگونه ممكن است يهود منكر نزول كتاب آسمانى شده باشند ( دقت كنيد ) .


و اگر آيه همانند ساير آيات اين سوره درباره مشركان باشد معنى آن چنين مى‏شود كه آنها منكر هر گونه كتاب آسمانى شدند تا دعوت پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را انكار كنند ، ولى خداوند براى آنها استدلال مى‏كند كه چگونه ممكن است چنين ادعائى داشته باشند با اينكه خداوند تورات را بر موسى نازل كرد ؟ و مشركان اگر چه آئين يهود را قبول نداشتند ولى انبياء پيشين و ابراهيم و حتى موسى را احتمالا به عنوان پيامبرى براى منطقه و عصر خاصى قبول داشتند ، و خود را پيرو آئين ابراهيم مى‏دانستند ، و لذا هنگامى كه پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ظهور كرد و براى جستجوى علائم او به نزد اهل كتاب رفتند و از آنها خواستند كه در كتب خود بررسى كنند ، آيا خبر از چنين پيامبرى مى‏دهد و اگر آنها اين كتب را به هيچوجه قبول نداشتند چگونه ممكن بود چنين درخواستى كنند ؟ لذا بعد از سؤال از يهود آنچه به سود آنها بود اظهار و آنچه به زيانشان بود مخفى مى‏كردند ( مانند نشانه‏هاى پيامبر كه در كتب پيشين آمده بود ) و به اين ترتيب آيه قابل تطبيق بر گفتار مشركان مكه نيز مى‏تواند باشد .


ولى تفسير اول با لحن آيه و شان نزول ، و ضمائرى كه در آيه است ظاهرا سازگارتر مى‏باشد.


در اينجا به چند موضوع بايد توجه كرد:


1 -قراطيس جمع قرطاس است و اصل آن بطورى كه بعضى گفته‏اند از


تفسير نمونه ج : 5ص :341


يونانى گرفته شده و معنى آن چنانكه راغب در كتاب مفردات مى‏گويد هر چيزى است كه روى آن مى‏نويسند بنابراين كاغذ معمولى و پوست حيوانات و درختان و مانند آن كه در قديم الايام نامه و كتابها را روى آن مى‏نوشتند ، نيز شامل مى‏شود ، و منحصر به كاغذ معمولى نيست .


2 -ممكن است سؤال شود كه چرا در آيه مذمت از يهود شده كه آنها وحى آسمانى را روى كاغذها و مانند آن نوشته بودند اينكه مذمتى ندارد.


در پاسخ مى‏گوئيم : مذمت از اين نظر نيست ، بلكه از اين نظر است كه آنها مطالب تورات را روى كاغذهاى پراكنده و مانند آن نوشته بودند كه آنچه را به سود آنها بود به مردم ديگر نشان دهند و آنچه به زيانشان بود مخفى سازند .


3 -جمله و ما قدروا الله حق قدره ( خدا را آنچنانكه شايسته است نشناختند و اوصاف او را درك نكردند ) در حقيقت اشاره به اين نكته است كه هر كس خدا را درست بشناسد نمى‏تواند انكار كند كه از طرف او رهبران و راهنمايان همراه با كتابهاى آسمانى براى بشر فرستاده شده است زيرا حكمت خدا ايجاب مى‏كند كه اولا انسان را براى هدفى كه آفريده شده است ( هدف تكامل ) در مسير پر پيچ و خمى كه در پيش دارد كمك كند ، و گر نه نقض غرض كرده است ، و اين هدف بدون فرستادن وحى وكتاب آسمانى و تعليمات صحيح و خالى از هر گونه خطا و اشتباه ممكن نيست.


ثانيا چگونه ممكن است مقام رحمت عامه و خاصه خداوند اجازه دهد كه انسان را در مسير سعادت كه با هزاران مانع روبرو است و پرتگاههاى فراوان بر سر راه او كمين كرده‏اند تنها بگذارد و رهبرانى با تعليمات جامع براى دستگيرى و راهنمائى آنها نفرستد.


(بنابراين هم حكمت او و هم رحمتش فرستادن كتب آسمانى را ايجاب مى‏كند).


شك نيست كه معرفت كنه ذات خدا و كنه صفات او براى هيچكس ممكن


تفسير نمونه ج : 5ص :342


نيست و آيه فوق هيچگونه نظر به اين مطلب ندارد بلكه مى‏خواهد بگويد آن مقدار معرفتى از خداوند و صفات او كه براى انسان امكان‏پذير است اگر حاصل شود ترديدى باقى نخواهد ماند كه چنين پروردگارى بندگان خود را بدون سرپرست و كتاب آسمانى باقى نخواهد گذاشت .


