تفسير نمونه ج : 6ص :299
قَالَ فِرْعَوْنُ ءَامَنتُم بِهِ قَبْلَ أَنْ ءَاذَنَ لَكمْإِنَّ هَذَا لَمَكْرٌ مَّكَرْتُمُوهُ فى الْمَدِينَةِ لِتُخْرِجُوا مِنهَا أَهْلَهَافَسوْف تَعْلَمُونَ(123) لأُقَطعَنَّ أَيْدِيَكُمْ وَ أَرْجُلَكُم مِّنْ خِلَفٍ ثُمَّ لأُصلِّبَنَّكُمْ أَجْمَعِينَ(124) قَالُوا إِنَّا إِلى رَبِّنَا مُنقَلِبُونَ(125) وَ مَا تَنقِمُ مِنَّا إِلا أَنْ ءَامَنَّا بِئَايَتِ رَبِّنَا لَمَّا جَاءَتْنَارَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صبراً وَ تَوَفَّنَا مُسلِمِينَ(126)
ترجمه:
123 -فرعون گفت آيا به او ايمان آورديد پيش از آنكه به شما اجازه دهم ، حتما اين توطئهاى است كه در اين شهر ( و ديار ) چيدهايد تا اهلش را از آن بيرون كنيد ولى به زودى خواهيد دانست!
124 -سوگند مىخورم كه دستها و پاهاى شما را به طور مخالف ( دست راست با پاى چپ يا دست چپ با پاى راست ) قطع مىكنم سپس همگى شما را به دار مىآويزم .
125 -(ساحران ) گفتند ( مهم نيست ) ما به سوى پروردگارمان باز مىگرديم .
126 -تنها ايراد تو ، به ما اين است كه ما به آيات پروردگار خويش - هنگامى كه براى ما آمد - ايمان آوردهايم ، بار الها ! پيمانه صبر ( و استقامت ) را تا آخر بر ما بريز و ما را مسلمان بميران ( و تا پايان عمر با اخلاص و ايمان بدار) .
تفسير:تهديدهاى بيهوده
هنگامى كه ضربه تازهاى با پيروزى موسى (عليهالسلام) بر ساحران و ايمان آوردن
تفسير نمونه ج : 6ص :300
آنها به موسى (عليهالسلام) بر اركان قدرت فرعون فرود آمد ، فرعون بسيار متوحش و دستپاچه شد ، زيرا مىبيند اگر عكس العمل شديدى در برابر اين صحنه نشان ندهد ، همه يا بيشتر مردم به موسى ايمان خواهند آورد ، و ديگر مسلط شدن بر اوضاع غير ممكن خواهد بود ، لذا بلافاصله دست به دو ابتكار زد : نخست اتهامى كه شايد عوامپسند هم بود ، به ساحران بست ، سپس با شديدترين تهديد آنها را مورد حمله قرار داد ، ولى بر خلاف انتظار فرعون ساحران آنچنان مقاومتى در برابر اين دو صحنه از خود نشان دادند كه فرعون و دستگاه او را در شگفتى فرو بردند ، و نقشههاى آنها خنثى گشت و به اين ترتيب ضربه سومى بر - پايههاى قدرت لرزان او فرود آمد ، كه در آيات مورد بحث اين صحنه بطور جالبى ترسيم شده است : نخست مىگويد : فرعون به ساحران گفت آيا پيش از اينكه به شما اجازه دهم به او ( موسى ) ايمان آورديد ؟ ! ( قال فرعون آمنتم به قبل ان آذن لكم ) .
و گويا با تعبير به ( به او ) نظر دارد موسى (عليهالسلام) را فوق العاده تحقير كند ، و با جمله قبل ان آذن لكم شايد مىخواهد اظهار دارد كه من هم حقيقتجو و حقيقت طلبم ، اگر در كار موسى (عليهالسلام) واقعيتى وجود داشت ، خودم به مردم اجازه مىدادم ايمان بياورند ، ولى اين عجله شما نشان داد كه نه تنها حقيقتى در كار نيست بلكه يكنوع توطئه و تبانى بر ضد مردم مصر در جريان است ! بهر حال جمله بالا نشان مىدهد كه فرعون جبار كه جنون قدرتطلبى همه وجود او را فرا گرفته بود ، مىخواست ادعا كند كه نه تنها مردم مصر ، حق ندارند بدون اجازه او عملى انجام دهند ، يا سخنى بگويند ، بلكه بدون فرمان و اذن او حق انديشيدن و فكر كردن و ايمان آوردن را نيز ندارند .
و اين بالاترين نوع استعمار است كه ملتى آنچنان برده و اسير گردند كه
تفسير نمونه ج : 6ص :301
حتى حق فكر كردن وانديشيدن و ايمان قلبى به كسى يا مكتبى را نداشته باشند .
اين همان برنامهاى است كه در استعمار نو نيز دنبال مىشود ، يعنى استعمارگران تنها به استعمار اقتصادى و سياسى ، و اجتماعى قناعت نمىكنند ، بلكه مىكوشند كه ريشههاى كار خود را با استعمار فكرى تقويت نمايند .
در كشورهاى كمونيستى با مرزهاى بسته و ديوارهاى به اصطلاح آهنين و سانسور شديدى كه بر همه چيز مخصوصا بر دستگاههاى فرهنگى حكومت مىكند مظاهر استعمار فكرى به وضوح ديده مىشود .
ولى در كشورهاى سرمايهدارى غرب كه بعضى گمان مىكنند ، حد اقل استعمارى ازنظر فكر و انديشه وجود ندارد و هر كس مىتواند آزادانه تفكر كند و بينديشد و انتخاب نمايد ، اين موضوع به شكل ديگرى انجام مىشود ، زيرا سرمايهداران بزرگ با تسلط كامل بر مطبوعات مهم ، راديوها ، تلويزيونها و به طور كلى وسائل ارتباط جمعى مقاصد و افكار خويش را در لباس آزادى فكر بر - مردم تحميل مىكنند ، و با شستشوى مداوم مغزى مردم آنها را به سوئى كه مىخواهند مىكشانند و اين بلاى بزرگى است براى دنياى معاصر .
سپس فرعون اضافه كرد اين نقشهاى است كه شما در اين شهر كشيدهايد تا بوسيله آن اهل آن را بيرون كنيد ( ان هذا لمكر مكرتموه فى المدينة لتخرجوا منها اهلها ) .
با توجه به آيه 71 سوره طه كه مىگويد انه لكبيركم الذى علمكم السحر : موسى استاد بزرگ شما است كه به شما سحر آموخته است روشن مىشود كه منظور فرعون اين است كه شما يك تبانى توطئه حساب شده از مدتها پيش براى تسلط بر اوضاع مصر و گرفتن زمام قدرت به دست داشتهايد ، نه اينكه تنها در اين چند روز كه شايد موسى با ساحران ملاقات مقدماتى داشته است ، ترتيب چنين برنامهاى را دادهايد .
تفسير نمونه ج : 6ص :302
و از اينجا روشن مىشود كه منظور از مدينه ، مجموع كشور مصر است و به اصطلاح الف و لام به معنى الف و لام جنس مىباشد و منظور از لتخرجوا منها اهلها تسلط موسى (عليهالسلام) و بنى اسرائيل بر اوضاع مصر و بيرون كردن اطرافيان فرعون از همه مقامات حساس و يا تبعيد عدهاى از آنها به نقاط دوردست است ، آيه 110 همين سوره كه تفسير آن گذشت نيز شاهد بر اين مدعا است .
و در هر صورت اين تهمت به قدرى بى اساس و رسوا بود كه جز عوام الناس و افراد كاملا بى اطلاع نمىتوانستند آن را بپذيرند ، زيرا موسى (عليهالسلام) در محيط مصر ، حضور نداشت و هيچكس او را با ساحران نديده بود و اگر استادمعروف آنها باشد بايد همه جا مشهور گردد و بسيارى از مردم او را بشناسند ، و اينها مطالبى نبود كه بتوان آنها را به اين آسانى مكتوم داشت ، زيرا تبانى با يك يا چند نفر بطور مخفيانه امكان دارد اما با هزاران نفر ساحران مصر ، كه در شهرهاى پراكنده و مختلف زندگى داشتند آنهم يك چنين تبانى مهمى ، عملا امكانپذير نبود .
سپس فرعون به طور سربسته اما شديد و محكم آنها را تهديد كرد و گفت : اما بزودى خواهيد فهميد ! ( فسوف تعلمون) .
در آيه بعد تهديد سربستهاى را كه در جمله قبل به آن اشاره شد بطور وضوح بيان مىكند و مىگويد : سوگند ياد مىكنم كه دستها و پاهاى شما را بطور مخالف ( دست راست و پاى چپ و دست چپ و پاى راست را ) قطع مىكنم سپس همگى شما را به دار خواهم آويخت ( لاقطعن ايديكم و ارجلكم من خلاف ثم لاصلبنكم اجمعين ) .
در حقيقت منظور اين بوده است كه آنها را با زجر و شكنجه به قتل برساند
تفسير نمونه ج : 6ص :303
و صحنه بسيار هولناك و عبرتانگيزى براى همگان به وجود آورد ، زيرا بريدن دست و پا و سپس به دار آويختن سبب مىشد كه در انظار مردم خون از بدنشان فواره بزند و آنها نيز بر فراز دار دست و پا زنند تا زمانى كه مرگشان فرا رسد .
(توجه داشته باشيد كه دار زدن در آن زمان به صورت امروز نبود كه طناب را به گردن افراد بياويزند بلكه به زير شانههاى آنها قرار مىدادند تا بزودى نميرند) .
و شايد بريدن دست و پاها بطور مخالف براى اين بوده است كه اين كار سبب مىشده ديرتر بميرند و زجر و شكنجه بيشتر ببينند .
قابل توجه اينكه برنامهاى را كه فرعون در اينجا براى مبارزه با ساحرانى كه به موسى (عليهالسلام) ايمان آورده بودند در پيش گرفت ، يك برنامه عمومى در مبارزات ناجوانمردانه جباران با طرفداران حق است كه از يكسو از حربه تهمت استفاده مىكنند ، تا موقعيت حق طلبان را در افكار عمومى تضعيف كنند و از سوى ديگر تكيه بر زور و قدرت و تهديد به قتل و نابودى مىنمايند تا اراده آنها را درهم بشكنند ، ولى همانطور كه در دنباله داستان موسى مىخوانيم ، هيچيك از اين دو حربه در طرفداران راستين حق كارگر نگرديد و نبايد كارگر شود .
ساحران در برابر هيچيك از دو حربه فرعون از ميدان در نرفتند ، يكدل و يكجان در پاسخ او چنين گفتند : ما به سوى پروردگار خود بازمىگرديم ( قالوا انا الى ربنا منقلبون) .
يعنى اگر آخرين تهديد تو عملى بشود ، سرانجامش اين است كه مادر راه خدا و در طريق استقامت و پايمردى در دفاع از آئين او ، شربت شهادت خواهيم نوشيد ، و اين نه تنها به ما زيانى نمىرساند و از ما چيزى نمىكاهد ، بلكه سعادت و افتخار بزرگى براى ما محسوب مىشود .
تفسير نمونه ج : 6ص :304
سپس براى اينكه پاسخى به تهمت فرعون داده باشند و حقيقت امر را بر انبوه مردمى كه تماشاچى اين صحنه بودند ، روشن سازند و بىگناهى خويش را ثابت كنند ، چنين گفتند : تنها ايرادى كه تو به ما دارى اين است كه ما به آيات پروردگار خود ، هنگامى كه به سراغ ما آمد ، ايمان آوردهايم ( و ما تنقم منا الا ان آمنا بايات ربنا لما جاءتنا ) .
يعنى ما نه اخلالگريم و نه توطئه و تبانى خاصى بر ضد تو كردهايم ، و نه محرك ما بر ايمان به موسى (عليهالسلام) اين بوده است كه زمام قدرت را بدست بگيريم و نه مردم اين كشور را از سرزمين خود بيرون كنيم و خودت نيز مىدانى كه ما اين كاره نيستيم ، بلكه ما هنگامى كه حق را ديديم و نشانههاى آن را بخوبى شناختيم به نداى پروردگار خود پاسخ گفتيم و ايمان آورديم و تنها گناه ما در نظر تو همين است و بس ! در حقيقت آنها با جمله نخست به فرعون نشان دادند كه هرگز از تهديد او نمىهراسند و با شهامت به استقبال همه حوادث حتى مرگ و شهادت مىشتابند و با جمله دوم به اتهاماتى كه فرعون بر آنها وارد كرده بود ، با صراحت پاسخ گفتند .
جمله تنقم از ماده نقمت ( بر وزن نعمت ) در اصل به معنى انكار كردن چيزى است به زبان ، يا بوسيله عمل و مجازات نمودن ، بنابراين آيه بالا هم ممكن است به اين معنى باشد كه تنها ايراد تو بر ما اين است كه ايمان آوردهايم ، و يا به اين معنى باشد كه مجازاتى را كه مىخواهى انجام دهى به خاطر ايمان ما است .
سپس روى از فرعون برتافتند و متوجه درگاه پروردگار شدند و از او تقاضاى صبر واستقامت كردند ، زيرا مىدانستند بدون حمايت و يارى او ، توانائى مقابله با اين تهديدهاى سنگين را ندارند ، لذا گفتند : پروردگارا پيمانه صبر
تفسير نمونه ج : 6ص :305
را بر ما فرو ريز و ما را با اخلاص و با ايمان تا پايان عمر بدار ( ربنا افرغ علينا صبرا و توفنا مسلمين) .
و جالب اينكه آنها با جمله افرغ علينا صبرا چنين اظهار داشتند كه چون خطر به آخرين درجه رسيده است ، تو نيز آخرين درجه صبر و استقامت را به ما مرحمت كن ( زيرا افرغ از ماده افراغ به معنى ريختن ماده سيالى از ظرف است بطورى كه ظرف از آن خالى شود ) .
