تفسير نمونه ج : 5ص :351
وَ لَقَدْ جِئْتُمُونَا فُرَدَى كَمَا خَلَقْنَكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ تَرَكْتُم مَّا خَوَّلْنَكُمْ وَرَاءَ ظهُورِكمْوَ مَا نَرَى مَعَكُمْ شفَعَاءَكُمُ الَّذِينَ زَعَمْتُمْ أَنهُمْ فِيكُمْ شرَكَؤُالَقَد تَّقَطعَ بَيْنَكُمْ وَ ضلَّ عَنكم مَّا كُنتُمْ تَزْعُمُونَ(94)
ترجمه:
94 -همه شما به صورت تنها به سوى ما بازگشت نموديد همانگونه كه روز اول شما را آفريديم ، و آنچه را به شما بخشيده بوديم پشت سرگذارديد ، و شفيعانى را كه شريك در شفاعت خود مىپنداشتيد با شما نمىبينيم ، پيوندهاى شما بريده شد و تمام آنچه را تكيهگاه خود تصور مىكرديد از شما دور و گم شدند .
شان نزول:
در تفسير مجمع البيان و تفسير طبرى و تفسير آلوسى چنين نقل شده كه يكى از مشركان به نام نضر بن حارث گفت : لات و عزى ( دو بت بزرگ و معروف عرب ) در قيامت از من شفاعت خواهند كرد ، آيه فوق نازل شد و به او و امثال او پاسخ گفت.
تفسير : گمشدهها
در آيه گذشته به قسمتى از حالات ظالمان در آستانه مرگ اشاره شد در اين آيه گفتارى را كه خداوند به هنگام مرگ يا به هنگام ورود در صحنه قيامت به آنها مىگويد ، منعكس شده است.
در آغاز مىفرمايد : امروز همه به صورت تنها ، همانگونه كه روز اول شما را
تفسير نمونه ج : 5ص :352
آفريديم ، به سوى ما بازگشت نموديد ( و لقد جئتمونا فرادى كما خلقناكم اول مرة).
و اموالى كه بشما بخشيده بوديم و تكيه گاه شما در زندگى بود ، همه را پشت سر گذارديد و با دست خالى آمديد ( و تركتم ما خولناكم وراء ظهوركم).
همچنين بتهائى كه آنها را شفيع خود مىپنداشتيد ، و شريك در تعيين سرنوشت خود تصور مىكرديد هيچكدام را با شما نمىبينيم ( و ما نرى معكم شفعائكم الذين زعمتم انهم فيكم شركاء).
در حقيقت جمع شما به پراكندگى گرائيد و تمام پيوندها از شما بريده شد ( لقد تقطع بينكم ) .
تمام پندارها و تكيهگاههائى كه فكر مىكرديد نابود گشتند و گم شدند ( و ضل عنكم ما كنتم تزعمون).
مشركان و بت پرستان عرب روى سه چيز تكيه داشتند : قبيله و عشيره اى كه به آن وابسته بودند ، و اموال و ثروتهائى كه براى خود گرد آورده بودند ، و بتهائى كه آنها را شريك خدا در تعيين سرنوشت انسان و شفيع در پيشگاه او مىپنداشتند ، در هر يك از سه جمله آيه ، به يكى از اين سه موضوع اشاره شده كه چگونه به هنگام مرگ ، همه آنها با انسان وداع مىگويند ، و او را تك و تنها به خود وامىگذارند .
در اينجا بايد به دو نكته توجه داشت:
1 -از قرار گرفتن اين آيه به دنبال آيه قبل كه گفتگوى فرشتگان قبض
تفسير نمونه ج : 5ص :353
ارواح را به هنگام مرگ بيان مىكرد و همچنين با توجه به جمله اموال خود را پشت سر گذاشتيد چنين استفاده مىشود كه اين خطاب نيز به هنگام مرگ به آنها گفته مىشود ، ولى از طرف خداوند ، اما از بعضى روايات استفاده مىشود كه اين خطاب به هنگام ورود در صحنه رستاخيز خواهد بود و البته در هدف اصلى آيه چندان تفاوتى نخواهد داشت.
2 -اينآيه گرچه در باره مشركان عرب نازل شده ولى مسلما اختصاص به آنها نخواهد داشت.
در آن روز بطور كلى تمام پيوندها و علائق مادى و همه معبودهاى خيالى و ساختگى و تمام تكيهگاههائى كه انسان در اين جهان براى خود ساخته و آنها را يار و ياور روز بدبختى خود مىپندارد ، از او جدا مىشوند ، او مىماند و اعمالش ، او مىماند و خدايش ، و بقيه از ميان خواهند رفت ، و به تعبير قرآن گم مىشوند ، يعنى آنچنان حقير و پست و ناشناس خواهند بود كه به چشم نمىآيند!
تفسير نمونه ج : 5ص :354
إِنَّ اللَّهَ فَالِقُ الحَْب وَ النَّوَىيخْرِجُ الحَْىَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ مخْرِجُ الْمَيِّتِ مِنَ الْحَىِّذَلِكُمُ اللَّهُفَأَنى تُؤْفَكُونَ(95) فَالِقُ الاصبَاح وَ جَعَلَ الَّيْلَ سكَناً وَ الشمْس وَ الْقَمَرَ حُسبَاناًذَلِك تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ(96)
ترجمه:
95 -خداوند شكافنده دانه و هسته است ، زنده را از مرده خارج مىسازد و مرده را از زنده ، اين است خداى شما پس چگونه از حق منحرف مىشويد ؟
96 -او شكافنده صبح است و شب را مايه آرامش و خورشيد و ماه را وسيله حساب قرار داده است ، اين اندازهگيرى خداوند تواناى دانا است .
تفسير : شكافنده صبح
بار ديگر روى سخن را به مشركان كرده و دلائل توحيد را در ضمن عبارات جالب و نمونههاى زندهاى از اسرار كائنات و نظام آفرينش و شگفتيهاى خلقت ، شرح مىدهد.
در آيه اول ، به سه قسمت از اين شگفتيها كه در زمين است اشاره شده و در آيه دوم به سه قسمت از پديدههاى آسمانى.
نخست مىگويد : خداوند شكافنده دانه و هسته است ( ان الله فالق الحب و النوى).
فالق از ماده فلق ( بر وزن فرق ) به معنى شكافتن چيزى و جدا كردن
تفسير نمونه ج : 5ص :355
بعضى از بعض ديگر است.
حب و حبة به معنى دانههاى خوراكى و غذائى است ، مثل گندم و جو و آنچه كه قابل درو كردن است ولى گاهى به دانههاى ديگر گياهان نيز گفته مىشود .
نوى به معنى هسته است ، و اينكه بعضى گفتهاند مخصوص هسته خرما است شايد به خاطر اين بوده باشد كه عرب بواسطه شرائط خاص محيطش هنگامى كه اين كلمه را به كار مىبرد فكرش متوجه هسته خرما مىشد.
اكنون ببينيم چه نكتهاى در اين تعبير نهفته شده است.
بايد توجه داشت كه مهمترين لحظه ، در حيات يك گياه همان لحظه شكافتن دانه و هسته است كه همانند لحظه تولد يك طفل زمان انتقال از يك عالم به عالمديگر محسوب مىشود ، و مهمترين تحول در زندگى او در اين لحظه رخ مىدهد.
جالب اينكه دانه و هسته گياهان غالبا بسيار محكمند ، يك نگاه به هسته خرما و ميوههائى مانند هلو و شفتالو و دانههاى محكم بعضى از حبوبات نشان مىدهد كه چگونه آن نطفه حياتى كه در حقيقت نهال و درخت كوچكى است در دژى فوق العاده محكم محاصره شده است ، ولى دستگاه آفرينش آنچنان خاصيت تسليم و نرمش به اين دژ نفوذناپذير ، و آنچنان قدرت و نيرو به آن جوانه بسيار لطيف و ظريفى كه در درون هسته و دانه پرورش مىيابد ، مىدهد كه بتواند ديواره آن را بشكافد و از ميان آن قد برافرازد ، براستى اين حادثه در جهان گياهان حادثه شگرفى است كه قرآن به عنوان يك نشانه توحيد انگشت روى آن گذاشته است .
سپس مىگويد : موجود زنده را از مرده بيرون مىفرستد ، و موجودات مرده را از زنده ( يخرج الحى من الميت و مخرج الميت من الحى).
تفسير نمونه ج : 5ص :356
در حقيقت اين جمله كه نظير آن در قرآن كرارا ديده مىشود اشاره به نظام مرگ و حيات و تبديل يكى به ديگرى است ، گاهى از مواد آلى بىجان انواع چهرههاى حيات و زندگى در دل اقيانوسها و اعماق جنگلها و صحراها و بيابانها بيرون مىفرستد و از تركيب موادى كه هر كدام به تنهائى سم كشندهاى هستند مواد حياتبخش مىسازد ، و گاهى به عكس با دگرگونى مختصرى موجودات زنده نيرومند و پر قدرت را به موجود بىجانى تبديل مىكند .
مساله حيات و زندگى موجودات زنده اعم از گياهى و حيوانى ، از پيچيدهترين مسائلى است كه هنوز علم و دانش بشر نتوانسته است پرده از روى اسرار آن بردارد و به مخفيگاه آن گام بگذارد كه چگونه عناصر طبيعى و مواد آلى با يك جهش عظيم ، تبديل به يك موجود زنده مىشوند.
ممكن است يك روز بشر بتواند با استفاده از تركيبات مختلف طبيعى در تحت شرائط بسيار پيچيدهاى موجود زندهاى به صورت مونتاژ كردن اجزاى يك ماشين كه از پيش ساخته شده است ، بسازد ، ولى نه عجز و ناتوانى امروز بشر و نه توانائى احتمالى او در آينده بر اين كار ، هيچيك نمىتواند از اهميت موضوع حيات و حكايت نظام پيچيده آن از يك مبدء عالم و قادر بكاهد .
لذا مىبينيم قرآن براى اثبات وجود خدا بارها روى اين مساله تكيه كرده است ، و پيامبران بزرگى همچون ابراهيم و موسى در برابر گردنكشانى همچون نمرود و فرعون ، بوسيله پديده حيات و حكايت آن از وجود مبدء قادر و حكيم جهان استدلال مىكردند.
ابراهيم به نمرود مىگويد : ربى الذى يحيى و يميت : خداى من كسى است كه حيات مىبخشد و مىميراند ( بقره - 358 ) و موسى در برابر فرعون مىگويد : و انزل من السماء ماء فاخرجنا به ازواجا من نبات شتى : پروردگار من كسى است كه از آسمان آبى فرو فرستاد و زوجهائى از انواع گياهان به
تفسير نمونه ج : 5ص :357
وجود آورد ( طه - 53).
البته نبايد فراموش كرد كه پيدايش موجودات زنده از مواد بىجان تنها در آغاز پيدايش حيات در روى زمين نبوده ، هم اكنون نيز با جذب آب و مواد ديگر به سلولهاى موجودات زنده در حقيقت لباس حيات در اندام اين موجودات بىجان پوشانيده مىشود ، بنابراين قانونى كه در علوم طبيعى امروز مسلم است كه مىگويد در شرائط امروز زمين هيچ موجود بىجانى تبديل به موجود جاندار نمىشود و هر كجا موجود زندهاى پيدا شود حتما از تخم موجود زنده ديگرى بوده است ، هيچگونه منافاتى با آنچه گفتيم ندارد ( دقت كنيد ) .
از رواياتى كه در تفسير اين آيه يا آيات مشابه آن از امامان اهل بيت (عليهمالسلام) به ما رسيده است استفاده مىشود كه حيات و مرگ مادى نيست بلكه حيات و مرگ معنوى را نيز در بر مىگيرد افراد با ايمانى را مىبينيم كه از پدرانى بىايمان به وجود مىآيند ، و افراد شرور و آلوده و بىايمانى را مشاهده مىكنيم كه از نسل افراد پاكند ، و قانون وراثت را با اراده و اختيار خود نقض مىكنند كه اين خود يكى ديگر از نشانههاى عظمت آفريدگار است كه چنين قدرت ارادهاى به انسان بخشيده است .
نكته ديگرى كه توجه به آن در اينجا لازم است اين است يخرج كه فعل مضارع است همانند مخرج كه اسم فاعل است دلالت بر استمرار دارد ، يعنى نظام پيدايش حيات از موجودات مرده ، و پيدايش مردگان از موجودات زنده يك نظام دائمى و عمومى در جهان آفرينش است.
و در پايان آيه بهعنوان تاكيد و تحكيم مطلب مىفرمايد : اين است خداى شما و اين است آثار قدرت و علم بىپايان او ، با اين حال چگونه از حق منحرف مىشويد و شما را به راه باطل مىكشانند ؟ ( ذلكم الله فانى تؤفكون).
تفسير نمونه ج : 5ص :358
در آيه دوم همانطور كه گفتيم به سه نعمت از نعمتهاى جوى و آسمانى اشاره شده است.
نخست مىگويد : خداوند شكافنده صبح است ( فالق الاصباح).
فلق ( بر وزن خلق ) در اصل به معنى شكافتن است ، و اينكه صبح را فلق مىگويند نيز به همين مناسبت مىباشد ، اصباح و صبح هر دو به يك معنى است.