وَ هَذَا كِتَبٌ أَنزَلْنَهُ مُبَارَكٌ مُّصدِّقُ الَّذِى بَينَ يَدَيْهِ وَ لِتُنذِرَ أُمَّ الْقُرَى وَ مَنْ حَوْلهََاوَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالاَخِرَةِ يُؤْمِنُونَ بِهِوَ هُمْ عَلى صلاتهِمْ يحَافِظونَ‏(92)


ترجمه:


92 -و اين كتابى است كه آنرا نازل كرديم ، كتابى است پر بركت كه آنچه را پيش از آن آمده تصديق مى‏كند ، ( آنرا فرستاديم تا مردم را به پاداشهاى الهى بشارت دهى ) و براى اينكه ( مردم ) ام القرى ( مكه ) و آنها كه گرد آن هستند بترسانى ، آنها كه به آخرت ايمان دارند به آن ايمان مى‏آورند و مراقب نمازهاى خويش مى‏باشند .


تفسير:


در تعقيب بحثى كه در باره كتاب آسمانى يهود در آيه گذشته عنوان شد در اينجا به قرآن كه يك كتاب ديگر آسمانى است اشاره مى‏شود ، و در حقيقت ذكر تورات مقدمه‏اى است براى ذكر قرآن تا تعجب و وحشتى از نزول يك كتاب آسمانى ، بر يك بشر ، نكنند.


نخست مى‏گويد : اين كتابى است كه ما آن را نازل كرديم ( و هذا كتاب انزلناه ) .


كتابى است بسيار پر بركت ، زيرا سرچشمه انواع خيرات و نيكيها و پيروزيها


تفسير نمونه ج : 5ص :343


است ( مبارك).


به علاوه كتبى را كه پيش از آن نازل شده‏اند همگى تصديق مى‏كند ( مصدق الذى بين يديه).


منظور از اينكه قرآن كتب مقدسه پيشين را تصديق مى‏كند آن است كه تمام نشانه‏هائى كه در آنها آمده است بر آن تطبيق مى‏نمايد.


و به اين ترتيب دو نشانه بر حقانيت قرآن در دو جمله گذشته بيان گرديده يكى وجود نشانه‏هائى كه در كتب پيشين از آن خبر داده شده ، و ديگرمحتواى خود قرآن كه هر گونه خير و بركت و وسيله سعادت در آن آمده است ، بنابراين هم از نظر محتوا و هم از نظر اسناد و مدارك تاريخى نشانه‏هاى حقانيت در آن آشكار است.


سپس هدف نزول قرآن را چنين توضيح مى‏دهد كه آن را فرستاديم تا ام القرى ( مكه ) و تمام آنها كه در گرد آن هستند ، انذار كنى و به مسؤليتها و وظائفشان آگاه سازى ( و لتنذر ام القرى و من حولها ) و از آنجا كه انذار يعنى توجه دادن به مسؤليتها و ترساندن از ترك وظائف مهمترين برنامه قرآن مخصوصا در برابر اشخاص سركش و طغيانگر است تنها به اين قسمت اشاره شده است.


و در پايان آيه مى‏گويد : كسانى كه به روز رستاخيز و حساب و پاداش اعمال ايمان دارند به اين كتاب ايمان خواهند آورد و مراقب نمازهاى خود خواهند بود ( و الذين يؤمنون بالاخرة يؤمنون به و هم على صلوتهم يحافظون)


در اينجا به چند مطلب بايد توجه داشت:



تفسير نمونه ج : 5ص :344


1- اسلام يك آئين جهانى است


آيات مختلف قرآن به خوبى گواهى مى‏دهد كه اسلام يك آئين جهانى است ، تعبيراتى مانند لانذركم به و من بلغ ( هدف من اين است كه همه شما و كسانى را كه سخنم به آنها مى‏رسد با قرآن انذار كنم ) ( انعام - 19 ) و ان هو الا ذكرى للعالمين ( اين قرآن وسيله تذكر جهانيان است ) ( انعام - 90 ) و قل يا ايها الناس انى رسول الله اليكم جميعا ( بگو اى مردم ! من رسول خدا به سوى همه شما هستم ) ( اعراف 158 ) و امثال آن كه در قرآن فراوان است گواه اين حقيقت است و جالب اينكه بسيارى از اين آيات در مكه يعنى در آن موقع كه هنوز اسلام از محيط اين شهر تجاوز نكرده بود نازل گرديد .