استقامت در سايه آگاهى
ممكن است در نخستين برخورد با ماجراى ساحران زمان موسى (عليهالسلام) كه در پايان ، مؤمنان راستينى از كار در آمدند ، انسان در شگفتى فرو رود كه مگر ممكن است در مدتى به اين كوتاهى چنين انقلاب و تحولى در فكر و روح انسانى پيدا شود كه از صف مخالف كاملا بريده و در صف موافق گام بگذارد ، و آنچنان سر سختانه از عقيده تازه خود دفاع كند كه به تمام موقعيت و زندگى خويش پشت پا زند و شربت شهادت را شجاعانه و با چهرهاى خندان تا آخرين جرعه بنوشد ؟ ! ولى اگر به اين نكته توجه كنيم كه آنها با سوابق زيادى كه در علم سحر داشتند به خوبى به عظمت معجزه موسى (عليهالسلام) و حقانيت او پى بردند و از روى آگاهى كامل در اين ميدان گام گذاشتند ، اين آگاهى سرچشمه عشق سوزانى شد كه تمام وجود آنها را در برگرفت ، عشقى كه هيچ حد و مرزى را به رسميت نمىشناسد و ما فوق همه خواستههاى انسان است .
آنها به خوبى مىدانستند در چه راهى گام گذاشتهاند ؟ و براى چه مىجنگند ؟ و با چه كسى مبارزه مىكنند ؟ و چه آينده درخشانى به دنبال اين مبارزه در پيش دارند ؟ آرى اگر ايمان با آگاهى كامل توأم گردد از چنين عشقى سر برمىآورد كه اينگونه فداكاريها در راه آن شگفتانگيز نيست .
تفسير نمونه ج : 6ص :306
به همين جهت مىبينيم آنها با صراحت و شجاعت ( چنانكه در آيه 72 سوره طه آمده است ) گفتند : سوگند به همان كس كه ما را آفريده ما هرگز ترا بر دلائل روشنى كه از طرف پروردگار به ما رسيده است ، مقدم نخواهيم داشت ، تو هر چه مىخواهى بكن اما بدان كه دائره قدرتت محدود به همين زندگى دنيا است! .
و سرانجام چنانكه در روايات و تواريخ آمده است ، آنقدر در اين راه ايستادگى به خرج دادند كه فرعون ، تهديد خود را عملى ساخت ، و بدنهاى مثله شده آنانرادر كنار رود نيل بر شاخههاى درختان بلند نخل آويزان نمود ، و نام پرافتخار آنها در دفتر آزاد مردان جهان ثبت شد ، و به گفته مفسر بزرگ مرحوم طبرسى كانوا اول النهار كفارا سحرة و آخر النهار شهداء بررة : صبحگاهان كافر بودند و ساحر ، شامگاهان شهيدان نيكوكار راه خدا ! ولى بايد توجه داشت كه چنين انقلاب و تحول و استقامتى جز در پناه امدادهاى الهى ممكن نيست ، و مسلما آنها كه در مسير حق گام مىگذارند ، چنين امدادهائى به سراغ آنها خواهد شتافت .
تفسير نمونه ج : 6ص :307
وَ قَالَ المَْلأُ مِن قَوْمِ فِرْعَوْنَ أَتَذَرُ مُوسى وَ قَوْمَهُ لِيُفْسِدُوا فى الأَرْضِ وَ يَذَرَك وَ ءَالِهَتَكقَالَ سنُقَتِّلُ أَبْنَاءَهُمْ وَ نَستَحْىِ نِساءَهُمْ وَ إِنَّا فَوْقَهُمْ قَهِرُونَ(127) قَالَ مُوسى لِقَوْمِهِ استَعِينُوا بِاللَّهِ وَ اصبرُواإِنَّ الأَرْض للَّهِ يُورِثُهَا مَن يَشاءُ مِنْ عِبَادِهِوَ الْعَقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ(128) قَالُوا أُوذِينَا مِن قَبْلِ أَن تَأْتِيَنَا وَ مِن بَعْدِ مَا جِئْتَنَاقَالَ عَسى رَبُّكُمْ أَن يُهْلِك عَدُوَّكمْ وَ يَستَخْلِفَكمْ فى الأَرْضِ فَيَنظرَ كيْف تَعْمَلُونَ(129)
ترجمه:
127 -اشراف قوم فرعون ( به او ) گفتند : آيا موسى و قومش را رها مىكنى كه در زمين فساد كنند و تو و خدايانت را رها سازند ، گفت به زودى پسرانشان را مىكشيم و دخترانشان را زنده نگه مىداريم ( تا خدمت ما كنند ) و ما بر آنها كاملا مسلط هستيم .
128 -موسى به قوم خود گفت از خدا يارى جوئيد و استقامت پيشه كنيد كه زمين از آن خدا است و آنرا به هر كس بخواهد ( و شايسته بداند ) واگذار مىكند و سرانجام ( نيك ) براى پرهيزكاران است .
129 -گفتند : پيش از آنكه به سوى ما بيائى آزار ديديم و ( هم اكنون ) پس از آمدنت نيز آزار مىبينيم ( كى اين آزارها سر خواهد آمد ؟ ) گفت اميد است پروردگارتان دشمن شما را هلاك كند و شما را در زمين جانشين ( آنها ) سازد و بنگرد چگونه عمل مىكنيد ؟ .
تفسير نمونه ج : 6ص :308
تفسير:
در اين آيات صحنه ديگرى را از گفتگوى فرعون و اطرافيانش پيرامون وضع موسى (عليهالسلام) بيان مىكند ، و از قرائنى كه در خود آيه است ، چنين برمىآيد كه محتواى اين آيات مربوط به مدتى پس از جريان مبارزه موسى با ساحران است .
در نخستين آيه مىگويد : جمعيت اشراف و اطرافيان فرعون به عنوان اعتراض به او گفتند ، آيا موسى و بنى اسرائيل را به حال خود رها مىكنى كه در زمين فساد كنند ، و تو و خدايانت را رها سازند ؟ ! ( و قال الملا من قوم فرعون أ تذر موسى و قومه ليفسدوا فى الارض و يذرك و الهتك ) .
از اين تعبير به خوبى استفاده مىشود كه فرعون بعد از شكست در برابر موسى (عليهالسلام) مدتى او و بنى اسرائيل را آزاد گذارد ( البته آزادى نسبى ) و آنها نيز بيكار ننشستند و به تبليغ آئين موسى (عليهالسلام) پرداختند تا آنجا كه قوم فرعون از نفوذ و پيشرفت آنها بيمناك شدند ، و نزد فرعون آمدند و او را تشويق به شدت عمل در برابر موسى و بنى اسرائيل كردند .
آيا اين دوران آزادى نسبى بخاطر ترس و وحشتى بود كه در دل فرعون از معجزه كوبنده موسى (عليهالسلام) به وجود آمد ؟ و يا اختلافى بود كه ميان مردم مصر و حتى قبطيان درباره موسى (عليهالسلام) و آئين او پيدا شده بود ، و جمعى به او تمايل پيدا كرده بودند ، و فرعون مشاهده مىكرد ، نمىتواند در چنين شرائطى دست به كار شود و شدت عمل به خرج دهد ؟ هر دو احتمال به ذهن فرعون نزديك است و ممكن است هر دو توأما چنين اثرى در فكر فرعون گذارده باشد .
تفسير نمونه ج : 6ص :309
به هر حال فرعون با اخطار اطرافيان ، تشويق به شدت عمل در برابر بنى اسرائيل شد و در پاسخ هواخواهانش چنين گفت : بزودى پسران آنها را به قتل مىرسانيم و نابود مىكنيم و زنانشان را ( براى خدمت ) زنده مىگذاريم ، و ما بر آنها تسلط كامل داريم ( قال سنقتل ابنائهم و نستحيى نسائهم و انا فوقهم قاهرون ) در اينكه منظور او الهتك ( خدايان تو ) چيست ؟ در ميان مفسران گفتگو است ، آنچه با ظاهر آيه موافقتر است اين است كه فرعون هم براى خود بتها و معبودها و خدايانى داشت ، اگر چه با توجه به آيه 4 سوره نازعات انا ربكم الاعلى و آيه 38 سوره قصص ما علمت لكم من الله غيرى معلوم مىشود كه مردم مصر بزرگترين خدايشان فرعون بود و يا حد اقل او خود را بزرگ ترين معبود مصر مىدانست و معبودى براى آنها در رديف خودش قائل بود ، اما با اين حال او براى خويش معبودهائى انتخاب كرده بود كه آنها را پرستش مىكرد .
نكته ديگر اينكه فرعون در اينجا دست به يك مبارزه ريشهدار و عميق مىزند و تصميم بر كارى مىگيرد كه در آينده به كلى قدرت بنى اسرائيل را درهم بشكند و آن اينكه مردان جنگى و مبارز را با كشتن فرزندان بنى اسرائيل ريشه كن سازد و تنها زنان و دختران را براى كنيزى و خدمتكارى باقى بگذارد ، و اين آئين هر استعمار نو و كهنهاى است ، كه افراد مثبت و فعال را از ميان برمىدارند ، و يا روح مردانگى و شهامت را با وسائل گوناگون در آنها مىكشند و افراد غير فعال را زنده نگه مىدارند .
البته اين احتمال نيز هست كه فرعون مىخواسته است اين سخن به گوش بنى اسرائيل برسد و از دو جهت روحيه آنها درهم شكسته شود ، يكى از نظر كشته شدن پسران و مردان آينده و ديگرى از نظر اينكه نواميسشان به چنگال دشمن خواهد افتاد .
تفسير نمونه ج : 6ص :310
و در هر حال با جمله انا فوقهم قاهرون مىخواهد وحشت و اضطراب را از دل پيروان خود بردارد و به آنها اطلاع دهد كه كاملا بر اوضاع مسلط است !
سئوال
در اينجا سؤالى پيش مىآيد و آن اينكه چرا فرعون تصميم بر قتل موسى نگرفت و تنها نقشه نابود كردن فرزندان بنى اسرائيل را كشيد ؟!
پاسخ
از آيات سوره مؤمن به خوبى استفاده مىشود كه فرعون در آغاز ، تصميم بر قتل موسى داشت ولى اندرزهاى توأم با تهديد مؤمن آل فرعون و اينكه اقدام به قتل موسى ممكن است ، خطرناك واقع شود و او براستى از طرف خدا باشد و آنچه را از مجازاتهاى الهى مىگويد ، انجام پذيرد ، به قدر كافى در فكر و روح فرعون اثر گذاشت .
به علاوه بعد از جريان پيروزى موسى بر ساحران ، اين خبر در همه جا منعكس گرديد ، و در مورد طرفدارى و مخالفت با موسى (عليهالسلام) در ميان مردم مصر اختلاف افتاد ، شايد فرعون از اين بيم داشت كه اگر بخواهد تصميم حادى بر ضد موسى (عليهالسلام) بگيرد با واكنش شديدى كه از طرف مردمى كه تحت تاثير او واقع شدهاند روبرو گردد ، به اين جهات از تصميم بر قتل موسى (عليهالسلام) منصرف گرديد .
آيه بعد در حقيقت ، نقشه و برنامهاى است كه موسى (عليهالسلام) به بنى اسرائيل براى مقابله با تهديدهاى فرعون ، پيشنهاد مىكند ، و شرائط پيروزى به دشمن را در آن تشريح مىنمايد ، و به آنها گوشزد مىكند كه اگر سه برنامه را عملى كنند ، قطعا به دشمن پيروز خواهند شد نخست اينكه تكيهگاهشان تنها خدا باشد و از او يارى بطلبند ( قال موسى لقومه استعينوا بالله ) ديگر اينكه به آنها مىگويد : استقامت و پايدارى پيشه كنيد و از
تفسير نمونه ج : 6ص :311
تهديدها و حملات دشمن نهراسيد و از ميدان بيرون نرويد ( و اصبروا ) و براى تاكيد مطلب و ذكر دليل ، به آنها گوشزد مىكند كه سراسر زمين از آن خدا است و مالك و فرمانرواى مطلق او است ، و به هركس از بندگانش بخواهد آنرا منتقل مىسازد ( ان الارض الله يورثها من يشاء من عباده ) و آخرين شرط اين است كه تقوا را پيشه كنيد ، زيرا عاقبت پيروزمندانه از آن پرهيزكاران است ( و العاقبة للمتقين ) اين سه شرط كه يكى از آنها در زمينه عقيده ( استعانت جستن از خدا ) و ديگرى در زمينه اخلاق ( صبر و استقامت ) و ديگرى در زمينه عمل ( تقوى و پرهيزكارى ) تنها شرط پيروزى قوم بنى اسرائيل به دشمن نبود ، بلكه هر قوم و ملتى بخواهند بر دشمنانشان پيروز شوند ، بدون داشتن اين برنامه سه مادهاى امكان ندارد ، افراد بىايمان و مردم سستو ترسو ، و ملتهاى آلوده و تبهكار ، اگر هم پيروز گردند ، موقتى و ناپايدار خواهد بود .