تعبير بالا از تعبيرهاى بسيار زيبائى است كه در اينجا به كار رفته است ، زيرا تاريكى شب به پرده ضخيمى تشبيه شده كه روشنائى سپيده دم آن را چاك زده از هم مىشكافد ، و اين موضوع هم در باره صبح صادق تطبيق مىكند و هم صبح كاذب ، زيرا كاذب به روشنائى كم رنگى گفته مىشود كه در آخر شب به صورت عمودى از مشرق در آسمان پاشيده مىشود و همچون شكافى است كه از طرف شرق به غرب در خيمه تاريك و سياه شب پديد مىآيد ، و صبح صادق كه بعد از آن طلوع مىكند به شكل نوار سفيد و درخشان و زيبائى است كه در آغاز در پهنه افق مشرق آشكار مىشود ، گوئى چادر سياه شب را از طرف پائين در امتداد شمال و جنوب شكافته و پيش مىرود و تدريجا بالا آمده و سراسر آسمان را فرا مىگيرد .
قرآن علاوه بر اينكه كرارا روى نعمت نور و ظلمت و شب و روز تكيه كرده ، در اينجا روى مساله طلوع صبح تكيه مىكند كه يكى از نعمتهاى بزرگ پروردگار است زيرا مىدانيم اين پديده آسمانى نتيجه وجود جو زمين ( يعنى قشر ضخيم هوا كه دور تا دور اين كره را پوشانيده ) مىباشد ، اگر اطراف كره زمين همانند كره ماه جوى وجود نداشت نه بين الطلوعين و فلق وجود داشت و نه سپيدى آغاز شب و شفق ، بلكه آفتاب همانند يك ميهمان ناخوانده بدون هيچ مقدمه سر از افق مشرق بر مىداشت و نور خيرهكننده خود را در چشمهائى كه به تاريكى شب عادت كرده بود فورا مىپاشيد ، و به هنگام غروب مانند يك مجرم
تفسير نمونه ج : 5ص :359
فرارى ، يك مرتبه از نظرها پنهان مىشد و در يك لحظه تاريكى و ظلمت وحشتناكى همه جا را فرا مىگرفت ، اما وجود جو زمين و فاصلهاى كه در ميان تاريكى شب ، و روشنائى روز به هنگام طلوع و غروب آفتاب قرار دارد ، انسان را تدريجا براى پذيرا شدن هر يك از اين دو پديده متضاد آماده مىسازد ، و انتقال از نور به ظلمت و ازظلمت به نور ، به صورت تدريجى و ملايم و كاملا مطبوع و قابل تحمل انجام مىگردد ، بسيار ديدهايم هنگام شب در يك اطاق پر نور كه در يك لحظه چراغ خاموش مىشود چه حالت ناراحت كنندهاى به همه دست مىدهد و اگر اين خاموشى ساعتى طول بكشد ، هنگامى كه چراغ بدون مقدمه روشن مىشود باز حالت ناراحتى تازهاى به همه دست مىدهد ، نور خيرهكننده چراغ چشم را مىآزارد و براى ديدن اشياء اطراف دچار زحمت مىشويم و اگر اين موضوع تكرار پيدا كند مسلما براى چشم زيانبخش خواهد بود ، شكافنده صبح اين شكل را به صورت بسيار عالى براى بشر حل كرده است .
ولى براى اينكه تصور نشود شكافتن صبح دليل اين است كه تاريكى و ظلمت شب ، چيز نامطلوب و يا مجازات و سلب نعمت است بلافاصله مىفرمايد خداوند شب را مايه آرامش قرار داد ( و جعل الليل سكنا).
اين موضوع مسلم است كه انسان در برابر نور و روشنائى تمايل به تلاش و كوشش دارد ، جريان خون متوجه سطح بدن مىشود ، و تمام سلولها آماده فعاليت مىگردند ، و به همين دليل خواب در برابر نور چندان آرامبخش نيست ، ولى هر قدر محيط تاريك بوده باشد خواب عميقتر و آرامبخشتر است ، زيرا در
تفسير نمونه ج : 5ص :360
تاريكى خون متوجه درون بدن مىگردد و به طور كلى سلولها در يك آرامى و استراحت فرو مىروند ، به همين دليل در جهان طبيعت نه تنها حيوانات بلكه گياهان نيز به هنگام تاريكى شب به خواب فرو مىروند و با نخستين اشعه صبحگاهان جنب و جوش و فعاليت را شروع مىكنند ، به عكس دنياى ماشينى كه شب را تا بعد از نيمه بيدار مىمانند ، و روز را تا مدت زيادى بعد از طلوع آفتاب در خواب فرو مىروند ، و نشاط و سلامت خود را از دست مىدهند .
در احاديثى كه از طرق اهل بيت (عليهمالسلام) وارد شده دستورهائى مىخوانيم كه همه با روح اين مطلب سازگار است ، از جمله در نهج البلاغه از على (عليهالسلام) نقل شده كه به يكى از دوستان خود دستور داد در آغاز شب هرگز به سير خود ادامه مده زيرا خداوند شب را براى آرامش قرار داده است و آن را وقت اقامت نه كوچ كردن قرار داده در شب بدن خود را آرام بدار و استراحت كن .
در حديثى كه در كافى از امام باقر (عليهالسلام) نقل شده مىخوانيم : تزوج بالليل فانه جعل الليل سكنا : مراسم ازدواج را در شب قرار ده زيرا شب مايه آرامش است ( همانطور كه ازدواج و آميزش صحيح جنسى نيز آرامبخش است).
و نيز در كتاب كافى مىخوانيم : كه امامعلى بن الحسين (عليهماالسلام) به خدمتكاران دستور مىداد كه هرگز به هنگام شب و قبل از طلوع فجر حيوانات را ذبح نكنند و مىفرمود : ان الله جعل الليل سكنا لكل شىء : خداوند شب را براى همه چيز مايه آرامش قرار داده است.
سپس اشاره به سومين نعمت و نشانه عظمت خود كرده : و خورشيد و ماه را وسيله حساب در زندگى شما قرار داد ( و الشمس و القمر حسبانا).
تفسير نمونه ج : 5ص :361
حسبان ( بر وزن لقمان ) مصدر از ماده حساب ، به معنى حساب كردن است ، و در اينجا ممكن است منظور اين بوده باشد كه گردش منظم و سير مرتب اين دو كره آسمانى ( البته منظور از حركت آن در نظر ما است كه ناشى از حركت زمين است ) موجب مىشود كه شما بتوانيد برنامههاى مختلف زندگى خود را تحت نظام و حساب در آوريد ( همانطور كه در تفسير بالا ذكر كرديم ) .
بعضى از مفسران نيز احتمال دادهاند كه منظور از جمله بالا اين است كه خود اين دو كره آسمان تحت نظام و حساب و برنامه است.
بنابراين در صورت اول اشاره به يكى از نعمتهاى خداوند است براى انسانها ، و در صورت دوم اشاره به يكى از نشانههاى توحيد و دلائل اثبات وجود خدا است ، و ممكن است اشاره به هر دو معنى بودهباشد.
و در هر صورت اين موضوع بسيار جالب توجه است كه مليونها سال كره زمين به دور خورشيد ، و ماه به دور زمين گردش مىكند ، و بر اثر آن قرص آفتاب در برابر برجهاى دوازدهگانه فلكى در نظر ما زمينيان گردش مىكند ، و قرص ماه با هلال منظم خود و تغيير تدريجى و نوسان مرتب ظاهر مىشود ، اين گردش به قدرى حساب شده است كه حتى لحظهاى پس و پيش نمىشود ، اگر طول مسير زمين را به دور خورشيد در نظر بگيريم كه در يك مدار بيضى شكل كه شعاع متوسط آن 150 مليون كيلومتر است مىگردد با آن نيروى عظيم جاذبه آفتاب ، و همچنين كره ماه كه در هر ماه مسير دايره مانند خود را با شعاع متوسط 384 هزار كيلومتر طى مىكند و نيروى عظيم جاذبه زمين دائما آن را به سوى خود مىكشد ، آنگاه متوجه خواهيم شد كه چه تعادل دقيقى در ميان نيروى جاذبه اين كرات از يكسو ، و نيروى گريز از مركز آنها از سوى ديگر ، برقرار شده كه در سير منظم آنها لحظهاى وقفه يا كم و زياد ايجاد نمىكند ، و اين ممكن نيست مگر
تفسير نمونه ج : 5ص :362
در سايه يك علم و قدرت بى انتها كه هم طرح آن را بريزد و هم آن را دقيقا اجرا كند.
و لذا در پايان آيه مىگويد : اين اندازه گيرى خداوندى است كه هم توانا است و هم دانا ( ذلك تقدير العزيزالعليم ) .
تفسير نمونه ج : 5ص :363
وَ هُوَ الَّذِى جَعَلَ لَكُمُ النُّجُومَ لِتهْتَدُوا بهَا فى ظلُمَتِ الْبرِّ وَ الْبَحْرِقَدْ فَصلْنَا الاَيَتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ(97)
ترجمه:
97 -او كسى است كه ستارگان را براى شما قرار داد تا در تاريكيهاى خشكى و دريا بوسيله آنها هدايت شويد ، نشانهها ( ى خود ) را براى كسانى كه مىدانند ( و اهل فكر و انديشهاند ) بيان داشتيم.
تفسير:
در تعقيب آيه قبل كه اشاره به نظام گردش آفتاب و ماه شده بود ، در اينجا به يكى ديگر از نعمتهاى پروردگار اشاره كرده مىگويد : او كسى است كه ستارگان را براى شما قرار داد تا در پرتو آنها راه خود را در تاريكى صحرا و دريا ، در شبهاى ظلمانى ، بيابيد ( و هو الذى جعل لكم النجوم لتهتدوا بها فى ظلمات البر و البحر ) و در پايان آيه مىفرمايد : نشانهها و دلائل خود را براى افرادى كه اهل فكر و فهم و انديشهاند روشن ساختيم ( قد فصلنا الايات لقوم يعلمون ) انسان هزاران سال است كه با ستارگان آسمان و نظام آنها آشنا است گرچه هر قدر علم و دانش انسان پيشتر رفته است به عمق اين نظام واردتر شده ، ولى در هر حال هميشه كم و بيش به وضع آنها آشنا بوده لذا براى جهتيابى در سفرهاى دريائى و خشكى بهترين وسيله او ، همين ستارگان بودند .
مخصوصا در اقيانوسهاى وسيع كه هيچ نشانهاى براى پيدا كردن راه مقصد در دست نيست و در آن زمان دستگاه قطبنما نيز اختراع نشده بود وسيله مطمئنى
تفسير نمونه ج : 5ص :364
جز ستارگان آسمان وجود نداشتند ، همانها بودند كه ميليونها بشر را از گمراهى و غرقاب نجات مىدادند و به سر منزل مقصود مىرسانيدند.
نگاه پى در پى به صفحه آسمان در چند شب متوالى نشان مىدهد كه وضع قرار گرفتن ستارگان در همه جا يكنواخت است گوئى ستارگان همانند دانههاى مرواريدى هستند كه روى يك پارچه سياه دوخته شدهاند ، و اين پارچه را از آغاز شب از سمت مشرق به سوى مغرب مىكشند و همگى با آن در حركتند و بدور محور زمين مىگردند بدون اينكه فاصله آنها تغيير پيدا كند ، تنها استثنائى كه به اين قانون كلى مىخورد اين است كه تعدادى ستارگان هستند كه آنها را سيارات مىنامند و آنها حركات مستقل و مخصوص به خود دارند ، و مجموع آنها از 8 ستاره تجاوز نمىكند كه 5 عدد آنها با چشم ديده مىشوند ( عطارد ، زهره ، زحل ، مريخ و مشترى ) ولى تنها با دوربينهاى نجومى مىتوان سه سياره ديگر ( اورانوس و نپتون و پلوتون ) را مشاهده كرد ، ( البته با توجه به اينكه زمين نيز يكى از سياراتى است كه به دور خورشيد مىگردد مجموع عدد آنها به 9 مىرسد ) .
شايد انسانهاى قبل از تاريخ نيز با وضع ثوابت و سيارات آشنا بودهاند ، زيرا براى انسان هيچ منظرهاى جالبتر و دلانگيزتر از منظره آسمان در يك شب تاريك و پر ستاره نيست ، و به همين دليل بعيد نيست كه آنها نيز براى پيدا كردن مسير خود از ستارگان استفاده مىكردند.
از بعضى از روايات كه از طرق اهلبيت (عليهمالسلام) وارد شده است استفاده ميشود كه آيه فوق تفسير ديگرى نيز دارد ، و آن اينكه منظور از نجوم رهبران الهى و هاديان راه سعادت يعنى امامان هستند كه مردم به وسيله آنها در تاريكيهاى زندگى از گمراهى نجات مىيابند ، و همانطور كه بارها گفتهايم اينگونه تفاسير معنوى با تفسير ظاهرى و جسمانى آيه منافاتى ندارد ، و ممكن است آيه ناظر به هر دو
تفسير نمونه ج : 5ص :365
قسمت باشد.