ولى با توجه به آيه مورد بحث اين سؤال پيش مى‏آيد كه چگونه هدف بعثت پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) انذار و هدايت مردم مكه و كسانى كه پيرامون آن هستند ذكر شده ؟ آيا اين با جهانى بودن اسلام منافات ندارد ؟ اتفاقا اين ايراد از بعضى از يهود و بعضى ديگر از پيروان مذاهب ديگر نقل شده است و به گمان خود حربه محكمى در برابر جهانى بودن اسلام يافته‏اند كه آنرا در منطقه خاصى ، محدود مى‏سازد ( يعنى مكه و اطراف مكه ) .


پاسخ:


اين ايراد با توجه به دو نكته كاملا روشن مى‏شود ، و نه تنها اين آيه منافات با جهانى بودن اسلام ندارد بلكه مى‏توان گفت يكى از دلائل جهانى بودن آن است:


تفسير نمونه ج : 5ص :345


1 -قريه در زبان قرآن ، به معنى هر گونه آبادى است اعم از اينكه شهر بزرگ باشد و يا كوچك و يا روستا ، مثلا در سوره يوسف از زبان برادران و در مقابل پدر چنين مى‏خوانيم : و اسئل القرية التى كنا فيها : از قريه‏اى كه در آن بوديم سؤال كن و مى‏دانيم كه اين سخن را پس از بازگشت از پايتخت مصر و ماجراى توقيف برادر آنها بنيامين از طرف دستگاه عزيز مصر بوده است ، و همچنين مى‏خوانيم : و لو ان اهل القرى آمنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء و الارض : اگر مردمى كه در آباديهاى روى زمين زندگى مى‏كنند ، ايمان بياورند و تقوا پيشه كنند بركات از آسمان و زمين بر آنها خواهيم گشود بديهى است منظور در اينجا خصوص روستاها نيست بلكه همه نقاط مسكونى جهان را شامل مى‏شود .


از طرف ديگر در روايات متعددى مى‏خوانيم خشكيهاى زمين از زير خانه كعبه گسترده شدند ، و از آن بنام دحو الارض ( گسترش زمين ) ياد شده است.


اين را نيز مى‏دانيم كه در آغاز بر اثر بارانهاى سيلابى تمام كره زمين از آب پوشيده بود ، آبها تدريجا فرو نشستند و در نقاط پست زمين قرار گرفتند و خشكيها تدريجا از زير آب ، سر بر آوردند ، طبق روايات اسلامى نخستين نقطه‏اى كه از زير آب سر بر آورد ، سرزمين مكه بود.


و اگر ارتفاع اين سرزمين در حال حاضر بلندترين ارتفاع زمينهاى دنيا نيست هيچگونه منافاتى با اين سخن ندارد ، زيرا از آن روز صدها مليون سال مى‏گذرد و تاكنون وضع نقاط روى زمين به كلى دگرگون شده ، بعضى از كوهها در اعماق اقيانوسها قرار گرفته و بعضى از اعماق اقيانوسها تبديل به قله كوه شده است و اين


تفسير نمونه ج : 5ص :346


از مسلمات علم زمين‏شناسى و جغرافياى طبيعى است.


2 -كلمه ام همانطور كه سابق نيز گفتيم به معنى اصل و اساس و ابتداء و آغاز هر چيزى است.


با توجه به آنچه گفته شد روشن مى‏شود كه اگر به مكه ام القرى مى‏گويند به خاطر اين است كهاصل و آغاز پيدايش تمام خشكيهاى روى زمين است و بنابراين و من حولها ( كسانى كه پيرامون آن هستند ) تمام مردم روى زمين را شامل مى‏شود.


آيات گذشته پيرامون جهانى بودن اسلام نيز اين تفسير را تاييد مى‏كند ، همچنين نامه‏هاى فراوانى كه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) براى زمامداران بزرگ دنيا مانند كسرى و قيصر نوشت و شرح آن در جلد دوم تفسير نمونه صفحه 452 گذشت گواه ديگرى بر اين موضوع مى‏باشد.


