پنجشنبه ۱۸ شهريور ۱۳۸۹
تفسیر نمونه : سوره انعام آیات 113- 94


تفسير نمونه ج : 5ص :351


وَ لَقَدْ جِئْتُمُونَا فُرَدَى كَمَا خَلَقْنَكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ تَرَكْتُم مَّا خَوَّلْنَكُمْ وَرَاءَ ظهُورِكمْوَ مَا نَرَى مَعَكُمْ شفَعَاءَكُمُ الَّذِينَ زَعَمْتُمْ أَنهُمْ فِيكُمْ شرَكَؤُالَقَد تَّقَطعَ بَيْنَكُمْ وَ ضلَّ عَنكم مَّا كُنتُمْ تَزْعُمُونَ‏(94)


ترجمه:


94 -همه شما به صورت تنها به سوى ما بازگشت نموديد همانگونه كه روز اول شما را آفريديم ، و آنچه را به شما بخشيده بوديم پشت سرگذارديد ، و شفيعانى را كه شريك در شفاعت خود مى‏پنداشتيد با شما نمى‏بينيم ، پيوندهاى شما بريده شد و تمام آنچه را تكيه‏گاه خود تصور مى‏كرديد از شما دور و گم شدند .


شان نزول:


در تفسير مجمع البيان و تفسير طبرى و تفسير آلوسى چنين نقل شده كه يكى از مشركان به نام نضر بن حارث گفت : لات و عزى ( دو بت بزرگ و معروف عرب ) در قيامت از من شفاعت خواهند كرد ، آيه فوق نازل شد و به او و امثال او پاسخ گفت.


تفسير : گمشده‏ها


در آيه گذشته به قسمتى از حالات ظالمان در آستانه مرگ اشاره شد در اين آيه گفتارى را كه خداوند به هنگام مرگ يا به هنگام ورود در صحنه قيامت به آنها مى‏گويد ، منعكس شده است.


در آغاز مى‏فرمايد : امروز همه به صورت تنها ، همانگونه كه روز اول شما را


تفسير نمونه ج : 5ص :352


آفريديم ، به سوى ما بازگشت نموديد ( و لقد جئتمونا فرادى كما خلقناكم اول مرة).


و اموالى كه بشما بخشيده بوديم و تكيه گاه شما در زندگى بود ، همه را پشت سر گذارديد و با دست خالى آمديد ( و تركتم ما خولناكم وراء ظهوركم).


همچنين بتهائى كه آنها را شفيع خود مى‏پنداشتيد ، و شريك در تعيين سرنوشت خود تصور مى‏كرديد هيچكدام را با شما نمى‏بينيم ( و ما نرى معكم شفعائكم الذين زعمتم انهم فيكم شركاء).


در حقيقت جمع شما به پراكندگى گرائيد و تمام پيوندها از شما بريده شد ( لقد تقطع بينكم ) .


تمام پندارها و تكيه‏گاههائى كه فكر مى‏كرديد نابود گشتند و گم شدند ( و ضل عنكم ما كنتم تزعمون).


مشركان و بت پرستان عرب روى سه چيز تكيه داشتند : قبيله و عشيره اى كه به آن وابسته بودند ، و اموال و ثروتهائى كه براى خود گرد آورده بودند ، و بتهائى كه آنها را شريك خدا در تعيين سرنوشت انسان و شفيع در پيشگاه او مى‏پنداشتند ، در هر يك از سه جمله آيه ، به يكى از اين سه موضوع اشاره شده كه چگونه به هنگام مرگ ، همه آنها با انسان وداع مى‏گويند ، و او را تك و تنها به خود وامى‏گذارند .


در اينجا بايد به دو نكته توجه داشت:


1 -از قرار گرفتن اين آيه به دنبال آيه قبل كه گفتگوى فرشتگان قبض


تفسير نمونه ج : 5ص :353


ارواح را به هنگام مرگ بيان مى‏كرد و همچنين با توجه به جمله اموال خود را پشت سر گذاشتيد چنين استفاده مى‏شود كه اين خطاب نيز به هنگام مرگ به آنها گفته مى‏شود ، ولى از طرف خداوند ، اما از بعضى روايات استفاده مى‏شود كه اين خطاب به هنگام ورود در صحنه رستاخيز خواهد بود و البته در هدف اصلى آيه چندان تفاوتى نخواهد داشت.


2 -اينآيه گرچه در باره مشركان عرب نازل شده ولى مسلما اختصاص به آنها نخواهد داشت.


در آن روز بطور كلى تمام پيوندها و علائق مادى و همه معبودهاى خيالى و ساختگى و تمام تكيه‏گاههائى كه انسان در اين جهان براى خود ساخته و آنها را يار و ياور روز بدبختى خود مى‏پندارد ، از او جدا مى‏شوند ، او مى‏ماند و اعمالش ، او مى‏ماند و خدايش ، و بقيه از ميان خواهند رفت ، و به تعبير قرآن گم مى‏شوند ، يعنى آنچنان حقير و پست و ناشناس خواهند بود كه به چشم نمى‏آيند!


تفسير نمونه ج : 5ص :354


إِنَّ اللَّهَ فَالِقُ الحَْب وَ النَّوَىيخْرِجُ الحَْىَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ مخْرِجُ الْمَيِّتِ مِنَ الْحَىّ‏ِذَلِكُمُ اللَّهُفَأَنى تُؤْفَكُونَ‏(95) فَالِقُ الاصبَاح وَ جَعَلَ الَّيْلَ سكَناً وَ الشمْس وَ الْقَمَرَ حُسبَاناًذَلِك تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ‏(96)


ترجمه:


95 -خداوند شكافنده دانه و هسته است ، زنده را از مرده خارج مى‏سازد و مرده را از زنده ، اين است خداى شما پس چگونه از حق منحرف مى‏شويد ؟


96 -او شكافنده صبح است و شب را مايه آرامش و خورشيد و ماه را وسيله حساب قرار داده است ، اين اندازه‏گيرى خداوند تواناى دانا است .


تفسير : شكافنده صبح


بار ديگر روى سخن را به مشركان كرده و دلائل توحيد را در ضمن عبارات جالب و نمونه‏هاى زنده‏اى از اسرار كائنات و نظام آفرينش و شگفتيهاى خلقت ، شرح مى‏دهد.


در آيه اول ، به سه قسمت از اين شگفتيها كه در زمين است اشاره شده و در آيه دوم به سه قسمت از پديده‏هاى آسمانى.


نخست مى‏گويد : خداوند شكافنده دانه و هسته است ( ان الله فالق الحب و النوى).


فالق از ماده فلق ( بر وزن فرق ) به معنى شكافتن چيزى و جدا كردن


تفسير نمونه ج : 5ص :355


بعضى از بعض ديگر است.


حب و حبة به معنى دانه‏هاى خوراكى و غذائى است ، مثل گندم و جو و آنچه كه قابل درو كردن است ولى گاهى به دانه‏هاى ديگر گياهان نيز گفته مى‏شود .


نوى به معنى هسته است ، و اينكه بعضى گفته‏اند مخصوص هسته خرما است شايد به خاطر اين بوده باشد كه عرب بواسطه شرائط خاص محيطش هنگامى كه اين كلمه را به كار مى‏برد فكرش متوجه هسته خرما مى‏شد.


اكنون ببينيم چه نكته‏اى در اين تعبير نهفته شده است.


بايد توجه داشت كه مهمترين لحظه ، در حيات يك گياه همان لحظه شكافتن دانه و هسته است كه همانند لحظه تولد يك طفل زمان انتقال از يك عالم به عالمديگر محسوب مى‏شود ، و مهمترين تحول در زندگى او در اين لحظه رخ مى‏دهد.


جالب اينكه دانه و هسته گياهان غالبا بسيار محكمند ، يك نگاه به هسته خرما و ميوه‏هائى مانند هلو و شفتالو و دانه‏هاى محكم بعضى از حبوبات نشان مى‏دهد كه چگونه آن نطفه حياتى كه در حقيقت نهال و درخت كوچكى است در دژى فوق العاده محكم محاصره شده است ، ولى دستگاه آفرينش آنچنان خاصيت تسليم و نرمش به اين دژ نفوذناپذير ، و آنچنان قدرت و نيرو به آن جوانه بسيار لطيف و ظريفى كه در درون هسته و دانه پرورش مى‏يابد ، مى‏دهد كه بتواند ديواره آن را بشكافد و از ميان آن قد برافرازد ، براستى اين حادثه در جهان گياهان حادثه شگرفى است كه قرآن به عنوان يك نشانه توحيد انگشت روى آن گذاشته است .


سپس مى‏گويد : موجود زنده را از مرده بيرون مى‏فرستد ، و موجودات مرده را از زنده ( يخرج الحى من الميت و مخرج الميت من الحى).



تفسير نمونه ج : 5ص :356


در حقيقت اين جمله كه نظير آن در قرآن كرارا ديده مى‏شود اشاره به نظام مرگ و حيات و تبديل يكى به ديگرى است ، گاهى از مواد آلى بى‏جان انواع چهره‏هاى حيات و زندگى در دل اقيانوسها و اعماق جنگلها و صحراها و بيابانها بيرون مى‏فرستد و از تركيب موادى كه هر كدام به تنهائى سم كشنده‏اى هستند مواد حياتبخش مى‏سازد ، و گاهى به عكس با دگرگونى مختصرى موجودات زنده نيرومند و پر قدرت را به موجود بى‏جانى تبديل مى‏كند .


مساله حيات و زندگى موجودات زنده اعم از گياهى و حيوانى ، از پيچيده‏ترين مسائلى است كه هنوز علم و دانش بشر نتوانسته است پرده از روى اسرار آن بردارد و به مخفيگاه آن گام بگذارد كه چگونه عناصر طبيعى و مواد آلى با يك جهش عظيم ، تبديل به يك موجود زنده مى‏شوند.


ممكن است يك روز بشر بتواند با استفاده از تركيبات مختلف طبيعى در تحت شرائط بسيار پيچيده‏اى موجود زنده‏اى به صورت مونتاژ كردن اجزاى يك ماشين كه از پيش ساخته شده است ، بسازد ، ولى نه عجز و ناتوانى امروز بشر و نه توانائى احتمالى او در آينده بر اين كار ، هيچيك نمى‏تواند از اهميت موضوع حيات و حكايت نظام پيچيده آن از يك مبدء عالم و قادر بكاهد .


لذا مى‏بينيم قرآن براى اثبات وجود خدا بارها روى اين مساله تكيه كرده است ، و پيامبران بزرگى همچون ابراهيم و موسى در برابر گردنكشانى همچون نمرود و فرعون ، بوسيله پديده حيات و حكايت آن از وجود مبدء قادر و حكيم جهان استدلال مى‏كردند.


ابراهيم به نمرود مى‏گويد : ربى الذى يحيى و يميت : خداى من كسى است كه حيات مى‏بخشد و مى‏ميراند ( بقره - 358 ) و موسى در برابر فرعون مى‏گويد : و انزل من السماء ماء فاخرجنا به ازواجا من نبات شتى : پروردگار من كسى است كه از آسمان آبى فرو فرستاد و زوجهائى از انواع گياهان به


تفسير نمونه ج : 5ص :357


وجود آورد ( طه - 53).


البته نبايد فراموش كرد كه پيدايش موجودات زنده از مواد بى‏جان تنها در آغاز پيدايش حيات در روى زمين نبوده ، هم اكنون نيز با جذب آب و مواد ديگر به سلولهاى موجودات زنده در حقيقت لباس حيات در اندام اين موجودات بى‏جان پوشانيده مى‏شود ، بنابراين قانونى كه در علوم طبيعى امروز مسلم است كه مى‏گويد در شرائط امروز زمين هيچ موجود بى‏جانى تبديل به موجود جاندار نمى‏شود و هر كجا موجود زنده‏اى پيدا شود حتما از تخم موجود زنده ديگرى بوده است ، هيچگونه منافاتى با آنچه گفتيم ندارد ( دقت كنيد ) .


از رواياتى كه در تفسير اين آيه يا آيات مشابه آن از امامان اهل بيت (عليهم‏السلام‏) به ما رسيده است استفاده مى‏شود كه حيات و مرگ مادى نيست بلكه حيات و مرگ معنوى را نيز در بر مى‏گيرد افراد با ايمانى را مى‏بينيم كه از پدرانى بى‏ايمان به وجود مى‏آيند ، و افراد شرور و آلوده و بى‏ايمانى را مشاهده مى‏كنيم كه از نسل افراد پاكند ، و قانون وراثت را با اراده و اختيار خود نقض مى‏كنند كه اين خود يكى ديگر از نشانه‏هاى عظمت آفريدگار است كه چنين قدرت اراده‏اى به انسان بخشيده است .


نكته ديگرى كه توجه به آن در اينجا لازم است اين است يخرج كه فعل مضارع است همانند مخرج كه اسم فاعل است دلالت بر استمرار دارد ، يعنى نظام پيدايش حيات از موجودات مرده ، و پيدايش مردگان از موجودات زنده يك نظام دائمى و عمومى در جهان آفرينش است.


و در پايان آيه بهعنوان تاكيد و تحكيم مطلب مى‏فرمايد : اين است خداى شما و اين است آثار قدرت و علم بى‏پايان او ، با اين حال چگونه از حق منحرف مى‏شويد و شما را به راه باطل مى‏كشانند ؟ ( ذلكم الله فانى تؤفكون).



تفسير نمونه ج : 5ص :358


در آيه دوم همانطور كه گفتيم به سه نعمت از نعمتهاى جوى و آسمانى اشاره شده است.


نخست مى‏گويد : خداوند شكافنده صبح است ( فالق الاصباح).


فلق ( بر وزن خلق ) در اصل به معنى شكافتن است ، و اينكه صبح را فلق مى‏گويند نيز به همين مناسبت مى‏باشد ، اصباح و صبح هر دو به يك معنى است.