وَ هُوَ الَّذِى أَنشأَكُم مِّن نَّفْسٍ وَحِدَةٍ فَمُستَقَرٌّ وَ مُستَوْدَعٌقَدْ فَصلْنَا الاَيَتِ لِقَوْمٍ يَفْقَهُونَ(98) وَ هُوَ الَّذِى أَنزَلَ مِنَ السمَاءِ مَاءً فَأَخْرَجْنَا بِهِ نَبَات كلِّ شىْءٍ فَأَخْرَجْنَا مِنْهُ خَضِراً نخْرِجُ مِنْهُ حَبًّا مُّترَاكباً وَ مِنَ النَّخْلِ مِن طلْعِهَا قِنْوَانٌ دَانِيَةٌ وَ جَنَّتٍ مِّنْ أَعْنَابٍ وَ الزَّيْتُونَ وَ الرُّمَّانَ مُشتَبِهاً وَ غَيرَ مُتَشبِهٍانظرُوا إِلى ثَمَرِهِ إِذَا أَثْمَرَ وَ يَنْعِهِإِنَّ فى ذَلِكُمْ لاَيَتٍ لِّقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ(99)
ترجمه:
98 -او كسى است كه شما را از يك نفس آفريد ، در حالى كه بعضى از انسانها پايدارند ( از نظر ايمان يا خلقت كامل ) و بعضى ناپايدار ، ما آيات خود را براى كسانى كه مىفهمند بيان نموديم .
99 -او كسى است كه از آسمان آبى نازل كرد و بوسيله آن گياهان گوناگون رويانيديم ، از آن ساقهها و شاخههاى سبز خارج ساختيم و از آنها دانههاى متراكم ، و از شكوفه نخل خوشهها با رشتههاى باريك بيرون فرستاديم و باغها از انواع انگور و زيتون و انار شبيه به يكديگر و بىشباهت هنگامى كه ميوه مىكند به ميوه آن و طرز رسيدنش بنگريد كه در آن نشانههائى براى افراد با ايمان است.
تفسير نمونه ج : 5ص :366
تفسير:
در اين آيات نيز دلائل توحيد و خداشناسى تعقيب شده است ، زيرا قرآن براى اين هدف گاهى انسان را در آفاق و جهانهاى دور دست سير مىدهد ، و گاهى او را به سير در درون وجود خويش دعوت مىنمايد و آيات و نشانههاى پروردگار را در جسم و جان خودش براى او شرح مىدهد ، تا خدا را در همه جا و در همه چيز ببيند .
نخست مىگويد : او كسى است كه شما را از يك انسان آفريد.
(و هو الذي أنشأكم من نفس واحدة).
يعنى شما با اين همه چهرههاى گوناگون ، ذوقها و افكار متفاوت ، و تنوع وسيع در تمام جنبههاى وجودى ، همه از يك فرد آفريده شدهايد ، و اين نهايت عظمت خالق و آفريدگار را مىرساند كه چگونه از يك مبدء اينهمه چهرههاى متفاوت آفريده است ؟ .
قابل توجه اينكه در اين جمله از خلقت انسان تعبير به انشاء شده است ، و اين كلمه چنانكه از متون لغت استفاده مىشود به معنى ايجاد و ابداع آميخته با تربيت و پرورش است ، يعنى نه تنها خداوند شما را بدون هيچ سابقه آفريد ، بلكه تربيت و پرورش شما را نيز بر عهده گرفت ، و مسلم است كه اگر آفريننده ، چيزى را بيافريند ، سپس او را رها سازد زياد قدرتنمائى نكرده ، اما اگر همواره او را تحت حمايت خويش قرار دهد و لحظهاى از پرورش و تربيت او غافل نگردد ، عظمت و رحمت خود را كاملا نشان داده است .
ضمنا نبايد از جمله فوق اين توهم پيدا شود كه حوا مادر نخستين ما از آدم آفريده شده است ( آنچنانكه در تورات در فصل دوم از سفر تكوين آمده است)
تفسير نمونه ج : 5ص :367
بلكه چون آدم و حوا طبق روايات اسلامى هر دو از يك خاك آفريده شدهاند و هر دو يك جنس و يك نوع مىباشند كلمه نفس واحده به آنها گفته شده است ( در آغاز سوره نساء نيز در اين باره بحث كرديم).
سپس مىفرمايد : جمعى از افراد بشر مستقر هستند و جمعى مستودع ( فمستقر و مستودع ) مستقر در اصل از ماده قر(بر وزن حر ) به معنى سرما است و از آنجا كه سرماى شديد هوا انسان و موجودات ديگر را خانهنشين مىكند ، اين كلمه به معنى سكون و توقف و قرار گرفتن آمده است ، و مستقر به معنى ثابت و پايدار مىآيد.
مستودع از ماده ودع ( بر وزن منع ) به معنى ترك كردن است و از آنجا كه امور ناپايدار محل خود را به زودى ترك مىگويد ، اين كلمه به معنى ناپايدار نيز به كار مىرود ، و وديعه را از اين نظر وديعه مىگويند كه بايد محل خود را ترك گويد و به دست صاحب اصلى باز گردد.
از مجموع آنچه گفته شد چنين نتيجه مىگيريم كه آيه فوق مىگويد بعضى از انسانها پايدارند و بعضى ناپايدار ، در اينكه منظور از اين دو تعبير در اينجا چيست در ميان مفسران گفتگوى زيادى ديده مىشود ، ولى از ميان آنها چند تفسير كه در عين حال منافاتى با هم ندارند و مىتوانند همه به عنوان تفسير آيه پذيرفته شود نزديكتر به نظر مىرسند ، نخست اينكه منظور از مستقر انسانهائى هستند كه آفرينش آنها كامل شده و در قرارگاه رحم مادر يا در روى زمين گام نهادهاند ، و مستودع اشاره به افرادى است كه هنوز آفرينش آنها پايان نيافته و به صورت نطفهاى در صلب پدران هستند .
ديگر اينكه مستقر اشارهبه روح انسان مىباشد كه موضوعى پايدار و
تفسير نمونه ج : 5ص :368
برقرار است و مستودع اشاره به جسم انسان است كه ناپايدار و فانى است.
در بعضى از روايات يك تفسير معنوى براى اين دو تعبير نيز وارد شده كه مستقر اشاره به انسانهائى است كه داراى ايمان پايدارند و مستودع اشاره به آنها است كه ايمانى ناپايدار دارند.
اين احتمال نيز وجود دارد كه دو تعبير فوق اشاره به اجزاى اوليه تشكيل دهنده نطفه انسان بوده باشد ، زيرا چنانكه مىدانيم نطفه انسان از دو جزء يكى اوول ( نطفه ماده ) و ديگرى اسپر ( نطفه نر ) تشكيلشده است ، نطفه ماده در رحم تقريبا ثابت و مستقر است ، ولى نطفههاى نر به صورت جانداران متحرك به سوى او با سرعت حركت مىكنند و نخستين فرد اسپر كه به اوول مىرسد با او مىآميزد و بقيه را عقب مىراند و تخمه اولى انسان را تشكيل مىدهد.
در پايان آيه بار ديگر مىگويد : ما نشانههاى خود را برشمرديم تا آنها كه داراى فهم و دركند بينديشند ( قد فصلنا الايات لقوم يفقهون).
با مراجعه به لغت استفاده مىشود كه فقه هر گونه علم و فهمى نيست بلكه از معلومات حاضر پى به معلومات غائب بردن است بنابراين توجه به آفرينش انسان با اين همه چهرههاى متفاوت و قيافههاى جسمى و روحى مختلف درخور اين است كه افراد نكته سنج در آن بينديشند و خداى خود را از آن بشناسند .
آيه دوم آخرين آيهاى است كه در اين سلسله بحثها ما را به شگفتيهاى جهان آفرينش ، و شناسائى خداوند از طريق آن دعوت مىكند.
در آغاز به يكى از مهمترين و اساسىترين نعمتهاى پروردگار كه مىتوان آن را ريشه و مادر ساير نعمتها دانست اشاره مىكند و آن پيدايش و رشد و نمو
تفسير نمونه ج : 5ص :369
گياهان و درختان در پرتو آن است ، و مىگويد : او كسى است كه از آسمان آبى ( براى شما ) فرستاد ( و هو الذى انزل من السماء ماء ) اينكه مىگويد از طرف آسمان ( يعنى طرف بالا ، زيرا آسمان در لغت عرب به هر چيز گفته مىشود كه در طرف بالا قرار گرفته باشد ) به خاطر آن است كه تمام منابع آب روى زمين اعم از چشمهها و نهرها و قناتها و چاههاى عميق به آب باران منتهى مىگردد لذا كمبود باران در همه آنها اثر مىگذارد و اگر خشكسالى ادامه يابد همگى خشك مىشوند .
سپس به اثر بارز نزول باران اشاره كرده ، مىگويد : بواسطه آن روئيدنيها را از همه نوع از زمين خارج ساختيم ( فاخرجنا به نبات كل شىء ) مفسران در تفسير نبات كل شىء ( گياهان هر چيز ) دو احتمال ذكر كردهاند نخست اينكه منظور از آن انواع و اصناف گياهانى است كه همه با يك آب آبيارى و از يك زمين و يكنوع خاك پرورش مىيابند ، و اين از عجائب آفرينش است كه چگونه اينهمه انواع گياهان با آن خواص كاملا متفاوت و گاهى متضاد و اشكال گوناگون و مختلف همه در يك زمين و با يك آب پرورش مىيابند .
ديگر اينكه منظور ، گياهان مورد نياز هر چيزى است ، يعنى هر يك از پرندگان و چهارپايان و حشرات و حيوانات دريا و صحرا بهرهاى از اين گياهان دارند و جالب اينكه خداوند از يك زمين و يك آب ، غذاى مورد نياز همه را تامين كرده است و اين يك شاهكار بزرگ است كه فى المثل از يك ماده معين در آشپزخانه هزاران نوع غذا براى انواع سليقهها و مزاجها تهيه كنند.
جالبتر اينكه نه تنها گياهان صحرا و خشكيها از بركت آب باران پرورش مىيابند بلكه گياهان بسيار كوچكى كه در لابلاى امواج آب درياها مىرويند و خوراك عمده ماهيان دريا است از پرتو نور آفتاب و دانههاى باران رشد مىكنند ، فراموش نمىكنم يكى از ساكنان جزائر خليج فارس كه از كمبود صيد شكايت
تفسير نمونه ج : 5ص :370
داشت در مورد بيان علت آن مىگفت : كمبود صيد ماهى به خاطر خشكسالى بوده و او معتقد بود اثر حياتبخش دانههاى باران در دريا حتى بيش از خشكيها است ! سپس به شرح اين جمله پرداخته و موارد مهمى را از گياهان و درختان كه بوسيله آب باران پرورش مىيابند خاطر نشان مىسازد ، نخست مىگويد : ما به وسيله آن ساقههاى سبز گياهان و نباتات را از زمين خارج ساختيم ، و از دانه كوچك و خشك ساقهاى با طراوت و سرسبز كه لطافت و زيبائى آن چشم را خيره مىكند آفريديم ( فاخرجنا منه خضرا ) .
و از آن ساقه سبز ، دانههاى روى هم چيده شده ، ( همانند خوشه گندم و ذرت ) بيرون مىآوريم ( نخرج منه حبا متراكبا ، همچنين به وسيله آن از درختان نخل خوشه سربستهاى بيرون فرستاديم كه پس از شكافته شدن رشتههاى باريك و زيبائى كه دانههاى خرما را بر دوش خود حمل مىكنند و از سنگينى به طرف پائين متمايل مىشوند خارج مىگردد ( و من النخل من طلعها قنوان دانية ) طلع به معنى خوشه سربسته خرما است كه در غلاف سبز رنگ زيبائى پيچيده شده و پس از شكافته شدن از وسط آن رشتههاى باريكى بيرون مىآيد و و همانها بعدا خوشههاى خرما را تشكيل مىدهند ، و قنوان جمع قنو ( بر وزن صنف ) اشاره به همين رشتههاى باريك و لطيف است .
و دانية به معنى نزديك است ، و ممكن است اشاره به نزديكى اين رشتهها
تفسير نمونه ج : 5ص :371
به يكديگر بوده باشد يا به متمايل شدن آنها به طرف پائين به خاطر سنگين بار شدن.
همچنين باغهائى از انگور و زيتون و انار پرورش داديم ( و جنات من اعناب و الزيتون و الرمان ) سپس اشاره به يكى ديگر از شاهكارهاى آفرينش در اين درختان كرده مىفرمايد : هم با يكديگر شباهت دارند و هم ندارند ( مشتبها و غير متشابه ) با توجه به آيه 141 همين سوره كه وصف متشابه و غير متشابه را براى زيتون و انار ذكر كرده استفاده مىشود كه در آيه مورد بحث نيز وصف مزبور درباره همين دو درخت است .
اين دو درخت از نظر شكل ظاهرى و ساختمان شاخهها و برگها شباهت زيادى با هم دارند در حالى كه از نظر ميوه و طعم و خاصيت آن بسيار با هم متفاوتند ، يكى داراى ماده چربى مؤثر و نيرومند ، و ديگرى داراى ماده اسيدى و يا قندى است ، كه با يكديگر كاملا متفاوتند ، به علاوه اين دو درخت گاهى درست در يك زمين پرورش مىيابند و از يك آب مشروب مىشوند يعنى هم با يكديگر تفاوت زياد دارند و هم شباهت.
اين احتمال در تفسير آيه نيز وجود دارد كه عبارت فوق اشاره به انواع و اصناف مختلف درختان و ميوهها است ، بعضى از ميوهها و درختان با يكديگر شبيهند و بعضى ديگر با هم مختلفند .
(يعنى هر كدام از اين دو صفتى است براى يكدسته از درختان و ميوهها ، اما طبق تفسير اول هر دو ، صفت براى يك چيز بودند).