2- ارتباط ايمان به قرآن و ايمان به آخرت


در آيه فوق مى‏خوانيم : كسانى كه ايمان به آخرت دارند ، به قرآن ايمان مى‏آورند ، يعنى مى‏دانند اين جهان مقدمه‏اى است براى جهان ديگر ، و همانند مزرعه و يا دانشگاه و يا تجارتخانه است ، و در هر حال بدون يك سلسله قوانين و برنامه‏ها و آئين نامه و فرستادن انبيا رسيدن به آن هدف عالى و آماده شدن براى آن روز ممكن نيست .


و به تعبير ديگر با اينكه خداوند انسان را براى تكامل در اين جهان فرستاده و منزلگاه اصلى او جهان ديگر است ، اگر پيامبران و كتب آسمانى براى او نفرستد نقض غرض كرده است و به اين ترتيب از ايمان به خدا و معاد ، ايمان به نبوت انبياء و كتب آسمانى نتيجه گرفته مى‏شود.


(دقت كنيد)


تفسير نمونه ج : 5ص :347


3- اهميت نماز


در آيه فوق از ميان تمام دستورات دينى تنها اشاره به نماز شده است و همانطور كه مى‏دانيم نماز مظهر پيوند با خدا و ارتباط با او است و به همين دليل از همه عبادات برتر و بالاتر است ، و به عقيده بعضى هنگام نزول اين آيات تنها فريضه اسلامى همين نماز بود.


وَ مَنْ أَظلَمُ مِمَّنِ افْترَى عَلى اللَّهِ كَذِباً أَوْ قَالَ أُوحِىَ إِلىَّ وَ لَمْ يُوحَ إِلَيْهِ شىْ‏ءٌ وَ مَن قَالَ سأُنزِلُ مِثْلَ مَا أَنزَلَ اللَّهُوَ لَوْ تَرَى إِذِ الظلِمُونَ فى غَمَرَتِ المَْوْتِوَ الْمَلَئكَةُ بَاسِطوا أَيْدِيهِمْ أَخْرِجُوا أَنفُسكمُالْيَوْمَ تجْزَوْنَ عَذَاب الْهُونِ بِمَا كُنتُمْ تَقُولُونَ عَلى اللَّهِ غَيرَ الحَْقّ‏ِ وَ كُنتُمْ عَنْ ءَايَتِهِ تَستَكْبرُونَ‏(93)


ترجمه:


93 -چه كسى ستمكارتر است از كسى كه دروغى به خدا ببندد يا بگويد وحى بمن فرستاده شده در حالى كه وحى به او نشده باشد ، و كسى كه بگويد من هم همانند آنچه خدا نازل كرده نازل مى‏كنم ، و اگر ببينى هنگامى كه ( اين ) ظالمان در شدايد مرگ فرو رفته‏اند و فرشتگان دستها را گشوده به آنان مى‏گويند جان خود را خارج سازيد امروز مجازات خوار كننده‏اى در برابر دروغهائى كه به خدا بستيد و در برابر آيات او تكبر ورزيديد ، خواهيد ديد ، ( در آن روز به حال آنها تاسف خواهى خورد ) .



تفسير نمونه ج : 5ص :348


شان نزول:


در شان نزول اين آيه روايات متعددى در منابع حديث و كتب تفسير نقل شده از جمله اينكه آيه در مورد شخصى به نام عبد الله بن سعد كه از كاتبان وحى بود و سپس خيانت كرد و پيغمبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) او را طرد نمود و پس از آن ادعا كرد كه من مى‏توانم همانند آيات قرآن بياورم نازل گرديده ، جمعى از مفسران نيز گفته‏اند كه آيه يا قسمتى از آن در باره مسيلمه كذاب كه از مدعيان دروغين نبوت بود نازل گرديده است ، ولى با توجه به اينكه داستان مسيلمه در اواخر عمر پيغمبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بود ، و اين سوره از سوره‏هاى مكى است ، طرفداران اين شان نزول معتقدند كه اين آيه همانند چند آيه ديگر از اين سوره در مدينه نازل شده است و به دستور پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در لابلاى آيات اين سوره قرار داده شده است .


و در هر حال آيه همانند ساير آيات قرآن كه در شرائط خاصى نازل شده مضمون و محتواى آن كلى و عمومى است و همه مدعيان نبوتو مانند آنها را شامل مى‏شود.


تفسير:


به دنبال آيات گذشته كه اشاره به گفتار يهود در باره نفى نزول كتاب آسمانى بر هيچكس نموده بود ، در اين آيه سخن از گناهكاران ديگرى است كه در نقطه مقابل آنها قرار دارند و ادعاى نزول وحى آسمانى بر خود مى‏كنند ، در حالى كه دروغ مى‏گويند.


