قُل لا أَمْلِك لِنَفْسى نَفْعاً وَ لا ضراًّ إِلا مَا شاءَ اللَّهُوَ لَوْ كُنت أَعْلَمُ الْغَيْب لاستَكثرْت مِنَ الْخَيرِ وَ مَا مَسنىَ السوءُإِنْ أَنَا إِلا نَذِيرٌ وَ بَشِيرٌ لِّقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ(188)
ترجمه:
188 -بگو من مالك سود و زيانخويش نيستم مگر آنچه را خدا بخواهد ( و از غيب و اسرار نهان نيز با خبر نيستم مگر آنچه خداوند اراده كند ) و اگر از غيب با خبر بودم منافع فراوانى براى خود فراهم مىساختم و هيچ بدى ( و زيانى ) به من نمىرسيد ، من فقط بيم دهنده و بشارت دهندهام براى جمعيتى كه ايمان مىآورند ( بيم از مجازات پروردگار و بشارت به پاداشهاى گرانبهايش) .
شان نزول
بعضى از مفسران ( مانند مرحوم طبرسى در مجمع البيان ) نقل كردهاند كه اهل مكه به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) گفتند تو اگر با خدا ارتباط دارى آيا پروردگار تو را از گرانى و ارزانى اجناس در آينده با خبر نمىسازد كه از اين طريق بتوانى آنچه به سود و منفعت است تهيه كنى و آنچه به زيان است كنار بگذارى و يا از خشكسالى ، و يا پر آبى مناطق مختلف آگاه سازد تا به موقع از مناطق خشك به سرزمينهاى پر بركت كوچ كنى ؟ ! در اين هنگام آيه فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت .
تفسير نمونه ج : 7ص :44
تفسير:اسرار نهان را فقط خدا مىداند
گرچه براى اين آيه نيز شان نزول خاصى ذكر شده ولى با اين حال پيوندش با آيه گذشته روشن است ، زيرا در آيه قبل راجع به عدم آگاهى هيچكس جز خدا نسبت به زمان قيام قيامت بحث بود و در اين آيه سخن از نفى علم غيب به طور كلى در ميان است .
در نخستين جمله ، خطاب به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) كرده مىگويد : به آنها بگو من مالك و صاحب اختيار هيچگونه سود و زيانى در باره خويش نيستم مگر آنچه را كه خدا بخواهد ( قل لا املك لنفسى نفعا و لا ضرا الا ما شاء الله) .
شك نيست كه هر انسانى مىتواند براى خود منافعى كسب كند و يا از خويشتن ضررهائى را دور سازد ، ولى با اين حال ، همانگونه كه مىبينيم ، در آيه فوق مطلقا اين قدرت و توانايى بشر نفى شده است ، و اين به خاطر آن است كه انسان در كارهاى خود ، قدرت و نيروئى از خويش ندارد بلكه همه قدرتها از ناحيه خدا است و او است كه اين توانائيها را در اختيار آنها گذاشته است .
و به تعبير ديگر مالك همه قدرتها و صاحب اختيار مستقل و بالذات در عالم هستى تنها ذات پاك خدا است ، و دگران ، حتى پيامبران و فرشتگان ، از او كسب قدرت مىكنند ، و مالكيت و قادريت آنها بالغير است ، جمله الا ما شاء الله ( مگر آنچه خدا بخواهد و در اختيار من بگذارد ) نيز گواه اين مطلب است .
در بسيارى ديگر از آيات قرآن نيز مالكيت سود و زيان از غير خدا نفى شده است و به همين دليل از پرستش بتها و هر چه غير از خدا است ، نهى گرديده ، در سوره فرقان آيه 3 و 4 مىخوانيم و اتخذوا من دونه آلهة لا يخلقون
تفسير نمونه ج : 7ص :45
شيئا و هم يخلقون و لا يملكون لانفسهم ضرا و لا نفعا : آنها جز خدا معبودهائى براى خود انتخاب كردند ، معبودهائى كه هيچ چيز را نمىآفرينند ، بلكه خودشان مخلوقند ، و صاحب اختيار سود و زيانى در باره خويش نيستند ( تا چه رسد به ديگران) .
اين عقيده يك نفر مسلمان است كه هيچكس را ذاتا خالق و رازق و مالك سود و زيان ، جز خدا نمىداند ، و به همين دليل اگر از ديگرى چيزى مىخواهد با توجه به اين حقيقت است كه او آنچه دارد از ناحيه خدا است ( دقت كنيد ) .
و از اينجا روشن مىشود آنهائى كه اينگونه آيات را دستاويز براى نفى هر گونه توسل جستن به پيامبران و امامان قرار دادهاند و آنرا يكنوع شرك پنداشتهاند ، اشتباهشان از اينجا سرچشمه گرفته كه تصور كردهاند توسل به پيامبر و امام مفهومش آن است كه او را در برابر خداوند مستقل بدانيم و مالك سود و زيان .
اما اگر كسى با اين عقيده كه پيامبر و امام از خود چيزى ندارند و هر چه بخواهند از خدا مىخواهند ، به آنان توسل جويد ، يا از آنها شفاعتى بخواهد عين توحيد و عين اخلاص است ، و همان چيزى است كه قرآن با جمله الا ما شاء الله در آيه فوق به آن اشاره كرده و همان چيزى است كه با جمله الا باذنه در آية من ذا الذى يشفع عنده الا باذنه به آن اشاره شده است .