سپس از ميان تمام اعضاى پيكر درخت بحث را روى ميوه برده مىگويد:
تفسير نمونه ج : 5ص :372
نگاهى به ساختمان ميوه آن به هنگامى كه به ثمر مىنشيند و همچنين نگاهى به چگونگى رسيدن ميوهها كنيد كه در اينها نشانههاى روشنى از قدرت و حكمت خدا براى افرادى كه اهل يقين هستند است.
(انظروا الى ثمره اذا اثمر و ينعه ان فى ذلكم لايات لقوم يؤمنون ) با توجه به آنچه در گياهشناسى از چگونگى پيدايش ميوهها و رسيدن آنها امروز مىخوانيم نكته اين اهميت خاص كه قرآن براى ميوه قائل شده است روشن مىشود ، زيرا پيدايش ميوهها درست همانند تولد فرزند در جهان حيوانات است ، نطفههاى نر با وسائل مخصوصى ( وزش باد يا حشرات و مانند آنها ) از كيسههاى مخصوص جدا مىشوند ، و روى قسمت مادگى گياه قرار مىگيرند ، پس از انجام عمل لقاح و تركيب شدن با يكديگر ، نخستين تخم و بذر تشكيل مىگردد ، و در اطرافش انواع مواد غذائى همانند گوشتى آن را در بر مىگيرند .
اين مواد غذائى از نظر ساختمان بسيار متنوع و همچنين از نظر طعم و خواص غذائى و طبى فوق العاده متفاوتند ، گاهى يك ميوه ( مانند انار و انگور ) داراى صدها دانه است كه هر دانهاى از آنها خود جنين و بذر درختى محسوب مىشود و ساختمانى بسيار پيچيده و تو در تو دارد.
شرح ساختمان همه ميوهها و مواد غذائى و داروئى آنها از حوصله اين بحث خارج است ، ولى بد نيست به عنوان نمونه اشارهاى به ساختمان ميوه انار كه قرآن در آيه فوق مخصوصا اشاره به آن كرده است ، بنمائيم.
اگر يك انار رابشكافيم و يك دانه كوچك آن را به دست گرفته و در مقابل آفتاب يا چراغ قرار دهيم و درست در آن دقت كنيم مىبينيم از قسمتهاى كوچكترى تشكيل شده كه همانند بطرىهاى بسيار كوچكى با محتواى مخصوص آب انار در كنار هم چيده شدهاند ، در يك دانه كوچك انار شايد صدها از اين بطرىهاى بسيار ريز قرار دارد ، سپس اطراف آنها را با پوسته ظريف كه همان پوسته شفاف يكدانه
تفسير نمونه ج : 5ص :373
انار است گرفته ، بعد براى اينكه اين بستهبندى كاملتر و محكمتر و دورتر از خطر باشد تعدادى از دانههاى انار را روى يك پايه با نظام مخصوصى چيده و پرده سفيد رنگ نسبتا ضخيمى اطراف آن پيچيده ، و بعد پوسته ضخيم و محكمى كه از دو طرف داراى لعاب خاصى است به روى همه آنها كشيده ، تا هم از نفوذ هوا و ميكربها جلوگيرى كند و هم در مقابل ضربات آنها را حفظ نمايد ، و هم تبخير آب درون دانهها را فوق العاده كم كند .
اين بستهبندى ظريف مخصوص دانه انار نيست بلكه در ميوههاى ديگر مانند پرتقال و ليمو نيز ديده مىشود ، اما در انار و انگور بسيار ظريفتر و جالبتر است.
گويا بشر براى فرستادن مايعات از نقطهاى به نقطه ديگر از همين اصل استفاده كرده كه نخست شيشههاىكوچك را در يك كارتن كوچك چيده و ميان آنها را از ماده نرمى پر مىكند ، سپس كارتنهاى كوچكتر را در يك كارتن بزرگتر و مجموع آنها را بصورت يك بار بزرگ به مقصد حمل مىكند ! طرز قرار گرفتن دانههاى انار روى پايههاى داخلى ، و گرفتن سهم خود از آب و مواد غذائى از آنها از اين هم عجيبتر و جالبتر است ، تازه اينها چيزهائى است كه با چشم مىبينيم و اگر ذرات اين ميوهها را زير ميكرسكوبها بگذاريم آنگاه جهانى پرغوغا با ساختمانهاى عجيب و شگفتانگيز و فوق العاده حساب شده در مقابل چشم ما مجسم مىشود ، چگونه ممكن است كسى با چشمحقيقت بين به يك ميوه نگاه كند و معتقد شود سازنده آن هيچگونه علم و دانشى نداشته است ؟ ! و اينكه مىبينيم قرآن با جمله انظروا ( نگاه كنيد ) دستور به دقت كردن در اين قسمت از گياه داده براى توجه به همين حقايق است.
اين از يك سو ، از سوى ديگر مراحل مختلفى را كه يك ميوه از هنگامى كه نارس است تا موقعى كه كاملا رسيده مىشود ، مىپيمايد ، بسيار قابل ملاحظه است : زيرا لابراتوارهاى درونى ميوه دائما مشغول كارند ، و مرتبا تركيب شيميائى
تفسير نمونه ج : 5ص :374
آن را تغيير مىدهند ، تا هنگامى كه به آخرين مرحلهبرسد و وضع ساختمان شيميائى آن تثبيت گردد ، هر يك از اين مراحل خود نشانهاى از عظمت و قدرت آفريننده است.
ولى بايد توجه داشت كه به تعبير قرآن تنها افراد با ايمان يعنى افراد حق بين و جستجوگران حقيقت ، اين مسائل را مىبينند و گر نه با چشم عناد و لجاج و يا با بىاعتنائى و سهلانگارى ممكن نيست هيچيك از اين حقايق را ببينيم.
تفسير نمونه ج : 5ص :375
وَ جَعَلُوا للَّهِ شرَكاءَ الجِْنَّ وَ خَلَقَهُمْوَ خَرَقُوا لَهُ بَنِينَ وَ بَنَتِ بِغَيرِ عِلْمٍسبْحَنَهُ وَ تَعَلى عَمَّا يَصِفُونَ(100) بَدِيعُ السمَوَتِ وَ الأَرْضِأَنى يَكُونُ لَهُ وَلَدٌ وَ لَمْ تَكُن لَّهُ صحِبَةٌوَ خَلَقَ كلَّ شىْءٍوَ هُوَ بِكلِّ شىْءٍ عَلِيمٌ(101) ذَلِكمُ اللَّهُ رَبُّكُمْلا إِلَهَ إِلا هُوَخَلِقُ كلِّ شىْءٍ فَاعْبُدُوهُوَ هُوَ عَلى كلِّ شىْءٍ وَكيلٌ(102) لا تُدْرِكهُ الأَبْصرُ وَ هُوَ يُدْرِك الأَبْصرَوَ هُوَ اللَّطِيف الخَْبِيرُ(103)
ترجمه:
100 -آنان براى خدا شريكهائى از جن قرار دادند در حالى كه خداوند همه آنها را آفريده است ، و براى خدا پسران و دخترانى به دروغ و از روى جهل ساختند ، منزه است خدا ، و برتر است از آنچه توصيف مىكنند.
101 -ابداع كننده آسمانها و زمين او است چگونه ممكن است فرزندى داشته باشد و حال آنكه همسرى نداشته و همه چيز را آفريده و او به همه چيز دانا است.
102 -(آرى ) چنان است خداوند پروردگار شما ، هيچ معبودى جز او نيست آفريدگار همه چيز است ، او را بپرستيد و او حافظ و مدبر همه موجودات است.
103 -چشمها او را درك نمىكند ولى او همه چشمها را درك مىكند و او بخشنده ( انواع نعمتها و با خبر از ريزهكاريها ) و آگاه ( از همه چيز ) است.
تفسير نمونه ج : 5ص :376
تفسير: خالق همه اشياء او است
در اين آيات به گوشهاى از عقائد نادرست و خرافات مشركان و صاحبان مذاهب باطله و جواب منطقى آنها اشاره شده است.
نخست مىگويد : آنها شريكهائى براى خداوند از جن قائل شدند ( و جعلوا لله شركاء الجن ) در اينكه آيا منظور از جن در اينجا معنى لغوى آن يعنى موجودات ناپيدا و پوشيده از حس انسان است ، يا خصوص طايفه جن كه قرآن كرارا در باره آنها سخن گفته و به زودى به آن اشاره خواهيم كرد ؟ مفسران دو احتمال دادهاند.
بنابر احتمال اول ممكن است آيه اشاره به كسانى باشد كه فرشتگان و يا هر موجود ناپيداىديگر را مىپرستيدند ، ولى بنا بر احتمال دوم ، آيه اشاره به كسانى مىكند كه طايفه جن را شريكهاى خداوند و يا همسران او مىدانستند.
كلبى در كتاب الاصنام نقل مىكند كه يكى از طوائف عرب به نام بنو مليح كه شعبهاى از قبيله خزاعه بود ، جن را مىپرستيدند حتى گفته مىشود كه پرستش و عبادت جن و عقيده به الوهيت آنها در ميان مذاهب خرافى يونان قديم و هند نيز وجود داشته است.
و به طورى كه از آيه 158 سوره صافات و جعلوا بينه و بين الجنة نسبا ( ميان خداوند و جن خويشاوندى قائل شدند ) استفاده مىشود در ميان عرب كسانى بودند كه يك نوع رابطه خويشاوندى براى جن با خدا قائل بودند ،
تفسير نمونه ج : 5ص :377
و به طورى كه بسيارى از مفسران نقل كردهاند قريش معتقد بودند كه خداوند با جنيان ازدواج كرده و فرشتگان ثمره اين ازدواجند!.
سپس به اين پندار خرافى پاسخ گفته و مىگويد : با اينكه خداوند آنها را ( يعنى جن را ) آفريده است ( و خلقهم).
يعنى چگونه ممكن است مخلوق كسى شريك او بوده باشد ، زيرا شركت نشانه سنخيت و هم افق بودن است در حالى كه مخلوق هرگز در افق خالق نخواهد بود.
خرافه ديگر اينكه آنها براى خدا پسران و دخترانى از روى نادانى قائل شدند ( و خرقوا له بنين و بنات بغير علم ) .
و در حقيقت بهترين دليل باطل بودن اينگونه عقائد خرافى همان است كه از جمله بغير علم استفاده مىشود ، يعنى هيچگونه دليل و نشانهاى براى اين موهومات در دست نداشتند.
جالب توجه اينكه خرقوا از ماده خرق ( بر وزن غرق ) گرفته شده كه در اصل به معنى پاره كردن چيزى است بدون رويه و حساب ، درست نقطه مقابل خلق كه ايجاد چيزى از روى حساب است ، اين دو كلمه ( خلق و خرق ) گاهى در مطالب ساختگى و دروغين نيز به كار مىرود ، منتها دروغهائى كه حساب شده است و با مطالعه ساخته مىشود ، خلق و اختلاق و دروغهاى بىحساب و به اصطلاح شاخدار خرق و اختراق گفته مىشود .
يعنى آنها اين دروغها را بدون مطالعه جوانب مطلب و بدون در نظر گرفتن لوازم آن ساختند.
اما اينكه چه طوائفى براى خدا پسرانى قائل بودند ، قرآن نام دو طايفه را در
تفسير نمونه ج : 5ص :378
آيات ديگر برده است يكى مسيحيان كه عقيده داشتند عيسى پسر خدا است و ديگر يهود كه عزيز را فرزند او مىدانستند.
و به طورى كه از آيه 30 سوره توبه اجمالا استفاده مىشود و جمعى از محققين معاصر نيز با مطالعه ريشههاى مشترك مسيحيت و بودائى مخصوصا در مساله تثليث دريافتهاند ، اعتقاد به وجود فرزند پسر براى خدا منحصر به مسيحيان و يهود نبوده ، بلكه در ميان مذاهب خرافى پيشين نيز وجود داشته است .
اما در مورد اعتقاد به وجود دختران براى خدا ، خود قرآن در آيات ديگر مطلب را روشن ساخته و مىگويد : و جعلوا الملائكة الذين هم عباد الرحمن اناثا : آنها فرشتگان را كه بندگان خدا هستند ، دختران او قرار دادند ( زخرف آيه 19).
و همانطور كه در بالا نيز اشاره كرديم در تفاسير و تواريخ آمده است كه طايفه قريش معتقد بودند فرشتگان ، فرزندانى هستند كه از ازدواج خداوند با جن به وجود آمدهاند ! : ولى در پايان اين آيه قرآن قلم سرخ بر تمام اين مطالب خرافى و پندارهاى موهوم و بى اساس كشيده و با جمله رسا و بيدار كنندهاى همه اين اباطيل را نفى مىكند و مىگويد : منزه است خداوند و برتر و بالاتر است از اين اوصافى كه براى او مىگويند ( سبحانه و تعالى عما يصفون ) .
در آيه بعد به پاسخ اين عقائد خرافى پرداخته نخست مىگويد : خداوند كسى است كه آسمانها و زمين را ابداع و ايجاد كرد ( بديع السماوات و الارض).
آيا هيچكس ديگر چنين كارى را كرده و يا قدرت بر آن را دارد تا شريك او در عبوديت شمرده شود ؟ نه ، همه مخلوقند و سر به فرمان او و نيازمند به ذات
تفسير نمونه ج : 5ص :379
پاك او.
به علاوه چگونه ممكن است او فرزندى داشته باشد در حالى كه همسرى ندارد ( انى يكون له ولد و لم تكن له صاحبة).