و در حقيقت به سه دسته از اينگونه افراد در آيه مورد بحث اشاره شده است.


نخست مى‏گويد : چه كسى ستمكارتر است از كسانى كه بر خدا دروغ مى‏بندند و آيه‏اى را تحريف و سخنى از سخنان خدا را تغيير مى‏دهند ( و من اظلم ممن افترى على الله كذبا).



تفسير نمونه ج : 5ص :349


دسته دوم آنها كه ادعاى نبوت و وحى مى‏كنند در حالى كه نه پيامبرند و نه وحى بر آنها نازل شده است.


(او قال اوحى الى و لم يوح اليه شى‏ء).


دسته سوم آنها كه به عنوان انكار نبوت پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) يا از روى استهزاء مى‏گويند ما هم مى‏توانيم همانند اين آيات نازل كنيم در حالى كه دروغ مى‏گويند و كمترين قدرتى بر اين كار ندارند ( و من قال سانزل مثل ما انزل الله).


آرى همه اينها ستمگرند و كسى ستمكارتر از آنها نيست زيرا راه حق را به روى بندگان خدا مى‏بندند و آنها را در بيراهه سرگردان مى‏سازند و با رهبرى رهبران راستين مبارزه مى‏كنند ، هم خود گمراهند و هم ديگران را به گمراهى مى‏كشانند ، چه ظلمى از اين بالاتر كه افرادى كه صلاحيت رهبرى ندارند ادعاى رهبرى كنند آن هم رهبرى الهى و آسمانى .


گرچه آيه مربوط به مدعيان نبوت و وحى است ولى روح آن همه كسانى را كه به دروغ ادعاى مقامى را مى‏كنند كه شايسته آن نيستند شامل مى‏شود.


سپس مجازات دردناك اين گونه افراد را چنين بيان مى‏كند : اگر تو اى پيامبر ! اين ستمكاران را به هنگامى كه در شدائد مرگ و جان دادن فرو رفته‏اند مشاهده كنى ، در حالى كه فرشتگان قبض ارواح دست گشوده‏اند به آنها مى‏گويند جان خود را خارج سازيد ، خواهى ديد كه وضع آنها بسيار دردناك و اسفبار است ( و لو ترى اذ الظالمون فى غمرات الموت و الملائكة باسطوا ايديهم اخرجوا انفسكم ) .


در اين حال فرشتگان عذاب به آنها مى‏گويند : امروز گرفتار مجازات خوار كننده‏اى خواهيد شد به خاطر دو كار : نخست اينكه بر خدا دروغ بستيد و ديگر اينكه


تفسير نمونه ج : 5ص :350


در برابر آيات او سر تسليم فرود نياورديد ( اليوم تجزون عذاب الهون بما كنتم تقولون على الله غير الحق و كنتمعن آياته تستكبرون).


در اينجا به چند نكته بايد توجه داشت


1 -مدعيان دروغين نبوت و رهبران قلابى همانطور كه مى‏بينيم به عنوان بد ظالمان در آيه معرفى شده‏اند و در حقيقت ظلمى بالاتر از اين نيست كه فكر كسى را بدزدند و عقيده او را تخريب كنند و راه سعادت را بر او ببندند و او را مستعمره فكرى خود سازند.


2 -جمله باسطوا ايديهم ممكن است به اين معنى باشد كه فرشتگان قبض ارواح با گشودن دستها آماده قبض روح آنها مى‏شوند و ممكن است به معنى دست گشودن براى شروع مجازات آنها بوده باشد.


3 -اخرجوا انفسكم : جان و روح خود را خارج سازيد در حقيقت يكنوع تحقير از ناحيه فرشتگان قبض ارواح نسبت به اينگونه ظالمان است و گر نه دادن روح و جان كار خود ظالمان نيست بلكه كار آن فرشتگان است ، همانند اينكه هنگام اعدام يك قاتل جانى به او مى‏گويند اكنون بمير ! و در هر صورت اين تحقير گويا در برابر تحقيرى است كه نسبت به آيات خدا و پيامبران و بندگان خدا كرده‏اند ، ضمنا اين آيه گواه ديگرى بر استقلال روح و جدائى آن از جسم است .


ضمنا از اين آيه استفاده مى‏شود كه مجازات اينگونه از گناهكاران از همان لحظه جان دادن و مرگ آغاز مى‏گردد.