بنابر اين دو گروه در باره توسل جستن در اشتباهند ، آنها كه براى پيامبر و امام قدرتى با لذات و دستگاهى مستقل در مقابل خدا قائلند كه اين يكنوع شرك و بت پرستى است ، و آنها كه قدرت بالغير را از آنها نفى مىكنند كه اين نيز يكنوع انحراف از مفاد صريح آيات قرآن است ، راه حق اين است كه آنها به فرمان خدا نزد او شفاعت مىكنند و حل مشكل توسلجوينده را از او مىخواهند .
پس از بيان اين موضوع ، اشاره به مساله مهم ديگرى مىكند كه مورد
تفسير نمونه ج : 7ص :46
سؤال گروهى بود و آن اينكه به پيامبرش مىگويد به آنها بگو : من از غيب و اسرار نهان آگاه نيستم زيرا اگر از اسرار نهان آگاهى داشتم منافع فراوانى را براى خودم فراهم مىساختم و هيچگونه زيانى به من نمىرسيد ( و لو كنت اعلم الغيب لاستكثرت من الخير و ما مسنى السوء) .
چون آنكس كه از تمام اسرار نهان آگاه باشد ، مىتواند آنچه را به نفع او است انتخاب كند و از آنچه ممكن است به زيان او تمام شود بپرهيزد .
سپس مقام واقعى و رسالت خويش را در يك جمله كوتاه و صريح بيان كرده مىگويد : من فقط بيم دهنده و بشارت دهنده براى افرادى كه ايمان مىآورند هستم ( ان انا الا نذير و بشير لقوم يؤمنون) .
آيا پيامبر از غيب آگاهى نداشت ؟ .
پاره از كسانى كه مطالعات محدودى دارند و تنها با توجه سطحى به يك آيه بدون در نظر گرفتن آيات ديگر قرآن و حتى قرائنى كه در خود آن آيه وجود دارد داورى مىكنند ، آيه بالا را دليل بر نفى علم غيب به طور مطلق از پيامبران دانستهاند .
در حالى كه آيه فوق علم بالذات و مستقل را از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) نفى ميكند همانگونه كه مالكيت هر گونه سود و زيانرا به طور مستقل از او نفى كرده است با اينكه شك نيست هر انسانى مالك سود و زيانهائى در باره خويش و ديگران است .
بنابر اين جمله قبل گواه روشنى است بر اينكه هدف نفى مالكيت سود و زيان يا نفى علم غيب به طور مطلق نيست بلكه هدف نفى استقلال مىباشد و به تعبير ديگر
تفسير نمونه ج : 7ص :47
پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) از خودش چيزى نمىداند بلكه آنچه خدا از غيب و اسرار نهان در اختيارش گذارده است مىداند ، همانگونه كه در آيه 26 و 27 از سوره جن مىخوانيم : عالم الغيب فلا يظهر على غيبه احدا الا من ارتضى من رسول : خداوند از تمام امور پنهانى آگاه است و هيچكس را از علم غيب خود آگاه نمىسازد مگر رسولانى كه مورد رضايت او هستند .
اصولا تكميل مقام رهبرى ، آنهم يك رهبرى جهانى و همگانى ، آنهم در تمام زمينههاى مادى و معنوى ، نياز به آگاهى بر بسيارى از مسائل دارد كه از ساير مردم پوشيده است ، نه تنها آگاهى از احكام و قوانين الهى ، بلكه آگاهى بر اسرار جهان هستى و ساختمان بشر و قسمتى از حوادث آينده و گذشته ، اين بخش از علم غيب را خداوند در اختيار فرستادگان و نمايندگانش مىگذارد ، و اگر نگذارد رهبرى آنها تكميل نخواهد شد .
و به تعبير ديگر : اقدامات و سخنان و گفتههاى آنها رنگ زمان و مكان خودشان پيدا خواهد كرد و محدود به شرائط يك عصر و يك محيط مىشود ، اما هنگاميكه از اين بخش از اسرار غيب آگاه باشند ، برنامهها را آنچنان پياده مىكنند كه براى آيندگان و كسانى كه در شرائط و مقتضيات ديگر به وجود خواهند آمد نيز مفيد و كافى خواهد بود .
(براى توضيح بيشتر در زمينه آگاهى از غيب به جلد پنجم تفسير نمونه صفحه 245 مراجعه فرمائيد ) .
تفسير نمونه ج : 7ص :48
هُوَ الَّذِى خَلَقَكُم مِّن نَّفْسٍ وَحِدَةٍ وَ جَعَلَ مِنهَا زَوْجَهَا لِيَسكُنَ إِلَيهَافَلَمَّا تَغَشاهَا حَمَلَت حَمْلاً خَفِيفاً فَمَرَّت بِهِفَلَمَّا أَثْقَلَت دَّعَوَا اللَّهَ رَبَّهُمَا لَئنْ ءَاتَيْتَنَا صلِحاً لَّنَكُونَنَّ مِنَ الشكِرِينَ(189) فَلَمَّا ءَاتَاهُمَا صلِحاً جَعَلا لَهُ شرَكاءَ فِيمَا ءَاتَاهُمَافَتَعَلى اللَّهُ عَمَّا يُشرِكُونَ(190) أَ يُشرِكُونَ مَا لا يخْلُقُ شيْئاً وَ هُمْ يخْلَقُونَ(191) وَ لا يَستَطِيعُونَ لهَُمْ نَصراً وَ لا أَنفُسهُمْ يَنصرُونَ(192) وَ إِن تَدْعُوهُمْ إِلى الهُْدَى لا يَتَّبِعُوكُمْسوَاءٌ عَلَيْكمْ أَ دَعَوْتُمُوهُمْ أَمْ أَنتُمْ صمِتُونَ(193)
ترجمه:
189 -او خدائى است كه شما را از نفس واحدى آفريد و همسرش را نيز از جنس او قرار داد تا در كنار او بياسايد سپس هنگامى كه با او نزديكى كرد حملى سبك برداشت كه با وجود آن به كارهاى خود ادامه مىداد ، و چون سنگين شد ، هر دو از خداوند و پروردگار خويش خواستند ( كه فرزند صالحى به آنان دهد و عرضه داشتند ) اگر فرزند صالحى به ما دهى از شاكران خواهيم بود .