قابل توجه اينكه اين سه شرط هر كدام فرع بر ديگرى است ، پرهيزكارى بدون استقامت در برابر شهوات و زرق و برق جهان ماده ممكن نيست همان طور كه صبر و استقامت نيز بدون ايمان به خدا ، بقاء و دوام ندارد ، و در آخرين آيه مورد بحث شكوه و گلههاى بنى اسرائيل را از مشكلاتى كه بعد از قيام موسى (عليهالسلام) با آن دست به گريبان بودند ، منعكس مىسازد و مىگويد : آنها به موسى گفتند : پيش از آنكه تو بيائى ما را آزار مىدادند ، اكنون هم كه آمدهاى باز آزارها همچنان ادامه دارد پس كى گشايشى در كار پيدا مىشود ؟ ( قالوا اوذينا من قبل ان تاتينا و من بعد ما جئتنا ) گويا بنى اسرائيل مثل بسيارى از ما مردم انتظار داشتند كه با قيام موسى (عليهالسلام) يكشبه همه كارها روبراه شود ، فرعون از بين برود ، فرعونيان نابود شوند و كشور پهناور
تفسير نمونه ج : 6ص :312
مصر با تمام ذخائرش در اختيار بنى اسرائيل قرار گيرد ، همه اينها از طريق اعجاز ، صورت گيرد و گردى هم به صورت بنى اسرائيل ننشيند .
ولى موسى (عليهالسلام) به آنها فهماند با اينكه سرانجام پيروز خواهند شد ، اما راه درازى در پيش دارند ، و اين پيروزى طبق سنت الهى در سايه استقامت و كوشش و تلاش بدست خواهد آمد ، همانطور كه آيه مورد بحث مىگويد : موسى گفت اميد است پروردگار شما دشمنتان را نابود كند و شما را جانشينان آنها در زمين قرار دهد ( قال عسى ربكم ان يهلك عدوكم و يستخلفكم فى الارض ) .
ذكر كلمه عسى ( شايد و اميد است ) همانند كلمه لعل كه در بسيارى از آيات قرآن آمده است ، در حقيقت اشاره به اين است كه اين پيروزى و موفقيت ، شرائطى دارد كه بدون آن شرائط ، به آن نخواهيد رسيد ( شرح بيشتر در اين باره را در ذيل آيه 84 سوره نساء جلد چهارم صفحه 35 مطالعه فرمائيد ) .
و در پايان آيه مىفرمايد : خداوند اين نعمتها را به شما خواهد داد و آزادى از دست رفته را به شما برمىگرداند ، تا ببيند چگونه عمل خواهيد كرد ( فينظر كيف تعملون) .
يعنى پس از پيروزى ، دوران آزمايش شما شروع خواهد شد ، آزمايش ملتى فاقد همه چيز كه در پرتو هدايت الهى همه چيز را پيدا كرده است .
اين تعبير ضمنا اشعارى به اين دارد كه در آينده از بوته اين آزمايش خوب بيرون نخواهيد آمد ، و شما هم به هنگام قدرت يافتن همچون ديگران دست به ظلم و فساد خواهيد زد .
در روايتى كه در كتاب كافى از امام باقر (عليهالسلام) نقل شده چنين مىخوانيم : قال وجدنا فى كتاب على صلوات الله عليه ان الارض لله يورثها من يشاء من عباده و العاقبة للمتقين انا و اهلبيتى الذين اورثنا الله الارض و نحن المتقون .
تفسير نمونه ج : 6ص :313
در كتاب على (عليهالسلام) چنين يافتيم كه پس از تلاوت آيه ان الارض لله يورثها ... فرمود : من و اهلبيتم همان كسانى هستيم كه خداوند زمين را به ما منتقل ساخته و مائيم پرهيزگاران .
اشاره به اينكه حكمى كه در اين آيه ذكر شده است ، يك حكم و يك قانونعمومى است و هم اكنون نيز زمين در واقع از آن پرهيزگاران است .
وَ لَقَدْ أَخَذْنَا ءَالَ فِرْعَوْنَ بِالسنِينَ وَ نَقْصٍ مِّنَ الثَّمَرَتِ لَعَلَّهُمْ يَذَّكرُونَ(130) فَإِذَا جَاءَتْهُمُ الحَْسنَةُ قَالُوا لَنَا هَذِهِوَ إِن تُصِبهُمْ سيِّئَةٌ يَطيرُوا بِمُوسى وَ مَن مَّعَهُأَلا إِنَّمَا طئرُهُمْ عِندَ اللَّهِ وَ لَكِنَّ أَكثرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ(131)
ترجمه:
130 -و ما نزديكان فرعون ( و قوم او ) را به خشكسالى و كمبود ميوهها گرفتار كرديم شايد متذكر گردند .
131 -اما ( آنها نه تنها پند نگرفتندبلكه ) هنگامى كه نيكى ( و نعمت ) به آنها مىرسيد مىگفتند به خاطر خود ماست ! ولى موقعى كه بدى ( و بلا ) به آنها مىرسيد مىگفتند از شومى موسى و كسان او است ! بگو سرچشمه همه اين فالهاى بد نزد خدا است ( و شما را به خاطر اعمال بدتان كيفر مىدهد ) اما اكثر آنها نمىدانند .
تفسير:مجازاتهاى بيدار كننده
همانطور كه در تفسير آيه 94 از همين سوره گذشت ، يك قانون كلى الهى در مورد تمام پيامبران اين بوده است ، كه به هنگامى كه با مخالفتها روبرو مىشدند ،
تفسير نمونه ج : 6ص :314
خداوند براى تنبه و بيدارى اقوام سركش ، آنها را گرفتار مشكلات و ناراحتيها مىساخته تا در خود احساس نياز كنند ، و فطرت توحيد كه به هنگام رفاه و آسايش زير پوشش غفلت قرار مىگيرد ، آشكار گردد و به ضعف و ناتوانى خويش پى ببرند و متوجه مبدء قادر و توانائى كه تمام نعمتها از ناحيه او است بشوند .
در نخستين آيه مورد بحث ، اشاره به همين مطلب در مورد پيروان فرعون مىكند و مىگويد : ما آل فرعون را به قحطى و خشكسالى و كمبود ميوهها گرفتار ساختيم ، شايد متذكر گردند و بيدار شوند ( و لقد اخذنا آل فرعون بالسنين و نقص من الثمرات لعلهم يذكرون) .
سنين جمع سنة به معنى سال است ، ولى معمولا هنگامى كه با كلمه اخذ ( گرفتن ) به كار مىرود ، به معنى گرفتار قحطى و خشكسالى شدن مىآيد ، بنابراين اخذه السنة ( سال او را گرفت ) يعنى گرفتار خشكسالى شد ، و شايد علت آن اين باشد كه سالهاى قحطى در برابر سالهاى عادى و معمولى كم است ، بنابراين اگر منظور از سال ، سالهاى عادى باشد ، چيز تازهاى نيست ، و از آن معلوم مىشود كه منظور سالهاى فوق العاده يعنى قحطى است .
كلمه آل در اصل ، اهل بوده و سپس به اصطلاح قلب شده و به اين صورت درآمده است ، و اهل به معنى نزديكان و خاصان انسان است ، اعم از اينكه بستگان نزديك او باشند و يا همفكران و همگامان و اطرافيان .
با اينكه خشكسالى و قحطى ، دامان همه فرعونيان را گرفت ولى در آيه فوق ، تنها سخن از نزديكان و خاصان او به ميان آمده است ، اشاره به اينكه آنچه مهم است اين است كه آنها بيدار شوند زيرا نبض ساير مردم به دست آنها است ، آنها هستند كه مىتوانند ديگران را گمراه سازند و يا به راه آورند ، و به همين جهت تنها سخن از آنان به ميان آمده ، اگر چه ديگران هم گرفتار همين عواقب بودند .
تفسير نمونه ج : 6ص :315
اين نكته را نيز نبايد از نظر دور داشت كه خشكسالى براى مصر بلاى بزرگى محسوب مىشد ، زيرا مصر يك كشور كاملا كشاورزى بود و خشكسالى همه طبقات آن را تحت فشار شديد قرار مىداد ، ولى مسلما آل فرعون كه صاحبان اصلى زمينها و منافع آن بودند بيش از همه زيان مىديدند .
ضمنا از آيه فوق معلوم مىشود كه خشكسالى ، چند سال ادامه يافت زيرا كلمه سنين جمع است ، به خصوص اينكه نقص من الثمرات ( كمبود ميوهها ) نيز به آن اضافه شده ، زيرا خشكساليهاى موقت ممكن است در درختان كمتر اثر بگذارد ، اما هنگامى كه طولانى گردد ، درختان را نيز از بين مىبرد ، اين احتمال نيز وجود دارد كه علاوه بر خشكسالى ، آفتى ميوههاى آنها را فرا گرفته باشد .
جمله لعلهم يذكرون گويا اشاره به اين نكته است كه توجه به حقيقت توحيد در روح آدمى از آغاز وجود دارد ، سپس به خاطر تربيتهاى نادرست و يا مستى نعمت ، آنرا فراموش مىكند ، اما به هنگام گرفتارى در چنگال مشكلات مجددا يادآور مىشود و ماده تذكر كه به مفهوم يادآورى است ، مناسب همين معنى مىباشد .
قابل توجه اينكه در ذيل آيه 94 جمله لعلهم يضرعون ( شايد در پيشگاه خدا خضوع كنند و تسليم شوند ) آمده ، كه در واقع يكى مقدمه ديگرى مىباشد ، زيرا نخست ، انسان متذكر مىشود و بعد در مقام خضوع و تسليم و يا تقاضا از پروردگار برمىآيد .
اما به جاى اينكه آل فرعون از اين درسهاى الهى پند بگيرند ، و از خواب خرگوشى بيدار شوند ، از اين موقعيت سوء استفاده كرده و جريان
تفسير نمونه ج : 6ص :316
حوادث را به ميل خود تفسير مىكردند ، هنگامى كه اوضاع بر وفق مراد آنها بود ، و در آرامش و راحتى بودند مىگفتند ، اين وضع به خاطر نيكى و پاكى و لياقت ما است! .
در حقيقت شايسته چنين موقعيتى بودهايم ( فاذا جائتهم الحسنة قالوا لنا هذه ) اما هنگامى كه گرفتار ناراحتى و مشكلى مىشدند ، فورا به موسى (عليهالسلام) و كسانى كه با او بودند ، مىبستند و مىگفتند : اين از شر قدم اينها است ! ( و ان تصبهم سيئة يطيروا بموسى و من معه ) .
يطيروا از ماده تطير به معنى فال بد زدن است ، و ريشه اصلى آن كلمه طير به معنى پرنده مىباشد ، و از آنجا كه عرب ، فال بد را غالبا به - وسيله پرندگان مىزد ، گاهى صدا كردن كلاغ را به فال بد مىگرفت و گاهى پريدن پرندهاى را از دست چپ نشانه تيرهروزى مىپنداشت كلمه تطير به معنى فال بد زدن بطور مطلق آمده است .
ولى قرآن در پاسخ آنها مىگويد : بدانيد كه سرچشمه شوميها و ناراحتى هائى كه دامان آنها را مىگرفت ، از ناحيه پروردگار بوده و خدا مىخواسته است كه آنها را گرفتار نتيجه شوم اعمالشان بكند ، ولى اكثر آنها نمىدانند ( الا انما طائرهم عند الله و لكن اكثرهم لا يعلمون ) قابل توجه اينكه اين طرز تفكر ، مخصوص به فرعونيان نبود ، هم اكنون در ميان اقوام خودخواه و گمراه نيز اين موضوع به وضوح ديده مىشود كه براى قلب حقائق و گمراه ساختن وجدان خويش يا ديگران ، هر زمان پيروزى نصيبشان شود آنرا مرهون لياقت و كاردانى خويش مىدانند ، هر چند لياقت آنها كمترين اثرى در آن پيروزى نداشته باشد ، و به عكس هر بدبختى دامنشان را مىگيرد فورا به بيگانگان و دستهاى مرموز و يا آشكار دشمن نسبت مىدهند هر چند خودشان عامل اصلى بدبختى بوده باشند .
تفسير نمونه ج : 6ص :317
قرآن مجيد مىگويد : دشمنان پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) نيز در برابر او چنين منطقى داشتند ( سوره نساء آيه 78 ) و در جاى ديگر مىگويد انسانهاى منحرف اين چنين هستند ( سوره فصلت آيه 50 ) و اين در حقيقت يكى از مظاهر بارز روح خودخواهى و لجاجت است
فال نيك و بد
شايد هميشه در ميان انسانها و اقوام مختلف ، فال نيك و بد رواج داشته است ، امورى را به فال نيك مىگرفتند و دليل بر پيروزى و پيشرفت كار مىدانستند ، و امورى را به فال بد مىگرفتند و دليل بر شكست و ناكامى و عدم پيروزى مىپنداشتند ، در حالى كه هيچگونه رابطه منطقى در ميان پيروزى و شكست با اينگونه امور وجود نداشت ، و مخصوصا در قسمت فال بد ، غالبا جنبه خرافى و نامعقول داشته و دارد .
اين دو گرچه اثر طبيعى ندارند ، ولى بدون ترديد اثر روانى مىتوانند داشته باشند ، فال نيك غالبا مايه اميدوارى و حركت است ولى فال بد موجب ياس و نوميدى و سستى و ناتوانى است .
شايد به خاطر همين موضوع است كه در روايات اسلامى از فال نيك نهى نشده ، اما فال بد به شدت محكوم گرديده است ، در حديث معروفى از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) نقل شده : تفالوا بالخير تجدوه : كارها را به فال نيك بگيريد ( و اميدوار باشيد ) تا به آن برسيد جنبه اثباتى اين موضوع منعكس است و در حالات خود پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) و پيشوايان اسلام (عليهمالسلام) نيز ديده مىشود كه گاهى مسائلى را به فال نيك مىگرفتند ، مثلا در جريان برخورد مسلمانان با كفار مكه در سرزمين
تفسير نمونه ج : 6ص :318
حديبية مىخوانيم هنگامى كه سهيل بن عمرو به عنوان نماينده كفار مكه به سراغ پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) آمد و حضرت (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) از نام او آگاه گرديد ، فرمود : قد سهل عليكم و امركم : يعنى از نام سهيل من تفال مىزنم كه كار بر شما سهل و آسان مىگردد .