تعبير بالا از تعبيرهاى بسيار زيبائى است كه در اينجا به كار رفته است ، زيرا تاريكى شب به پرده ضخيمى تشبيه شده كه روشنائى سپيده دم آن را چاك زده از هم مى‏شكافد ، و اين موضوع هم در باره صبح صادق تطبيق مى‏كند و هم صبح كاذب ، زيرا كاذب به روشنائى كم رنگى گفته مى‏شود كه در آخر شب به صورت عمودى از مشرق در آسمان پاشيده مى‏شود و همچون شكافى است كه از طرف شرق به غرب در خيمه تاريك و سياه شب پديد مى‏آيد ، و صبح صادق كه بعد از آن طلوع مى‏كند به شكل نوار سفيد و درخشان و زيبائى است كه در آغاز در پهنه افق مشرق آشكار مى‏شود ، گوئى چادر سياه شب را از طرف پائين در امتداد شمال و جنوب شكافته و پيش مى‏رود و تدريجا بالا آمده و سراسر آسمان را فرا مى‏گيرد .


قرآن علاوه بر اينكه كرارا روى نعمت نور و ظلمت و شب و روز تكيه كرده ، در اينجا روى مساله طلوع صبح تكيه مى‏كند كه يكى از نعمتهاى بزرگ پروردگار است زيرا مى‏دانيم اين پديده آسمانى نتيجه وجود جو زمين ( يعنى قشر ضخيم هوا كه دور تا دور اين كره را پوشانيده ) مى‏باشد ، اگر اطراف كره زمين همانند كره ماه جوى وجود نداشت نه بين الطلوعين و فلق وجود داشت و نه سپيدى آغاز شب و شفق ، بلكه آفتاب همانند يك ميهمان ناخوانده بدون هيچ مقدمه سر از افق مشرق بر مى‏داشت و نور خيره‏كننده خود را در چشمهائى كه به تاريكى شب عادت كرده بود فورا مى‏پاشيد ، و به هنگام غروب مانند يك مجرم


تفسير نمونه ج : 5ص :359


فرارى ، يك مرتبه از نظرها پنهان مى‏شد و در يك لحظه تاريكى و ظلمت وحشتناكى همه جا را فرا مى‏گرفت ، اما وجود جو زمين و فاصله‏اى كه در ميان تاريكى شب ، و روشنائى روز به هنگام طلوع و غروب آفتاب قرار دارد ، انسان را تدريجا براى پذيرا شدن هر يك از اين دو پديده متضاد آماده مى‏سازد ، و انتقال از نور به ظلمت و ازظلمت به نور ، به صورت تدريجى و ملايم و كاملا مطبوع و قابل تحمل انجام مى‏گردد ، بسيار ديده‏ايم هنگام شب در يك اطاق پر نور كه در يك لحظه چراغ خاموش مى‏شود چه حالت ناراحت كننده‏اى به همه دست مى‏دهد و اگر اين خاموشى ساعتى طول بكشد ، هنگامى كه چراغ بدون مقدمه روشن مى‏شود باز حالت ناراحتى تازه‏اى به همه دست مى‏دهد ، نور خيره‏كننده چراغ چشم را مى‏آزارد و براى ديدن اشياء اطراف دچار زحمت مى‏شويم و اگر اين موضوع تكرار پيدا كند مسلما براى چشم زيانبخش خواهد بود ، شكافنده صبح اين شكل را به صورت بسيار عالى براى بشر حل كرده است .


ولى براى اينكه تصور نشود شكافتن صبح دليل اين است كه تاريكى و ظلمت شب ، چيز نامطلوب و يا مجازات و سلب نعمت است بلافاصله مى‏فرمايد خداوند شب را مايه آرامش قرار داد ( و جعل الليل سكنا).


اين موضوع مسلم است كه انسان در برابر نور و روشنائى تمايل به تلاش و كوشش دارد ، جريان خون متوجه سطح بدن مى‏شود ، و تمام سلولها آماده فعاليت مى‏گردند ، و به همين دليل خواب در برابر نور چندان آرامبخش نيست ، ولى هر قدر محيط تاريك بوده باشد خواب عميقتر و آرامبخش‏تر است ، زيرا در


تفسير نمونه ج : 5ص :360


تاريكى خون متوجه درون بدن مى‏گردد و به طور كلى سلولها در يك آرامى و استراحت فرو مى‏روند ، به همين دليل در جهان طبيعت نه تنها حيوانات بلكه گياهان نيز به هنگام تاريكى شب به خواب فرو مى‏روند و با نخستين اشعه صبحگاهان جنب و جوش و فعاليت را شروع مى‏كنند ، به عكس دنياى ماشينى كه شب را تا بعد از نيمه بيدار مى‏مانند ، و روز را تا مدت زيادى بعد از طلوع آفتاب در خواب فرو مى‏روند ، و نشاط و سلامت خود را از دست مى‏دهند .


در احاديثى كه از طرق اهل بيت (عليهم‏السلام‏) وارد شده دستورهائى مى‏خوانيم كه همه با روح اين مطلب سازگار است ، از جمله در نهج البلاغه از على (عليه‏السلام‏) نقل شده كه به يكى از دوستان خود دستور داد در آغاز شب هرگز به سير خود ادامه مده زيرا خداوند شب را براى آرامش قرار داده است و آن را وقت اقامت نه كوچ كردن قرار داده در شب بدن خود را آرام بدار و استراحت كن .


در حديثى كه در كافى از امام باقر (عليه‏السلام‏) نقل شده مى‏خوانيم : تزوج بالليل فانه جعل الليل سكنا : مراسم ازدواج را در شب قرار ده زيرا شب مايه آرامش است ( همانطور كه ازدواج و آميزش صحيح جنسى نيز آرامبخش است).


و نيز در كتاب كافى مى‏خوانيم : كه امامعلى بن الحسين (عليهماالسلام‏) به خدمتكاران دستور مى‏داد كه هرگز به هنگام شب و قبل از طلوع فجر حيوانات را ذبح نكنند و مى‏فرمود : ان الله جعل الليل سكنا لكل شى‏ء : خداوند شب را براى همه چيز مايه آرامش قرار داده است.


سپس اشاره به سومين نعمت و نشانه عظمت خود كرده : و خورشيد و ماه را وسيله حساب در زندگى شما قرار داد ( و الشمس و القمر حسبانا).



تفسير نمونه ج : 5ص :361


حسبان ( بر وزن لقمان ) مصدر از ماده حساب ، به معنى حساب كردن است ، و در اينجا ممكن است منظور اين بوده باشد كه گردش منظم و سير مرتب اين دو كره آسمانى ( البته منظور از حركت آن در نظر ما است كه ناشى از حركت زمين است ) موجب مى‏شود كه شما بتوانيد برنامه‏هاى مختلف زندگى خود را تحت نظام و حساب در آوريد ( همانطور كه در تفسير بالا ذكر كرديم ) .


بعضى از مفسران نيز احتمال داده‏اند كه منظور از جمله بالا اين است كه خود اين دو كره آسمان تحت نظام و حساب و برنامه است.


بنابراين در صورت اول اشاره به يكى از نعمتهاى خداوند است براى انسانها ، و در صورت دوم اشاره به يكى از نشانه‏هاى توحيد و دلائل اثبات وجود خدا است ، و ممكن است اشاره به هر دو معنى بودهباشد.


و در هر صورت اين موضوع بسيار جالب توجه است كه مليونها سال كره زمين به دور خورشيد ، و ماه به دور زمين گردش مى‏كند ، و بر اثر آن قرص آفتاب در برابر برجهاى دوازده‏گانه فلكى در نظر ما زمينيان گردش مى‏كند ، و قرص ماه با هلال منظم خود و تغيير تدريجى و نوسان مرتب ظاهر مى‏شود ، اين گردش به قدرى حساب شده است كه حتى لحظه‏اى پس و پيش نمى‏شود ، اگر طول مسير زمين را به دور خورشيد در نظر بگيريم كه در يك مدار بيضى شكل كه شعاع متوسط آن 150 مليون كيلومتر است مى‏گردد با آن نيروى عظيم جاذبه آفتاب ، و همچنين كره ماه كه در هر ماه مسير دايره مانند خود را با شعاع متوسط 384 هزار كيلومتر طى مى‏كند و نيروى عظيم جاذبه زمين دائما آن را به سوى خود مى‏كشد ، آنگاه متوجه خواهيم شد كه چه تعادل دقيقى در ميان نيروى جاذبه اين كرات از يكسو ، و نيروى گريز از مركز آنها از سوى ديگر ، برقرار شده كه در سير منظم آنها لحظه‏اى وقفه يا كم و زياد ايجاد نمى‏كند ، و اين ممكن نيست مگر


تفسير نمونه ج : 5ص :362


در سايه يك علم و قدرت بى انتها كه هم طرح آن را بريزد و هم آن را دقيقا اجرا كند.


و لذا در پايان آيه مى‏گويد : اين اندازه گيرى خداوندى است كه هم توانا است و هم دانا ( ذلك تقدير العزيزالعليم ) .



تفسير نمونه ج : 5ص :363


وَ هُوَ الَّذِى جَعَلَ لَكُمُ النُّجُومَ لِتهْتَدُوا بهَا فى ظلُمَتِ الْبرِّ وَ الْبَحْرِقَدْ فَصلْنَا الاَيَتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ‏(97)


ترجمه:


97 -او كسى است كه ستارگان را براى شما قرار داد تا در تاريكيهاى خشكى و دريا بوسيله آنها هدايت شويد ، نشانه‏ها ( ى خود ) را براى كسانى كه مى‏دانند ( و اهل فكر و انديشه‏اند ) بيان داشتيم.


تفسير:


در تعقيب آيه قبل كه اشاره به نظام گردش آفتاب و ماه شده بود ، در اينجا به يكى ديگر از نعمتهاى پروردگار اشاره كرده مى‏گويد : او كسى است كه ستارگان را براى شما قرار داد تا در پرتو آنها راه خود را در تاريكى صحرا و دريا ، در شبهاى ظلمانى ، بيابيد ( و هو الذى جعل لكم النجوم لتهتدوا بها فى ظلمات البر و البحر ) و در پايان آيه مى‏فرمايد : نشانه‏ها و دلائل خود را براى افرادى كه اهل فكر و فهم و انديشه‏اند روشن ساختيم ( قد فصلنا الايات لقوم يعلمون ) انسان هزاران سال است كه با ستارگان آسمان و نظام آنها آشنا است گرچه هر قدر علم و دانش انسان پيشتر رفته است به عمق اين نظام واردتر شده ، ولى در هر حال هميشه كم و بيش به وضع آنها آشنا بوده لذا براى جهت‏يابى در سفرهاى دريائى و خشكى بهترين وسيله او ، همين ستارگان بودند .


مخصوصا در اقيانوسهاى وسيع كه هيچ نشانه‏اى براى پيدا كردن راه مقصد در دست نيست و در آن زمان دستگاه قطب‏نما نيز اختراع نشده بود وسيله مطمئنى


تفسير نمونه ج : 5ص :364


جز ستارگان آسمان وجود نداشتند ، همانها بودند كه ميليونها بشر را از گمراهى و غرقاب نجات مى‏دادند و به سر منزل مقصود مى‏رسانيدند.


نگاه پى در پى به صفحه آسمان در چند شب متوالى نشان مى‏دهد كه وضع قرار گرفتن ستارگان در همه جا يكنواخت است گوئى ستارگان همانند دانه‏هاى مرواريدى هستند كه روى يك پارچه سياه دوخته شده‏اند ، و اين پارچه را از آغاز شب از سمت مشرق به سوى مغرب مى‏كشند و همگى با آن در حركتند و بدور محور زمين مى‏گردند بدون اينكه فاصله آنها تغيير پيدا كند ، تنها استثنائى كه به اين قانون كلى مى‏خورد اين است كه تعدادى ستارگان هستند كه آنها را سيارات مى‏نامند و آنها حركات مستقل و مخصوص به خود دارند ، و مجموع آنها از 8 ستاره تجاوز نمى‏كند كه 5 عدد آنها با چشم ديده مى‏شوند ( عطارد ، زهره ، زحل ، مريخ و مشترى ) ولى تنها با دوربينهاى نجومى مى‏توان سه سياره ديگر ( اورانوس و نپتون و پلوتون ) را مشاهده كرد ، ( البته با توجه به اينكه زمين نيز يكى از سياراتى است كه به دور خورشيد مى‏گردد مجموع عدد آنها به 9 مى‏رسد ) .


شايد انسانهاى قبل از تاريخ نيز با وضع ثوابت و سيارات آشنا بوده‏اند ، زيرا براى انسان هيچ منظره‏اى جالبتر و دل‏انگيزتر از منظره آسمان در يك شب تاريك و پر ستاره نيست ، و به همين دليل بعيد نيست كه آنها نيز براى پيدا كردن مسير خود از ستارگان استفاده مى‏كردند.


از بعضى از روايات كه از طرق اهلبيت (عليهم‏السلام‏) وارد شده است استفاده ميشود كه آيه فوق تفسير ديگرى نيز دارد ، و آن اينكه منظور از نجوم رهبران الهى و هاديان راه سعادت يعنى امامان هستند كه مردم به وسيله آنها در تاريكيهاى زندگى از گمراهى نجات مى‏يابند ، و همانطور كه بارها گفته‏ايم اينگونه تفاسير معنوى با تفسير ظاهرى و جسمانى آيه منافاتى ندارد ، و ممكن است آيه ناظر به هر دو


تفسير نمونه ج : 5ص :365


قسمت باشد.