190 -اما به هنگامى كه فرزند صالحى به آنها داد ( موجودات ديگر را در اين موهبت موثر دانستند و ) براى خدا شريكهائى در اين نعمت كه به آنها بخشيده بود قائل شدند ، خداوند برتر است از آنچه شريك او قرار مىدهند! .
191 -آيا موجوداتى را شريك او قرار مىدهند كه چيزى را نمىآفرينند و خودشان مخلوقند ؟!
192 -و نمىتوانند آنها را يارى كنند ، و نه خودشان را يارى مىدهند .
193 -و هر گاه آنها را به سوى هدايت دعوت كنيد ، از شما پيروى نمىكنند ، براى آنها تفاوت نمىكند چه آنها را دعوت كنيد و چه خاموش باشيد .
تفسير نمونه ج : 7ص :49
تفسير:كفران يك نعمت بزرگ
در اين آيات به گوشه ديگرى از حالات مشركان و طرز تفكر آنها و پاسخ به اشتباهاتشان اشاره شده است و از آنجا كه آيه گذشته سود و زيان و آگاهى از علم غيب را منحصر به خدا معرفى مىكرد ، و در حقيقت اشاره به توحيد افعالى خدا بود ، اين آيات مكمل آنها محسوب مىشود ، زيرا اينها نيز اشاره به توحيد افعالى خدا است .
نخست مىگويد : او كسى است كه شما را از يك نفس آفريد و همسر او را نيز از جنس او قرار داد تا در كنار او بياسايد ( هو الذى خلقكم من نفس واحدة وجعل منها زوجها ليسكن اليها) .
اين دو در كنار هم زندگى آرامبخشى داشتند ، اما هنگامى كه زوج با همسر خود آميزش جنسى كرد ، بارى سبك برداشت ، به گونهاى كه در آغاز كار اين حمل براى او مشكلى ايجاد نمىكرد ، و با داشتن حمل به كارهاى خود همچنان ادامه مىداد ( فلما تغشاها حملت حملا خفيفا فمرت به) .
اما با گذشت شب و روز ، حمل او كم كم سنگين شد تا كاملا احساس سنگينى كرد ( فلما اثقلت) .
در اين هنگام دو همسر ، انتظار فرزندى را مىكشيدند و آرزو داشتند خداوند فرزند صالحى به آنها مرحمت كند ، لذا متوجه درگاه خدا شدند و پروردگار خويش را چنين خواندند : بارالها اگر به ما فرزند صالحى عطا كنى از
تفسير نمونه ج : 7ص :50
شكرگزاران خواهيم بود ( دعوا الله ربهما لان اتيتنا صالحا لنكونن من الشاكرين) .
ولى هنگامى كه خداوند فرزندى سالم با تناسب اندام و شايستگى كامل به آنها داد ، آنها براى خدا در اين نعمت بزرگ شركائى قائل شدند ، اما خداوند برتر و بالاتر از شرك آنهاست ( فلما آتاهما صالحا جعلا له شركاء فيما آتاهما فتعالى الله عما يشركون) .
پاسخ به يك سؤال مهم
در اينكه منظور از اين زوجين كه در دو آيه بالا پيرامون آنها بحث شده كيست ؟ در ميان مفسران گفتگوى بسيار است : آيا نفس واحدة و همسرش اشاره به آدم و حوا است ، در حالى كه آدم از پيامبران و حوا زن با ايمان و شايستهاى بود ، آيا ممكن است آنها از مسير توحيد منحرف شده ، راه شرك پيموده باشند ؟ ! و اگر منظور غير آدم است و همه افراد بشر را شامل گردد با كلمه واحدة چگونه سازگار است ؟ از اين گذشته منظور از اين شرك چه نوع عمل يا تفكرى بوده كه از آنها سرزده است ؟ در پاسخ اين سؤالات بايد گفت : در تفسير اين آيات دو راه در پيش داريم كه شايد تمام سخنان گوناگون مفسران كه در تفسير اين آيه گفتهاند ريشهاش به اين دو باز گردد .
نخست اينكه : مراد از واحد در آيه واحد شخصى است ، همانگونه كه در بعض آيات ديگر مانند آيه اول سوره نساء نيز به همين معنى آمده
تفسير نمونه ج : 7ص :51
است .