دانشمند معروف دميرى كه از نويسندگان قرن هشتم هجرى است ، در يكى از نوشتههاى خود اشاره به همين مطلب كرده و مىگويد اينكه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) فال نيك را دوست مىداشت ، به خاطر آن بود كه انسان هر گاه اميدوار به فضل پروردگار باشد در راه خير گام برمىدارد و هنگامى كه اميد خود را از پروردگار قطع كند ، در راه شر خواهد افتاد و فال بد زدن مايه سوء ظن و موجب انتظار بلا و بدبختى كشيدن است .
اما در مورد فال بد كه عرب آنرا تطير و طيره مىنامد ، در روايات اسلامى - همانطور كه گفتيم - شديدا مذمت شده ، همانطور كه در قرآن مجيد نيز كرارا به آن اشاره گرديده و محكوم شده است از جمله در حديثى مى - خوانيم كه پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) فرمود : الطيرة شرك فال بد زدن ( و آنرا مؤثر در سرنوشت آدمى دانستن ) يك نوع شرك به خدا است و نيز مىخوانيم:كه اگر فال بد اثرى داشته باشد ، همان اثر روانى است ، امام صادق (عليهالسلام) فرمود : الطيرة على ما تجعلها ان هونتها تهونت و ان شددتها تشددت و ان لم تجعلها شيئا لم تكن شيئا : فال بد اثرش به همان اندازه است كه آنرا مىپذيرى ، اگر آن را سبك بگيرى كم اثر خواهد بود و اگر
تفسير نمونه ج : 6ص :319
آنرا محكم بگيرى پر اثر ، و اگر به آن اعتنا نكنى ، هيچ اثرى نخواهد داشت .
در اخبار اسلامى از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) نقل شده است كه راه مبارزه با فال بد بىاعتنائى است ، از پيغمبر اكرم (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) نقل شده كه فرمود : ثلاث لا يسلم منها احد الطيرة و الحسد و الظن قيل فما نصنع قال : اذا تطيرت فامض و اذا حسدت فلا تبغ و اذا ظننت فلا تحقق : سه چيز است كه هيچكس از آن سالم نمىماند ( و وسوسههاى آن در درون قلب غالب اشخاص پيدا مىشود ) فال بد و حسد و سوء ظن است ، عرض كردند پس چكنيم ؟ فرمود : هنگامى كه فال بد زدى اعتنا مكن و بگذر و هنگامى كه حسد در دلت پيدا شد عملا كارى بر طبق آن انجام مده و هنگامى كه سوء ظن پيدا كردى آنرا ناديده بگير .
عجيب اين است كه موضوع فال نيك و بد حتى در كشورهاى پيشرفتهصنعتى و در ميان افراد به اصطلاح روشنفكر و حتى نوابغ معروف وجود داشته و دارد ، از جمله در ميان غربيها رد شدن از زير نردبان و افتادن نمكدان و هديه دادن چاقو به شدت به فال بد گرفته مىشود ؟ البته وجود فال نيك همانطور كه گفتيم مساله مهمى نيست بلكه غالبا اثر مثبت دارد ، ولى با عوامل فال بد هميشه بايد مبارزه كرد و آنها را از افكار دور ساخت و بهترين راه براى مبارزه با آن تقويت روح توكل و اعتماد بر خدا در دلها است ، همانطور كه در روايات اسلامى نيز به آن اشاره شده است .
تفسير نمونه ج : 6ص :320
وَ قَالُوامَهْمَا تَأْتِنَا بِهِ مِنْ ءَايَةٍ لِّتَسحَرَنَا بهَا فَمَا نحْنُ لَك بِمُؤْمِنِينَ(132) فَأَرْسلْنَا عَلَيهِمُ الطوفَانَ وَ الجَْرَادَ وَ الْقُمَّلَ وَ الضفَادِعَ وَ الدَّمَ ءَايَتٍ مُّفَصلَتٍ فَاستَكْبرُوا وَ كانُوا قَوْماً مجْرِمِينَ(133)
ترجمه:
132 -و گفتند هر زمان آيتى براى ما بياورى كه سحرمان كنى ما به تو ايمان نمىآوريم!
133 -سپس ( بلاها را پشت سرهم بر آنها نازل كرديم ) طوفان و ملخ و آفت گياهى و قورباغهها و خون را كه نشانههائى از هم جدا بودند بر آنها فرستاديم ( ولى باز بيدار نشدند ) وتكبر ورزيدند و جمعيت گنهكارى بودند .
تفسير : بلاهاى پىدرپى و رنگارنگ
در اين آيات ، اشاره به مرحله ديگرى از درسهاى بيدار كنندهاى كه خدا به قوم فرعون داد ، شده است ، هنگامى كه مرحله اول يعنى خشكسالى و زيانهاى مالى در آنها ، اثر بيدار كننده نگذاشت ، نوبت مرحله دوم كه مجازاتهاى سختتر و شديدتر بود فرا رسيد ، و خداوند آنها را به بلاهاى پىدرپى و كوبنده كه به طور متناوب نازل مىشد ، گرفتار ساخت ، اما متاسفانه باز هم بيدار نشدند ! در نخستين آيه مورد بحث به عنوان مقدمهاى براى نزول اين بلاها مىگويد : آنها همچنان در انكار دعوت موسى (عليهالسلام) ، مقاومت به خرج دادند ، و گفتند هر گاه آيتى براى ما بياورى كه بخواهى ما را با آن سحر كنى ، ما به تو ايمان نخواهيم آورد ( و قالوا مهما تاتنا به من آية لتسحرنا بها فما نحن لك بمؤمنين ) تعبير به آيه ، شايد به عنوان تمسخر بوده ، زيرا موسى (عليهالسلام) ، معجزات خود را به عنوان آيات و نشانههاى خدا معرفى مىنمود ، ولى آنها به عنوان سحر ، آن را تفسير مىكردند .
تفسير نمونه ج : 6ص :321
لحن آيات و قرائن چنين نشان مىدهد كه دستگاه تبليغاتى فرعون كه مسلما با تناسب آن زمان ، مجهزترين دستگاه تبليغاتى بود ، و نظام حاكم مصر ، كاملا از آن بهرهبردارى مىكرد ، در همه جا بسيج شده بود ، كه تهمت سحر را به عنوان يك شعار عمومى بر ضد موسى (عليهالسلام) ، پخش كند ، زيرا هيچ وصلهاى مناسبتر از آن براى معجزات موسى (عليهالسلام) نيافته بودند ، تا بدينوسيله جلو نفوذ او را در قلوب مردم بگيرند .
ولى از آنجا كه خداوند بدون اتمام حجت كافى ، هيچ جمعيتى را كيفر نمىدهد در آيه بعد مىفرمايد كه ما چندين بلا بر آنها نازل كرديم شايد بيدار شوند .
نخست طوفان را بر آنها فرستاديم ( فارسلنا عليهم الطوفان ) طوفان از ماده طوف ( بر وزن خوف ) به معنى موجود گردنده و طواف كننده است ، سپس به هر حادثهاى كه انسان را احاطه كند ، طوفان گفته شده ، ولى در لغت عرب ، بيشتر به سيلابها و امواج گردنده و كوبندهاى گفته مىشود كه خانهها را ويران مىكند و درختان را از ريشه برمىكند ( اگر چه در زبان فارسى امروز ، طوفان بيشتر به بادهاى شديد و كوبنده اطلاق مىگردد ) سپس ملخ را بر زراعتها و درختان آنها ، مسلط ساخت ( و الجراد ) در روايات وارد شده است ، آنچنان ملخ به جان درختان و زراعتها افتاد كه همه را از شاخ و برگ خالى كرد ، حتى بدن آنها را نيز آزار مىداد آنچنان كه داد و فرياد آنها بلند شده بود .
هر بار كه بلائى فرا مىرسيد ، دست به دامن موسى (عليهالسلام) مىزدند ، تا از خدا بخواهد رفع بلا كند ، بعد از طوفان و ملخخوارگى نيز همين تقاضا را كردند ، و موسى (عليهالسلام) پذيرفت و بلا برطرف شد ، ولى باز دست از لجاجت خويش برنداشتند .
بار سوم قمل را بر آنها مسلط ساخت ( و القمل) .
در اينكه منظور از قمل چيست ؟ ميان مفسران گفتگو است ، ولى ظاهر اين
تفسير نمونه ج : 6ص :322
است كه يكنوع آفت نباتى بوده كه به غلاتآنها افتاد ، و همه را فاسد كرد .
هنگامى كه امواج اين بلا فرو نشست و باز ايمان نياوردند ، بار ديگر خداوند ، نسل قورباغه را آنچنان افزايش داد كه به صورت يك بلا زندگى آنها را فرا گرفت ( و الضفادع ) همه جا قورباغههاى بزرگ و كوچك ، حتى در خانهها و اطاقها و سفرهها و ظروف غذا مزاحم آنان بودند ، آنچنان كه دنيا بر آنان تنگ شد ولى باز در برابر حق زانو نزدند و تسليم نشدند .
در اين هنگام خداوند خون را بر آنها مسلط ساخت ( و الدم ) بعضى گفتهاند بيمارى رعاف ( خون دماغ شدن ) به صورت يك بيمارى عمومى درآمد و همگى گرفتار آن شدند ، ولى بيشتر روات و مفسران گفتهاند رودخانه عظيم نيل به رنگ خون درآمد ، آنچنان كه براى هيچ مصرفى قابل استفاده نبود ! و در پايان مىفرمايد : اين آيات و معجزات آشكار و نشانههاى حقانيت موسى را به آنها نشان داديم ، اما آنها در برابر آن تكبر ورزيدند و از قبول حق سرباز زدند و جمعيت مجرم و گنهكارى بودند ( آيات مفصلات فاستكبروا و كانوا قوما مجرمين ) در بعضى از روايات مىخوانيم كه هر كدام از اين بلاها ، در يكسال واقع مىشد يعنى يكسال طوفان و سيلاب ، سال ديگر ملخخوارگى ، و سال بعد آفات نباتى و همچنين ، ولى در بعضى ديگر از روايات مىخوانيم كه ميان هر يك از اينها با ديگرى يك ماه بيشتر فاصله نبود ، ولى در هر حال شك نيست كه در فواصل مختلف و جدا از
تفسير نمونه ج : 6ص :323
يكديگر ( چنانكه قرآن مىگويد مفصلات ) صورت گرفت ، تا مهلت كافى براى تفكر و تنبه و بيدارى داشته باشند .
قابل توجه اينكه در روايات مىخوانيم كه اين بلاها تنها دامان فرعونيان را مىگرفت و بنى اسرائيل از آن بركنار بودند ، شك نيست كه اين يكنوع اعجاز بوده ، اما قسمتى از آن را مىتوان با توجه به نكته زير توجيه علمى نمود ، زيرا مىدانيم دركشورى با مشخصات مصر ، بهترين نقطه زيبا و مورد توجه همان دو طرف شط عظيم نيل بوده است كه در اختيار فرعونيان و قبطيها قرار داشت ، قصرهاى زيبا و خانههاى مجلل و باغهاى خرم و مزارع آباد را در همين منطقه مىساختند و طبعا به بنى اسرائيل كه بردگان آنها بودند ، از زمينهاى دور افتاده و بيابانها و نقاط كم آب ، سهمى مىرسيد .
طبيعى است هنگامى كه طوفان و سيلاب برخاست ، از همه نزديكتر به كام خطر دو طرف شط عظيم نيل بوده و همچنين قورباغهها از شط برخاستند و اثر خونابه شدن شط قبل از همه در خانههاى فرعونيان نمايان شد ، واما ملخ و آفات نباتى نيز در درجه اول متوجه نقاط سرسبزتر و پربركتتر مىشود .
آنچه در آيات فوق گفته شد ، در تورات كنونى ، نيز آمده است ، ولى تفاوتهاى قابل ملاحظهاى با محتويات قرآن دارد ( به سفر خروج فصل هفتم تا دهم تورات مراجعه كنيد) .
تفسير نمونه ج : 6ص :324
وَ لَمَّا وَقَعَ عَلَيْهِمُ الرِّجْزُ قَالُوا يَمُوسى ادْعُ لَنَا رَبَّك بِمَا عَهِدَ عِندَكلَئن كَشفْت عَنَّا الرِّجْزَ لَنُؤْمِننَّ لَك وَ لَنرْسِلَنَّ مَعَك بَنى إِسرءِيلَ(134) فَلَمَّا كشفْنَا عَنهُمُ الرِّجْزَ إِلى أَجَلٍ هُم بَلِغُوهُ إِذَا هُمْ يَنكُثُونَ(135) فَانتَقَمْنَا مِنهُمْ فَأَغْرَقْنَهُمْ فى الْيَمِّ بِأَنهُمْ كَذَّبُوا بِئَايَتِنَا وَ كانُوا عَنهَا غَفِلِينَ(136)
ترجمه:
134 -هنگامى كه بلا بر آنها مسلط مىشد مىگفتند : اى موسى از خدايت براى ما بخواه به عهدى كه با تو كرده رفتار كند ، اگر اين بلا را از ما مرتفع سازى قطعا به تو ايمان مىآوريم و بنى اسرائيل را با تو خواهيم فرستاد .
135 -اما هنگامى كه بلا را پس از مدت معينى كه به آن مىرسيدند از آنها برمىداشتيم پيمان خويش را مىشكستند!
136 -سرانجام ما از آنهاانتقام گرفتيم و آنها را در دريا غرق كرديم زيرا آيات ما را تكذيب كردند و از آن غافل بودند .