وَ هُوَ الَّذِى أَنشأَكُم مِّن نَّفْسٍ وَحِدَةٍ فَمُستَقَرٌّ وَ مُستَوْدَعٌقَدْ فَصلْنَا الاَيَتِ لِقَوْمٍ يَفْقَهُونَ‏(98) وَ هُوَ الَّذِى أَنزَلَ مِنَ السمَاءِ مَاءً فَأَخْرَجْنَا بِهِ نَبَات كلّ‏ِ شىْ‏ءٍ فَأَخْرَجْنَا مِنْهُ خَضِراً نخْرِجُ مِنْهُ حَبًّا مُّترَاكباً وَ مِنَ النَّخْلِ مِن طلْعِهَا قِنْوَانٌ دَانِيَةٌ وَ جَنَّتٍ مِّنْ أَعْنَابٍ وَ الزَّيْتُونَ وَ الرُّمَّانَ مُشتَبِهاً وَ غَيرَ مُتَشبِهٍانظرُوا إِلى ثَمَرِهِ إِذَا أَثْمَرَ وَ يَنْعِهِإِنَّ فى ذَلِكُمْ لاَيَتٍ لِّقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ‏(99)


ترجمه:


98 -او كسى است كه شما را از يك نفس آفريد ، در حالى كه بعضى از انسانها پايدارند ( از نظر ايمان يا خلقت كامل ) و بعضى ناپايدار ، ما آيات خود را براى كسانى كه مى‏فهمند بيان نموديم .


99 -او كسى است كه از آسمان آبى نازل كرد و بوسيله آن گياهان گوناگون رويانيديم ، از آن ساقه‏ها و شاخه‏هاى سبز خارج ساختيم و از آنها دانه‏هاى متراكم ، و از شكوفه نخل خوشه‏ها با رشته‏هاى باريك بيرون فرستاديم و باغها از انواع انگور و زيتون و انار شبيه به يكديگر و بى‏شباهت هنگامى كه ميوه مى‏كند به ميوه آن و طرز رسيدنش بنگريد كه در آن نشانه‏هائى براى افراد با ايمان است.



تفسير نمونه ج : 5ص :366


تفسير:


در اين آيات نيز دلائل توحيد و خداشناسى تعقيب شده است ، زيرا قرآن براى اين هدف گاهى انسان را در آفاق و جهانهاى دور دست سير مى‏دهد ، و گاهى او را به سير در درون وجود خويش دعوت مى‏نمايد و آيات و نشانه‏هاى پروردگار را در جسم و جان خودش براى او شرح مى‏دهد ، تا خدا را در همه جا و در همه چيز ببيند .


نخست مى‏گويد : او كسى است كه شما را از يك انسان آفريد.


(و هو الذي أنشأكم من نفس واحدة).


يعنى شما با اين همه چهره‏هاى گوناگون ، ذوقها و افكار متفاوت ، و تنوع وسيع در تمام جنبه‏هاى وجودى ، همه از يك فرد آفريده شده‏ايد ، و اين نهايت عظمت خالق و آفريدگار را مى‏رساند كه چگونه از يك مبدء اينهمه چهره‏هاى متفاوت آفريده است ؟ .


قابل توجه اينكه در اين جمله از خلقت انسان تعبير به انشاء شده است ، و اين كلمه چنانكه از متون لغت استفاده مى‏شود به معنى ايجاد و ابداع آميخته با تربيت و پرورش است ، يعنى نه تنها خداوند شما را بدون هيچ سابقه آفريد ، بلكه تربيت و پرورش شما را نيز بر عهده گرفت ، و مسلم است كه اگر آفريننده ، چيزى را بيافريند ، سپس او را رها سازد زياد قدرت‏نمائى نكرده ، اما اگر همواره او را تحت حمايت خويش قرار دهد و لحظه‏اى از پرورش و تربيت او غافل نگردد ، عظمت و رحمت خود را كاملا نشان داده است .


ضمنا نبايد از جمله فوق اين توهم پيدا شود كه حوا مادر نخستين ما از آدم آفريده شده است ( آنچنانكه در تورات در فصل دوم از سفر تكوين آمده است)


تفسير نمونه ج : 5ص :367


بلكه چون آدم و حوا طبق روايات اسلامى هر دو از يك خاك آفريده شده‏اند و هر دو يك جنس و يك نوع مى‏باشند كلمه نفس واحده به آنها گفته شده است ( در آغاز سوره نساء نيز در اين باره بحث كرديم).


سپس مى‏فرمايد : جمعى از افراد بشر مستقر هستند و جمعى مستودع ( فمستقر و مستودع ) مستقر در اصل از ماده قر(بر وزن حر ) به معنى سرما است و از آنجا كه سرماى شديد هوا انسان و موجودات ديگر را خانه‏نشين مى‏كند ، اين كلمه به معنى سكون و توقف و قرار گرفتن آمده است ، و مستقر به معنى ثابت و پايدار مى‏آيد.


مستودع از ماده ودع ( بر وزن منع ) به معنى ترك كردن است و از آنجا كه امور ناپايدار محل خود را به زودى ترك مى‏گويد ، اين كلمه به معنى ناپايدار نيز به كار مى‏رود ، و وديعه را از اين نظر وديعه مى‏گويند كه بايد محل خود را ترك گويد و به دست صاحب اصلى باز گردد.


از مجموع آنچه گفته شد چنين نتيجه مى‏گيريم كه آيه فوق مى‏گويد بعضى از انسانها پايدارند و بعضى ناپايدار ، در اينكه منظور از اين دو تعبير در اينجا چيست در ميان مفسران گفتگوى زيادى ديده مى‏شود ، ولى از ميان آنها چند تفسير كه در عين حال منافاتى با هم ندارند و مى‏توانند همه به عنوان تفسير آيه پذيرفته شود نزديكتر به نظر مى‏رسند ، نخست اينكه منظور از مستقر انسانهائى هستند كه آفرينش آنها كامل شده و در قرارگاه رحم مادر يا در روى زمين گام نهاده‏اند ، و مستودع اشاره به افرادى است كه هنوز آفرينش آنها پايان نيافته و به صورت نطفه‏اى در صلب پدران هستند .


ديگر اينكه مستقر اشارهبه روح انسان مى‏باشد كه موضوعى پايدار و


تفسير نمونه ج : 5ص :368


برقرار است و مستودع اشاره به جسم انسان است كه ناپايدار و فانى است.


در بعضى از روايات يك تفسير معنوى براى اين دو تعبير نيز وارد شده كه مستقر اشاره به انسانهائى است كه داراى ايمان پايدارند و مستودع اشاره به آنها است كه ايمانى ناپايدار دارند.


اين احتمال نيز وجود دارد كه دو تعبير فوق اشاره به اجزاى اوليه تشكيل دهنده نطفه انسان بوده باشد ، زيرا چنانكه مى‏دانيم نطفه انسان از دو جزء يكى اوول ( نطفه ماده ) و ديگرى اسپر ( نطفه نر ) تشكيلشده است ، نطفه ماده در رحم تقريبا ثابت و مستقر است ، ولى نطفه‏هاى نر به صورت جانداران متحرك به سوى او با سرعت حركت مى‏كنند و نخستين فرد اسپر كه به اوول مى‏رسد با او مى‏آميزد و بقيه را عقب مى‏راند و تخمه اولى انسان را تشكيل مى‏دهد.


در پايان آيه بار ديگر مى‏گويد : ما نشانه‏هاى خود را برشمرديم تا آنها كه داراى فهم و دركند بينديشند ( قد فصلنا الايات لقوم يفقهون).


با مراجعه به لغت استفاده مى‏شود كه فقه هر گونه علم و فهمى نيست بلكه از معلومات حاضر پى به معلومات غائب بردن است بنابراين توجه به آفرينش انسان با اين همه چهره‏هاى متفاوت و قيافه‏هاى جسمى و روحى مختلف درخور اين است كه افراد نكته سنج در آن بينديشند و خداى خود را از آن بشناسند .


آيه دوم آخرين آيه‏اى است كه در اين سلسله بحثها ما را به شگفتيهاى جهان آفرينش ، و شناسائى خداوند از طريق آن دعوت مى‏كند.


در آغاز به يكى از مهمترين و اساسى‏ترين نعمتهاى پروردگار كه مى‏توان آن را ريشه و مادر ساير نعمتها دانست اشاره مى‏كند و آن پيدايش و رشد و نمو


تفسير نمونه ج : 5ص :369


گياهان و درختان در پرتو آن است ، و مى‏گويد : او كسى است كه از آسمان آبى ( براى شما ) فرستاد ( و هو الذى انزل من السماء ماء ) اينكه مى‏گويد از طرف آسمان ( يعنى طرف بالا ، زيرا آسمان در لغت عرب به هر چيز گفته مى‏شود كه در طرف بالا قرار گرفته باشد ) به خاطر آن است كه تمام منابع آب روى زمين اعم از چشمه‏ها و نهرها و قناتها و چاههاى عميق به آب باران منتهى مى‏گردد لذا كمبود باران در همه آنها اثر مى‏گذارد و اگر خشكسالى ادامه يابد همگى خشك مى‏شوند .


سپس به اثر بارز نزول باران اشاره كرده ، مى‏گويد : بواسطه آن روئيدنيها را از همه نوع از زمين خارج ساختيم ( فاخرجنا به نبات كل شى‏ء ) مفسران در تفسير نبات كل شى‏ء ( گياهان هر چيز ) دو احتمال ذكر كرده‏اند نخست اينكه منظور از آن انواع و اصناف گياهانى است كه همه با يك آب آبيارى و از يك زمين و يكنوع خاك پرورش مى‏يابند ، و اين از عجائب آفرينش است كه چگونه اينهمه انواع گياهان با آن خواص كاملا متفاوت و گاهى متضاد و اشكال گوناگون و مختلف همه در يك زمين و با يك آب پرورش مى‏يابند .


ديگر اينكه منظور ، گياهان مورد نياز هر چيزى است ، يعنى هر يك از پرندگان و چهارپايان و حشرات و حيوانات دريا و صحرا بهره‏اى از اين گياهان دارند و جالب اينكه خداوند از يك زمين و يك آب ، غذاى مورد نياز همه را تامين كرده است و اين يك شاهكار بزرگ است كه فى المثل از يك ماده معين در آشپزخانه هزاران نوع غذا براى انواع سليقه‏ها و مزاجها تهيه كنند.


جالبتر اينكه نه تنها گياهان صحرا و خشكيها از بركت آب باران پرورش مى‏يابند بلكه گياهان بسيار كوچكى كه در لابلاى امواج آب درياها مى‏رويند و خوراك عمده ماهيان دريا است از پرتو نور آفتاب و دانه‏هاى باران رشد مى‏كنند ، فراموش نمى‏كنم يكى از ساكنان جزائر خليج فارس كه از كمبود صيد شكايت


تفسير نمونه ج : 5ص :370


داشت در مورد بيان علت آن مى‏گفت : كمبود صيد ماهى به خاطر خشكسالى بوده و او معتقد بود اثر حياتبخش دانه‏هاى باران در دريا حتى بيش از خشكيها است ! سپس به شرح اين جمله پرداخته و موارد مهمى را از گياهان و درختان كه بوسيله آب باران پرورش مى‏يابند خاطر نشان مى‏سازد ، نخست مى‏گويد : ما به وسيله آن ساقه‏هاى سبز گياهان و نباتات را از زمين خارج ساختيم ، و از دانه كوچك و خشك ساقه‏اى با طراوت و سرسبز كه لطافت و زيبائى آن چشم را خيره مى‏كند آفريديم ( فاخرجنا منه خضرا ) .


و از آن ساقه سبز ، دانه‏هاى روى هم چيده شده ، ( همانند خوشه گندم و ذرت ) بيرون مى‏آوريم ( نخرج منه حبا متراكبا ، همچنين به وسيله آن از درختان نخل خوشه سربسته‏اى بيرون فرستاديم كه پس از شكافته شدن رشته‏هاى باريك و زيبائى كه دانه‏هاى خرما را بر دوش خود حمل مى‏كنند و از سنگينى به طرف پائين متمايل مى‏شوند خارج مى‏گردد ( و من النخل من طلعها قنوان دانية ) طلع به معنى خوشه سربسته خرما است كه در غلاف سبز رنگ زيبائى پيچيده شده و پس از شكافته شدن از وسط آن رشته‏هاى باريكى بيرون مى‏آيد و و همانها بعدا خوشه‏هاى خرما را تشكيل مى‏دهند ، و قنوان جمع قنو ( بر وزن صنف ) اشاره به همين رشته‏هاى باريك و لطيف است .


و دانية به معنى نزديك است ، و ممكن است اشاره به نزديكى اين رشته‏ها


تفسير نمونه ج : 5ص :371


به يكديگر بوده باشد يا به متمايل شدن آنها به طرف پائين به خاطر سنگين بار شدن.


همچنين باغهائى از انگور و زيتون و انار پرورش داديم ( و جنات من اعناب و الزيتون و الرمان ) سپس اشاره به يكى ديگر از شاهكارهاى آفرينش در اين درختان كرده مى‏فرمايد : هم با يكديگر شباهت دارند و هم ندارند ( مشتبها و غير متشابه ) با توجه به آيه 141 همين سوره كه وصف متشابه و غير متشابه را براى زيتون و انار ذكر كرده استفاده مى‏شود كه در آيه مورد بحث نيز وصف مزبور درباره همين دو درخت است .


اين دو درخت از نظر شكل ظاهرى و ساختمان شاخه‏ها و برگها شباهت زيادى با هم دارند در حالى كه از نظر ميوه و طعم و خاصيت آن بسيار با هم متفاوتند ، يكى داراى ماده چربى مؤثر و نيرومند ، و ديگرى داراى ماده اسيدى و يا قندى است ، كه با يكديگر كاملا متفاوتند ، به علاوه اين دو درخت گاهى درست در يك زمين پرورش مى‏يابند و از يك آب مشروب مى‏شوند يعنى هم با يكديگر تفاوت زياد دارند و هم شباهت.


اين احتمال در تفسير آيه نيز وجود دارد كه عبارت فوق اشاره به انواع و اصناف مختلف درختان و ميوه‏ها است ، بعضى از ميوه‏ها و درختان با يكديگر شبيهند و بعضى ديگر با هم مختلفند .