اصولا چه نيازى به همسر دارد ، وانگهى چه كسى ممكن است همسر او باشد با اينكه همه مخلوق او هستند ، و از همه گذشته ذات مقدس او از عوارض جسمانى پاك و منزه است و داشتن همسر و فرزند ، يكى از عوارض روشن جسمانى و مادى است.
بار ديگر مقام خالقيت او را نسبت به همه چيز و همه كس و احاطه علمى او را نسبت به تمام آنها تاكيد كرده ، مىگويد : همه چيز را آفريد و او به هر چيزى دانا است ( و خلق كل شىء و هو بكل شىء عليم ) .
در سومين آيه مورد بحث پس از ذكر خالقيت به همه چيز و ابداع و ايجاد آسمانها و زمين و منزه بودن او از عوارض جسم و جسمانى و همسر و فرزند و احاطه علمى او به هر كار و هر چيز ، چنين نتيجه مىگيرد : خداوند و پروردگار شما چنين كسى است و چون هيچكس داراى چنين صفات نيست ، هيچكس غير او نيز شايسته عبوديت نخواهد بود ، پروردگار او است و آفريدگار هم او است ، بنابراين معبود هم تنها او مىتواند باشد ، پس او را بپرستيد ( ذلكم الله ربكم لا اله الا هو خالق كل شىء فاعبدوه ) .
و در پايان آيه براى اينكه هر گونه اميدى را به غير خدا قطع كند و ريشه هر گونه شرك و به طور كلى تكيه به غير خدا را بسوزاند مىگويد : حافظ و نگهبان و مدبر همه چيز او است ( و هو على كل شىء وكيل).
بنابراين كليد حل مشكلات شما فقط در دست او مىباشد و هيچكس غير از او توانائى بر اين كار ندارد ، زيرا غير او همه نيازمندند و چشم بر احسان او
تفسير نمونه ج : 5ص :380
دوختهاند با اينحال معنى ندارد كسى مشكلات خود را نزد ديگرى ببرد و حل آن را از او بخواهد .
قابل توجه اينكه در اينجا على كل شىء وكيل گفته شده است نه لكل شىء وكيل و تفاوت ميان اين دو آشكار است ، چون ذكر كلمه على دليل بر تسلط و نفوذ امر او است ، در حالى كه به كار بردن كلمه لام نشانه تبعيت مىباشد.
و به عبارت ديگر تعبير اول به معنى ولايت و حفظ است و تعبير دوم به معنى نمايندگى.
در آخرين آيه مورد بحث براى اثبات حاكميت و نگاهبانى او نسبت به همه چيز و همچنين براى اثبات تفاوت او با همه موجودات مىگويد : چشمها او را نمىبينند ، اما او همه چشمها را ادراك مىكند و او بخشنده انواع نعمتها و با خبر از تمام ريزهكاريها و آگاه از همه چيز است مصالح بندگان را مىداند و از نيازهاى آنها با خبر است و به مقتضاى لطفش با آنها رفتار مىكند ( لا تدركه الابصار و هو يدرك الابصار و هو اللطيف الخبير ) .
در حقيقت كسى كه مىخواهد حافظ و مربى و پناهگاه همه چيز باشد بايد اين صفات را دارا باشد.
به علاوه اين جمله دليل بر آن است كه او با همه موجودات جهان تفاوت دارد ، زيرا پارهاى از آنها هم مىبينند و هم ديده مىشوند مانند انسانها ، پارهاى نه مىبينند و نه ديده مىشوند ، مانند صفات درونى ما ، بعضى ديگر ديده ميشوند اما كسى را نمىبينند مانند جمادات ، تنها كسى كه ديده نمىشود اما همه چيز و همه كس را مىبيند ذات پاك او است.
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد.
تفسير نمونه ج : 5ص :381
1- چشمها ، خدا را نمىبيند
دلائل عقلى گواهى مىدهد كه خداوند هرگز با چشم ديده نخواهد شد ، زيرا چشم تنها اجسام يا صحيحتر بعضى از كيفيات آنها را مىبيند و چيزى كه جسم نيست و كيفيت جسم هم نمىباشد ، هرگز با چشم مشاهده نخواهد شد و به تعبير ديگر ، اگر چيزى با چشم ديده شود ، حتما بايد داراى مكان و جهت وماده باشد ، در حالى كه او برتر از همه اينها است ، او وجودى است نامحدود و به همين دليل بالاتر از جهان ماده است ، زيرا در جهان ماده همه چيز محدود است.
در بسيارى از آيات قرآن از جمله آياتى كه در مورد بنى اسرائيل و تقاضاى رؤيت خداوند سخن مىگويد با صراحت كامل ، نفى امكان رؤيت از خداوند شده است ( به طورى كه شرح آن در تفسير آيه 143 سوره اعراف بخواست خدا خواهد آمد).
عجيب اين است كه بسيارى از اهل تسنن معتقدند كه خداوند اگر در اين جهان ديده نشود در عالم قيامت ديده مىشود ! و به گفته نويسنده تفسير المنار هذا مذاهب اهل السنة و العلم بالحديث : اين عقيده اهل سنت و دانشمندان حديث است و عجيبتر اينكه حتى محققان معاصر و به اصطلاح روشنفكران آنها نيز تمايل به اين موضوع نشان مىدهند و حتى گاهى سرسختانه روى آن ايستادگى مىكنند ! در حالى كه بطلان اين عقيده به حدى روشن است كه نياز به بحث ندارد ، زيرا دنيا و آخرت ( با توجه به معاد جسمانى ) هيچ تفاوتى در اين مساله نخواهد داشت ، آيا خداوند كه وجودى ما فوق ماده است در قيامت تبديل به يك وجود مادى مىشود و از آن مقام نامحدودى به محدودى خواهد گرائيد ، آيا او در آن
تفسير نمونه ج: 5ص :382
روز تبديل به جسم و يا عوارض جسم مىشود ؟ و آيا دلائل عقلى بر عدم امكان رؤيت خدا هيچگونه تفاوتى ميان دنيا و آخرت مىگذارد ؟ با اينكه داورى عقل در اين زمينه تغييرناپذير است.
و اين عذر كه بعضى از آنها براى خود آوردهاند كه ممكن است در جهان ديگر انسان درك و ديد ديگرى پيدا كند ، عذرى است كاملا غير موجه ، زيرا اگر منظور از اين درك و ديد ، درك و ديد فكرى و عقلانى است كه در اين جهان نيز وجود دارد ، و ما با چشم دل و نيروى عقل جمال خدا را مشاهده مىكنيم و اگر منظور ، چيزى است كه با آن جسم را مىتوان ديد ، چنين چيزى در مورد خداوند محال است خواه در اين دنيا باشد ، خواه در جهانى ديگر ، بنابراين گفتار مزبور كه انسان در اين جهان خدا را نمىبيند ولى مؤمنان در قيامت خدا را مىبينند ، يك سخن غير منطقى و غير قابل قبول است .
تنها چيزى كه سبب شده آنها غالبا از اين عقيده ، دفاع كنند اين است كه در پارهاى از احاديث كه در كتب معروف آنها نقل شده امكان رؤيت خداوند در قيامت آمده است ، ولى آيا بهتر اين نيست كه باطل بودن اين موضوع را به حكم عقل دليل بر مجعول بودن آن روايات و بى اعتبار بودن كتابهائى كه اين گونه روايات در آنها آمده است ، بدانيم مگر اينكه اين روايات را به معنى مشاهده با چشم دل تفسير كنيم ؟ .
آيا صحيح است از حكم خرد و عقل به خاطر چنين احاديثى وداع كنيم و اگر در بعضى از آيات قرآن تعبيراتى وجود دارد كه در ابتداى نظر مساله رؤيت خداوند را مىرساند مانند ( وجوه يومئذ ناضرة الى ربها ناظرة ) : صورتهائى در آن روز پرطراوت است و به سوى پروردگارش مىنگرد اين تعبيرات مانند يد الله فوق ايديهم : دست خدا بالاى دست آنها است مىباشد كه جنبه كنايه دارد زيرا مىدانيم هيچگاه آيهاى از قرآن بر خلاف حكم و فرمان
تفسير نمونه ج : 5ص :383
خرد نخواهد بود.
جالب اينكه در روايات اهل بيت (عليهمالسلام) شديدا اين عقيده خرافى نفى شده و با تعبيرات كوبندهاى از معتقدين آن انتقاد گرديده است از جمله اينكه يكى از ياران معروف امام صادق (عليهالسلام) به نام هشام مىگويد : نزد امام صادق (عليهالسلام) بودم كه معاويه بن وهب ( يكى ديگر از دوستان آن حضرت ) وارد شد و گفت : اى فرزند پيامبر چه مىگوئى در مورد خبرى كه در باره رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) وارد شده كه او خداوند را ديد ؟ به چه صورت ديد ؟ ! و همچنين در خبر ديگرى كه ازآن حضرت نقل شده كه مؤمنان در بهشت پروردگار خود را مىبينند ، به چه شكل خواهند ديد ؟ ! امام صادق (عليهالسلام) تبسم ( تلخى ) كرد و فرمود : اى معاوية بن وهب ! چقدر زشت است كه انسان هفتاد ، هشتاد سال عمر كند ، در ملك خدا زندگى نمايد و نعمت او را بخورد ، اما او را درست نشناسد ، اى معاويه ! پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) هرگز خداوند را با اين چشم مشاهد نكرد ، مشاهده بر دو گونه است مشاهده با چشم دل و مشاهده با چشم ظاهر ، هر كس مشاهده با چشم دل را بگويد درست گفته و هر كس مشاهده با چشم ظاهر را بگويد دروغ گفتهو به خدا و آيات او كافر شده است ، زيرا پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) فرمود : هر كس خدا را شبيه خلق بداند كافر است.
و در روايت ديگرى كه در كتاب توحيد صدوق از اسماعيل بن فضل نقل شده مىگويد : از امام صادق (عليهالسلام) پرسيدم آيا خدا در قيامت ديده مىشود ؟ فرمود : منزه است خداوند از چنين چيزى و بسيار منزه است ... ان الابصار لا تدرك الا ما له لون و الكيفية و الله خالق الالوان و الكيفيات : چشمها نمىبيند جز چيزهائى را كه رنگ و كيفيتى دارند در حالى كه خداوند آفريننده رنگها و كيفيتها است
تفسير نمونه ج : 5ص :384
جالب اينكه در اين حديث مخصوصا روى كلمه لون ( رنگ ) تكيه شده و امروز اين مطلب بر ما روشن است كه خود جسم هرگز ديده نمىشود ، بلكه همواره رنگ آن ديده مىشود ، و اگر جسمى هيچگونه رنگ نداشته باشد هرگز ديده نخواهد شد.
(در جلد اول تفسير نمونه صفحه 156 ذيل آيه 46 سوره بقره نيز بحثى در اين زمينه كردهايم).
2- خالقيت خداوند نسبت بهمه چيز
بعضى از مفسران اهل تسنن كه از نظر عقيده ، تابع مذهب جبر هستند با آيه فوق كه خالقيت خدا را به همه چيز بيان مىكند براى مسلك جبر استدلال كردهاند ، مىگويند : اعمال و افعال ما نيز از اشياء اين جهان است ، زيرا شىء به هر گونه موجودى گفته مىشود ، خواه مادى يا غير مادى ، خواه ذات يا صفات ، بنابراين هنگامى كه مىگوئيم خداوند آفريننده همه چيز است ، بايد بپذيريم كه آفريننده افعال ما نيز هست و اين جز جبر نخواهد بود .
ولى طرفداران آزادى اراده و اختيار پاسخ روشنى براى اينگونه استدلالها دارند و آن اينكه خالقيت خداوند حتى نسبت به افعال ما منافاتى با اختيار ما ندارد ، زيرا افعال ما را مىتوان به ما نسبت داد و هم به خدا ، اگر به خدا نسبت دهيم به خاطر آن است كه همه مقدمات آن را او در اختيار ما گذاشته است ، او است كه به ما قدرت و نيرو و اراده و اختيار داده است ، بنابراين چون همه مقدمات از او است مىتوان اعمال ما را به او نسبت داد و او را خالق آنها دانست ولى از اين نظر كه تصميم نهائى با ما است مائيم كه از قدرت و اختيار خدا داد استفاده كرده و يكى از دو طرف فعل يا ترك را انتخاب مىكنيم ، از اين جهت ، افعال به ما نسبت داده مىشود و ما در مقابل آنها مسئول هستيم .
تفسير نمونه ج : 5ص :385
و به تعبير فلسفى در اينجا دو خالق و دو علت در عرض يكديگر نيستند بلكه در طول يكديگرند ، وجود دو علت تامه در عرض هم معنى ندارد ، اما اگر طولى باشند هيچ مانعى نخواهد داشت ، و از آنجا كه افعال ما لازمه مقدماتى است كه خدا به ما داده است ، اين لوازم را مىتوان به او نيز نسبت داد و هم به كسى كه افعال را انجام داده است .
اين سخن درست به آن مىماند كه شخصى براى آزمودن كاركنان خود آنها را در كار خويش آزاد بگذارد و اختيار تمام به آنها بدهد و تمام مقدمات كار را فراهم سازد ، بديهى است كارهائى كه آنها انجام مىدهند از يك نظر كار رئيس آنها محسوب مىشود ولى اين موضوع سلب آزادى و اختيار را از كارمندان نمىكند ، بلكه آنها در برابر كار خويش مسئولند .