تفسير : پيمانشكنىهاى مكرر
در اين آيات واكنشى را كه فرعونيان در برابر بلاهاى آموزنده و بيدار كننده پروردگار نشان دادند ، بيان شده است ، و از مجموع آنها استفاده مىشود كه آنان هنگامى كه در چنگال بلا گرفتار مىشدند - همانند همه تبهكاران - موقتا از خواب
تفسير نمونه ج : 6ص :325
غفلت بيدار مىگشتند ، و به دست و پا مىافتادند و از موسى (عليهالسلام) مىخواستند كه دست به دعا بردارد و نجات آنها را از خدا بخواهد اما همين كه طوفان بلا و امواج حوادث فرو مىنشست ، همه چيز را فراموش كرده به حال اول باز مىگشتند .
در آيه نخست مىخوانيم هنگامى كه بلا بر آنها مسلط مىشد ، مىگفتند اى موسى ، براى ما از خدايت بخواه تا به عهدى كه با تو كرده است وفا كند ، و دعايت را در حق ما مستجاب نمايد ( و لما وقع عليهم الرجز قالوا يا موسى ادع لنا ربك بما عهد عندك) .
اگر تو اين بلا را از ما برطرف سازى ، سوگند ياد مىكنيم كه قطعا هم خودمان به تو ايمان خواهيم آورد و هم بنى اسرائيل را آزاد ساخته و با تو مىفرستيم ( لئن كشفت عنا الرجز لنؤمنن لك و لنرسلن معك بنى اسرائيل ) .
رجز در معانى زيادى به كار رفته است : بلاهاى سخت ، طاعون ، بت و بتپرستى ، وسوسه شيطان ، و برف يا تگرگ سخت .
ولى همه اينها مصداقهاى مختلفى است از مفهومى كه ريشه اصلى آن را تشكيل مىدهد ، زيرا ريشه اصلى آن به طورى كه راغب در كتاب مفردات گفته ، همان اضطراب است و به گفته طبرسى در مجمع البيان مفهوم اصليش انحراف از حق مىباشد ، بنابراين اگر به مجازات و كيفر و بلا رجز گفته مىشود ، براى اين است كه بر اثر انحراف از حق و ارتكاب گناه ، دامان انسان را مىگيرد ، همچنين بتپرستى يكنوع انحراف از حق و اضطراب در عقيده است ، و نيز به همين جهت عربها به يكنوع بيمارى كه به شتر دست مىدهد و سبب لرزش پاى او مىگردد ، تا آنجا كه مجبور است گامها را كوتاه بردارد ، گاهى راه برود و گاهى توقف كند رجز ( بر وزن مرض ) مىگويند ، و اينكه ملاحظه مىكنيم به اشعار جنگى ، رجز اطلاق مىشود آن نيز به خاطر آن است كه داراى مقطعهاى كوتاه و نزديك
تفسير نمونه ج : 6 ص :326
به هم مىباشد .
به هر حال منظور از رجز در آيات فوق ، ظاهرا همان مجازاتهاى بيدار كننده پنجگانهاى است كه در آيات قبل به آن اشاره شد ، اگر چه بعضى از مفسران احتمال دادهاند كه اشاره به بلاهاى ديگرى باشد كه خداوند بر آنها نازل كرد ، كه در آيات گذشته به آن اشاره نشده است ، از جمله بلاى طاعون و يا برف و تگرگ شديد و مرگبار كه در تورات نيز به قسمت اخير اشاره شده است .
در مورد جمله بما عهد عندك و اينكه منظور از آن عهد الهى كه نزد موسى بوده چيست ؟ مفسران گفتگو كردهاند ، آنچه نزديكتر به نظر مىرسد اين است كه منظور از آن ، وعدهاى است كه خدا به موسى داده بود كه اگر دعا كند ، دعايش به اجابت مىرسد ، ولى اين احتمال را نيز دادهاند كه منظور ازعهد همان عهد نبوت است و با باء قسم مىباشد يعنى ترا به حق مقام نبوتى كه دارى سوگند مىدهيم كه براى برطرف شدن اين حوادث دردناك دعا كن .
در آيه بعد ، اشاره به پيمانشكنى آنها كرده ، و مىگويد : هنگامى كه بلا را پس از مدت تعيين شدهاى از آنها برمىداشتيم ، پيمان خود را مىشكستند نه خودشان ايمان مىآوردند و نه بنى اسرائيل را از زنجير اسارت رها مىساختند ( فلما كشفنا عنهم الرجز الى اجل هم بالغوه اذا هم ينكثون ) جمله الى اجل هم بالغوه اشاره به اين است كه موسى ، براى آنها مدتى تعيين مىكرد ، و مىگفت در فلان وقت ، اين بلا برطرف خواهد شد ، براى اينكه كاملا روشن شود اين دگرگونى تصادفى نبوده ، بلكه به بركت درخواست او از خدا بوده است .
تفسير نمونه ج : 6ص :327
جمله اذا هم ينكثون با توجه به اينكه ينكثون فعل مضارع است و دليل بر استمرار مىباشد نشان مىدهد كه آنها مكرر با موسى (عليهالسلام) پيمان مىبستند سپس آنرا مىشكستند ، بطورى كه پيمان شكنى جزء برنامه آنها شده بود .
آخرين آيه ، سرانجام اين همه خيرهسرى و سركشى و پيمانشكنى را در دو جمله كوتاه بيان مىكند ، نخست به صورت سربسته مىگويد : ما از آنها انتقام گرفتيم ( فانتقمنا منهم ) سپس اين انتقام را شرح مىدهد و مىگويد آنها را در دريا غرق كرديم زيرا آنها آيات ما را تكذيب كردند ، و از آن غافل بودند ( فاغرقناهم فى اليم بانهم كذبوا باياتنا و كانوا عنها غافلين ) نه اينكه براستى غافل بودند ، زيرا بارها با وسائل مختلف ، موسى (عليهالسلام) به آنها گوشزد كرده بود ، بلكه عملا همچون غافلان بيخبر كمترين توجهى به آيات خدا نداشتند .
شك نيست كه منظور از انتقام الهى اين نيست كه خداوند همانند اشخاص
تفسير نمونه ج : 6ص :328
كينهتوز به مقابله برخيزد و در برابر اعمال ديگران واكنش نشان دهد بلكه منظور از انتقام الهى آن است كه جمعيت فاسد و غير قابل اصلاح را كه در نظام آفرينش حق حيات ندارند ، نابود سازند ، و انتقام در لغت عرب چنانكه سابقا هم گفتهايم به معنى مجازات و كيفر دادن است ، نه آنچنانكه در فارسى امروز از آن فهميده ميشود .
وَ أَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِينَ كانُوا يُستَضعَفُونَ مَشرِقَ الأَرْضِ وَ مَغَرِبَهَا الَّتى بَرَكْنَا فِيهَا وَ تَمَّت كلِمَت رَبِّك الْحُسنى عَلى بَنى إِسرءِيلَ بِمَا صبرُواوَ دَمَّرْنَا مَا كانَ يَصنَعُ فِرْعَوْنُ وَ قَوْمُهُ وَ مَا كانُوا يَعْرِشونَ(137)
ترجمه:
137 -و مشرقها و مغربهاى پربركت زمين را به آن قوم تضعيف شده ( زير زنجير ظلم و ستم ) واگذار كرديم و وعده نيك پروردگارت بر بنى اسرائيل ، بخاطر صبر و استقامتى كه نشان دادند ، تحقق يافت و آنچه فرعونيان ( از كاخهاى مجلل ) مىساختند ، و آنچه از باغات داربستدار فراهم ساخته بودند درهم كوبيديم!
تفسير : سرانجام دردناك قوم فرعون
پس از نابودى قوم فرعون و درهم شكستن قدرت آنها ، بنى اسرائيل كه ساليان دراز در زنجير اسارت و بردگى به سر مىبردند ، وارث سرزمينهاى پهناور آنها شدند ، آيه فوق به همين معنى اشاره كرده ، مىگويد : مشرقها و مغربهاى پر بركت زمين را در اختيار جمعيت مستضعف و استعمار شده قرار داديم ( و اورثنا القوم الذين كانوا يستضعفون مشارق الارض و مغاربها التى
تفسير نمونه ج : 6ص :329
باركنا فيها ) همانطور كه سابقا هم اشاره كردهايم ارث در لغت به معنى مالى است كه بدون تجارت و معامله از كسى به كسى مىرسد ، اعم از اينكه از مردگان باشد يا از زندگان .
يستضعفون كه از ماده استضعاف گرفته شده معادل كلمه استعمار است كه در عصر و زمان ما به كار مىرود و مفهوم آن اين است كه قومى ستمپيشه جمعيتى را تضعيف كنند تا بتوانند از آنها در مسير مقاصدشان بهرهكشى نمايند ، منتها اين تفاوت را با كلمه استعمار دارد ، كه استعمار ظاهرش به معنى آباد ساختن است و باطنش به معنى ويرانگرى ، ولى استضعاف ظاهر و باطنش هر دو يكى است ! .
و تعبير به كانوا يستضعفون اشاره به اين است كه فرعونيان به طور مداوم آنها را در ضعف و ناتوانى نگه مىداشتند ، ضعف و ناتوانى فكرى ، و اخلاقى و اقتصادى از هر نظر و در تمام جهات .
و تعبير به مشارق الارض و مغاربها ( مشرقها و مغربهاى زمين ) اشاره به سرزمينهاى وسيع و پهناورى است كه در اختيار فرعونيان بود ، زيرا سرزمينهاى كوچك ، مشرقها و مغربهاى مختلف و به تعبير ديگر افقهاى متعدد ندارد ، اما يك سرزمين پهناور ، حتما اختلاف افق و مشرقها و مغربها ، به خاطر خاصيت كرويت زمين ، خواهد داشت ، به همين دليل است كه ما اين تعبير را كنايه از وسعت سرزمين فراعنه گرفتيم .
و جمله باركنا فيها اشاره به آبادى فوق العاده اين منطقه ، يعنى مصر و شام است ، كه هم در آن زمان و هم در اين زمان از مناطق پر بركت دنيا محسوب مىشود ، و بطورى كه بعضى از مفسران نوشتهاند در آن روز كشور فراعنه بقدرى وسعت داشت كه سرزمين شامات را هم در بر مىگرفت .
بنابراين منظور حكومت بر تمام كره زمين نبوده است ، زيرا اين موضوع
تفسير نمونه ج : 6ص :330
مسلما بر خلاف تاريخ است ، بلكه منظور حكومت بنى اسرائيل بر سراسر سرزمين فراعنه مىباشد .
سپس مىگويد : وعده نيك پروردگار تو در زمينه پيروزى بنى اسرائيل - به خاطر صبر و استقامتى كه نشان دادند - تحقق يافت ( و تمت كلمة ربك الحسنى على بنى اسرائيل بما صبروا) .
و اين همان وعدهاى است كه در آيات قبل ( آيه 128 و 129 همين سوره ) به آن اشاره شده است .
گرچه در اين آيه تنها سخن از بنى اسرائيل و سرانجام استقامت آنها در برابر فرعونيان به ميان آمده ولى بطورى كه از آيات ديگر قرآن استفاده مىشود ، اين موضوع اختصاص به قوم و ملتى ندارد ، بلكه هر جمعيت مستضعفى بپاخيزند و براى آزادى خود از چنگال اسارت و استعمار كوشش كنند و در اين راه استقامت و پايمردى نشان دهند سرانجام پيروز خواهند شد ، و سرزمينهائى كه بوسيله ظالمان و ستمگران اشغال شده است آزاد مىگردد .
و در پايان آيه اضافه مىكند كه ما قصرهاى زيباى فرعون و فرعونيان و كاخهاى مجلل و بناهاى پر زرق و برق و جالب آنها و همچنان باغات پرشكوهشان رانابود ساختيم ( و دمرنا ما كان يصنع فرعون و قومه و ما كانوا يعرشون) .
صنع آنچنانكه راغب در كتاب مفردات گفته ( غالبا ) به معنى كارهاى جالب مىآيد ، و در آيه فوق به معنى معمارىهاى زيبا و چشمگير عصر فرعونيان آمده است .
و ما يعرشون در اصل به معنى درختان و باغهائى است كه بوسيله نصب داربستها برپا مىشوند و منظره زيبا و پرشكوهى دارند .
دمرنا از ماده تدمير به معنى هلاك كردن و نابود ساختن است .
در اينجا اين سؤال پيش مىآيد كه نابودى اين كاخها و آن باغها اولا با
تفسير نمونه ج : 6ص :331
چه وسيله بوده ؟ و ثانيا چه ضرورتى داشته است ؟ در پاسخ مىگوئيم : بعيد نيست زلزلهها و سيلابهاى جديدى اين وضع را ايجاد كرده باشد و ضرورت آن از اينجا روشن مىشود كه تمام فرعونيان در دريا غرق نشدند بلكه خود فرعون و جمعى از خاصان و لشكريان او كه در تعقيب موسى (عليهالسلام) بودند از ميان رفتند ، و مسلما اگر قدرت مالى و اقتصادى باقيماندگان كه تعداد نفوس آنها در سراسر مصر بسيار زياد بود بر جا مىماند باز توانائى اين را داشتند كه بنى اسرائيل را درهم بكوبند و يا لا اقل مزاحمتهاى بزرگى براى آنها فراهم سازند ، اما تهى شدن دست آنها از اين وسائل سبب شد كه براى هميشه به طغيانگرى آنها خاتمه داده شود .