(يعنى هر كدام از اين دو صفتى است براى يكدسته از درختان و ميوه‏ها ، اما طبق تفسير اول هر دو ، صفت براى يك چيز بودند).


سپس از ميان تمام اعضاى پيكر درخت بحث را روى ميوه برده مى‏گويد:


تفسير نمونه ج : 5ص :372


نگاهى به ساختمان ميوه آن به هنگامى كه به ثمر مى‏نشيند و همچنين نگاهى به چگونگى رسيدن ميوه‏ها كنيد كه در اينها نشانه‏هاى روشنى از قدرت و حكمت خدا براى افرادى كه اهل يقين هستند است.


(انظروا الى ثمره اذا اثمر و ينعه ان فى ذلكم لايات لقوم يؤمنون ) با توجه به آنچه در گياه‏شناسى از چگونگى پيدايش ميوه‏ها و رسيدن آنها امروز مى‏خوانيم نكته اين اهميت خاص كه قرآن براى ميوه قائل شده است روشن مى‏شود ، زيرا پيدايش ميوه‏ها درست همانند تولد فرزند در جهان حيوانات است ، نطفه‏هاى نر با وسائل مخصوصى ( وزش باد يا حشرات و مانند آنها ) از كيسه‏هاى مخصوص جدا مى‏شوند ، و روى قسمت مادگى گياه قرار مى‏گيرند ، پس از انجام عمل لقاح و تركيب شدن با يكديگر ، نخستين تخم و بذر تشكيل مى‏گردد ، و در اطرافش انواع مواد غذائى همانند گوشتى آن را در بر مى‏گيرند .


اين مواد غذائى از نظر ساختمان بسيار متنوع و همچنين از نظر طعم و خواص غذائى و طبى فوق العاده متفاوتند ، گاهى يك ميوه ( مانند انار و انگور ) داراى صدها دانه است كه هر دانه‏اى از آنها خود جنين و بذر درختى محسوب مى‏شود و ساختمانى بسيار پيچيده و تو در تو دارد.


شرح ساختمان همه ميوه‏ها و مواد غذائى و داروئى آنها از حوصله اين بحث خارج است ، ولى بد نيست به عنوان نمونه اشاره‏اى به ساختمان ميوه انار كه قرآن در آيه فوق مخصوصا اشاره به آن كرده است ، بنمائيم.


اگر يك انار رابشكافيم و يك دانه كوچك آن را به دست گرفته و در مقابل آفتاب يا چراغ قرار دهيم و درست در آن دقت كنيم مى‏بينيم از قسمتهاى كوچكترى تشكيل شده كه همانند بطرى‏هاى بسيار كوچكى با محتواى مخصوص آب انار در كنار هم چيده شده‏اند ، در يك دانه كوچك انار شايد صدها از اين بطرى‏هاى بسيار ريز قرار دارد ، سپس اطراف آنها را با پوسته ظريف كه همان پوسته شفاف يكدانه


تفسير نمونه ج : 5ص :373


انار است گرفته ، بعد براى اينكه اين بسته‏بندى كاملتر و محكمتر و دورتر از خطر باشد تعدادى از دانه‏هاى انار را روى يك پايه با نظام مخصوصى چيده و پرده سفيد رنگ نسبتا ضخيمى اطراف آن پيچيده ، و بعد پوسته ضخيم و محكمى كه از دو طرف داراى لعاب خاصى است به روى همه آنها كشيده ، تا هم از نفوذ هوا و ميكربها جلوگيرى كند و هم در مقابل ضربات آنها را حفظ نمايد ، و هم تبخير آب درون دانه‏ها را فوق العاده كم كند .


اين بسته‏بندى ظريف مخصوص دانه انار نيست بلكه در ميوه‏هاى ديگر مانند پرتقال و ليمو نيز ديده مى‏شود ، اما در انار و انگور بسيار ظريفتر و جالبتر است.


گويا بشر براى فرستادن مايعات از نقطه‏اى به نقطه ديگر از همين اصل استفاده كرده كه نخست شيشه‏هاىكوچك را در يك كارتن كوچك چيده و ميان آنها را از ماده نرمى پر مى‏كند ، سپس كارتنهاى كوچكتر را در يك كارتن بزرگتر و مجموع آنها را بصورت يك بار بزرگ به مقصد حمل مى‏كند ! طرز قرار گرفتن دانه‏هاى انار روى پايه‏هاى داخلى ، و گرفتن سهم خود از آب و مواد غذائى از آنها از اين هم عجيبتر و جالبتر است ، تازه اينها چيزهائى است كه با چشم مى‏بينيم و اگر ذرات اين ميوه‏ها را زير ميكرسكوبها بگذاريم آنگاه جهانى پرغوغا با ساختمانهاى عجيب و شگفت‏انگيز و فوق العاده حساب شده در مقابل چشم ما مجسم مى‏شود ، چگونه ممكن است كسى با چشمحقيقت بين به يك ميوه نگاه كند و معتقد شود سازنده آن هيچگونه علم و دانشى نداشته است ؟ ! و اينكه مى‏بينيم قرآن با جمله انظروا ( نگاه كنيد ) دستور به دقت كردن در اين قسمت از گياه داده براى توجه به همين حقايق است.


اين از يك سو ، از سوى ديگر مراحل مختلفى را كه يك ميوه از هنگامى كه نارس است تا موقعى كه كاملا رسيده مى‏شود ، مى‏پيمايد ، بسيار قابل ملاحظه است : زيرا لابراتوارهاى درونى ميوه دائما مشغول كارند ، و مرتبا تركيب شيميائى


تفسير نمونه ج : 5ص :374


آن را تغيير مى‏دهند ، تا هنگامى كه به آخرين مرحلهبرسد و وضع ساختمان شيميائى آن تثبيت گردد ، هر يك از اين مراحل خود نشانه‏اى از عظمت و قدرت آفريننده است.


ولى بايد توجه داشت كه به تعبير قرآن تنها افراد با ايمان يعنى افراد حق بين و جستجوگران حقيقت ، اين مسائل را مى‏بينند و گر نه با چشم عناد و لجاج و يا با بى‏اعتنائى و سهل‏انگارى ممكن نيست هيچيك از اين حقايق را ببينيم.



تفسير نمونه ج : 5ص :375


وَ جَعَلُوا للَّهِ شرَكاءَ الجِْنَّ وَ خَلَقَهُمْوَ خَرَقُوا لَهُ بَنِينَ وَ بَنَتِ بِغَيرِ عِلْمٍسبْحَنَهُ وَ تَعَلى عَمَّا يَصِفُونَ‏(100) بَدِيعُ السمَوَتِ وَ الأَرْضِأَنى يَكُونُ لَهُ وَلَدٌ وَ لَمْ تَكُن لَّهُ صحِبَةٌوَ خَلَقَ كلَّ شىْ‏ءٍوَ هُوَ بِكلّ‏ِ شىْ‏ءٍ عَلِيمٌ‏(101) ذَلِكمُ اللَّهُ رَبُّكُمْلا إِلَهَ إِلا هُوَخَلِقُ كلّ‏ِ شىْ‏ءٍ فَاعْبُدُوهُوَ هُوَ عَلى كلّ‏ِ شىْ‏ءٍ وَكيلٌ‏(102) لا تُدْرِكهُ الأَبْصرُ وَ هُوَ يُدْرِك الأَبْصرَوَ هُوَ اللَّطِيف الخَْبِيرُ(103)


ترجمه:


100 -آنان براى خدا شريكهائى از جن قرار دادند در حالى كه خداوند همه آنها را آفريده است ، و براى خدا پسران و دخترانى به دروغ و از روى جهل ساختند ، منزه است خدا ، و برتر است از آنچه توصيف مى‏كنند.


101 -ابداع كننده آسمانها و زمين او است چگونه ممكن است فرزندى داشته باشد و حال آنكه همسرى نداشته و همه چيز را آفريده و او به همه چيز دانا است.


102 -(آرى ) چنان است خداوند پروردگار شما ، هيچ معبودى جز او نيست آفريدگار همه چيز است ، او را بپرستيد و او حافظ و مدبر همه موجودات است.


103 -چشمها او را درك نمى‏كند ولى او همه چشمها را درك مى‏كند و او بخشنده ( انواع نعمتها و با خبر از ريزه‏كاريها ) و آگاه ( از همه چيز ) است.



تفسير نمونه ج : 5ص :376


تفسير: خالق همه اشياء او است


در اين آيات به گوشه‏اى از عقائد نادرست و خرافات مشركان و صاحبان مذاهب باطله و جواب منطقى آنها اشاره شده است.


نخست مى‏گويد : آنها شريكهائى براى خداوند از جن قائل شدند ( و جعلوا لله شركاء الجن ) در اينكه آيا منظور از جن در اينجا معنى لغوى آن يعنى موجودات ناپيدا و پوشيده از حس انسان است ، يا خصوص طايفه جن كه قرآن كرارا در باره آنها سخن گفته و به زودى به آن اشاره خواهيم كرد ؟ مفسران دو احتمال داده‏اند.


بنابر احتمال اول ممكن است آيه اشاره به كسانى باشد كه فرشتگان و يا هر موجود ناپيداىديگر را مى‏پرستيدند ، ولى بنا بر احتمال دوم ، آيه اشاره به كسانى مى‏كند كه طايفه جن را شريكهاى خداوند و يا همسران او مى‏دانستند.


كلبى در كتاب الاصنام نقل مى‏كند كه يكى از طوائف عرب به نام بنو مليح كه شعبه‏اى از قبيله خزاعه بود ، جن را مى‏پرستيدند حتى گفته مى‏شود كه پرستش و عبادت جن و عقيده به الوهيت آنها در ميان مذاهب خرافى يونان قديم و هند نيز وجود داشته است.


و به طورى كه از آيه 158 سوره صافات و جعلوا بينه و بين الجنة نسبا ( ميان خداوند و جن خويشاوندى قائل شدند ) استفاده مى‏شود در ميان عرب كسانى بودند كه يك نوع رابطه خويشاوندى براى جن با خدا قائل بودند ،


تفسير نمونه ج : 5ص :377


و به طورى كه بسيارى از مفسران نقل كرده‏اند قريش معتقد بودند كه خداوند با جنيان ازدواج كرده و فرشتگان ثمره اين ازدواجند!.


سپس به اين پندار خرافى پاسخ گفته و مى‏گويد : با اينكه خداوند آنها را ( يعنى جن را ) آفريده است ( و خلقهم).


يعنى چگونه ممكن است مخلوق كسى شريك او بوده باشد ، زيرا شركت نشانه سنخيت و هم افق بودن است در حالى كه مخلوق هرگز در افق خالق نخواهد بود.


خرافه ديگر اينكه آنها براى خدا پسران و دخترانى از روى نادانى قائل شدند ( و خرقوا له بنين و بنات بغير علم ) .


و در حقيقت بهترين دليل باطل بودن اينگونه عقائد خرافى همان است كه از جمله بغير علم استفاده مى‏شود ، يعنى هيچگونه دليل و نشانه‏اى براى اين موهومات در دست نداشتند.


جالب توجه اينكه خرقوا از ماده خرق ( بر وزن غرق ) گرفته شده كه در اصل به معنى پاره كردن چيزى است بدون رويه و حساب ، درست نقطه مقابل خلق كه ايجاد چيزى از روى حساب است ، اين دو كلمه ( خلق و خرق ) گاهى در مطالب ساختگى و دروغين نيز به كار مى‏رود ، منتها دروغهائى كه حساب شده است و با مطالعه ساخته مى‏شود ، خلق و اختلاق و دروغهاى بى‏حساب و به اصطلاح شاخدار خرق و اختراق گفته مى‏شود .


يعنى آنها اين دروغها را بدون مطالعه جوانب مطلب و بدون در نظر گرفتن لوازم آن ساختند.


اما اينكه چه طوائفى براى خدا پسرانى قائل بودند ، قرآن نام دو طايفه را در


تفسير نمونه ج : 5ص :378


آيات ديگر برده است يكى مسيحيان كه عقيده داشتند عيسى پسر خدا است و ديگر يهود كه عزيز را فرزند او مى‏دانستند.


و به طورى كه از آيه 30 سوره توبه اجمالا استفاده مى‏شود و جمعى از محققين معاصر نيز با مطالعه ريشه‏هاى مشترك مسيحيت و بودائى مخصوصا در مساله تثليث دريافته‏اند ، اعتقاد به وجود فرزند پسر براى خدا منحصر به مسيحيان و يهود نبوده ، بلكه در ميان مذاهب خرافى پيشين نيز وجود داشته است .


اما در مورد اعتقاد به وجود دختران براى خدا ، خود قرآن در آيات ديگر مطلب را روشن ساخته و مى‏گويد : و جعلوا الملائكة الذين هم عباد الرحمن اناثا : آنها فرشتگان را كه بندگان خدا هستند ، دختران او قرار دادند ( زخرف آيه 19).


و همانطور كه در بالا نيز اشاره كرديم در تفاسير و تواريخ آمده است كه طايفه قريش معتقد بودند فرشتگان ، فرزندانى هستند كه از ازدواج خداوند با جن به وجود آمده‏اند ! : ولى در پايان اين آيه قرآن قلم سرخ بر تمام اين مطالب خرافى و پندارهاى موهوم و بى اساس كشيده و با جمله رسا و بيدار كننده‏اى همه اين اباطيل را نفى مى‏كند و مى‏گويد : منزه است خداوند و برتر و بالاتر است از اين اوصافى كه براى او مى‏گويند ( سبحانه و تعالى عما يصفون ) .


در آيه بعد به پاسخ اين عقائد خرافى پرداخته نخست مى‏گويد : خداوند كسى است كه آسمانها و زمين را ابداع و ايجاد كرد ( بديع السماوات و الارض).


آيا هيچكس ديگر چنين كارى را كرده و يا قدرت بر آن را دارد تا شريك او در عبوديت شمرده شود ؟ نه ، همه مخلوقند و سر به فرمان او و نيازمند به ذات


تفسير نمونه ج : 5ص :379


پاك او.