در باره عقيده جبر و اختيار به خواست پروردگار مشروحا در ذيل آيات مناسب بحث خواهد شد.
3- بديع يعنى چه ؟
همانطور كه در بالا اشاره كرديم ، كلمه بديع به معنى وجود آورنده چيزى بدون سابقه است ، يعنى خداوند آسمان و زمين را بدون هيچ ماده و يا طرح و نقشه قبلى ايجاد كرده است.
در اينجا بعضى ايراد مىكنند كه چگونه ممكن است چيزى از عدم به وجود آيد ما در ذيل آيه 117 سوره بقره ( جلد اول تفسير نمونه صفحه 300 ) مشروحا در پاسخ اين ايراد بحث كردهايم و خلاصه آن اين است : اينكه مىگوئيم خداوند موجودات را از عدم به وجود آورد مفهومش اين نيست كه عدم ماده تشكيل دهنده موجودات جهان است ، مثل اينكه مىگوئيم نجار ، ميز را از چوب ساخته
تفسير نمونه ج : 5ص :386
است ، چنين چيزى مسلما محال است ، زيرا عدم نمىتواند ماده وجود باشد.
بلكه منظور اين است موجودات اين جهان قبلا نبودهاند ، سپس به وجود آمدهاند اين موضوع هيچگونه اشكالى ندارد و مثالهائى براى آن در جلد اول زدهايم و در اينجا اضافه مىكنيم كه ما در محيط ذهن و فكر خود مىتوانيم موجوداتى پديد آوريم كه قبلا به هيچوجه در ذهن ما نبودهاند ، شك نيست كه اين موجودات ذهنى براى خود يكنوع وجود و هستى دارند ، اگر چه همانند وجود خارجى نيستند ، ولى بالاخره در افق ذهن ما وجود دارند ، اگر وجود چيزى بعد از عدم محال باشد چه تفاوتى ميان وجود ذهنى و وجود خارجى است ، بنابراين همانطور كه ما در ذهن خود وجودهائى مىآفرينيم كه قبلا نبوده است ، خداوند هم در عالم خارج چنين كارى را مىكند ، كمى دقت در باره اين مثال و يا مثالهائى كه در جلد اول زدهايم مىتواند اين مشكل را حل كند .
4- لطيف ، يعنى چه ؟
در آيات فوق يكى از اوصاف خداوند ، لطيف ذكر شده و آن از ماده لطف است هنگامى كه در باره اجسام به كار رود به معنى سبكى در مقابل سنگينى و هنگامى در باره حركات ( حركت لطيفه ) به كار رود به معنى يك حركت كوچك و زودگذر و گاهى در مورد موجودات و كارهاى بسيار دقيق و باريك كه با حس قابل درك نيستند گفته ميشود ، و اگر خدا را به عنوان لطيف توصيف مىكنيم نيز به همين معنى است ، يعنى او خالق اشياى ناپيدا و داراى افعالى است كه از محيط قدرت استماع بيرون است ، بسيار باريك بين و فوق العاده دقيق مىباشد .
حديث جالبى در اين زمينه از فتح بن يزيد جرجانى از امام على بن موسى الرضا (عليهماالسلام) نقل شده يك معجزه علمى محسوب مىشود ، حديث چنين است كه امام مىفرمايد : اينكه مىگوئيم خداوند لطيف است به خاطر آن است
تفسير نمونه ج : 5ص :387
كه مخلوقات لطيف آفريده و به خاطر اين است كه از اشياء لطيف و ظريف و ناپيدا آگاه است ، آيا آثار صنع او را در گياهان لطيف و غير لطيف نمىبينى ؟ و همچنين در مخلوقات و حيوانات كوچك و حشرات ريز و چيزهائى كه از آن هم كوچكتر است ، موجوداتى كه به چشم هرگز نمىگنجند ، و از بس كوچكند و نر و ماده و تازه و كهنه آنها نيز شناخته نمىشود ، هنگامىكه اين گونه موضوعات را مشاهده مىكنيم ... و آنچه در اقيانوسها و درون پوست درختان و بيابانها و صحراها وجود دارد به نظر مىآوريم ... و اينكه موجوداتى هستند كه هرگز چشم ما آنها را نمىبيند ، و با دست خود نيز نمىتوانيم آنها را لمس كنيم ، از همه اينها مىفهميم كه آفريننده آنها ، لطيف است حديث فوق كه اشاره به ميكربها و حيوانات ذرهبينى است و قرنها قبل از تولد پاستور بيان شده تفسير لطيف را روشن مىسازد اين احتمال نيز در تفسير اين كلمه وجود دارد كه منظور از لطيف بودن خداوند آن است كه ذات پاك او چنان است كه هرگز با احساس كسى درك نمىشود ، بنابراين او لطيف است زيرا هيچ كس از ذات او آگاه نيست ، و خبير است چون از همه چيز آگاه است .
اين معنى نيز در بعضى از روايات اهل بيت (عليهمالسلام) به آن اشاره شده است و بايد توجه داشت كه هيچ مانعى ندارد كه هر دو معنى از اين كلمه اراده شده باشد.
تفسير نمونه ج : 5ص :388
قَدْ جَاءَكُم بَصائرُ مِن رَّبِّكُمْفَمَنْ أَبْصرَ فَلِنَفْسِهِوَ مَنْ عَمِىَ فَعَلَيْهَاوَ مَا أَنَا عَلَيْكُم بحَفِيظٍ(104) وَ كَذَلِك نُصرِّف الاَيَتِ وَ لِيَقُولُوا دَرَست وَ لِنُبَيِّنَهُ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ(105) اتَّبِعْ مَا أُوحِىَ إِلَيْك مِن رَّبِّكلا إِلَهَ إِلا هُوَوَ أَعْرِض عَنِ الْمُشرِكِينَ(106) وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ مَا أَشرَكُواوَ مَا جَعَلْنَك عَلَيْهِمْ حَفِيظاًوَ مَا أَنت عَلَيهِمْ بِوَكِيلٍ(107)
ترجمه:
104 -دلائل روشن از طرف پروردگارتان براى شما آمد ، كسى كه ( بوسيله آن حق را ) ببيند به سود خود اوست و كسى كه از ديدن آن چشم بپوشد به زيان خود اوست ، و من شما را اجبار نمىكنم.
105 -و اين چنين آيات را در شكلهاى گوناگون بيان مىداريم بگذار آنها بگويند تو درس خواندهاى ( و آنها را از دگرى آموختهاى ) هدف ما اين است كه آنرا براى كسانى كه علم و آگاهى دارند روشن سازيم .
106 -از آنچه از طرف پروردگارت بر تو وحى شده پيروى كن ، هيچ معبودى جز او نيست ، و از مشركان روى بگردان.
107 -اگر خدا مىخواست ( همه به اجبار ايمان مىآوردند و هيچ يك ) مشرك نمىشدند و ما تو را مسئول ( اعمال ) آنها قرار نداديم و وظيفه ندارى آنها را مجبور ( به ايمان ) سازى.
تفسير نمونه ج : 5ص :389
تفسير : وظيفه تو اجبار كردن نيست
اين آيات در حقيقت يكنوع خلاصه و نتيجهگيرى از آيات گذشته است .
نخست مىگويد : دلائل و نشانههاى روشن در زمينه توحيد و خداشناسى و نفى هر گونه شرك كه مايه بصيرت و بينائى است براى شما آمد ( قد جائكم بصائر من ربكم).
بصائر جمع بصيرة از ماده بصر به معنى ديدن است ، ولى معمولا در بينش فكرى و عقلانى به كار برده مىشود ، و گاهى به تمام امورى كه باعث درك و فهم مطلب است ، اطلاق مىگردد ، و در آيه فوق به معنى دليل و شاهد و گواه آمده است و مجموعه دلائلى را كه در آيات گذشته در زمينه خداشناسى گفته شد در بر مىگيرد بلكه مجموع قرآن در آن داخل است.
سپس براى اينكه روشن سازداين دلائل به قدر كافى حقيقت را آشكار مىسازد و جنبه منطقى دارد ، مىگويد : آنهائى كه به وسيله اين دلائل چهره حقيقت را بنگرند به سود خود گام برداشتهاند ، و آنها كه همچون نابينايان از مشاهده آن خود را محروم سازند به زيان خود عمل كردهاند ( فمن ابصر فلنفسه و من عمى فعليها).
و در پايان آيه از زبان پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) مىگويد : من نگاهبان و حافظ شما نيستم ( و ما انا عليكم بحفيظ).
در اينكه منظور از اين جمله چيست ، مفسران دو احتمال دادهاند ، نخست اينكه من حافظ اعمال و مراقب و مسئول كارهاىشما نيستم ، بلكه خداوند همه را نگاهدارى مىكند و پاداش و كيفر هر كس را خواهد داد ، وظيفه من تنها ابلاغ رسالت و تلاش و كوشش هر چه بيشتر در راه هدايت مردم است.
تفسير نمونه ج : 5ص :390
ديگر اينكه : من مامور و نگاهبان شما نيستيم ، كه با جبر و زور شما را به ايمان دعوت كنم ، بلكه تنها وظيفه من بيان منطقى حقايق است و تصميم نهائى با خود شما است.
و مانعى ندارد كه هر دو معنى از اين كلمه ، اراده شود.
در آيه بعد براى تاكيد اين موضوع كه تصميم نهائى در انتخاب راه حق و باطل با خود مردم است ، مىگويد : اين چنين ما آيات و دلائل را در شكلهاى گوناگون و قيافههاى مختلف بيان كرديم ( و كذلك نصرف الايات ) .
ولى جمعى به مخالفت برخاستند و بدون مطالعه و هيچگونه دليل ، گفتند اين درسها را از ديگران ( از يهود و نصارى و كتابهاى آنها ) فرا گرفتهاى ( و ليقولوا درست).
ولى جمع ديگرى كه آمادگى پذيرش حق را دارند ، و صاحب بصيرتند و عالم و آگاهند ، بوسيله آن چهره حقيقت را مىبينند و مىپذيرند ( و لنبينه لقوم يعلمون).
تهمت به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) از نظر فراگيرى تعليماتش از يهود و نصارى ، مطلبى است كه بارها از طرف مشركان عنوان شد و هنوز هم مخالفان لجوج آن را تعقيب
تفسير نمونه ج : 5ص :391
مىكنند : در حالى كه اصولا در محيط جزيره عربستان ، درس و مكتب و علمى نبود كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) آن را فرا گيرد ، و مسافرتهاى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) به خارج شبه جزيره به قدرى كوتاه بود كه جاى اين گونه احتمال ندارد معلومات يهود و مسيحيان ساكن محيط حجاز نيز به قدرى ناچيز و آميخته با خرافات بود كه اصلا قابل مقايسه با قرآن و تعليمات پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) نبود ، توضيح بيشتر در باره اين موضوع را در ذيل آيه 103 سوره نحل به خواست خدا خاطر نشان خواهيم ساخت .
سپس وظيفه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) را در برابر لجاجتها و كينهتوزىها و تهمتهاى مخالفان ، مشخص ساخته ، مىگويد : وظيفه تو آن است كه از آنچه از طرف پروردگار بر تو وحى مىشود ، پيروى كنى ، خدائى كه هيچ معبودى جز او نيست ( اتبع ما اوحى اليك من ربك لا اله الا هو).
و نيز وظيفه تو اين است كه به مشركان و نسبتهاى ناروا و سخنان بى اساس آنها اعتنا نكنى ( و اعرض عن المشركين).
در حقيقت اين آيه يكنوع دلدارى و تقويت روحيه نسبت به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) است ، كه در برابر اينگونه مخالفان در عزم راسخ و آهنينش كمترين سستى حاصل نشود .
از آنچه گفتيم به خوبى روشن مىشود كه جمله و اعرض عن المشركين ( از مشركان روى بگردان و به آنها اعتنا نكن ) هيچگونه منافاتى با دستور دعوت آنها به سوى اسلام و يا جهاد در برابر آنان ندارد ، بلكه منظور اين است كه به سخنان بى اساس و تهمتهاى آنها ، اعتنا نكند و در راه خويش ، ثابت قدم بماند.
تفسير نمونه ج : 5ص :392
در آخرين آيه مورد بحث بار ديگر اين حقيقت را تاييد مىكند كه خداوند نمىخواهد آنها را به اجبار وادار به ايمان سازد و اگر مىخواست همگى ايمان مىآوردند و هيچكس مشرك نمىشد ( و لو شاء الله ما اشركوا ) و نيز تاكيد مىكند تو مسئول اعمال آنها نيستى و براى اجبار آنها به ايمان ، مبعوث نشدهاى ( و ما جعلناك عليهم حفيظا ) .
همانطور كه تو وظيفه ندارى آنها را به اجبار به كار خير دعوت كنى ( و ما انت عليهم بوكيل).
تفاوت حفيظ و وكيل در اين است كه حفيظ به كسى مىگويند كه از شخص يا چيزى مراقبت كرده و او را از زيان و ضرر حفظ مىكند ، اما وكيل به كسى مىگويند كه براى جلب منافع براى كسى تلاش و كوشش مىنمايد .
شايد نياز به تذكر ندارد كه نفى اين دو صفت ( حفيظ و وكيل ) از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) به معنى نفى اجبار كردن بر دفع زيان يا جلب منفعت است و گر نه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) از طريق تبليغ و دعوت به كارهاى خير و ترك كارهاى شر اين دو وظيفه را در مورد آنها به صورت اختيارى انجام مىدهد.