اصولا نفس واحدة در قرآن مجيد در پنج مورد ذكر شده كه يك مورد آن آيه مورد بحث است و چهار مورد ديگر سوره نساء آيه يك ، سوره انعام آيه 98 لقمان آيه 28 و زمر آيه 6 مىباشد كه بعضى از آنها ارتباطى به بحث ما ندارد و بعضى مشابه آيه مورد بحث است ، بنابر اين آيات مورد بحث منحصرا اشاره به آدم و همسر او است .
در اين صورت مسلما منظور از شرك ، پرستش غير خدا و يا اعتقاد به الوهيت غير پروردگار نيست ، بلكه ممكن است چيزى از قبيل تمايل انسان به فرزندش بوده باشد ، تمايلاتى كه گاهى او را از خداوند غافل مىسازد .
تفسير ديگر اينكه مراد از واحد ، در اينجا واحد نوعى است ، يعنى خداوند همه شما را از يك نوع آفريد ، همانطور كه همسران شما را نيز از جنس شما قرار داد .
در اين صورت اين دو آيه و آيات بعد اشاره به نوع انسانها است كه به هنگام انتظار تولد فرزند دست به دعا بر مىدارند و از خدا فرزند صالح و شايسته مىخواهند و همانند همه اشخاصى كه خود را در برابر مشكل يا خطرى مىبينند ، با اخلاص كامل به درگاه خدا مىروند و با او عهد مىكنند كه پس از بر آمدن حاجات و حل مشكلشان شكرگزار باشند ، اما به هنگامى كه فرزند متولد شد يا مشكل آنها بر طرف گرديد تمام عهد و پيمانها را به دست فراموشى مىسپارند ، گاه مىگويند اگر فرزند ما سالم ، يا زيبا است ، به پدر و مادرش رفته ، و قانون وراثت است ! گاه مىگويند نوع تغذيه ما و شرائط ديگر خوب بوده و چنين محصولى داده ! و گاه به بتهائى كه مورد پرستش آنهاست روى مىآورند و مىگويند فرزند ما نظر كرده بت است ! ، و امثال اينگونه بحثها ، و به طور كلى نقش آفرينش پروردگار را ناديده
تفسير نمونه ج : 7ص :52
مىگيرند ، و علت اصلى اين موهبت را تنها عوامل طبيعى و يا معبودهاى خرافى مىشمرند .
قرائنى در آيات فوق وجود دارد كه نشان مىدهد با تفسير دوم سازگارتر و مفهومتر است زيرا اولا تعبيرات آيه حال همسرانى را بازگو مىكند ، كه قبلا در جامعهاى مىزيستهاند و تولد فرزندان صالح و ناصالح را با چشم خود ديده بودند ، لذا از خداى خود ، فرزندانى از گروه اول تقاضا مىكردند ، و اگر آيات مربوط به آدم و حوا باشد ، هنوز فرزندى براى آنها به وجود نيامده و هنوز صالح و ناصالح وجود نداشت كه آنها از خداى خود فرزند صالح بخواهند .
ثانيا ضمائرى كه در آخر آيه دوم و آيات بعد وجود دارد همه ضمير جمع است و اين مىرساند كه منظور از ضمير تثنيه اشاره به دو گروه بوده است نه دو شخص .
ثالثا آيات بعد نشان مىدهد كه منظور از شرك در اين آيات شرك به معنى بت پرستى است نه محبت فرزند و امثال آنها و اين موضوع با حضرت آدم و همسرش سازگار نيست .
با توجه به اين قرائن روشن مىشود كه آيات فوق پيرامون نوع انسان و گروه زوج و زوجهها سخن مىگويد .
و همان گونه كه در جلد سوم تفسير نمونه صفحه 245 اشاره كرديم آفرينش همسر انسان از انسان به اين معنى نيست كه جزئى از بدن او جدا و تبديل به همسر شده باشد ( آنچنانكه در روايت مجعول و اسرائيلى نقل شده كه حوا از دنده چپ آدم آفريده شد ) ، بلكه منظور اين است كه همسر انسان از نوع و از جنس او
تفسير نمونه ج : 7ص :53
است آنچنانكه در آيه 21 سوره روم مىخوانيم : و من آياته ان خلق لكم من انفسكم ازواجا لتسكنوا اليها .
از نشانههاى قدرت خدا اين است كه از جنس شما همسرانى براى شما آفريده تا در كنار آنها بياسائيد .
يك روايت مجعول و معروف !
در بعضى از منابع اهل تسنن و پارهاى از منابع غير معتبر شيعه در تفسير آيات فوق حديثى نقل شده است كه به هيچ رو با عقائد اسلامى در باره پيامبران سازگار نيست ، و آن اينكه : سمرة بن جندب از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) چنين نقل مىكند : لما ولدت حواء طاف بها ابليس و كان لا يعيش لها ولد فقال سميه عبد الحارث فعاش و كان ذلك من وحى الشيطان و امره : هنگامى كه حوا فرزندى آورد ، ابليس اطراف او را گرفت - و قبل از آن هيچ فرزندى از او زنده نمىماند - شيطان به حوا پيشنهاد كرد ، نام او را عبد الحارث بگذارد ( حارث يكى از نامهاى شيطان است بنابر اين عبد الحارث يعنى بنده شيطان ) حوا چنين كرد و آن فرزند زنده ماند و اين از وحى شيطان و فرمان او بود ! .