تفسير نمونه ج : 6ص :332
وَ جَوَزْنَا بِبَنى إِسرءِيلَ الْبَحْرَ فَأَتَوْا عَلى قَوْمٍ يَعْكُفُونَ عَلى أَصنَامٍ لَّهُمْقَالُوا يَمُوسى اجْعَل لَّنَا إِلَهاً كَمَا لهَُمْ ءَالِهَةٌقَالَ إِنَّكُمْ قَوْمٌ تجْهَلُونَ(138) إِنَّ هَؤُلاءِ مُتَبرٌ مَّا هُمْ فِيهِ وَ بَطِلٌ مَّا كانُوا يَعْمَلُونَ(139) قَالَ أَ غَيرَ اللَّهِ أَبْغِيكمْ إِلَهاً وَ هُوَ فَضلَكمْ عَلى الْعَلَمِينَ(140) وَ إِذْ أَنجَيْنَكم مِّنْ ءَالِ فِرْعَوْنَ يَسومُونَكمْ سوءَ الْعَذَابِيُقَتِّلُونَ أَبْنَاءَكُمْ وَ يَستَحْيُونَ نِساءَكُمْوَ فى ذَلِكم بَلاءٌ مِّن رَّبِّكمْ عَظِيمٌ(141)
ترجمه:
138 -و بنى اسرائيل را از دريا ( سالم ) عبور داديم در مسير خود به جمعيتى رسيدند كه اطراف بتهايشان با تواضع و خضوع گرد آمده بودند ( در اين هنگام بنى اسرائيل ) به موسى گفتند تو ، هم براى ما معبودى قرار ده همانگونه كه آنها معبودان ( و خدايان ) دارند ! گفت : شما جمعيتى جاهل و نادان هستيد .
139 -اينها ( را كه مىبينيد ) سرانجام كارشان نابودى است و آنچه انجام مىدهند باطل ( و بيهوده ) است .
140 -(سپس ) گفت آيا غير از خداوند معبودى براى شما بطلبم ، خدائى كه شما را بر جهانيان ( و مردم عصرتان ) برترى داد .
141 -بخاطر بياوريد زمانى را كه از ( چنگال ) كسان فرعون نجاتتان بخشيديم آنها كه مرتبا شما را شكنجه مىدادند ، پسرانتان را مىكشتند و زنانتان را ( براى خدمتكارى ) زنده مىگذاشتند و در اين آزمايش بزرگى از ناحيه خدا براى شما بود .
تفسير نمونه ج : 6ص :333
تفسير : پيشنهاد بتسازى به موسى
در اين آيات به قسمت حساس ديگرى از سرگذشت بنى اسرائيل كه به دنبال پيروزىآنها بر فرعونيان واقع شد ، اشاره شده است ، و آن مساله توجه آنها به بتپرستى است كه نخستين جوانه آن در اين آيات ، مورد بحث قرار گرفته ، و نتيجه نهائى آن بطور مفصل در سوره طه از آيه 86 تا 97 و بطور مختصر در آيه 148 به بعد از همين سوره آمده است .
در واقع ، با پايان گرفتن جريان فرعون ، گرفتارى بزرگ داخلى موسى ، يعنى درگيرى او با جهال بنى اسرائيل و افراد سركش و لجوج آغاز گرديد ، و به طورى كه خواهيم گفت اين گرفتارى براى موسى (عليهالسلام) به درجات ، سختتر و سنگينتر و طاقتفرساتر از درگيرى با فرعون و فرعونيان بود ! و همين است خاصيت درگيريهاى داخلى .
در آيه نخست مىگويد : ما بنى اسرائيل را از دريا ( رود عظيم نيل ) عبور داديم ( و جاوزنا ببنى اسرائيل البحر) .
اما در مسير خود به قومى برخورد كردند كه با خضوع و تواضع ، اطراف بتهاى خود را گرفته بودند ( فاتوا على قوم يعكفون على اصنام لهم) .
عاكف از ماده عكوف به معنى توجه به چيزى و ملازمت آميخته با احترام به آن مىباشد .
افراد جاهل و بيخبر آنچنان تحت تاثير اين صحنه قرار گرفتند كه بلافاصله نزد موسى آمدند و گفتند براى ما هم معبودى قرار بده همانطور كه آنها معبوداندارند ! ( قالوا يا موسى اجعل لنا الها كما لهم آلهة) .
موسى (عليهالسلام) از اين پيشنهاد جاهلانه و نابخردانه ، بسيار ناراحت شد ، به آنها
تفسير نمونه ج : 6ص :334
رو كرد و گفت : شما جمعيت جاهل و بىخبرى هستيد ! ( قال انكم قوم تجهلون) .
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:
1 -از اين آيه به خوبى استفاده مىشود ، كه سرچشمه بتپرستى ، جهل و نادانى بشر است ، از يكطرف جهل او نسبت به خداوند و عدم شناسائى ذات پاك او و اينكه هيچگونه شبيه و نظير و مانند براى او تصور نمىشود .
از سوى ديگر جهل انسان نسبت به علل اصلى حوادث جهان كه گاهى سبب مىشود حوادث را به يك سلسله علل خيالى و خرافى از جمله بت ، نسبت دهد .
از سوى سوم جهل انسان به جهان ماوراء طبيعت و كوتاهى فكر او تا آنجا كه جز مسائل حسى را نمىبيند و باور نمىكند ، اين نادانىها دست به دست هم داده و در طول تاريخ ، سرچشمه بتپرستى شدهاند و گر نه چگونه يك انسان آگاه و فهميده ، آگاه به خدا و صفات او ، آگاه از علل حوادث ، آگاه از جهان طبيعت و ماوراء طبيعت ، ممكن است قطعه سنگى را فى المثل از كوه جدا كند ، قسمتى از آن را در ساختمان منزل ، و يا پلههاى خانه مصرف كند ، و قسمت ديگرى را معبودى بسازد ، و در برابر آن سجده نمايد و مقدرات خويش را به دست او بسپارد ؟ ! جالب اينكه در گفتار موسى (عليهالسلام) در آيه فوق مىخوانيم كه به آنها مىگويد شما جمعيتى هستيد كه در جهالت به طور مستمر غوطهوريد ( چون تجهلون فعل مضارع است و غالبا دلالت بر استمرار مىكند ) به خصوص اينكه متعلق جهل ، در آن بيان نشده و اين خود دليل بر عموميت و توسعه آن مىباشد .
از همه جالبتر اينكه بنى اسرائيل ، با جمله اجعل لنا الها ( معبودى براى ما قرار بده ) نشان دادند كه ممكن است چيزى كه هرگزمنشا اثرى نبوده ، نه
تفسير نمونه ج : 6ص :335
زيانى داشته و نه سودى دارد ، با انتخاب و قرارداد و گذاردن نام بت و معبود بر آن ، ناگهان سرچشمه آثارى گردد ، پرستش آن انسانرا به خدا نزديك كند ، و بىاحترامى به آن دور ، عبادتش سرچشمه خير و بركت ، و تحقيرش منشا ضرر و زيان گردد ، و اين نهايت جهل و بىخبرى است .
درست است كه منظور بنى اسرائيل اين نبوده براى ما معبودى بساز كه خالق جهان باشد ، بلكه منظورشان اين بوده معبودى بساز كه با پرستش آن به خدا نزديك شويم و مايه خير و بركت گردد ، ولى آيا با يك نامگذارى و يا مجسمه سازى ، ممكن است يك موجود بىروح و بىخاصيت ، ناگهان سرچشمه اين خواص و آثار گردد ؟ آيا چيزى جز خرافه و جهل و خيالات واهى و پندارهاى بى اساس مىتواند چنين كارى را توجيه كند ؟ ! 2 - شك نيست كه بنى اسرائيل قبل از مشاهده اين گروه بتپرستان زمينه فكرى مساعدى بر اثر زندگى مداوم در ميان مصريان بتپرست براى اين موضوع داشتند ، ولى مشاهده اين صحنه تازه گويا جرقهاى شد كه زمينههاى قبلى ، خود را نشان دهند ، اما در هر حال اين جريان نشان مىدهد كه انسان تا چه اندازه ، تحت تاثير محيط قرار دارد ، محيط است كه مىتواند او را به خداپرستى سوق دهد ، و محيط است كه مىتواند او را به بتپرستى بكشاند ، محيط است كه منشا انواع مفاسد و بدبختيها و يا سرچشمه صلاح و پاكى مىگردد ( اگر چه انتخاب خود او نيز عامل نهائى است ) و به همين جهت اصلاح محيط در اسلام فوق العاده مورد توجه قرار دارد .
تفسير نمونه ج : 6ص :336
3 -موضوع ديگرى كه از آيه به خوبى استفاده مىشود اين است كه در ميان بنى اسرائيل به راستى افراد ناسپاس فراوانى بودند ، با آنكه آنهمه معجزات موسى را مشاهده كردند و آنهمه مواهب الهى شامل حالشان شده بود ، چيزى ازنابودى دشمن سرسختشان فرعون در ميان امواج نگذشته بود ، و آنها به لطف پروردگار از دريا گذشتند ، اما ناگهان همه اين مسائل را به دست فراموشى سپرده ، از موسى تقاضاى بتسازى كردند! .
در نهج البلاغه مىخوانيم يكى از يهوديان در حضور على (عليهالسلام) به مسلمانان ايراد كرد و گفت : شما هنوز پيامبرتان را به خاك نسپرده بوديد كه اختلاف كرديد ؟ على (عليهالسلام) اين پاسخ دندانشكن را در جواب يهودى فرمود انما اختلفنا عنه لا فيه و لكنكم ما جفت ارجلكم من البحر حتى قلتم لنبيكم اجعل لنا الها كما لهم آلهة فقال انكم قوم تجهلون : ما درباره دستورات و سخنانى كه از پيامبرمان رسيده اختلاف كردهايم ، نه درباره خود پيامبر و نبوتش ( تا چه رسد به الوهيت پروردگار ) ولى شما پايتان از آب دريا خشك نشده بود كه به پيامبرتان پيشنهاد كرديد ، براى ما معبودى قرار بده آنچنان كه اين بتپرستان معبودانى دارند ، و او در جواب به شما گفت : شما جمعيتى هستيد كه در جهل غوطهوريد ! در آيه بعد مىخوانيم كه موسى (عليهالسلام) براى تكميل سخن خود به بنى اسرائيل گفت : اين جمعيت بتپرست را كه مىبينيد ، كارشان به هلاكت مىانجامد و عملشان باطل و بى اساس است ( ان هؤلاء متبر ما هم فيه و باطل ما كانوا يعملون ) .
يعنى هم عملشان بيهوده و رنجهايشان بىنتيجه است و هم سرانجام يك قوم
تفسير نمونه ج : 6ص :337
بتپرست و مشرك ، به هلاكت و نابودى مىكشد ( زيرا متبر از ماده تبار به معنى هلاكت است) .
و باز براى تاكيد اضافه كرد آيا معبودى غير از خدا براى شما انتخاب كنم ؟ همان خدائى كه شما را بر جهانيان ( مردم عصر خود ) برترى داد ( قال أ غير الله ابغيكم الها و هو فضلكم على العالمين) .
يعنى اگر انگيزه پرستش خدا ، حس شكرگزارى باشد ، همه نعمتهاى شما از ناحيه خدا است و اگر انگيزه پرستش و عبوديت ، منشا اثر بودن باشد ، باز آن هم مربوط به خدا است ، بنابراين به هر حسابى باشد جز خداوند قادر منان شايسته پرستش نيست .
در آيه بعد خداوند يكى از نعمتهاى بزرگ خود را به بنى اسرائيل ، ياد آور مىشود ، تا با توجه به اين نعمت بزرگ حس شكرگزارى در آنها تحريك گردد ، و بدانند شايسته پرستش و خضوع و عبادت ، تنها ذات پاك او است ، و هيچ دليلى ندارد كه در مقابل بتهائى كه كمترين سود و زيانى ندارند ، سر تعظيم فرود آورند .
نخست مىگويد : به خاطر بياوريد هنگامى كه شما را از چنگال آل فرعون نجات داديم آنها مرتبا شما را شكنجه مىدادند و مجازات مىكردند ( و اذ انجيناكم من آل فرعون يسومونكم سوء العذاب ) .
يسومون از ماده سوم و اصل آن چنانكه راغب در مفردات مىگويد دنبال چيزى رفتن است و به طورى كه از قاموس استفاده مىشود يك نوع معنى استمرار و ادامه نيز در آن افتاده ، بنابراين معنى يسومونكم سوء العذاب
تفسير نمونه ج : 6ص :338
اين است كه آنها به طور مستمر به دنبال مجازاتهاى دردناك و شكنجه دادن شما بودند .
سپس - همانطور كه روش قرآن در بيان تفصيلى مطالب پس از بيان اجمالى آنها است - اين عذاب و شكنجه مستمر را چنين شرح مىدهد كه آنها پسران شما را به قتل مىرسانيدند ، و زنان و دخترانتان را ( براى خدمتگزارى و بردگى ) زنده نگه مىداشتند ( يقتلون ابنائكم و يستحيون نسائكم ) .
و در اين آزمايش بزرگى از ناحيه خداوند براى شما بود ( و فى ذلكم بلاء من ربكم عظيم) .
ظاهر آيات قبل و بعد نشان مىدهد كه اين جمله را موسى (عليهالسلام) از طرف خداوند براى بنى اسرائيل كه پس از عبور از درياى نيل به هوس بتپرستى افتادند بيان كرده است .
اگر چه بعضى از مفسران احتمال دادهاند كه مخاطب اين آيه يهوديان عصر پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) بوده باشند ، زيرا تفسير اول احتياج به تقدير دارد و اينكه آيه در اصل قال موسى قال ربكم ... : موسى گفت پروردگار شما چنين گفته است ... بوده است و اين بر خلاف ظاهر است .
ولى با توجه به اينكه اگر روى سخن در اين آيه به يهوديان معاصر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) باشد ارتباط آيات قبل و بعد به كلى بريده مىشود ، اين آيه به صورت جمله معترضهاى درمىآيد ، تفسير اول صحيحتر به نظر مىرسد .