به علاوه چگونه ممكن است او فرزندى داشته باشد در حالى كه همسرى ندارد ( انى يكون له ولد و لم تكن له صاحبة).


اصولا چه نيازى به همسر دارد ، وانگهى چه كسى ممكن است همسر او باشد با اينكه همه مخلوق او هستند ، و از همه گذشته ذات مقدس او از عوارض جسمانى پاك و منزه است و داشتن همسر و فرزند ، يكى از عوارض روشن جسمانى و مادى است.


بار ديگر مقام خالقيت او را نسبت به همه چيز و همه كس و احاطه علمى او را نسبت به تمام آنها تاكيد كرده ، مى‏گويد : همه چيز را آفريد و او به هر چيزى دانا است ( و خلق كل شى‏ء و هو بكل شى‏ء عليم ) .


در سومين آيه مورد بحث پس از ذكر خالقيت به همه چيز و ابداع و ايجاد آسمانها و زمين و منزه بودن او از عوارض جسم و جسمانى و همسر و فرزند و احاطه علمى او به هر كار و هر چيز ، چنين نتيجه مى‏گيرد : خداوند و پروردگار شما چنين كسى است و چون هيچكس داراى چنين صفات نيست ، هيچكس غير او نيز شايسته عبوديت نخواهد بود ، پروردگار او است و آفريدگار هم او است ، بنابراين معبود هم تنها او مى‏تواند باشد ، پس او را بپرستيد ( ذلكم الله ربكم لا اله الا هو خالق كل شى‏ء فاعبدوه ) .


و در پايان آيه براى اينكه هر گونه اميدى را به غير خدا قطع كند و ريشه هر گونه شرك و به طور كلى تكيه به غير خدا را بسوزاند مى‏گويد : حافظ و نگهبان و مدبر همه چيز او است ( و هو على كل شى‏ء وكيل).


بنابراين كليد حل مشكلات شما فقط در دست او مى‏باشد و هيچكس غير از او توانائى بر اين كار ندارد ، زيرا غير او همه نيازمندند و چشم بر احسان او


تفسير نمونه ج : 5ص :380


دوخته‏اند با اينحال معنى ندارد كسى مشكلات خود را نزد ديگرى ببرد و حل آن را از او بخواهد .


قابل توجه اينكه در اينجا على كل شى‏ء وكيل گفته شده است نه لكل شى‏ء وكيل و تفاوت ميان اين دو آشكار است ، چون ذكر كلمه على دليل بر تسلط و نفوذ امر او است ، در حالى كه به كار بردن كلمه لام نشانه تبعيت مى‏باشد.


و به عبارت ديگر تعبير اول به معنى ولايت و حفظ است و تعبير دوم به معنى نمايندگى.


در آخرين آيه مورد بحث براى اثبات حاكميت و نگاهبانى او نسبت به همه چيز و همچنين براى اثبات تفاوت او با همه موجودات مى‏گويد : چشمها او را نمى‏بينند ، اما او همه چشمها را ادراك مى‏كند و او بخشنده انواع نعمتها و با خبر از تمام ريزه‏كاريها و آگاه از همه چيز است مصالح بندگان را مى‏داند و از نيازهاى آنها با خبر است و به مقتضاى لطفش با آنها رفتار مى‏كند ( لا تدركه الابصار و هو يدرك الابصار و هو اللطيف الخبير ) .


در حقيقت كسى كه مى‏خواهد حافظ و مربى و پناهگاه همه چيز باشد بايد اين صفات را دارا باشد.


به علاوه اين جمله دليل بر آن است كه او با همه موجودات جهان تفاوت دارد ، زيرا پاره‏اى از آنها هم مى‏بينند و هم ديده مى‏شوند مانند انسانها ، پاره‏اى نه مى‏بينند و نه ديده مى‏شوند ، مانند صفات درونى ما ، بعضى ديگر ديده ميشوند اما كسى را نمى‏بينند مانند جمادات ، تنها كسى كه ديده نمى‏شود اما همه چيز و همه كس را مى‏بيند ذات پاك او است.


در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد.



تفسير نمونه ج : 5ص :381


1- چشمها ، خدا را نمى‏بيند


دلائل عقلى گواهى مى‏دهد كه خداوند هرگز با چشم ديده نخواهد شد ، زيرا چشم تنها اجسام يا صحيحتر بعضى از كيفيات آنها را مى‏بيند و چيزى كه جسم نيست و كيفيت جسم هم نمى‏باشد ، هرگز با چشم مشاهده نخواهد شد و به تعبير ديگر ، اگر چيزى با چشم ديده شود ، حتما بايد داراى مكان و جهت وماده باشد ، در حالى كه او برتر از همه اينها است ، او وجودى است نامحدود و به همين دليل بالاتر از جهان ماده است ، زيرا در جهان ماده همه چيز محدود است.


در بسيارى از آيات قرآن از جمله آياتى كه در مورد بنى اسرائيل و تقاضاى رؤيت خداوند سخن مى‏گويد با صراحت كامل ، نفى امكان رؤيت از خداوند شده است ( به طورى كه شرح آن در تفسير آيه 143 سوره اعراف بخواست خدا خواهد آمد).


عجيب اين است كه بسيارى از اهل تسنن معتقدند كه خداوند اگر در اين جهان ديده نشود در عالم قيامت ديده مى‏شود ! و به گفته نويسنده تفسير المنار هذا مذاهب اهل السنة و العلم بالحديث : اين عقيده اهل سنت و دانشمندان حديث است و عجيبتر اينكه حتى محققان معاصر و به اصطلاح روشنفكران آنها نيز تمايل به اين موضوع نشان مى‏دهند و حتى گاهى سرسختانه روى آن ايستادگى مى‏كنند ! در حالى كه بطلان اين عقيده به حدى روشن است كه نياز به بحث ندارد ، زيرا دنيا و آخرت ( با توجه به معاد جسمانى ) هيچ تفاوتى در اين مساله نخواهد داشت ، آيا خداوند كه وجودى ما فوق ماده است در قيامت تبديل به يك وجود مادى مى‏شود و از آن مقام نامحدودى به محدودى خواهد گرائيد ، آيا او در آن


تفسير نمونه ج: 5ص :382


روز تبديل به جسم و يا عوارض جسم مى‏شود ؟ و آيا دلائل عقلى بر عدم امكان رؤيت خدا هيچگونه تفاوتى ميان دنيا و آخرت مى‏گذارد ؟ با اينكه داورى عقل در اين زمينه تغييرناپذير است.


و اين عذر كه بعضى از آنها براى خود آورده‏اند كه ممكن است در جهان ديگر انسان درك و ديد ديگرى پيدا كند ، عذرى است كاملا غير موجه ، زيرا اگر منظور از اين درك و ديد ، درك و ديد فكرى و عقلانى است كه در اين جهان نيز وجود دارد ، و ما با چشم دل و نيروى عقل جمال خدا را مشاهده مى‏كنيم و اگر منظور ، چيزى است كه با آن جسم را مى‏توان ديد ، چنين چيزى در مورد خداوند محال است خواه در اين دنيا باشد ، خواه در جهانى ديگر ، بنابراين گفتار مزبور كه انسان در اين جهان خدا را نمى‏بيند ولى مؤمنان در قيامت خدا را مى‏بينند ، يك سخن غير منطقى و غير قابل قبول است .


تنها چيزى كه سبب شده آنها غالبا از اين عقيده ، دفاع كنند اين است كه در پاره‏اى از احاديث كه در كتب معروف آنها نقل شده امكان رؤيت خداوند در قيامت آمده است ، ولى آيا بهتر اين نيست كه باطل بودن اين موضوع را به حكم عقل دليل بر مجعول بودن آن روايات و بى اعتبار بودن كتابهائى كه اين گونه روايات در آنها آمده است ، بدانيم مگر اينكه اين روايات را به معنى مشاهده با چشم دل تفسير كنيم ؟ .


آيا صحيح است از حكم خرد و عقل به خاطر چنين احاديثى وداع كنيم و اگر در بعضى از آيات قرآن تعبيراتى وجود دارد كه در ابتداى نظر مساله رؤيت خداوند را مى‏رساند مانند ( وجوه يومئذ ناضرة الى ربها ناظرة ) : صورتهائى در آن روز پرطراوت است و به سوى پروردگارش مى‏نگرد اين تعبيرات مانند يد الله فوق ايديهم : دست خدا بالاى دست آنها است مى‏باشد كه جنبه كنايه دارد زيرا مى‏دانيم هيچگاه آيه‏اى از قرآن بر خلاف حكم و فرمان


تفسير نمونه ج : 5ص :383


خرد نخواهد بود.


جالب اينكه در روايات اهل بيت (عليهم‏السلام‏) شديدا اين عقيده خرافى نفى شده و با تعبيرات كوبنده‏اى از معتقدين آن انتقاد گرديده است از جمله اينكه يكى از ياران معروف امام صادق (عليه‏السلام‏) به نام هشام مى‏گويد : نزد امام صادق (عليه‏السلام‏) بودم كه معاويه بن وهب ( يكى ديگر از دوستان آن حضرت ) وارد شد و گفت : اى فرزند پيامبر چه مى‏گوئى در مورد خبرى كه در باره رسول خدا (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) وارد شده كه او خداوند را ديد ؟ به چه صورت ديد ؟ ! و همچنين در خبر ديگرى كه ازآن حضرت نقل شده كه مؤمنان در بهشت پروردگار خود را مى‏بينند ، به چه شكل خواهند ديد ؟ ! امام صادق (عليه‏السلام‏) تبسم ( تلخى ) كرد و فرمود : اى معاوية بن وهب ! چقدر زشت است كه انسان هفتاد ، هشتاد سال عمر كند ، در ملك خدا زندگى نمايد و نعمت او را بخورد ، اما او را درست نشناسد ، اى معاويه ! پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هرگز خداوند را با اين چشم مشاهد نكرد ، مشاهده بر دو گونه است مشاهده با چشم دل و مشاهده با چشم ظاهر ، هر كس مشاهده با چشم دل را بگويد درست گفته و هر كس مشاهده با چشم ظاهر را بگويد دروغ گفتهو به خدا و آيات او كافر شده است ، زيرا پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : هر كس خدا را شبيه خلق بداند كافر است.


و در روايت ديگرى كه در كتاب توحيد صدوق از اسماعيل بن فضل نقل شده مى‏گويد : از امام صادق (عليه‏السلام‏) پرسيدم آيا خدا در قيامت ديده مى‏شود ؟ فرمود : منزه است خداوند از چنين چيزى و بسيار منزه است ... ان الابصار لا تدرك الا ما له لون و الكيفية و الله خالق الالوان و الكيفيات : چشمها نمى‏بيند جز چيزهائى را كه رنگ و كيفيتى دارند در حالى كه خداوند آفريننده رنگها و كيفيتها است


تفسير نمونه ج : 5ص :384


جالب اينكه در اين حديث مخصوصا روى كلمه لون ( رنگ ) تكيه شده و امروز اين مطلب بر ما روشن است كه خود جسم هرگز ديده نمى‏شود ، بلكه همواره رنگ آن ديده مى‏شود ، و اگر جسمى هيچگونه رنگ نداشته باشد هرگز ديده نخواهد شد.


(در جلد اول تفسير نمونه صفحه 156 ذيل آيه 46 سوره بقره نيز بحثى در اين زمينه كرده‏ايم).


2- خالقيت خداوند نسبت بهمه چيز


بعضى از مفسران اهل تسنن كه از نظر عقيده ، تابع مذهب جبر هستند با آيه فوق كه خالقيت خدا را به همه چيز بيان مى‏كند براى مسلك جبر استدلال كرده‏اند ، مى‏گويند : اعمال و افعال ما نيز از اشياء اين جهان است ، زيرا شى‏ء به هر گونه موجودى گفته مى‏شود ، خواه مادى يا غير مادى ، خواه ذات يا صفات ، بنابراين هنگامى كه مى‏گوئيم خداوند آفريننده همه چيز است ، بايد بپذيريم كه آفريننده افعال ما نيز هست و اين جز جبر نخواهد بود .


ولى طرفداران آزادى اراده و اختيار پاسخ روشنى براى اينگونه استدلالها دارند و آن اينكه خالقيت خداوند حتى نسبت به افعال ما منافاتى با اختيار ما ندارد ، زيرا افعال ما را مى‏توان به ما نسبت داد و هم به خدا ، اگر به خدا نسبت دهيم به خاطر آن است كه همه مقدمات آن را او در اختيار ما گذاشته است ، او است كه به ما قدرت و نيرو و اراده و اختيار داده است ، بنابراين چون همه مقدمات از او است مى‏توان اعمال ما را به او نسبت داد و او را خالق آنها دانست ولى از اين نظر كه تصميم نهائى با ما است مائيم كه از قدرت و اختيار خدا داد استفاده كرده و يكى از دو طرف فعل يا ترك را انتخاب مى‏كنيم ، از اين جهت ، افعال به ما نسبت داده مى‏شود و ما در مقابل آنها مسئول هستيم .



تفسير نمونه ج : 5ص :385


و به تعبير فلسفى در اينجا دو خالق و دو علت در عرض يكديگر نيستند بلكه در طول يكديگرند ، وجود دو علت تامه در عرض هم معنى ندارد ، اما اگر طولى باشند هيچ مانعى نخواهد داشت ، و از آنجا كه افعال ما لازمه مقدماتى است كه خدا به ما داده است ، اين لوازم را مى‏توان به او نيز نسبت داد و هم به كسى كه افعال را انجام داده است .


اين سخن درست به آن مى‏ماند كه شخصى براى آزمودن كاركنان خود آنها را در كار خويش آزاد بگذارد و اختيار تمام به آنها بدهد و تمام مقدمات كار را فراهم سازد ، بديهى است كارهائى كه آنها انجام مى‏دهند از يك نظر كار رئيس آنها محسوب مى‏شود ولى اين موضوع سلب آزادى و اختيار را از كارمندان نمى‏كند ، بلكه آنها در برابر كار خويش مسئولند .