از پارهاى از روايات كه به اين مضمون وارد شده استفاده مىشود كه آدم نيز به اين موضوع رضايت داد ! راوى اين روايت خواه سمرة بن جندب كه از دروغگويان و كذابين مشهور است بوده باشد و يا افرادى مانند كعب الاحبار و وهب بن منبه كه از سرشناسان يهود بودند و سپس اسلام آوردند ، و به عقيده بعضى از دانشمندان اسلامى خرافات تورات و بنى اسرائيل را اين دو نفر به محيط اسلام كشاندند هر چه باشد مضمون روايت خود بهترين دليل بر فساد و بطلان آن است ، زيرا آدم كه خليفة الله و پيامبر بزرگ خدا و داراى علم اسماء بود هر چند با ترك اولى از بهشت به زمين آمد ، كسى نبود كه راه شرك را انتخاب كند و فرزند خود را بنده شيطان !
تفسير نمونه ج : 7ص :54
نام بگذارد ، اين كار تنها در شان يك بتپرست جاهل و نادان و بيخبر است .
و از آن عجيبتر اينكه حديث مزبور متضمن معجزه يا كرامت شيطان است ، كه با نامگذارى اين فرزند به نام او ، بر خلاف همه فرزندان گذشته ، زنده ماند ! و بسيار جاى تاسف است كه بعضى از مفسران گذشته تحت تاثير اينگونه احاديث مجعول قرار گرفته و آنرا به عنوان تفسير آيه ذكر كردهاند ، به هر حال اين حديث را چون هم بر خلاف قرآن و هم بر خلاف عقل است بايد به گوشهاى انداخت .
به دنبال اين جريان ، قرآن بار ديگر فكر و عقيده بت پرستى را با بيان روشن و كوبندهاى محكوم مىكند ، و مىگويد : آيا اينها موجوداتى را شريك خدا قرار مىدهند كه قادر بر آفرينش چيزى نيستند ، بلكه خودشان مخلوق اويند ( أ يشركون ما لا يخلق شيئا و هم يخلقون) .
به علاوه اين معبودهاى ساختگى در هيچيك از مشكلات قادر نيستند پرستش كنندگان خود را يارى كنند ، و حتى قادر نيستند خود را نيز در برابر مشكلات يارى دهند ( و لا يستطيعون لهم نصرا و لا انفسهم ينصرون ) .
اين معبودها آنچنان هستند كه اگر شما بخواهيد آنها را هدايت كنيد ، از شما پيروى نخواهند كرد و حتى عقل و شعور آنرا ندارند ( و ان تدعوهم الى الهدى لا يتبعوكم) .
آنها كه چنين هستند و نداى هاديان را نمىشنوند ، چگونه مىتوانند ديگران را هدايت كنند ؟ بعضى از مفسران احتمال ديگرى در تفسير اين آيه دادهاند و آن اينكه ضمير
تفسير نمونه ج : 7ص :55
هم به بت پرستان و مشركان بر مىگردد ، يعنى گروهى از آنها بقدرى لجوج و متعصبند كه هر چه آنها را دعوت به توحيد كنيد ، تسليم نمىشوند .
اين احتمال نيز هست كه منظور اين باشد اگر شما از آنها تقاضاى هدايت كنيد ، تقاضاى شما انجام نخواهد شد به هر حال براى شما مساوى است ، خواه آنها را ، دعوت به سوى حق كنيد و يا در برابرشان خاموش باشيد در هر دو صورت ، اين گروه بت پرستان لجوج ، دستبردار نيستند ( سواء عليكم ا دعوتموهم ام انتم صامتون) .
و طبق احتمال دوم معنى جمله اين است : براى شما يكسان است ، خواه از بتها تقاضاى چيزى كنيد ، يا خاموش باشيد ، در هر دو صورت ، نتيجه منفى است ، زيرا بتها اثرى در سرنوشت كسى ندارند و قادر به انجام خواسته كسى نيستند .
فخر رازى در تفسير خود در ذيل اين آيه مىنويسد : مشركان هنگامى كه به مشكلى گرفتار مىشدند دست تضرع به سوى بتها بر مىداشتند ، و هنگامى كه مشكلى براى آنها واقع نمىشد ، ساكت و خاموش بودند ، قرآن به آنها مىگويد : خواه در برابر آنها تضرع و زارى كنيد و خواه خاموش بمانيد هيچ تفاوتى نمىكند .
تفسير نمونه ج : 7ص :56
إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ عِبَادٌ أَمْثَالُكمْفَادْعُوهُمْ فَلْيَستَجِيبُوا لَكمْ إِن كُنتُمْ صدِقِينَ(194) أَ لَهُمْ أَرْجُلٌ يَمْشونَ بهَاأَمْ لهَُمْ أَيْدٍ يَبْطِشونَ بهَاأَمْ لَهُمْ أَعْينٌ يُبْصِرُونَ بهَاأَمْ لَهُمْ ءَاذَانٌ يَسمَعُونَ بهَاقُلِ ادْعُوا شرَكاءَكُمْ ثمَّ كِيدُونِ فَلا تُنظِرُونِ(195)
ترجمه:
194 -آنهائى را كه غير از خدا مىخوانيد ( و پرستش مىكنيد ) بندگانى همچون خود شما هستند ، آنها را بخوانيد و اگر راست مىگوئيد بايد به شما پاسخ دهند ( و تقاضايتان را بر آورند) .