لحن اين آيات از اين نظر بسيار قابل ملاحظه است كه ايمان به خدا و مبانى اسلام هيچگونه جنبه تحميلى نمىتواند داشته باشد ، بلكه از طريق منطق و استدلال و نفوذ در فكر و روح افراد بايد پيشروى كند ، زيرا ايمان اجبارى ارزشى ندارد ، مهم اين است كه مردم حقايق را درك كنند و با اراده و اختيار خويش آن را بپذيرند .
قرآن بارها در آيات مختلف روى اين حقيقت تاكيد كرده و بيگانگى اسلام را از اعمال خشونت بارى همانند اعمال كليسا در قرون وسطى و محكمه تفتيش
تفسير نمونه ج : 5ص :393
عقائد و امثال آن اعلام مىدارد.
و بخواست خدا در آغاز سوره برائة علل سخت گيرى اسلام در برابر مشركان مورد بحث قرار مىگيرد.
وَ لا تَسبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ فَيَسبُّوا اللَّهَ عَدْوَا بِغَيرِ عِلْمٍكَذَلِك زَيَّنَّا لِكلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُمْ ثُمَّ إِلى رَبهِم مَّرْجِعُهُمْ فَيُنَبِّئُهُم بِمَا كانُوا يَعْمَلُونَ(108)
ترجمه:
108 -(معبود ) كسانى را كه غير خدا را مىخوانند دشنام ندهيد مبادا آنها ( نيز ) از روى ظلم و جهل خدا را دشنام دهند ، اين چنين براى هر امتى عملشان را زينت داديم سپس بازگشت آنها به سوى پروردگارشان است و آنها را از آنچه عمل مىكردند آگاه مىسازد ( و پاداش و كيفر مىدهد).
تفسير:
به دنبال بحثى كه در باره منطقى بودن تعليمات اسلام و لزوم دعوت از راه استدلال ، نه از راهاجبار ، در آيات قبل گذشت ، در اين آيه تاكيد مىكند كه هيچگاه بتها و معبودهاى مشركان را دشنام ندهيد ، زيرا اين عمل سبب مىشود كه آنها نيز نسبت به ساحت قدس خداوند همين كار را از روى ظلم و ستم و جهل و نادانى انجام دهند ( و لا تسبوا الذين يدعون من دون الله فيسبوا
تفسير نمونه ج : 5ص :394
الله عدوا بغير علم).
به طورى كه از بعضى روايات استفاده مىشود ، جمعى از مؤمنان بر اثر ناراحتى شديد كه از مساله بت پرستى داشتند ، گاهى بتهاى مشركان را به باد ناسزا گرفته و به آنها دشنام مىدادند ، قرآن صريحا از اين موضوع ، نهى كرد و رعايت اصول ادب و عفت و نزاكت در بيان را ، حتى در برابر خرافىترين و بدترين اديان ، لازم مىشمارد .
دليل اين موضوع ، روشن است ، زيرا با دشنام و ناسزا نمىتوان كسى را از مسير غلط باز داشت ، بلكه به عكس ، تعصب شديد آميخته با جهالت كه در اينگونه افراد است ، سبب مىشود كه به اصطلاح روى دنده لجاجت افتاده ، در آئين باطل خود راسختر شوند ، سهل است زبان به بدگوئى و توهين نسبت به ساحت قدس پروردگار بگشايند ، زيرا هر گروه و ملتى نسبت به عقائد و اعمال خود ، تعصب دارد همانطور كه قرآن در جمله بعد مىگويد ما اين چنين براى هر جمعيتى عملشان را زينت داديم ( كذلك زينا لكل امة عملهم ) .
و در پايان آيه مىفرمايد : بازگشت همه آنها به سوى خدا است ، و به آنها خبر مىدهد كه چه اعمالى انجام دادهاند ( ثم الى ربهم مرجعهم فينبئهم بما كانوا يعملون).
در اينجا به سه نكته بايد توجه كرد:
1 -در آيه فوق ، زينت دادن اعمال نيك و بد هر كس را در نظرش ، به خدا نسبت داده شده ، ممكن است اين موضوع براى بعضى مايه تعجب گردد كه مگر ممكن است خداوند عمل بد كسى را در نظرش زينت دهد ؟ ! پاسخ اين سؤال همان است كه بارها گفتهايم كهاين گونه تعبيرات ، اشاره به خاصيت و اثر عمل است ، يعنى هنگامى كه انسان كارى را به طور مكرر انجام دهد ، كم كم قبح و زشتى آن در نظرش از بين مىرود ، و حتى به صورت جالبى
تفسير نمونه ج : 5ص :395
جلوهگر مىشود ، و از آنجا كه علت العلل و مسبب الاسباب و آفريدگار هر چيز خدا است و همه تاثيرات به خدا منتهى ميشود اين گونه آثار در زبان قرآن گاهى به او نسبت داده مىشود ( دقت كنيد).
و به تعبير روشنتر جمله زينا لكل امة عملهم چنين معنى مىدهد كه آنها را گرفتار نتيجه سوء اعمالشان كرديم ، تا آنجا كه زشت در نظرشان زيبا جلوه كرد .
و از اينجا روشن مىشود اينكه در بعضى از آيات قرآن زينت دادن عمل به شيطان نسبت داده شده نيز منافاتى با اين موضوع ندارد ، زيرا شيطان آنها را وسوسه به انجام عمل زشت مىكند و آنها در برابر وسوسههاى شيطان تسليم مىشوند و سرانجام گرفتار عواقب شوم عمل خود مىگردند ، و به تعبير علمى ، سببيت از ناحيه خدا است اما ايجاد سبب بوسيله اين افراد و وسوسههاى شيطانى است ( دقت كنيد).
2 -در روايات اسلامى نيز منطق قرآن در باره ترك دشنام به گمراهان و منحرفان ، تعقيب شده و پيشوايان بزرگ اسلام به مسلمانان دستور دادهاند هميشه روى منطق و استدلال تكيه كنند و به حربه بىحاصل دشنام نسبت به معتقدات مخالفان ، متوسل نشوند ، در نهج البلاغه مىخوانيم كه على (عليهالسلام) به جمعى از يارانش كه پيروان معاويه را در ايام جنگ صفين دشنام مىدادند مىفرمايد : انى اكره لكم ان تكونوا سبابين و لكنكم لو وصفتم اعمالهم و ذكرتم حالهم كان اصوب فى القول و ابلغ فى العذر .
تفسير نمونه ج : 5ص :396
من خوش ندارم كه شما فحاش باشيد ، اگر شما به جاى دشنام ، اعمال آنها را برشمريد و حالات آنها را متذكر شويد ( و روى اعمالشان تجزيه و تحليل نمائيد ) به حق و راستى نزديكتر است و براى اتمام حجت بهتر .
3 -گاهى ايراد مىشود كه چگونه ممكن است بت پرستان نسبت به خدا بدگوئى كنند در حالى كه آنها غالبا اعتقاد به الله ( خدا ) داشتند و بت را شفيع بر درگاه او مىدانستند ؟ ولى اگر ما در وضع عوام لجوج و متعصب دقت كنيم خواهيم ديد كه اين موضوع چندان تعجب ندارد ، اين گونه افراد هنگامى كه ناراحت شوند ، سعى دارند طرف را به هر قيمتى كه شده است ناراحت كنند ، حتى اگر از طريق بدگوئى به معتقدات مشترك طرفين باشد آلوسى دانشمند معروف سنى ، در تفسير روح المعانى نقل مىكند كه بعضى از عوام جاهل هنگامى مشاهده كرد بعضى از شيعيان ، سب شيخين مىكند ، ناراحت شد و شروع به اهانت به مقام على (عليهالسلام) كرد ، هنگامى كه از او سؤال كردند چرا به على (عليهالسلام) كه مورد احترام تو است اهانت مىكنى ؟ گفت : من مىخواستم شيعهها را ناراحت كنم زيرا هيچ چيز را ناراحت كنندهتر از اين موضوع براى آنها نديدم ! ، و بعد او را به توبه از اين عمل وادار ساختند .
تفسير نمونه ج : 5ص :397
وَ أَقْسمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَيْمَنهِمْ لَئنْ جَاءَتهُمْ ءَايَةٌ لَّيُؤْمِننَّ بهَاقُلْ إِنَّمَا الاَيَت عِندَ اللَّهِوَ مَا يُشعِرُكُمْ أَنَّهَا إِذَا جَاءَت لا يُؤْمِنُونَ(109) وَ نُقَلِّب أَفْئِدَتهُمْ وَ أَبْصرَهُمْ كَمَا لَمْ يُؤْمِنُوا بِهِ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ نَذَرُهُمْ فى طغْيَنِهِمْ يَعْمَهُونَ(110)
ترجمه:
109 -با نهايت اصرار سوگند به خدا ياد كردند كه اگر نشانهاى ( معجزهاى ) براى آنها بيايد حتما به آن ايمان مىآورند بگو معجزات از ناحيه خدا است ( و در اختيار من نيست كه به ميل شما معجزه بياورم ) و شما نمىدانيد كه آنها پس از آمدن معجزات ( باز ) ايمان نمىآورند!.
110 -و ما دلها و چشمهاى آنها را واژگونه مىسازيم چرا كه در آغاز به آن ايمان نياوردند و آنان را در حال طغيان و سركشى به حال خود وامىگذاريم تا سرگردان شوند .
شان نزول:
جمعى از مفسران در شان نزول اين آيه نقل كردهاند كه عدهاى از قريش خدمت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) رسيدند و گفتند : تو براى موسى و عيسى ، خارق عادات و معجزات مهمى نقل مىكنى ، و همچنين درباره انبياى ديگر ، تو نيز امثال اين كارها را براى ما انجام ده تا ما ايمان آوريم ، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) فرمود : مايليد چه كار براى شما كنم ؟ گفتند : از خدا بخواه كوه صفا را تبديل به طلا كند ، و بعضى از مردگان پيشين ما زنده شوند و از آنها در باره حقانيت دعوت تو سؤال كنيم ، و نيز فرشتگان را به ما نشان بده كه در باره تو گواهى دهند ، و يا خداوند و فرشتگان
تفسير نمونه ج : 5ص :398
را دستجمعى با خود بياور ! ... پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) فرمود : اگر بعضى از اين كارها را بجا بياورم ايمان مىآوريد ؟ گفتند : به خدا سوگند چنين خواهيم كرد ، مسلمانان كه اصرار مشركان را در اين زمينه ديدند از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) تقاضا كردندكه چنين كند ، شايد ايمان بياورند ، همينكه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) آماده دعا كردن شد ، كه بعضى از اين پيشنهادها را از خدا بخواهد ( زيرا بعضى از آنها نامعقول و محال بود ) پيك وحى خدا نازل شد ، چنين پيام آورد كه اگر بخواهى دعوت تو اجابت مىشود ، ولى در اين صورت ( چون از هر نظر اتمام حجت خواهد شد و موضوع جنبه حسى و شهود به خود خواهد گرفت ) اگر ايمان نياورند همگى سخت كيفر مىبينند ( و نابود خواهند شد ) اما اگر به خواسته آنها ترتيب اثر داده نشود و آنها را به حال خود واگذارى ممكن است بعضى از آنها در آينده توبه كنند و راه حق را پيش گيرند ، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) پذيرفت و آيات فوق نازل گرديد .
تفسير:
در آيات گذشته دلائل منطقى متعددى در زمينه توحيد ، ذكر شد كه براى اثبات يگانگى خدا و نفى شرك و بت پرستى كافى بود ، اما با اين حال جمعى از مشركان لجوج متعصب ، تسليم نشدند و شروع به بهانهجوئى كردند ، و از جمله خارق عادات عجيب و غريبى كه بعضى از آنها اساسا محال بود از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) خواستند و به دروغ ادعا كردند كه هدفشان آن است كه اين گونه معجزات را ببينند و ايمان بياورند ، قرآن در آيه نخست وضع آنها را چنين نقل مىكند : با نهايت اصرار سوگند ياد كردند كه اگر معجزهاى براى آنها بيايد ايمان خواهند آورد ( و اقسموا بالله جهد ايمانهم لئن جائتهم آية ليؤمنن
تفسير نمونه ج : 5ص :399
بها).
قرآن در پاسخ آنها دو حقيقت را بازگو مىكند : نخست به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) اعلام مىكند كه به آنها بگويد اين كار در اختيار من نيست كه هر پيشنهادى آنها بكنند انجام مىدهد ، بلكه معجزات تنها از ناحيه خدا است و به فرمان او است ( قل انما الايات عند الله).
سپس روى سخن را به مسلمانان سادهدلى كه تحت تاثير سوگندهاى غليظ و شديد مشركان قرار گرفته بودند كرده ، مىگويد : شما نمىدانيد كه اينها دروغ مىگويند و اگر اين معجزات و نشانههاى مورد درخواست آنها انجام شود باز ايمان نخواهند آورد ( و ما يشعركم انها اذا جائت لا يؤمنون ) .
صحنههاى مختلف برخورد پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) با آنها نيز گواه اين حقيقت است كه اين دسته در جستجوى حق نبودند بلكه هدفشان اين بود كه با بهانهجوئىها مردم را سرگرم ساخته و بذر شك و ترديد در دلها بپاشند.