در باره عقيده جبر و اختيار به خواست پروردگار مشروحا در ذيل آيات مناسب بحث خواهد شد.


3- بديع يعنى چه ؟


همانطور كه در بالا اشاره كرديم ، كلمه بديع به معنى وجود آورنده چيزى بدون سابقه است ، يعنى خداوند آسمان و زمين را بدون هيچ ماده و يا طرح و نقشه قبلى ايجاد كرده است.


در اينجا بعضى ايراد مى‏كنند كه چگونه ممكن است چيزى از عدم به وجود آيد ما در ذيل آيه 117 سوره بقره ( جلد اول تفسير نمونه صفحه 300 ) مشروحا در پاسخ اين ايراد بحث كرده‏ايم و خلاصه آن اين است : اينكه مى‏گوئيم خداوند موجودات را از عدم به وجود آورد مفهومش اين نيست كه عدم ماده تشكيل دهنده موجودات جهان است ، مثل اينكه مى‏گوئيم نجار ، ميز را از چوب ساخته


تفسير نمونه ج : 5ص :386


است ، چنين چيزى مسلما محال است ، زيرا عدم نمى‏تواند ماده وجود باشد.


بلكه منظور اين است موجودات اين جهان قبلا نبوده‏اند ، سپس به وجود آمده‏اند اين موضوع هيچگونه اشكالى ندارد و مثالهائى براى آن در جلد اول زده‏ايم و در اينجا اضافه مى‏كنيم كه ما در محيط ذهن و فكر خود مى‏توانيم موجوداتى پديد آوريم كه قبلا به هيچوجه در ذهن ما نبوده‏اند ، شك نيست كه اين موجودات ذهنى براى خود يكنوع وجود و هستى دارند ، اگر چه همانند وجود خارجى نيستند ، ولى بالاخره در افق ذهن ما وجود دارند ، اگر وجود چيزى بعد از عدم محال باشد چه تفاوتى ميان وجود ذهنى و وجود خارجى است ، بنابراين همانطور كه ما در ذهن خود وجودهائى مى‏آفرينيم كه قبلا نبوده است ، خداوند هم در عالم خارج چنين كارى را مى‏كند ، كمى دقت در باره اين مثال و يا مثالهائى كه در جلد اول زده‏ايم مى‏تواند اين مشكل را حل كند .


4- لطيف ، يعنى چه ؟


در آيات فوق يكى از اوصاف خداوند ، لطيف ذكر شده و آن از ماده لطف است هنگامى كه در باره اجسام به كار رود به معنى سبكى در مقابل سنگينى و هنگامى در باره حركات ( حركت لطيفه ) به كار رود به معنى يك حركت كوچك و زودگذر و گاهى در مورد موجودات و كارهاى بسيار دقيق و باريك كه با حس قابل درك نيستند گفته ميشود ، و اگر خدا را به عنوان لطيف توصيف مى‏كنيم نيز به همين معنى است ، يعنى او خالق اشياى ناپيدا و داراى افعالى است كه از محيط قدرت استماع بيرون است ، بسيار باريك بين و فوق العاده دقيق مى‏باشد .


حديث جالبى در اين زمينه از فتح بن يزيد جرجانى از امام على بن موسى الرضا (عليهماالسلام‏) نقل شده يك معجزه علمى محسوب مى‏شود ، حديث چنين است كه امام مى‏فرمايد : اينكه مى‏گوئيم خداوند لطيف است به خاطر آن است


تفسير نمونه ج : 5ص :387


كه مخلوقات لطيف آفريده و به خاطر اين است كه از اشياء لطيف و ظريف و ناپيدا آگاه است ، آيا آثار صنع او را در گياهان لطيف و غير لطيف نمى‏بينى ؟ و همچنين در مخلوقات و حيوانات كوچك و حشرات ريز و چيزهائى كه از آن هم كوچكتر است ، موجوداتى كه به چشم هرگز نمى‏گنجند ، و از بس كوچكند و نر و ماده و تازه و كهنه آنها نيز شناخته نمى‏شود ، هنگامىكه اين گونه موضوعات را مشاهده مى‏كنيم ... و آنچه در اقيانوسها و درون پوست درختان و بيابانها و صحراها وجود دارد به نظر مى‏آوريم ... و اينكه موجوداتى هستند كه هرگز چشم ما آنها را نمى‏بيند ، و با دست خود نيز نمى‏توانيم آنها را لمس كنيم ، از همه اينها مى‏فهميم كه آفريننده آنها ، لطيف است حديث فوق كه اشاره به ميكربها و حيوانات ذره‏بينى است و قرنها قبل از تولد پاستور بيان شده تفسير لطيف را روشن مى‏سازد اين احتمال نيز در تفسير اين كلمه وجود دارد كه منظور از لطيف بودن خداوند آن است كه ذات پاك او چنان است كه هرگز با احساس كسى درك نمى‏شود ، بنابراين او لطيف است زيرا هيچ كس از ذات او آگاه نيست ، و خبير است چون از همه چيز آگاه است .


اين معنى نيز در بعضى از روايات اهل بيت (عليهم‏السلام‏) به آن اشاره شده است و بايد توجه داشت كه هيچ مانعى ندارد كه هر دو معنى از اين كلمه اراده شده باشد.



تفسير نمونه ج : 5ص :388


قَدْ جَاءَكُم بَصائرُ مِن رَّبِّكُمْفَمَنْ أَبْصرَ فَلِنَفْسِهِوَ مَنْ عَمِىَ فَعَلَيْهَاوَ مَا أَنَا عَلَيْكُم بحَفِيظٍ(104) وَ كَذَلِك نُصرِّف الاَيَتِ وَ لِيَقُولُوا دَرَست وَ لِنُبَيِّنَهُ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ‏(105) اتَّبِعْ مَا أُوحِىَ إِلَيْك مِن رَّبِّكلا إِلَهَ إِلا هُوَوَ أَعْرِض عَنِ الْمُشرِكِينَ‏(106) وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ مَا أَشرَكُواوَ مَا جَعَلْنَك عَلَيْهِمْ حَفِيظاًوَ مَا أَنت عَلَيهِمْ بِوَكِيلٍ‏(107)


ترجمه:


104 -دلائل روشن از طرف پروردگارتان براى شما آمد ، كسى كه ( بوسيله آن حق را ) ببيند به سود خود اوست و كسى كه از ديدن آن چشم بپوشد به زيان خود اوست ، و من شما را اجبار نمى‏كنم.


105 -و اين چنين آيات را در شكلهاى گوناگون بيان مى‏داريم بگذار آنها بگويند تو درس خوانده‏اى ( و آنها را از دگرى آموخته‏اى ) هدف ما اين است كه آنرا براى كسانى كه علم و آگاهى دارند روشن سازيم .


106 -از آنچه از طرف پروردگارت بر تو وحى شده پيروى كن ، هيچ معبودى جز او نيست ، و از مشركان روى بگردان.


107 -اگر خدا مى‏خواست ( همه به اجبار ايمان مى‏آوردند و هيچ يك ) مشرك نمى‏شدند و ما تو را مسئول ( اعمال ) آنها قرار نداديم و وظيفه ندارى آنها را مجبور ( به ايمان ) سازى.



تفسير نمونه ج : 5ص :389


تفسير : وظيفه تو اجبار كردن نيست


اين آيات در حقيقت يكنوع خلاصه و نتيجه‏گيرى از آيات گذشته است .


نخست مى‏گويد : دلائل و نشانه‏هاى روشن در زمينه توحيد و خداشناسى و نفى هر گونه شرك كه مايه بصيرت و بينائى است براى شما آمد ( قد جائكم بصائر من ربكم).


بصائر جمع بصيرة از ماده بصر به معنى ديدن است ، ولى معمولا در بينش فكرى و عقلانى به كار برده مى‏شود ، و گاهى به تمام امورى كه باعث درك و فهم مطلب است ، اطلاق مى‏گردد ، و در آيه فوق به معنى دليل و شاهد و گواه آمده است و مجموعه دلائلى را كه در آيات گذشته در زمينه خداشناسى گفته شد در بر مى‏گيرد بلكه مجموع قرآن در آن داخل است.


سپس براى اينكه روشن سازداين دلائل به قدر كافى حقيقت را آشكار مى‏سازد و جنبه منطقى دارد ، مى‏گويد : آنهائى كه به وسيله اين دلائل چهره حقيقت را بنگرند به سود خود گام برداشته‏اند ، و آنها كه همچون نابينايان از مشاهده آن خود را محروم سازند به زيان خود عمل كرده‏اند ( فمن ابصر فلنفسه و من عمى فعليها).


و در پايان آيه از زبان پيغمبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مى‏گويد : من نگاهبان و حافظ شما نيستم ( و ما انا عليكم بحفيظ).


در اينكه منظور از اين جمله چيست ، مفسران دو احتمال داده‏اند ، نخست اينكه من حافظ اعمال و مراقب و مسئول كارهاىشما نيستم ، بلكه خداوند همه را نگاهدارى مى‏كند و پاداش و كيفر هر كس را خواهد داد ، وظيفه من تنها ابلاغ رسالت و تلاش و كوشش هر چه بيشتر در راه هدايت مردم است.



تفسير نمونه ج : 5ص :390


ديگر اينكه : من مامور و نگاهبان شما نيستيم ، كه با جبر و زور شما را به ايمان دعوت كنم ، بلكه تنها وظيفه من بيان منطقى حقايق است و تصميم نهائى با خود شما است.


و مانعى ندارد كه هر دو معنى از اين كلمه ، اراده شود.


در آيه بعد براى تاكيد اين موضوع كه تصميم نهائى در انتخاب راه حق و باطل با خود مردم است ، مى‏گويد : اين چنين ما آيات و دلائل را در شكلهاى گوناگون و قيافه‏هاى مختلف بيان كرديم ( و كذلك نصرف الايات ) .


ولى جمعى به مخالفت برخاستند و بدون مطالعه و هيچگونه دليل ، گفتند اين درسها را از ديگران ( از يهود و نصارى و كتابهاى آنها ) فرا گرفته‏اى ( و ليقولوا درست).


ولى جمع ديگرى كه آمادگى پذيرش حق را دارند ، و صاحب بصيرتند و عالم و آگاهند ، بوسيله آن چهره حقيقت را مى‏بينند و مى‏پذيرند ( و لنبينه لقوم يعلمون).


تهمت به پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از نظر فراگيرى تعليماتش از يهود و نصارى ، مطلبى است كه بارها از طرف مشركان عنوان شد و هنوز هم مخالفان لجوج آن را تعقيب


تفسير نمونه ج : 5ص :391


مى‏كنند : در حالى كه اصولا در محيط جزيره عربستان ، درس و مكتب و علمى نبود كه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آن را فرا گيرد ، و مسافرتهاى پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به خارج شبه جزيره به قدرى كوتاه بود كه جاى اين گونه احتمال ندارد معلومات يهود و مسيحيان ساكن محيط حجاز نيز به قدرى ناچيز و آميخته با خرافات بود كه اصلا قابل مقايسه با قرآن و تعليمات پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نبود ، توضيح بيشتر در باره اين موضوع را در ذيل آيه 103 سوره نحل به خواست خدا خاطر نشان خواهيم ساخت .


سپس وظيفه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را در برابر لجاجتها و كينه‏توزى‏ها و تهمتهاى مخالفان ، مشخص ساخته ، مى‏گويد : وظيفه تو آن است كه از آنچه از طرف پروردگار بر تو وحى مى‏شود ، پيروى كنى ، خدائى كه هيچ معبودى جز او نيست ( اتبع ما اوحى اليك من ربك لا اله الا هو).


و نيز وظيفه تو اين است كه به مشركان و نسبتهاى ناروا و سخنان بى اساس آنها اعتنا نكنى ( و اعرض عن المشركين).


در حقيقت اين آيه يكنوع دلدارى و تقويت روحيه نسبت به پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، كه در برابر اينگونه مخالفان در عزم راسخ و آهنينش كمترين سستى حاصل نشود .


از آنچه گفتيم به خوبى روشن مى‏شود كه جمله و اعرض عن المشركين ( از مشركان روى بگردان و به آنها اعتنا نكن ) هيچگونه منافاتى با دستور دعوت آنها به سوى اسلام و يا جهاد در برابر آنان ندارد ، بلكه منظور اين است كه به سخنان بى اساس و تهمتهاى آنها ، اعتنا نكند و در راه خويش ، ثابت قدم بماند.



تفسير نمونه ج : 5ص :392


در آخرين آيه مورد بحث بار ديگر اين حقيقت را تاييد مى‏كند كه خداوند نمى‏خواهد آنها را به اجبار وادار به ايمان سازد و اگر مى‏خواست همگى ايمان مى‏آوردند و هيچكس مشرك نمى‏شد ( و لو شاء الله ما اشركوا ) و نيز تاكيد مى‏كند تو مسئول اعمال آنها نيستى و براى اجبار آنها به ايمان ، مبعوث نشده‏اى ( و ما جعلناك عليهم حفيظا ) .


همانطور كه تو وظيفه ندارى آنها را به اجبار به كار خير دعوت كنى ( و ما انت عليهم بوكيل).


تفاوت حفيظ و وكيل در اين است كه حفيظ به كسى مى‏گويند كه از شخص يا چيزى مراقبت كرده و او را از زيان و ضرر حفظ مى‏كند ، اما وكيل به كسى مى‏گويند كه براى جلب منافع براى كسى تلاش و كوشش مى‏نمايد .


شايد نياز به تذكر ندارد كه نفى اين دو صفت ( حفيظ و وكيل ) از پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به معنى نفى اجبار كردن بر دفع زيان يا جلب منفعت است و گر نه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از طريق تبليغ و دعوت به كارهاى خير و ترك كارهاى شر اين دو وظيفه را در مورد آنها به صورت اختيارى انجام مى‏دهد.