195 -آيا ( آنها لا اقل همانند خود شما ) پاهائى دارند كه با آن راه بروند ؟ يا دستهائى دارند كه با آن چيزى را بگيرند ( و كارى انجام دهند ) ؟ يا چشمانى دارند كه با آن ببينند ؟ يا گوشهائى دارند كه با آن بشنوند ؟ ( نه ، هرگز ، هيچكدام ) بگو ( اكنون كه چنين است ) اين بتهائى را كه شريك خدا قرار دادهايد ( بر ضد من ) بخوانيد و براى من نقشه بكشيد و لحظهاى مهلت ندهيد ( تا بدانيد كارى از آنها ساخته نيست ! ) .
تفسير:
اين دو آيه همچنان بحثهاى توحيد و مبارزه با شرك را ادامه مىدهد ، و بحثهائى را كه در اين زمينه در آيات قبل بوده تكميل مىكند ، شرك در عبادت و پرستش غير خدا را عملى سفيهانه و دور از منطق و عقل معرفى مىنمايد .
دقت در مضمون اين دو آيه نشان مىدهد كه با چهار دليل ، منطق بت پرستان ابطال گرديده و سر اينكه قرآن با استدلالهاى مختلف ، پيرامون اين مساله بحث مىكند و هر زمان برهانى تازه ارائه مىدهد اين است كه شرك بدترين دشمن
تفسير نمونه ج : 7ص :57
ايمان و سعادت فرد و جامعه است ، و چون ريشهها و شاخههاى گوناگونى در افكار بشر دارد ، و هر زمان به شكل تازهاى ظهور مىكند و جوامع انسانى را مورد تهديد قرار مىدهد لذا قرآن از هر فرصتى براى قطع اين ريشه خبيث و شاخههايش استفاده مىكند .
نخست مىگويد : آنهائى را كه شما جز خدا مىخوانيد و عبادت مىكنيد و از آنان يارى مىطلبيد بندگانى همچون خود شما هستند ! ( ان الذين تدعون من دون الله عباد امثالكم) .
بنابر اين معنى ندارد كه انسان در مقابل چيزى كه مثل خود او است ، به سجده بيفتد و دست نياز به سوى او دراز كند و مقدرات و سرنوشتش را در دست او بداند .
به تعبير ديگر : مفهوم آيه اين است كه اگر دقت كنيد مىبينيد ، آنها هم جسم دارند و اسير زنجير مكان و زمان هستند و محكوم قوانين طبيعتند و هم محدود از نظر عمر و زندگى و توانائيهاى ديگر ، خلاصه هيچ امتيازى بر شما ندارند ، تنها با خيال و وهم و امتيازى براى آنها ساختهايد .
در اينكه چرا در اين آيه به معبودهاى بت پرستان عباد كه جمع عبد به معنى بنده است اطلاق شده در حالى كه عبد را به موجود زنده مىگويند ، تفسيرهاى متعددى وجود دارد .
نخست اينكه ممكن است اشاره به معبودهاى انسانى ، همچون مسيح براى مسيحيان ، و فرشتگان براى بتپرستان عرب ، و امثال آن بوده باشد .
ديگر اينكه ممكن است روى توهمى كه آنها پيرامون بتها داشتند با آنها سخن گفته باشد كه اگر فرضا آنها داراى عقل و شعورى هم باشند ، موجودى برتر از شما نخواهند بود .
سوم اينكه عبد در لغت گاهى به معنى موجودى كه تحت تسلط و فرمان
تفسير نمونه ج : 7ص :58
ديگرى است و در برابر آن خاضع است - هر چند عقل و شعور نداشته باشد - نيز گفته شده ، از جمله به جادهاى كه مرتبا از آن رفت و آمد مىكنند معبد ( بر وزن مقدم ) گفته شده است .
سپس اضافه مىكند اگر فكر مىكنيد آنها قدرت و شعورى دارند آنها را بخوانيد ببينيد آيا شما را جواب مىدهند اگر راست مىگوئيد ( فادعوهم فليستجيبوا لكم ان كنتم صادقين) .
و اين دومين دليلى است كه براى ابطال منطق آنها بيان شده و آن اينكه سكوت مرگبارشان نشانه بىعرضگى آنها و عدم قدرتشان بر هر چيز است .
در سومين بيان روشن مىسازد كه آنها حتى از بندگان خود پستتر و ناتوانترند : خوب بنگريد آيا آنها لا اقل همانند شما پاهائى دارند كه با آن راه بروند ( أ لهم ارجل يمشون بها ) يا دستهايى دارند كه با آن چيزى را بگيرند و كارى انجام دهند ( ام لهم ايد يبطشون بها) .
يا چشمهائى دارند كه با آن ببينند ( ام لهم اعين يبصرون بها ) يا گوشهائى دارند كه با آن بشنوند ( ام لهم اذان يسمعون بها ) به اين ترتيب آنها به قدرى ضعيفند ، كه حتى براى جابجا شدن نياز به كمك شما دارند و براى دفاع از موجوديت خود ، نيازمند به حمايت هستند ، نه چشم بينا ، نه گوش شنوا و نه هيچ احساس ديگرى در آنها وجود ندارد .