در آيه بعد علت لجاجت آنها چنين توضيح داده شدهاست كه آنها بر اثر
تفسير نمونه ج : 5ص :400
اصرار در كجروى و تعصبهاى جاهلانه و عدم تسليم در مقابل حق ، درك و ديد سالم را از دست دادهاند ، و گيج و گمراه در سرگردانى به سر مىبرند ، و چنين مىگويد : ما دلها و چشمهاى آنها را وارونه و دگرگون مىنمائيم ، آنچنان كه در آغاز و ابتداى دعوت ايمان نياوردند ( و نقلب افئدتهم و ابصارهم كما لم يؤمنوا به اول مرة).
در اينجا نيز اين كار به خدا نسبت داده شده است نظير چيزى كه در آيات قبل گذشت ، و اين در حقيقت عكس العمل و نتيجه اعمال خود آنها است ، و نسبت دادن آن به خدا به عنوان اين است كه او علت العلل و سرچشمه جهان هستى است ، و هر خاصيتى در هر چيز است به اراده او است ، و به تعبير ديگر خداوند در لجاجت و كجروى و تعصبهاى كوركورانه اين اثر را آفريده است كه تدريجا درك و ديد انسان را از كار مىاندازد .
و در پايان آيه مىفرمايد : ما آنها را در حال طغيان و سركشى به حال خود وامىگذاريم تا سرگردان شوند ( و نذرهم فى طغيانهم يعمهون).
خداوند همه ما را از گرفتار شدن در چنين سرگردانى كه زائيده اعمال بىرويه خود ما است حفظ كند ، و درك و ديد كاملى به ما مرحمت نمايد كه چهره حقيقت را آنچنان كه هست بنگريم .
تفسير نمونه ج : 5ص :401
آغاز جزء هشتم آيه 111 - سوره انعام
تفسير نمونه ج : 5ص :402
تفسير نمونه ج : 5ص :403
آغاز جزء هشتم قرآن
وَ لَوْ أَنَّنَا نَزَّلْنَا إِلَيهِمُ الْمَلَئكةَ وَ كلَّمَهُمُ المَْوْتى وَ حَشرْنَا عَلَيهِمْ كلَّ شىْءٍ قُبُلاً مَّا كانُوا لِيُؤْمِنُوا إِلا أَن يَشاءَ اللَّهُ وَ لَكِنَّ أَكثرَهُمْ يجْهَلُونَ(111)
ترجمه:
111 -و اگر ما فرشتگان را بر آنها نازل مىكرديم ، و مردگان با آنها سخن مىگفتند ، و همه چيز را در برابر آنهاجمع مىنموديم هرگز ايمان نمىآوردند ، مگر آنكه خدا بخواهد ولى بيشتر آنها نمىدانند.
تفسير : چرا افراد لجوج به راه نمىآيند
اين آيه با آيات قبل مربوط است ، همه يك حقيقت را تعقيب مىكنند ، هدف اين چند آيه اين است كه جمعى از تقاضا كنندگان معجزات عجيب و غريب در تقاضاهاى خود صادق نيستند و هدفشان پذيرش حق نمىباشد ، لذا بعضى از خواستههاى آنها ( مثل آمدن خدا در برابر آنان ! ) اصولا محال است.
آنها به گمان خود مىخواهند با مطرح ساختن اين درخواستها و معجزات عجيب و غريب افكار مؤمنان را متزلزل و نظر حقجويان را مشوب و به خود مشغول سازند .
قرآن در آيه فوق با صراحت مىگويد : اگر ما ( آنطور كه درخواست
تفسير نمونه ج : 5ص :404
كرده بودند ) فرشتگان را بر آنها نازل مىكرديم و مردگان مىآمدند و با آنها سخن مىگفتند و خلاصه هر چه مىخواستند در برابر آنها گرد مىآورديم ، باز ايمان نمىآوردند ( و لو اننا نزلنا اليهم الملائكة و كلمهم الموتى و حشرنا عليهم كل شىء قبلا ما كانوا ليؤمنوا).
سپس براى تاكيد مطلب مىفرمايد : تنها در يك صورت ممكن است ايمان بياورند و آن اينكه خداوند با مشيت اجبارى خود آنها را وادار به قبول ايمان كند و بديهى است كه اينگونه ايمان هيچ فايده تربيتى و اثر تكاملى نخواهد داشت ( الا ان يشاء الله ) و در پايان آيه اضافه مىكند كه بيشتر آنها جاهل و بىخبرند ( و لكن اكثرهم يجهلون ) .
در اينكه منظور از ضمير هم در اين جمله چه اشخاصى هستند ؟ در ميان مفسران گفتگو است : ممكن است اشاره به مؤمنانى باشد كه اصرار داشتند پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) به خواسته اين دسته از كفار ترتيب اثر دهد و هر معجزهاى را پيشنهاد مىكنند بياورد.
زيرا بيشتر اين مؤمنان از اين واقعيت بىخبر بودند و توجه نداشتند كهآنها در تقاضاى خود صادق نيستند ، ولى خدا مىدانست كه اين مدعيان دروغ مىگويند به همين دليل به خواستههاى آنها ترتيب اثر نداد ، اما براى اينكه دعوت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) بدون معجزه نمىتواند باشد در موارد خاصى معجزات مختلفى بر دست او آشكار كرد.
اين احتمال نيز وجود دارد كه ضمير هم بازگشت به كفار در خواست كننده كند
تفسير نمونه ج : 5ص :405
يعنى بيشتر آنها از اين واقعيت بىخبرند كه خدا توانائى بر هر گونه كار خارقالعادهاى دارد ولى گويا آنها قدرتش را محدود مىدانند ، لذا هر گاه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) معجزهاى نشان مىداد آن را حمل بر سحر يا چشمبندى مىكردند چنانكه در آيه ديگر مىخوانيم : و لو فتحنا عليهم بابا من السماء فظلوا فيه يعرجون لقالوا انما سكرت ابصارنا بل نحن قوم مسحورون : اگر درى از آسمان به روى آنها مىگشوديم و از آن بالا مىرفتند ، مىگفتند ما چشمبندى شدهايم و ما را سحر و جادو كردهاند ! ( سوره حجر آيه 14 و 15 ) بنابراين آنها جمعيتى نادان و لجوجند كه نبايد به آنان و سخنانشان اعتنا كرد .
وَ كَذَلِك جَعَلْنَا لِكلِّ نَبىٍ عَدُوًّا شيَطِينَ الانسِ وَ الْجِنِّ يُوحِى بَعْضهُمْ إِلى بَعْضٍ زُخْرُف الْقَوْلِ غُرُوراًوَ لَوْ شاءَ رَبُّك مَا فَعَلُوهُفَذَرْهُمْ وَ مَا يَفْترُونَ(112) وَ لِتَصغَى إِلَيْهِ أَفْئِدَةُ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالاَخِرَةِ وَ لِيرْضوْهُ وَ لِيَقْترِفُوا مَا هُم مُّقْترِفُونَ(113)
ترجمه:
112 -اينچنين در برابر هر پيامبرى دشمنى از شياطين انس و جن قرار داديم كه سخنان فريبنده و بى اساس ( براى اغفال مردم ) به طور سرى ( و درگوشى ) به يكديگر مىگفتند و اگر پروردگار تو مىخواست چنين نمىكردند ( و اجبارا مىتوانست جلو آنها را بگيرد ولى اجبار سودى ندارد ) بنابراين آنها و تهمتهايشان را به حال خود واگذار !
113 -و نتيجه ( وسوسههاى شيطان و تبليغات شيطانصفتان ) اين خواهد شد كه دلهاى كسانى كه به روز رستاخيز عقيده ندارند به آنها متمايل مىگردد و به آن راضى مىشوند و هر گناهى بخواهند انجام دهند ، انجام ميدهند.
تفسير نمونه ج : 5ص :406
تفسير : وسوسههاى شيطانى
در اين آيه توضيح داده مىشود كه وجود اينگونه دشمنان سرسخت و لجوج در برابر پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) كه در آيات قبل به آن اشاره شد ، منحصر به او نبوده ، بلكه دربرابر تمام پيامبران دشمنانى از شياطين جن و انس وجود داشتهاند ( و كذلك جعلنا لكل نبى عدوا شياطين الانس و الجن).
و كار آنها اين بوده كه سخنان فريبندهاى براى اغفال يكديگر به طور اسرار آميز و احيانا در گوشى به هم مىگفتند ( يوحى بعضهم الى بعض زخرف القول غرورا).
ولى اشتباه نشود اگر خداوند مىخواست مىتوانست به اجبار جلو همه آنها را بگيرد تا هيچ شيطان و شيطان صفتى نتواند در راه پيامبران و دعوت آنها كوچكترين سنگى بيندازد ( و لو شاء ربك ما فعلوه).
ولى خداوند اين كار را نكرد ، زيرا مىخواست مردم آزاد باشند تا ميدانى براى آزمايش و تكامل و پرورش آنها وجود داشته باشد ، در حالى كه اجبار و سلب آزادى با اين هدف نمىساخت ، به علاوه وجود اين گونه دشمنان سرسخت و لجوج ( اگر چه اعمالشان به خواست و اراده خودشان بوده ) نه تنها ضررى براى مؤمنان راستين ندارد ، بلكه به طور غير مستقيم به تكامل آنها كمك مىكند ، چون همواره تكاملها در تضادها است ، و وجود يك دشمن نيرومند در بسيج نيروهاى انسان و تقويت ارادهها مؤثر است .
لذا در پايان آيه به پيامبرش دستور مىدهد كه به هيچوجه به اينگونه شيطنتها
تفسير نمونه ج : 5ص :407
اعتنا نكند و آنها و تهمتهايشان را به حال خود واگذارد ( فذرهم و ما يفترون).
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:
1 -در آيه فوق خداوند وجود شياطين انس و جن را در برابر انبياء به خود نسبت مىدهد و مىگويد و كذلك جعلنا ( ما اينچنين قرار داديم ) و در معنى اين جمله در ميان مفسران گفتگو است ، ولى همانطور كه در سابق نيز اشاره كرديم تمام اعمال انسانها را از يك نظر مىتوان به خداوند نسبت داد ، زيرا هر كسى هر چه دارد از او دارد ، قدرتش از او است ، همچنانكه اختيار و آزادى ارادهاش نيز از او مىباشد.
امامفهوم اينگونه تعبيرات هرگز ، جبر و سلب اختيار نيست ، كه خداوند عدهاى را آنچنان آفريده كه به دشمنى در برابر انبياء برخيزند.
زيرا اگر چنين بود مىبايست آنها در عداوت و دشمنى خود هيچگونه مسئوليتى نداشته باشند ، بلكه كار آنها انجام يك رسالت محسوب شود ، در حالى كه مىدانيم چنين نيست.
البته انكار نمىتوان كرد كه وجود اينگونه دشمنان هر چند به اختيار خودشان بوده باشد مىتواند براى مؤمنان به طور غير مستقيم اثر سازنده داشته باشد ، و به تعبير بهتر مؤمنان راستين مىتوانند از وجود هر گونه دشمن اثر مثبت بگيرند و او را وسيلهاى براى بالا بردن سطح آگاهى و آمادگى و مقاومت خود قرار دهند ، زيرا وجود دشمن باعث بسيج نيروهاى انسان است .
2 -شياطين جمع شيطان معنى وسيعى دارد و به معنى هر موجود سركش و طغيانگر و موذى است ، و لذا در قرآن به انسانهاى پست و خبيث و طغيانگر نيز كلمه شيطان اطلاق شده است ، همانطور كه در آيه فوق كلمه شيطان هم به شيطانهاى انسانى و هم به شيطانهاى غير انسانى كه از نظر ما پنهانند اطلاق
تفسير نمونه ج : 5ص :408
شده ، اما ابليس اسم خاص براى شيطانى است كه در برابر آدم (عليهالسلام) قرار گرفت و در حقيقت رئيس همه شياطين است ! : بنابراين شيطان اسم جنس و ابليس اسم خاص ( علم ) است .
3 -زخرف القول به معنى سخنان فريبنده است كه ظاهرى جالب و باطنى زشت و بد دارد و غرور به معنى اغفال كردن است.
4 -تعبير به وحى در آيه بالا اشاره لطيفى است به اين حقيقت كه آنها در گفتار و اعمال شيطانى خود نقشههاى اسرار آميز دارند كه محرمانه به يكديگر القاء مىكنند ، تا مردم از كار آنها آگاه نشوند ، و طرحهاى آنها كاملا پياده شود ، زيرا يكى از معانى وحى در لغت سخنان آهسته و در گوشى است.
در آيه بعد نتيجه تلقينات و تبليغات فريبنده شياطين را چنين بازگو مىكند : كه سرانجام كار آنها اين خواهد شد كه افراد بىايمان يعنى آنها كه به روز رستاخيز عقيده ندارند به سخنان آنها گوش فرا دهند و دلهايشان به آن متمايل گردد ( و لتصغى اليه افئدة الذين لا يؤمنون بالاخرة ) .
تفسير نمونه ج : 5ص :409
لتصغى از ماده صغو ( بر وزن سرو ) به معنى تمايل پيدا كردن به چيزى است ، ولى بيشتر به تمايلى گفته مىشود كه از طريق شنيدن و بوسيله گوش حاصل مىگردد ، و اگر كسى به سخن ديگرى با نظر موافق گوش كند به آن صغو و اصغاء گفته مىشود.
سپس مىفرمايد سرانجام اين تمايل ، رضايت كامل به برنامههاى شيطانى خواهد شد ( و ليرضوه ) .
و پايان همه آنها ارتكاب انواع گناهان و اعمال زشت و ناپسند خواهد بود ( و ليقترفوا ما هم مقترفون).