(ضمنا بايد توجه داشت كه نظير اين آيه با تفاوت بسيار كمى در سوره بقره آيه 49 گذشت ، براى توضيح بيشتر به جلد اول صفحه 165 تا 167 مراجعه فرمائيد ) .
تفسير نمونه ج : 6ص :339
وَ وَعَدْنَا مُوسى ثَلَثِينَ لَيْلَةً وَ أَتْمَمْنَهَا بِعَشرٍ فَتَمَّ مِيقَت رَبِّهِ أَرْبَعِينَ لَيْلَةًوَ قَالَ مُوسى لأَخِيهِ هَرُونَ اخْلُفْنى فى قَوْمِى وَ أَصلِحْ وَ لا تَتَّبِعْ سبِيلَ الْمُفْسِدِينَ(142)
ترجمه:
142 -و ما به موسى سى شب وعده گذارديم سپس آنرا با ده شب ( ديگر ) تكميل نموديم به اين ترتيب ميعاد پروردگارش ( با او ) چهل شب تمام شد و موسى به برادرش هارون گفت جانشين من در ميان قوم من باش و ( آنها را ) اصلاح كن و از روش مفسدان پيروى منما .
تفسير : وعدهگاه بزرگ
در اين آيه اشاره به يكى ديگر از صحنههاى زندگى بنى اسرائيل و درگيرى موسى با آنها شده است و آن جريان رفتن موسى به ميعادگاه پروردگار و گرفتن احكام تورات از طريق وحى و تكلم با خدا و آوردن جمعى از بزرگان بنى اسرائيل به ميعادگاه براى مشاهده اين جريان و اثبات اينكه هرگز خداوند را با چشم نمىتوان ديد مىباشد ، كه به دنبال آن داستان گوسالهپرستى بنى اسرائيل و انحراف از مسير توحيد و آن غوغاى عجيب سامرى ذكر شده است .
نخست مىگويد : ما به موسى (عليهالسلام) سى شب ( يك ماه تمام ) مواعده كرديم ، سپس با ده روز ديگر آن را كامل ساختيم ، و وعده خدا با او در چهل شب پايان يافت ( و واعدنا موسى ثلثين ليلة و اتممناها بعشر فتم ميقات ربه اربعين ليلة ) .
ميقات از ماده وقت به معنى وقتى است كه براى انجام كارى تعيين
تفسير نمونه ج : 6ص :340
شده است ، و معمولا بر زمان اطلاق مىشود ، اما گاهى به مكانى كه بايد كارى در آن انجام پذيرد ، گفته مىشود ، مانند ميقات حج يعنى مكانى كه هيچكس بدون احرام نمىتواند از آنجا بگذرد .
سپس چنين نقل مىكند كه موسى به برادرش هارون گفت : در ميان قوم من جانشين من باش و در راه اصلاح آنها بكوش و هيچگاه از طريق مفسدان پيروى مكن ( و قال موسى لاخيه هارون اخلفنى فى قومى و اصلح و لا تتبع سبيل المفسدين ) .
در اينجا به چند موضوع بايد توجه داشت
1 -نخستين سؤالى كه در مورد آيه فوق پيش مىآيد اين است كه چرا وعده چهل روز يكجا بيان نشده بلكه نخست مىفرمايد سى روز ، سپس ده روز به عنوان متمم بر آن مىافزايد در حالى كه در آيه 151 بقره اين چهل روز به صورت واحد ، ذكر شده است ؟ مفسران درباره اين تفكيك ، تفسيرهاى گوناگونى ذكر كردهاند ، ولى آنچه بيشتر به نظر مىرسد و با روايات اهلبيت (عليهمالسلام) نيز سازگار است اين است كه گرچه در متن واقع ، بنا بر چهل روز بوده اما خداوند براى آزمودن بنى اسرائيل نخست موسى (عليهالسلام) را براى يك مواعده سى روزه دعوت نمود ، سپس آن را تمديد كرد ، تا منافقان بنى اسرائيل صفوف خود را مشخص سازند .
از امام باقر (عليهالسلام) چنين نقل شده كه فرمود : هنگامى كه موسى (عليهالسلام) به وعدهگاه الهى رفت با قوم خويش قرار گذاشته بود غيبت او سى روز بيشتر طول نكشد ، اما هنگامى كه خداوند ده روز بر آن افزود ، بنى اسرائيل گفتند : موسى (عليهالسلام) تخلف كرده است ، و به دنبال آن دست به كارهائى كه مىدانيم زدند ( و
تفسير نمونه ج : 6ص :341
گوسالهپرستى كردند) .
در اينكه اين چهل روز ، موافق چه ايامى از ماههاى اسلامى بوده ، از بعضى روايات استفاده مىشود از آغاز ذيقعده شروع ، و به دهم ذيحجه ( عيد قربان ) ختم گرديده است ، اگر مىبينيم تعبير به چهل شب ( اربعين ليله ) در قرآن شده است نه چهل روز ، ظاهرا به خاطر اين است كه مناجات موسى (عليهالسلام) و گفتگويش با پروردگار بيشتر در شب انجام مىشده است .
2 -سؤال ديگرى كه در اينجا پيش مىآيد اين است كه مگر هارون پيامبر نبود كه موسى (عليهالسلام) او را به جانشينى خود و رهبرى و امامت بنى اسرائيل منصوب كرد ؟ پاسخ اين سؤال با توجه به يك نكته روشن مىشود و آن اينكه مقام نبوت چيزى است و مقام امامت چيز ديگر ، هارون پيامبر بود ولى عهدهدار مقام رهبرى همه جانبه بنى اسرائيل نبود ، بلكه مقام امامت و رهبرى همه جانبه مخصوص موسى (عليهالسلام) بود ، اما به هنگامى كه مىخواست براى مدتى از قوم خود جدا شود ، برادرش را به عنوان امام و پيشوا انتخاب كرد .
و از اينجا روشن مىشود كه مقام امامت مقامى برتر از مقام نبوت است ( شرح بيشتر درباره اين موضوع را در سرگذشت ابراهيم ذيل آيه 124 سوره بقره جلد اول صفحه 311 بيان كرديم ) .
3 -باز سؤال ديگرى كه در اينجا مطرح مىشود اين است كه چگونه موسى (عليهالسلام) به برادر خود گفت : در اصلاح قوم بكوشد و از پيروى راه مفسدان
تفسير نمونه ج : 6ص :342
خوددارى كند با اينكه هارون ، پيامبر بود و معصوم و هرگز پيرو طريق مفسدان نبود .
در پاسخ مىگوئيم : اين در حقيقت يكنوع تاكيد براى توجه دادن برادر به اهميت موقعيت خود در ميان بنى اسرائيل مىباشد ، و شايد اين موضوع را نيز مىخواست براى بنى اسرائيل روشن سازد ، كه در برابر اندرزها و نصايح و رهبرىهاى خردمندانه هارون ، تسليم باشند ، و امر و نهى و اندرز او را بر خود سنگين نشمرند ، و دليل بر كوچكى خود ندانند ، همانطور كه هارون با آن مقام برجستهاش در برابر نصيحت و اندرز موسى (عليهالسلام) كاملا تسليم بود .
يك ميقات يا چند ميقات
4 -چهارمين سؤالى كه در اينجا پيش مىآيد اين است كه آيا موسى (عليهالسلام) تنها يك اربعين به ميقات رفت و در همين اربعين بود كه احكام تورات و شريعت آسمانى خود را از طريق وحى دريافت داشت و نيز در همين اربعين بود كه جمعى از بزرگان بنى اسرائيل را به عنوان نماينده همه قوم با خود برد ، تا شاهد نزول احكام تورات باشند و نيز به آنها بفهماند كه خداوند به هيچوجه با چشم مشاهده نمىشود ؟ و يا اينكه اربعينهاى متعددى بوده ؟ در يكى تنها براى گرفتن احكام و در ديگرى همراه بزرگان بنى اسرائيل و احتمالا اربعين ديگرى براى مقاصدى غير از اينها با خداوند ميعاد داشته است ( چنانكه از سفر خروج تورات كنونى از باب 19 تا 24 نيز چنين استفاده مىشود ) .
باز در اينجا در ميان مفسران گفتگو است ، ولى آنچه با توجه به آيه مورد بحث و آيات قبل و بعد آن ، بيشتر به ذهن مىرسد ، اين است كه همه مربوط به يك واقعه است ، زيرا گذشته از اينكه تعبير آيه بعد و لما جاء موسى لميقاتنا
تفسير نمونه ج : 6ص :343
(هنگامى كه موسى به ميقات آمد ) كاملا متناسب با وحدت اين دو جريان است ، آيه 145 همين سوره به خوبى نشان مىدهد كه جريان الواح تورات و دريافت احكام اين شريعت نيز در همين سفر بوده است .
تنها چيزى كه ممكن است دليل بر تعدد ميعادهاى موسى (عليهالسلام) با بنى اسرائيل گرفته شود ، آيه 155 همين سوره است ( و اختار موسى قومه سبعينرجلا لميقاتنا ... ) كه به خواست خدا بزودى ضمن بيان تفسير آن ، عدم منافاتش را روشن خواهيم ساخت .
5 -حديث منزله
بسيارى از مفسران اهل تسنن و شيعه در ذيل آيه مورد بحث اشاره به حديث معروف منزله كردهاند ، با اين تفاوت كه مفسران شيعه آن را به عنوان يكى از اسناد زنده خلافت بلا فصل على (عليهالسلام) گرفته ، ولى بعضى از مفسران اهل تسنن ضمن عدم قبول آن ، تاخت و تاز بيرحمانه و تعصبآميزى به شيعه دارند .
براى روشن شدن اين بحث ، نخست لازم است اسناد و متن اين حديث را بطور فشرده بياوريم ، و سپس درباره دلالت آن ، و بعد در مورد حملاتى كه آن دسته از مفسران به ما دارند ، بحث و بررسى كنيم:
اسناد حديث منزله
1 -عده زيادى از صحابه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) درباره جريان جنگ تبوك چنين نقل كردهاند : ان رسول الله (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) خرج الى تبوك و استخلف عليا فقال ا تخلفنى فى الصبيان و النساء قال ا لا ترضى ان تكون منى بمنزلة هارون من موسى
تفسير نمونه ج : 6ص :344
الا انه ليس نبى بعدى : پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) به سوى تبوك حركت كرد و على (عليهالسلام) را به جاى خود قرار داد ، على (عليهالسلام) عرض كرد آيا مرا در ميان كودكان و زنان مىگذارى ( و اجازه نمىدهى با تو به ميدان جهاد بيايم ) پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) فرمود : آيا راضى نيستى كه نسبت به من همانند هارون نسبت به موسى (عليهالسلام) باشى جز اينكه پيامبرى بعد از من نخواهد بود عبارت بالا در معتبرترين كتب حديث اهل تسنن يعنى صحيح بخارى نيز از سعد بن ابى وقاص نقل شده است .
در صحيح مسلم كه آن هم از كتب درجه اول آنان محسوب مىشود در باب فضائل الصحابه همين حديث از سعد نقل شده كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) به على (عليهالسلام) فرمود : انت منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى : تو نسبت به من ، به منزله هارون از موسى هستى جز اينكه بعد از من پيامبرى نيست در اين حديث كه صحيح مسلم نقل كرده مطلب به صورت كلى اعلام شده و اشاره به جنگ تبوك ديده نمىشود .
و نيز در همان كتاب كمى پس از ذكر حديث به گونه كلى گفتار پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) را در جنگ تبوك ، همانند صحيح بخارى جداگانه آورده است .
در سنن ابن ماجه نيز عين اين مطلب آمده است .
در سنن ترمذى مطلبى بر اين اضافه دارد كه معاويه روزى به سعد گفت چرا ناسزا به ابو تراب ( يعنى على (عليهالسلام) نمىگوئى ؟ ! گفت : من سه مطلب را به خاطر دارم كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) درباره على (عليهالسلام) فرمود ، هنگامى كه به ياد اين سه مطلب مىافتم ، نمىتوانم به او ناسزا بگويم ، سپس يكى از اين سه مطلب را جريان
تفسير نمونه ج : 6ص :345
جنگ تبوك و جملهاى را كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) در حق على (عليهالسلام) فرمود ، ذكر مىكند .
در كتاب مسند احمد در حدود ده مورد اشاره به اين حديث شده است كه گاهى در آن از جنگ تبوك سخن به ميان آمده و گاهى بدون ذكرجنگ تبوك اين جمله بطور كلى بيان گرديده است .
در يكى از اين موارد نقل مىكند كه ابن عباس نشسته بود جمعى نزد او آمدند و به او گفتند يا به همراه ما بيا و يا اين عدهاى كه در مجلس نشستهاند از مجلس بروند ( ما با تو سخنى داريم ) ابن عباس گفت : من با شما مىآيم ، تا آنجا كه مىگويد : ابن عباس داستان جنگ تبوك و گفتار پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) را نقل كرد و در آخر آن اضافه نمود : انه لا ينبغى ان اذهب الا و انت خليفتى : شايسته نيست كه من بروم مگر اينكه تو جانشين من باشى .
در كتاب خصائص نسائى نيز عين اينحديث آمده است و همچنين در كتاب مستدرك حاكم و تاريخ الخلفاء سيوطى و صواعق المحرقه ابن حجر و سيره ابن هشام و سيره حلبى و كتب بسيار ديگر .
و مىدانيم اين كتب از كتابهاى معروف و درجه اول اهل تسنن است .
تفسير نمونه ج : 6ص :346
قابل توجه اينكه حديث فوق را تنها سعد بن ابى وقاص از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) نقل نكرده است بلكه عدهاى از صحابه كه تعداد آنها بيش از بيست نفر است آنرا نقل كردهاند : از جمله جابر بن عبد الله و ابو سعيد خدرى و اسماء بنت عميس و ابن عباس و ام سلمه و عبد الله بن مسعود وانس بن مالك و زيد بن ارقم و ابو ايوب و جالبتر اينكه معاويه و عمر بن خطاب نيز اين حديث را از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) نقل كردهاند .