سرانجام در پايان آيه ضمن تعبير ديگرى كه در حكم چهارمين استدلال است مىگويد : بگو اى پيامبر اين معبودهائى را كه شما شريك خدا قرار دادهايد
تفسير نمونه ج : 7ص :59
بر ضد من بخوانيد و همگى دست به دست هم دهيد و براى من تا آنجا كه مىتوانيد نقشه بكشيد و در اين كار هيچگونه تاخير روا مداريد ، ببينيم با اين حال كارى از همه شما ساخته است ؟ ( قل ادعوا شركائكم ثم كيدون فلا تنظرون ) يعنى اگر من دروغ مىگويم و آنها مقربان خدا هستند و من به حريم احترامشان جسارت كردهام ، پس چرا آنها مرا غضب نمىكنند ، و نيروى آنها و شما كمترين تاثيرى در وضع من ندارد ، بنابر اين بدانيد اينها موجودات غير موثرى هستند كه توهمات شما به آنها نيرو بخشيده ! .
إِنَّ وَلِيِّىَ اللَّهُ الَّذِى نَزَّلَ الْكِتَبوَ هُوَ يَتَوَلى الصلِحِينَ(196) وَ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِن دُونِهِ لا يَستَطِيعُونَ نَصرَكمْ وَ لا أَنفُسهُمْ يَنصرُونَ(197) وَ إِن تَدْعُوهُمْ إِلى الهُْدَى لا يَسمَعُواوَ تَرَاهُمْ يَنظرُونَ إِلَيْك وَ هُمْ لا يُبْصِرُونَ(198)
ترجمه:
196 -(اما ) ولى و سرپرست من خدائى است كه اين كتاب را نازل كرده است و او سرپرست همه صالحان است .
197 -و كسانى را كه شما جز او مىخوانيد نمىتوانند ياريتان كنند و نه ( حتى ) خودشان را يارى دهند .
198 -و اگر از آنها هدايت بخواهيد سخنانتان را نمىشنوند و آنها را مىبينى ( كه با چشمهاى مصنوعيشان ) به تو نگاه مىكنند اما در حقيقت نمىبينند! .
تفسير : معبودهاى بى ارزش
در تعقيب آيه گذشته كه به مشركان مىگفت شما و بتهايتان نمىتوانيد كوچكترين زيانى به من برسانيد ، در نخستين آيه مورد بحث به دليل آن اشاره
تفسير نمونه ج : 7ص :60
كرده ، مىگويد : ولى و سرپرست و تكيه گاه من خدائى است كه اين كتاب آسمانى را بر من نازل كرده است ( ان وليى الله الذى نزل الكتاب) .
نه تنها من ، او همه صالحان و شايستگانرا حمايت و سرپرستى مىكند و مشمول لطف و عنايتش قرار مىدهد ( و هو يتولى الصالحين) .
سپس بار ديگر به تاكيد روى دلائل بطلان بت پرستى پرداخته مىگويد : معبودهائى را كه غير از خدا مىخوانيد كارى از آنها ساخته نيست ، نمىتوانند شما را يارى كنند و نه خودشان را ( و الذين تدعون من دونه لا يستطيعون نصركم و لا انفسهم ينصرون ) .
و از اين بالاتر اگر از آنها هدايت خويشتن را در مشكلات بخواهيد ، آنها حتى حرف شما را نمىشنوند ! ( و ان تدعوهم الى الهدى لا يسمعوا ) و حتى با چشمهاى مصنوعيشان كه دارند ، گويا به تو نگاه مىكنند ، ولى در حقيقت نمىبينند ( و تراهم ينظرون اليك و هم لا يبصرون) .
چنانكه سابقا هم اشاره كرديم آيه اخير ممكن است اشاره به بتها يا بت پرستان باشد ، در صورت اول مفهومش همانست كه گفته شد ، و در صورت دوم تفسيرش چنين است : اگر شما مسلمانها اين بت پرستان و مشركان لجوج را به راه صحيح توحيد دعوت نمائيد از شما نمىپذيرند آنها با چشمهاى خود به سوى تو مىنگرند و نشانههاى صدق و درستى را در تو مشاهده مىكنند ، اما واقعيتها را نمىبينند .
مضمون دو آيه اخير در آيات گذشته نيز آمده بود ، و اين تكرار به خاطر تاكيد هر چه بيشتر روى مساله مبارزه با بت پرستى و ريشه كن كردن نفوذ آن در روح و فكر مشركان از طريق تلقين مكرر است .
تفسير نمونه ج : 7ص :61
خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِض عَنِ الجَْهِلِينَ(199) وَ إِمَّا يَنزَغَنَّك مِنَ الشيْطنِ نَزْغٌ فَاستَعِذْ بِاللَّهِإِنَّهُ سمِيعٌ عَلِيمٌ(200) إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذَا مَسهُمْ طئفٌ مِّنَ الشيْطنِ تَذَكرُوا فَإِذَا هُم مُّبْصِرُونَ(201) وَ إِخْوَنُهُمْ يَمُدُّونهُمْ فى الْغَىِّ ثُمَّ لا يُقْصِرُونَ(202) وَ إِذَا لَمْ تَأْتِهِم بِئَايَةٍ قَالُوا لَوْ لا اجْتَبَيْتَهَاقُلْ إِنَّمَا أَتَّبِعُ مَا يُوحَى إِلىَّ مِن رَّبىهَذَا بَصائرُ مِن رَّبِّكمْ وَ هُدًى وَ رَحْمَةٌ لِّقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ(203)
ترجمه:
199 -با آنها مدارا كن و عذرشان را بپذير و به نيكيها دعوت نما واز جاهلان روى بگردان ( و با آنها ستيزه مكن) .
200 -و هر گاه وسوسهاى از شيطان به تو رسد به خدا پناه بر ، كه او شنونده و دانا است .