لحن اين آيات از اين نظر بسيار قابل ملاحظه است كه ايمان به خدا و مبانى اسلام هيچگونه جنبه تحميلى نمى‏تواند داشته باشد ، بلكه از طريق منطق و استدلال و نفوذ در فكر و روح افراد بايد پيشروى كند ، زيرا ايمان اجبارى ارزشى ندارد ، مهم اين است كه مردم حقايق را درك كنند و با اراده و اختيار خويش آن را بپذيرند .


قرآن بارها در آيات مختلف روى اين حقيقت تاكيد كرده و بيگانگى اسلام را از اعمال خشونت بارى همانند اعمال كليسا در قرون وسطى و محكمه تفتيش


تفسير نمونه ج : 5ص :393


عقائد و امثال آن اعلام مى‏دارد.


و بخواست خدا در آغاز سوره برائة علل سخت گيرى اسلام در برابر مشركان مورد بحث قرار مى‏گيرد.


وَ لا تَسبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ فَيَسبُّوا اللَّهَ عَدْوَا بِغَيرِ عِلْمٍكَذَلِك زَيَّنَّا لِكلّ‏ِ أُمَّةٍ عَمَلَهُمْ ثُمَّ إِلى رَبهِم مَّرْجِعُهُمْ فَيُنَبِّئُهُم بِمَا كانُوا يَعْمَلُونَ‏(108)


ترجمه:


108 -(معبود ) كسانى را كه غير خدا را مى‏خوانند دشنام ندهيد مبادا آنها ( نيز ) از روى ظلم و جهل خدا را دشنام دهند ، اين چنين براى هر امتى عملشان را زينت داديم سپس بازگشت آنها به سوى پروردگارشان است و آنها را از آنچه عمل مى‏كردند آگاه مى‏سازد ( و پاداش و كيفر مى‏دهد).


تفسير:


به دنبال بحثى كه در باره منطقى بودن تعليمات اسلام و لزوم دعوت از راه استدلال ، نه از راهاجبار ، در آيات قبل گذشت ، در اين آيه تاكيد مى‏كند كه هيچگاه بتها و معبودهاى مشركان را دشنام ندهيد ، زيرا اين عمل سبب مى‏شود كه آنها نيز نسبت به ساحت قدس خداوند همين كار را از روى ظلم و ستم و جهل و نادانى انجام دهند ( و لا تسبوا الذين يدعون من دون الله فيسبوا


تفسير نمونه ج : 5ص :394


الله عدوا بغير علم).


به طورى كه از بعضى روايات استفاده مى‏شود ، جمعى از مؤمنان بر اثر ناراحتى شديد كه از مساله بت پرستى داشتند ، گاهى بتهاى مشركان را به باد ناسزا گرفته و به آنها دشنام مى‏دادند ، قرآن صريحا از اين موضوع ، نهى كرد و رعايت اصول ادب و عفت و نزاكت در بيان را ، حتى در برابر خرافى‏ترين و بدترين اديان ، لازم مى‏شمارد .


دليل اين موضوع ، روشن است ، زيرا با دشنام و ناسزا نمى‏توان كسى را از مسير غلط باز داشت ، بلكه به عكس ، تعصب شديد آميخته با جهالت كه در اينگونه افراد است ، سبب مى‏شود كه به اصطلاح روى دنده لجاجت افتاده ، در آئين باطل خود راسختر شوند ، سهل است زبان به بدگوئى و توهين نسبت به ساحت قدس پروردگار بگشايند ، زيرا هر گروه و ملتى نسبت به عقائد و اعمال خود ، تعصب دارد همانطور كه قرآن در جمله بعد مى‏گويد ما اين چنين براى هر جمعيتى عملشان را زينت داديم ( كذلك زينا لكل امة عملهم ) .


و در پايان آيه مى‏فرمايد : بازگشت همه آنها به سوى خدا است ، و به آنها خبر مى‏دهد كه چه اعمالى انجام داده‏اند ( ثم الى ربهم مرجعهم فينبئهم بما كانوا يعملون).


در اينجا به سه نكته بايد توجه كرد:


1 -در آيه فوق ، زينت دادن اعمال نيك و بد هر كس را در نظرش ، به خدا نسبت داده شده ، ممكن است اين موضوع براى بعضى مايه تعجب گردد كه مگر ممكن است خداوند عمل بد كسى را در نظرش زينت دهد ؟ ! پاسخ اين سؤال همان است كه بارها گفته‏ايم كهاين گونه تعبيرات ، اشاره به خاصيت و اثر عمل است ، يعنى هنگامى كه انسان كارى را به طور مكرر انجام دهد ، كم كم قبح و زشتى آن در نظرش از بين مى‏رود ، و حتى به صورت جالبى


تفسير نمونه ج : 5ص :395


جلوه‏گر مى‏شود ، و از آنجا كه علت العلل و مسبب الاسباب و آفريدگار هر چيز خدا است و همه تاثيرات به خدا منتهى ميشود اين گونه آثار در زبان قرآن گاهى به او نسبت داده مى‏شود ( دقت كنيد).


و به تعبير روشنتر جمله زينا لكل امة عملهم چنين معنى مى‏دهد كه آنها را گرفتار نتيجه سوء اعمالشان كرديم ، تا آنجا كه زشت در نظرشان زيبا جلوه كرد .


و از اينجا روشن مى‏شود اينكه در بعضى از آيات قرآن زينت دادن عمل به شيطان نسبت داده شده نيز منافاتى با اين موضوع ندارد ، زيرا شيطان آنها را وسوسه به انجام عمل زشت مى‏كند و آنها در برابر وسوسه‏هاى شيطان تسليم مى‏شوند و سرانجام گرفتار عواقب شوم عمل خود مى‏گردند ، و به تعبير علمى ، سببيت از ناحيه خدا است اما ايجاد سبب بوسيله اين افراد و وسوسه‏هاى شيطانى است ( دقت كنيد).


2 -در روايات اسلامى نيز منطق قرآن در باره ترك دشنام به گمراهان و منحرفان ، تعقيب شده و پيشوايان بزرگ اسلام به مسلمانان دستور داده‏اند هميشه روى منطق و استدلال تكيه كنند و به حربه بى‏حاصل دشنام نسبت به معتقدات مخالفان ، متوسل نشوند ، در نهج البلاغه مى‏خوانيم كه على (عليه‏السلام‏) به جمعى از يارانش كه پيروان معاويه را در ايام جنگ صفين دشنام مى‏دادند مى‏فرمايد : انى اكره لكم ان تكونوا سبابين و لكنكم لو وصفتم اعمالهم و ذكرتم حالهم كان اصوب فى القول و ابلغ فى العذر .



تفسير نمونه ج : 5ص :396


من خوش ندارم كه شما فحاش باشيد ، اگر شما به جاى دشنام ، اعمال آنها را برشمريد و حالات آنها را متذكر شويد ( و روى اعمالشان تجزيه و تحليل نمائيد ) به حق و راستى نزديكتر است و براى اتمام حجت بهتر .


3 -گاهى ايراد مى‏شود كه چگونه ممكن است بت پرستان نسبت به خدا بدگوئى كنند در حالى كه آنها غالبا اعتقاد به الله ( خدا ) داشتند و بت را شفيع بر درگاه او مى‏دانستند ؟ ولى اگر ما در وضع عوام لجوج و متعصب دقت كنيم خواهيم ديد كه اين موضوع چندان تعجب ندارد ، اين گونه افراد هنگامى كه ناراحت شوند ، سعى دارند طرف را به هر قيمتى كه شده است ناراحت كنند ، حتى اگر از طريق بدگوئى به معتقدات مشترك طرفين باشد آلوسى دانشمند معروف سنى ، در تفسير روح المعانى نقل مى‏كند كه بعضى از عوام جاهل هنگامى مشاهده كرد بعضى از شيعيان ، سب شيخين مى‏كند ، ناراحت شد و شروع به اهانت به مقام على (عليه‏السلام‏) كرد ، هنگامى كه از او سؤال كردند چرا به على (عليه‏السلام‏) كه مورد احترام تو است اهانت مى‏كنى ؟ گفت : من مى‏خواستم شيعه‏ها را ناراحت كنم زيرا هيچ چيز را ناراحت كننده‏تر از اين موضوع براى آنها نديدم ! ، و بعد او را به توبه از اين عمل وادار ساختند .



تفسير نمونه ج : 5ص :397


وَ أَقْسمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَيْمَنهِمْ لَئنْ جَاءَتهُمْ ءَايَةٌ لَّيُؤْمِننَّ بهَاقُلْ إِنَّمَا الاَيَت عِندَ اللَّهِوَ مَا يُشعِرُكُمْ أَنَّهَا إِذَا جَاءَت لا يُؤْمِنُونَ‏(109) وَ نُقَلِّب أَفْئِدَتهُمْ وَ أَبْصرَهُمْ كَمَا لَمْ يُؤْمِنُوا بِهِ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ نَذَرُهُمْ فى طغْيَنِهِمْ يَعْمَهُونَ‏(110)


ترجمه:


109 -با نهايت اصرار سوگند به خدا ياد كردند كه اگر نشانه‏اى ( معجزه‏اى ) براى آنها بيايد حتما به آن ايمان مى‏آورند بگو معجزات از ناحيه خدا است ( و در اختيار من نيست كه به ميل شما معجزه بياورم ) و شما نمى‏دانيد كه آنها پس از آمدن معجزات ( باز ) ايمان نمى‏آورند!.


110 -و ما دلها و چشمهاى آنها را واژگونه مى‏سازيم چرا كه در آغاز به آن ايمان نياوردند و آنان را در حال طغيان و سركشى به حال خود وامى‏گذاريم تا سرگردان شوند .


شان نزول:


جمعى از مفسران در شان نزول اين آيه نقل كرده‏اند كه عده‏اى از قريش خدمت پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) رسيدند و گفتند : تو براى موسى و عيسى ، خارق عادات و معجزات مهمى نقل مى‏كنى ، و همچنين درباره انبياى ديگر ، تو نيز امثال اين كارها را براى ما انجام ده تا ما ايمان آوريم ، پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : مايليد چه كار براى شما كنم ؟ گفتند : از خدا بخواه كوه صفا را تبديل به طلا كند ، و بعضى از مردگان پيشين ما زنده شوند و از آنها در باره حقانيت دعوت تو سؤال كنيم ، و نيز فرشتگان را به ما نشان بده كه در باره تو گواهى دهند ، و يا خداوند و فرشتگان


تفسير نمونه ج : 5ص :398


را دستجمعى با خود بياور ! ... پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : اگر بعضى از اين كارها را بجا بياورم ايمان مى‏آوريد ؟ گفتند : به خدا سوگند چنين خواهيم كرد ، مسلمانان كه اصرار مشركان را در اين زمينه ديدند از پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) تقاضا كردندكه چنين كند ، شايد ايمان بياورند ، همينكه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آماده دعا كردن شد ، كه بعضى از اين پيشنهادها را از خدا بخواهد ( زيرا بعضى از آنها نامعقول و محال بود ) پيك وحى خدا نازل شد ، چنين پيام آورد كه اگر بخواهى دعوت تو اجابت مى‏شود ، ولى در اين صورت ( چون از هر نظر اتمام حجت خواهد شد و موضوع جنبه حسى و شهود به خود خواهد گرفت ) اگر ايمان نياورند همگى سخت كيفر مى‏بينند ( و نابود خواهند شد ) اما اگر به خواسته آنها ترتيب اثر داده نشود و آنها را به حال خود واگذارى ممكن است بعضى از آنها در آينده توبه كنند و راه حق را پيش گيرند ، پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پذيرفت و آيات فوق نازل گرديد .


تفسير:


در آيات گذشته دلائل منطقى متعددى در زمينه توحيد ، ذكر شد كه براى اثبات يگانگى خدا و نفى شرك و بت پرستى كافى بود ، اما با اين حال جمعى از مشركان لجوج متعصب ، تسليم نشدند و شروع به بهانه‏جوئى كردند ، و از جمله خارق عادات عجيب و غريبى كه بعضى از آنها اساسا محال بود از پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) خواستند و به دروغ ادعا كردند كه هدفشان آن است كه اين گونه معجزات را ببينند و ايمان بياورند ، قرآن در آيه نخست وضع آنها را چنين نقل مى‏كند : با نهايت اصرار سوگند ياد كردند كه اگر معجزه‏اى براى آنها بيايد ايمان خواهند آورد ( و اقسموا بالله جهد ايمانهم لئن جائتهم آية ليؤمنن


تفسير نمونه ج : 5ص :399


بها).


قرآن در پاسخ آنها دو حقيقت را بازگو مى‏كند : نخست به پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) اعلام مى‏كند كه به آنها بگويد اين كار در اختيار من نيست كه هر پيشنهادى آنها بكنند انجام مى‏دهد ، بلكه معجزات تنها از ناحيه خدا است و به فرمان او است ( قل انما الايات عند الله).


سپس روى سخن را به مسلمانان ساده‏دلى كه تحت تاثير سوگندهاى غليظ و شديد مشركان قرار گرفته بودند كرده ، مى‏گويد : شما نمى‏دانيد كه اينها دروغ مى‏گويند و اگر اين معجزات و نشانه‏هاى مورد درخواست آنها انجام شود باز ايمان نخواهند آورد ( و ما يشعركم انها اذا جائت لا يؤمنون ) .


صحنه‏هاى مختلف برخورد پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) با آنها نيز گواه اين حقيقت است كه اين دسته در جستجوى حق نبودند بلكه هدفشان اين بود كه با بهانه‏جوئى‏ها مردم را سرگرم ساخته و بذر شك و ترديد در دلها بپاشند.