محب الدين طبرى در ذخائر العقبى نقل مىكند كه مردى نزد معاويه آمد و سؤالى از او كرد ، معاويه در پاسخ گفت : اين مساله را از على (عليهالسلام) بپرس او بهتر مىداند ، مرد گفت اى امير مؤمنان ! ( منظورش معاويه بود ) جواب تو در اين باره از جواب على (عليهالسلام) نزد من خوشتر است ، معاويه گفت : سخن بدى گفتى و سپس گفت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) در حق على (عليهالسلام) اين جمله را فرمود : انت منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى ، سپس افزود هنگامى كه عمر مطلبى برايش مشكل مىشد از على (عليهالسلام) مىپرسيد .
ابو بكر بغدادى در تاريخ بغداد از عمر بن خطاب چنين نقل مىكند : مردى را ديد كه به على (عليهالسلام) ناسزا مىگويد ، عمر گفت : من گمان مىكنم مرد منافقى باشى ! ، براى اينكه از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) شنيدم مىفرمود : انما على منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى .
حديث منزله در هفت مورد
نكته ديگر اينكه بر خلاف آنچه بعضى تصور مىكنند پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) اين
تفسير نمونه ج : 6ص :347
سخن را تنها در جنگ تبوك نفرموده ، بلكه در چندين مورد ديگر نيز اين جمله از او شنيده شده است ، از جمله اينكه:
1 -در يوم المؤاخاة اول يعنى در نخستين مرتبه كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) در مكه ميان يارانش پيمان برادرى بست ، على (عليهالسلام) را براى اين پيمان براى خودش انتخاب نمود و فرمود : انت منى بمنزله هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى .
2 -در يوم المؤاخاة ثانيه يعنى روز ديگرى كه در مدينه ميان مهاجر و انصار پيمان برادرى برقرار ساخت باز در اينجا على (عليهالسلام) را به عنوان برادرى خود انتخاب نمود و اين جمله را به او فرمود : و انت منى بمنزلة هارون من موسى غير انه لا نبى بعدى و انت اخى و وارثى .
3 -ام سليم كه از زنان با شخصيت و از دعوت كنندگان به سوى اسلام بود و پدر و برادرش در ميدان جهاد در خدمت پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) شربت شهادت نوشيدند ، و به خاطر اينكه شوهرش ، دعوت اسلام را نپذيرفت از او جدا شد ، گهگاه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) براى ديدنش به خانه او مىآمد ( و او را تسلى مىداد ) روزى به او فرمود : اى ام سليم ان عليا لحمه من لحمى و دمه من دمى و هى منى بمنزلة هارون من موسى : على گوشتش از گوشت من و خونش از خون من و او نسبت به
تفسير نمونه ج : 6ص :348
من همانند هارون است نسبت به موسى .
4 -ابن عباس مىگويد : روزى عمر بن خطاب گفت : نام على را به بدى نبريد زيرا من از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) سه جمله درباره او شنيدم كه اگر يكى از آنها را مىداشتم از آنچه آفتاب بر آن مىتابد نزد من محبوبتر بود ، من و ابو بكر و ابو عبيده و جمعى از اصحاب پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) نزد او بوديم و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) تكيه بر على (عليهالسلام) كرده بود ، دست بر شانه او زد سپس فرمود : انت يا على اول المؤمنين ايمانا و اولهم اسلاما ثم قال انت منى بمنزلة هارون من موسى : اى على تو نخستين مردى هستى كه به خدا ايمان آوردى و نخستين كسى هستى كه اسلام را پذيرفتى ، تو نسبت به من همانند هارون به موسى هستى .
5 -نسائى در كتاب خصائص نقل مىكند كه على (عليهالسلام) و جعفر و زيد درباره سرپرستى فرزند حمزه با هم گفتگو داشتند و هر كدام مىخواست ، اين خدمت به او سپرده شود ، در اين موقع پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) به على (عليهالسلام) فرمود : انت منى بمنزلة هارون من موسى .
6 -در آن روز كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) دستور داد درهاى خانههائى كه به مسجد ( منظور مسجد پيامبر است ) گشوده مىشد ، بسته شود و تنها در خانه على (عليهالسلام) را باز گذارد ، جابر بن عبد الله نقل مىكند كه به على (عليهالسلام) فرمود : انه يحل لك من المسجد ما يحل لى و انك منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبى
تفسير نمونه ج : 6ص :349
بعدى : آنچه از مسجد براى من مجاز است براى تو نيز مجاز است زيرا تو نسبت به من همانند هارون نسبت به موسى هستى .
موارد ششگانه بالا كه غير از جريان غزوه تبوك است ، همه را از كتب معروف اهل تسنن آورديم و گرنه در رواياتى كه از طرق شيعه وارد شده ، موارد ديگرى نيز از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) نقل شده كه اين جمله را فرمود .
از مجموع اينها به خوبى استفاده مىشود كه حديث منزله ، موضوعى نبوده است كه اختصاص به داستان تبوك داشته باشد بلكه يك فرمان عمومى درباره على (عليهالسلام) براى هميشه بوده است .
و از اينجا روشن مىشود اينكه بعضى از دانشمندان اهل سنت مانند آمدى تصور كردهاند كه اين حديث متضمن حكم خاصى در مورد جانشينى على (عليهالسلام) در غزوه تبوك بوده است و ربطى به ساير موارد ندارد ، به كلى بى اساس است ، زيرا پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) به مناسبتهاى مختلف و در جريانهاى گوناگون اين جمله را تكرار فرموده و اين نشان مىدهد كه يك حكم عمومى است .
محتواى حديث منزله
اگر با بىنظرى حديث فوق را بررسى كنيم و از پيشداوريهاى تعصبآميز و بهانهجوئىها ، خود را بركنار داريم ، از اين حديث استفاده مىكنيم كه على (عليهالسلام) تمام مناصبى را كه هارون نسبت به موسى (عليهالسلام) و در ميان بنى اسرائيل داشت - به جز نبوت - داشته است ، زيرا لفظ حديث عام است و استثناء جمله الا انه لا نبى بعدى نيز اين عموميت را تاكيد مىكند ، و هيچگونه قيد و شرطى در
تفسير نمونه ج : 6ص :350
حديث وجود ندارد ، كه آن را تخصيص بزند ، بنابراين امور زير را از حديث مىتوان استفاده كرد:
1 -على (عليهالسلام) بالاترين و افضل امت بعد از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) بود ، همانگونه كه هارون چنين مقامى را داشت .
2 -على (عليهالسلام) وزير پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) و معاون خاص و پشتيبان او و شريك در برنامه رهبرى او بود ، زيرا قرآن همه اين مناصب را براى هارون ثابت كرده است آنجا كه از زبان موسى مىگويد : و اجعل لى وزيرا من اهلى هارون اخى ، اشدد به ازرى و اشركه فى امرى ( سوره طه آيه 29 تا 32 ) : وزيرى از خاندانم براى من قرار ده ، هارون برادرم را ، نيروى مرا به او افزايش ده ، و او را در برنامه من شريك ساز .
3 -على (عليهالسلام) علاوه بر برادرى عمومى اسلامى مقام خاص اخوت و برادرى اختصاصى و معنوى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) را دارا بود .
4 -على (عليهالسلام) جانشين و خليفه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) بود و با وجود او هيچكس ديگر چنين شايستگى را نداشت .
پرسشها پيرامون حديث منزله
جمعى از متعصبان ايرادهائى به حديث فوق دارند كه قسمتى از آن به قدرى سست است كه به راستى شايسته طرح نيست تنها با شنيدن بعضى از اينگونه ايرادات بايد اظهار تاسف كرد كه چرا پيشداوريهاى حساب نشده به عدهاى اجازه نمىدهد حقايق روشن را بپذيرند ، ولى قسمتى از آنها كه قابل طرح و گفتگو است ذيلا از نظر مىگذرانيم:
تفسير نمونه ج : 6ص :351
ايراد اول - اين حديث تنها يك حكم محدود و خصوصى را بيان مىكند ، زيرا در غزوه تبوك وارد شده آنهم به هنگامى كه على (عليهالسلام) از ماندن در مدينه در ميان زنان و كودكان ناراحت بود و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) براى دلدارى او اين جمله را بيان كرد ، بنابراين منظور اين بوده كه تنها تو بر اين گروه زنان و كودكان حكومت و رهبرى دارى ! ! پاسخ اين ايراد از بحثهاى گذشته به خوبى روشن شد كه بر خلاف تصور اين ايراد كنندگان حديث مزبور ، در يك واقعه و تنها در واقعه تبوك صادر نشده بلكه در موارد متعددى ، به عنوان يك قانون كلى ذكر شده است كه ما هفت مورد آنرا با ذكر اسنادش از كتب دانشمندان اهل تسنن در بحثهاى گذشته آورديم .
از اين گذشته ماندن على (عليهالسلام) در مدينه يك كار ساده به منظور نگهدارى زنان و كودكان نبود ، بلكه اگر هدف اين بود از بسيارى از افراد ديگر اين كار ساخته بود و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) بزرگترين قهرمان شجاع سپاهش را براى هدف كوچكى آن هم در زمانى كه به مبارزه يك امپراطورى بزرگ ( امپراطورى روم شرقى ) مىرفت نمىگذاشت ، پيدا است هدف اين بوده كه در غيبت طولانى او دشمنان فراوانى كه در اطراف مدينه بودند و منافقانى كه در خود مدينه وجود داشتند از فرصت براى درهم كوبيدن مدينه ، كانون اسلام ، استفاده نكنند ، تنها كسى كه مىتوانست اين مركز حساس را حفظ و نگهدارى كند ، على (عليهالسلام) بود .
ايراد دوم - مىدانيم - و در تواريخ مشهور آمده است - كه هارون در زمان خود موسى (عليهالسلام) از دنيا رفت ، بنابراين تشبيه به هارون ، اثبات نمىكند كه على (عليهالسلام) بعد از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) جانشين او باشد .
شايد اين مهمترين ايرادى است كه به اين حديث شده است ، ولى جمله
تفسير نمونه ج : 6ص :352
الا انه لا نبى بعدى پاسخ اين ايراد را به خوبى مىدهد ، زيرا اگر گفتار پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) كه مىگويد تو به منزله هارون نسبت به من هستى ، مخصوص به زمان حيات پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) بود ، جمله الا انه لا نبى بعدى هيچ لزومى نداشت ، زيرا وقتى سخن مخصوص به زمان حيات پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) باشد ، درباره بعد از او سخن گفتن كاملا نامناسب است ( و به اصطلاح اين استثناء جنبه منقطع پيدا مىكند كه بر خلاف ظاهر كلام مىباشد ) .
بنابراين وجود اين استثناء به خوبى نشان مىدهد كه گفتار پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) ناظر به زمان بعد از مرگ او نيز بوده است ، منتها براى اينكه اشتباه نشود و كسانى على (عليهالسلام) را به نبوت بعد از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) بر نگزينند ، مىفرمايد : تو همه اين مقامها را دارى ولى بعد از من پيامبر نخواهى بود ، بنابراين مفهوم كلام پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) اين مىشود كه تو تمام مقامات هارون را دارى ، نه تنها در حيات من ، بعد از وفات من هم اين مقامات ادامه خواهد يافت ( جز مقام نبوت ) .
و به اين ترتيب روشن مىشود كه تشبيه على (عليهالسلام) به هارون از نظر مقامات است نه از نظر مدت ادامه اين مقامات ، هارون نيز اگر زنده مىماند مسلما هم مقام جانشينى موسى را داشت و هم مقام نبوت را .
و با توجه به اينكه هارون طبق صريح قرآن هم مقام وزارت و معاونت موسى (عليهالسلام) را داشت و هم شريك در رهبرى ( تحت نظر موسى ) بود ، و هم پيامبر بود ، تمام اين مقامات بجز نبوت براى على (عليهالسلام) ثابت مىگردد ، حتى بعد از وفات پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) به گواهى جمله الا انه لا نبى بعدى .
ايراد سوم - ايراد ديگرى كه در اين زمينه شده است اين است كه لازمه استدلال به اين حديث آن است كه على (عليهالسلام)حتى در زمان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) منصب ولايت و رهبرى امت را داشته است ، در حالى كه دو امام و دو رهبر در عصر واحد ممكن نيست ؟
تفسير نمونه ج : 6ص :353
ولى با توجه به يك نكته پاسخ اين ايراد نيز معلوم مىشود و آن اينكه بدون شك هارون نيز در عصر موسى (عليهالسلام) مقام رهبرى بنى اسرائيل را داشت ، ولى نه يك رهبر مستقل بلكه رهبرى كه زير نظر موسى (عليهالسلام) انجام وظيفه مىكرد ، على (عليهالسلام) نيز در زمان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) معاون او در مساله رهبرى امت اسلام بود و بنابراين بعد از وفات او رهبر مستقل محسوب خواهد گشت .
در هر حال حديث منزله كه از نظر اسناد از محكمترين روايات اسلامى است كه در كتب تمام گروههاى مسلمين بدون استثنا آمده است از نظر دلالت نيز براى اهل انصاف در زمينه افضليت على (عليهالسلام) نسبت به تمام امت و همچنين جانشينى بلا فصل او نسبت به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) روشن است ، ولى عجيب اين است كه بعضى نه تنها دلالت حديث را بر خلافت نپذيرفتند ، بلكه گفتهاند كمترين فضيلتى را نيز براى على (عليهالسلام) ثابت نمىنمايد و اين براستى حيرتآور است ؟!!