در آيه بعد علت لجاجت آنها چنين توضيح داده شدهاست كه آنها بر اثر


تفسير نمونه ج : 5ص :400


اصرار در كجروى و تعصبهاى جاهلانه و عدم تسليم در مقابل حق ، درك و ديد سالم را از دست داده‏اند ، و گيج و گمراه در سرگردانى به سر مى‏برند ، و چنين مى‏گويد : ما دلها و چشمهاى آنها را وارونه و دگرگون مى‏نمائيم ، آنچنان كه در آغاز و ابتداى دعوت ايمان نياوردند ( و نقلب افئدتهم و ابصارهم كما لم يؤمنوا به اول مرة).


در اينجا نيز اين كار به خدا نسبت داده شده است نظير چيزى كه در آيات قبل گذشت ، و اين در حقيقت عكس العمل و نتيجه اعمال خود آنها است ، و نسبت دادن آن به خدا به عنوان اين است كه او علت العلل و سرچشمه جهان هستى است ، و هر خاصيتى در هر چيز است به اراده او است ، و به تعبير ديگر خداوند در لجاجت و كجروى و تعصبهاى كوركورانه اين اثر را آفريده است كه تدريجا درك و ديد انسان را از كار مى‏اندازد .


و در پايان آيه مى‏فرمايد : ما آنها را در حال طغيان و سركشى به حال خود وامى‏گذاريم تا سرگردان شوند ( و نذرهم فى طغيانهم يعمهون).


خداوند همه ما را از گرفتار شدن در چنين سرگردانى كه زائيده اعمال بى‏رويه خود ما است حفظ كند ، و درك و ديد كاملى به ما مرحمت نمايد كه چهره حقيقت را آنچنان كه هست بنگريم .



تفسير نمونه ج : 5ص :401


آغاز جزء هشتم آيه 111 - سوره انعام


تفسير نمونه ج : 5ص :402


تفسير نمونه ج : 5ص :403


آغاز جزء هشتم قرآن


وَ لَوْ أَنَّنَا نَزَّلْنَا إِلَيهِمُ الْمَلَئكةَ وَ كلَّمَهُمُ المَْوْتى وَ حَشرْنَا عَلَيهِمْ كلَّ شىْ‏ءٍ قُبُلاً مَّا كانُوا لِيُؤْمِنُوا إِلا أَن يَشاءَ اللَّهُ وَ لَكِنَّ أَكثرَهُمْ يجْهَلُونَ‏(111)


ترجمه:


111 -و اگر ما فرشتگان را بر آنها نازل مى‏كرديم ، و مردگان با آنها سخن مى‏گفتند ، و همه چيز را در برابر آنهاجمع مى‏نموديم هرگز ايمان نمى‏آوردند ، مگر آنكه خدا بخواهد ولى بيشتر آنها نمى‏دانند.


تفسير : چرا افراد لجوج به راه نمى‏آيند


اين آيه با آيات قبل مربوط است ، همه يك حقيقت را تعقيب مى‏كنند ، هدف اين چند آيه اين است كه جمعى از تقاضا كنندگان معجزات عجيب و غريب در تقاضاهاى خود صادق نيستند و هدفشان پذيرش حق نمى‏باشد ، لذا بعضى از خواسته‏هاى آنها ( مثل آمدن خدا در برابر آنان ! ) اصولا محال است.


آنها به گمان خود مى‏خواهند با مطرح ساختن اين درخواستها و معجزات عجيب و غريب افكار مؤمنان را متزلزل و نظر حق‏جويان را مشوب و به خود مشغول سازند .


قرآن در آيه فوق با صراحت مى‏گويد : اگر ما ( آنطور كه درخواست


تفسير نمونه ج : 5ص :404


كرده بودند ) فرشتگان را بر آنها نازل مى‏كرديم و مردگان مى‏آمدند و با آنها سخن مى‏گفتند و خلاصه هر چه مى‏خواستند در برابر آنها گرد مى‏آورديم ، باز ايمان نمى‏آوردند ( و لو اننا نزلنا اليهم الملائكة و كلمهم الموتى و حشرنا عليهم كل شى‏ء قبلا ما كانوا ليؤمنوا).


سپس براى تاكيد مطلب مى‏فرمايد : تنها در يك صورت ممكن است ايمان بياورند و آن اينكه خداوند با مشيت اجبارى خود آنها را وادار به قبول ايمان كند و بديهى است كه اينگونه ايمان هيچ فايده تربيتى و اثر تكاملى نخواهد داشت ( الا ان يشاء الله ) و در پايان آيه اضافه مى‏كند كه بيشتر آنها جاهل و بى‏خبرند ( و لكن اكثرهم يجهلون ) .


در اينكه منظور از ضمير هم در اين جمله چه اشخاصى هستند ؟ در ميان مفسران گفتگو است : ممكن است اشاره به مؤمنانى باشد كه اصرار داشتند پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به خواسته اين دسته از كفار ترتيب اثر دهد و هر معجزه‏اى را پيشنهاد مى‏كنند بياورد.


زيرا بيشتر اين مؤمنان از اين واقعيت بى‏خبر بودند و توجه نداشتند كهآنها در تقاضاى خود صادق نيستند ، ولى خدا مى‏دانست كه اين مدعيان دروغ مى‏گويند به همين دليل به خواسته‏هاى آنها ترتيب اثر نداد ، اما براى اينكه دعوت پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بدون معجزه نمى‏تواند باشد در موارد خاصى معجزات مختلفى بر دست او آشكار كرد.


اين احتمال نيز وجود دارد كه ضمير هم بازگشت به كفار در خواست كننده كند


تفسير نمونه ج : 5ص :405


يعنى بيشتر آنها از اين واقعيت بى‏خبرند كه خدا توانائى بر هر گونه كار خارق‏العاده‏اى دارد ولى گويا آنها قدرتش را محدود مى‏دانند ، لذا هر گاه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) معجزه‏اى نشان مى‏داد آن را حمل بر سحر يا چشم‏بندى مى‏كردند چنانكه در آيه ديگر مى‏خوانيم : و لو فتحنا عليهم بابا من السماء فظلوا فيه يعرجون لقالوا انما سكرت ابصارنا بل نحن قوم مسحورون : اگر درى از آسمان به روى آنها مى‏گشوديم و از آن بالا مى‏رفتند ، مى‏گفتند ما چشم‏بندى شده‏ايم و ما را سحر و جادو كرده‏اند ! ( سوره حجر آيه 14 و 15 ) بنابراين آنها جمعيتى نادان و لجوجند كه نبايد به آنان و سخنانشان اعتنا كرد .


وَ كَذَلِك جَعَلْنَا لِكلّ‏ِ نَبىٍ عَدُوًّا شيَطِينَ الانسِ وَ الْجِنّ‏ِ يُوحِى بَعْضهُمْ إِلى بَعْضٍ زُخْرُف الْقَوْلِ غُرُوراًوَ لَوْ شاءَ رَبُّك مَا فَعَلُوهُفَذَرْهُمْ وَ مَا يَفْترُونَ‏(112) وَ لِتَصغَى إِلَيْهِ أَفْئِدَةُ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالاَخِرَةِ وَ لِيرْضوْهُ وَ لِيَقْترِفُوا مَا هُم مُّقْترِفُونَ‏(113)


ترجمه:


112 -اينچنين در برابر هر پيامبرى دشمنى از شياطين انس و جن قرار داديم كه سخنان فريبنده و بى اساس ( براى اغفال مردم ) به طور سرى ( و درگوشى ) به يكديگر مى‏گفتند و اگر پروردگار تو مى‏خواست چنين نمى‏كردند ( و اجبارا مى‏توانست جلو آنها را بگيرد ولى اجبار سودى ندارد ) بنابراين آنها و تهمتهايشان را به حال خود واگذار !


113 -و نتيجه ( وسوسه‏هاى شيطان و تبليغات شيطان‏صفتان ) اين خواهد شد كه دلهاى كسانى كه به روز رستاخيز عقيده ندارند به آنها متمايل مى‏گردد و به آن راضى مى‏شوند و هر گناهى بخواهند انجام دهند ، انجام ميدهند.



تفسير نمونه ج : 5ص :406


تفسير : وسوسه‏هاى شيطانى


در اين آيه توضيح داده مى‏شود كه وجود اينگونه دشمنان سرسخت و لجوج در برابر پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كه در آيات قبل به آن اشاره شد ، منحصر به او نبوده ، بلكه دربرابر تمام پيامبران دشمنانى از شياطين جن و انس وجود داشته‏اند ( و كذلك جعلنا لكل نبى عدوا شياطين الانس و الجن).


و كار آنها اين بوده كه سخنان فريبنده‏اى براى اغفال يكديگر به طور اسرار آميز و احيانا در گوشى به هم مى‏گفتند ( يوحى بعضهم الى بعض زخرف القول غرورا).


ولى اشتباه نشود اگر خداوند مى‏خواست مى‏توانست به اجبار جلو همه آنها را بگيرد تا هيچ شيطان و شيطان صفتى نتواند در راه پيامبران و دعوت آنها كوچكترين سنگى بيندازد ( و لو شاء ربك ما فعلوه).


ولى خداوند اين كار را نكرد ، زيرا مى‏خواست مردم آزاد باشند تا ميدانى براى آزمايش و تكامل و پرورش آنها وجود داشته باشد ، در حالى كه اجبار و سلب آزادى با اين هدف نمى‏ساخت ، به علاوه وجود اين گونه دشمنان سرسخت و لجوج ( اگر چه اعمالشان به خواست و اراده خودشان بوده ) نه تنها ضررى براى مؤمنان راستين ندارد ، بلكه به طور غير مستقيم به تكامل آنها كمك مى‏كند ، چون همواره تكاملها در تضادها است ، و وجود يك دشمن نيرومند در بسيج نيروهاى انسان و تقويت اراده‏ها مؤثر است .


لذا در پايان آيه به پيامبرش دستور مى‏دهد كه به هيچوجه به اينگونه شيطنتها


تفسير نمونه ج : 5ص :407


اعتنا نكند و آنها و تهمتهايشان را به حال خود واگذارد ( فذرهم و ما يفترون).


در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:


1 -در آيه فوق خداوند وجود شياطين انس و جن را در برابر انبياء به خود نسبت مى‏دهد و مى‏گويد و كذلك جعلنا ( ما اينچنين قرار داديم ) و در معنى اين جمله در ميان مفسران گفتگو است ، ولى همانطور كه در سابق نيز اشاره كرديم تمام اعمال انسانها را از يك نظر مى‏توان به خداوند نسبت داد ، زيرا هر كسى هر چه دارد از او دارد ، قدرتش از او است ، همچنانكه اختيار و آزادى اراده‏اش نيز از او مى‏باشد.


امامفهوم اينگونه تعبيرات هرگز ، جبر و سلب اختيار نيست ، كه خداوند عده‏اى را آنچنان آفريده كه به دشمنى در برابر انبياء برخيزند.


زيرا اگر چنين بود مى‏بايست آنها در عداوت و دشمنى خود هيچگونه مسئوليتى نداشته باشند ، بلكه كار آنها انجام يك رسالت محسوب شود ، در حالى كه مى‏دانيم چنين نيست.


البته انكار نمى‏توان كرد كه وجود اينگونه دشمنان هر چند به اختيار خودشان بوده باشد مى‏تواند براى مؤمنان به طور غير مستقيم اثر سازنده داشته باشد ، و به تعبير بهتر مؤمنان راستين مى‏توانند از وجود هر گونه دشمن اثر مثبت بگيرند و او را وسيله‏اى براى بالا بردن سطح آگاهى و آمادگى و مقاومت خود قرار دهند ، زيرا وجود دشمن باعث بسيج نيروهاى انسان است .


2 -شياطين جمع شيطان معنى وسيعى دارد و به معنى هر موجود سركش و طغيانگر و موذى است ، و لذا در قرآن به انسانهاى پست و خبيث و طغيانگر نيز كلمه شيطان اطلاق شده است ، همانطور كه در آيه فوق كلمه شيطان هم به شيطانهاى انسانى و هم به شيطانهاى غير انسانى كه از نظر ما پنهانند اطلاق


تفسير نمونه ج : 5ص :408


شده ، اما ابليس اسم خاص براى شيطانى است كه در برابر آدم (عليه‏السلام‏) قرار گرفت و در حقيقت رئيس همه شياطين است ! : بنابراين شيطان اسم جنس و ابليس اسم خاص ( علم ) است .


3 -زخرف القول به معنى سخنان فريبنده است كه ظاهرى جالب و باطنى زشت و بد دارد و غرور به معنى اغفال كردن است.


4 -تعبير به وحى در آيه بالا اشاره لطيفى است به اين حقيقت كه آنها در گفتار و اعمال شيطانى خود نقشه‏هاى اسرار آميز دارند كه محرمانه به يكديگر القاء مى‏كنند ، تا مردم از كار آنها آگاه نشوند ، و طرحهاى آنها كاملا پياده شود ، زيرا يكى از معانى وحى در لغت سخنان آهسته و در گوشى است.


در آيه بعد نتيجه تلقينات و تبليغات فريبنده شياطين را چنين بازگو مى‏كند : كه سرانجام كار آنها اين خواهد شد كه افراد بى‏ايمان يعنى آنها كه به روز رستاخيز عقيده ندارند به سخنان آنها گوش فرا دهند و دلهايشان به آن متمايل گردد ( و لتصغى اليه افئدة الذين لا يؤمنون بالاخرة ) .



تفسير نمونه ج : 5ص :409


لتصغى از ماده صغو ( بر وزن سرو ) به معنى تمايل پيدا كردن به چيزى است ، ولى بيشتر به تمايلى گفته مى‏شود كه از طريق شنيدن و بوسيله گوش حاصل مى‏گردد ، و اگر كسى به سخن ديگرى با نظر موافق گوش كند به آن صغو و اصغاء گفته مى‏شود.


سپس مى‏فرمايد سرانجام اين تمايل ، رضايت كامل به برنامه‏هاى شيطانى خواهد شد ( و ليرضوه ) .


و پايان همه آنها ارتكاب انواع گناهان و اعمال زشت و ناپسند خواهد بود ( و ليقترفوا ما هم مقترفون).