201 -پرهيزكاران هنگامى كه گرفتار وسوسههاى شيطان شوند به ياد ( خدا و پاداش و كيفر او ) مىافتند و ( در پرتو ياد او راه حق را مىبينند و ) بينا مىگردند .
202 -(ولى ناپرهيزكاران ) برادرانشان ( يعنى شياطين ) آنان را پيوسته در گمراهى پيش مىبرند و باز نمىايستند! .
203 -و هنگامى كه ( در نزول وحى تاخير افتد و ) آيهاى براى آنها نياورى مىگويند چرا خودت ( از پيش خود)آنرا برنگزيدى بگو من تنها پيروى از چيزى مىكنم كه بر من وحى مىشود اين وسيله بينائى از طرف پروردگارتان و مايه هدايت و رحمت است براى جمعيتى كه ايمان مىآورند .
تفسير:وسوسههاى شيطان
در اين آيات شرائط تبليغ و رهبرى و پيشوائى مردم به طرز بسيار جالب و فشرده
تفسير نمونه ج : 7ص :62
بيان شده و با آيات گذشته كه اشاره به مساله تبليغ مشركان داشت نيز تناسب دارد .
در نخستين آيه مورد بحث اشاره به سه قسمت از وظائف رهبران و مبلغان - به صورت خطاب به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) - شده ، در آغاز مىگويد : در طرز رفتار با مردم سختگير مباش و با آنها مدارا كن ، عذرشان را بپذير ، و بيش از آنچه قدرت دارند از آنها مخواه ( خذ العفو ) .
عفو گاهى به معنى مقدار اضافى چيزى آمده ، و گاهى به معنى حد وسط و ميانه ، و گاه به معنى قبول عذر خطاكار و بخشيدن او ، و گاه به معنى آسان گرفتن كارها .
قرائن آيات نشان مىدهد كه آيه فوق ارتباط با مسائل مالى و گرفتن مقدار اضافى از اموال مردم كه بعضى از مفسران گفتهاند ندارد ، بلكه مفهوم مناسب ، همان آسان گرفتن و گذشت و انتخاب حد وسط و ميانه است .
بديهى است اگر رهبر و مبلغ ، شخص سختگيرى باشد به زودى جمعيت از اطراف او پراكنده مىشوند ، و نفوذ خود را در قلوب از دست خواهد داد ، همانطور كه قرآن مجيد مىگويد : و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك : اگر سختگير و بد اخلاق و سنگدل بودى به طور مسلم از گرد تو پراكنده مىشدند .
سپس دومين دستور را به اين صورت مىدهد : مردم را به كارهاى نيك و آنچه را عقل و خرد ، شايسته مىشناسد و خداوند آنرا نيك معرفى كرده ، دستور ده ( و امر بالعرف) .
اشاره به اينكه ترك سختگيرى مفهومش مجامله كارى نيست ، بلكه بايد
تفسير نمونه ج : 7ص :62
بيان شده و با آيات گذشته كه اشاره به مساله تبليغ مشركان داشت نيز تناسب دارد .
در نخستين آيه مورد بحث اشاره به سه قسمت از وظائف رهبران و مبلغان - به صورت خطاب به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) - شده ، در آغاز مىگويد : در طرز رفتار با مردم سختگير مباش و با آنها مدارا كن ، عذرشان را بپذير ، و بيش از آنچه قدرت دارند از آنها مخواه ( خذ العفو) .
عفو گاهى به معنى مقدار اضافى چيزى آمده ، و گاهى به معنى حد وسط و ميانه ، و گاه به معنى قبول عذر خطاكار و بخشيدن او ، و گاه به معنىآسان گرفتن كارها .
قرائن آيات نشان مىدهد كه آيه فوق ارتباط با مسائل مالى و گرفتن مقدار اضافى از اموال مردم كه بعضى از مفسران گفتهاند ندارد ، بلكه مفهوم مناسب ، همان آسان گرفتن و گذشت و انتخاب حد وسط و ميانه است .
بديهى است اگر رهبر و مبلغ ، شخص سختگيرى باشد به زودى جمعيت از اطراف او پراكنده مىشوند ، و نفوذ خود را در قلوب از دست خواهد داد ، همانطور كه قرآن مجيد مىگويد : و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك : اگر سختگير و بد اخلاق و سنگدل بودى به طور مسلم از گرد تو پراكنده مىشدند .
سپس دومين دستور را به اين صورت مىدهد : مردم را به كارهاى نيك و آنچه را عقل و خرد ، شايسته مىشناسد و خداوند آنرا نيك معرفى كرده ، دستور ده ( و امر بالعرف ) .
اشاره به اينكه ترك سختگيرى مفهومش مجامله كارى نيست ، بلكه بايد
تفسير نمونه ج : 7ص :63
رهبران و مبلغان همه حقايق را بگويند و مردم را به سوى حق دعوت كنند و چيزى را فروگذار ننمايند .
در مرحله سوم دستور به تحمل و بردبارى در برابر جاهلان داده مىگويد : از جاهلان روى برگردان و با آنها ستيزه مكن ( و اعرض عن الجاهلين) .
رهبران و مبلغان در مسير خود با افراد متعصب ، لجوج ، جاهل و بيخبر ، و افرادى كه سطح فكر و اخلاق آنها بسيار پائين است ، روبرو مىشوند ، از آنها دشنام مىشنوند ، هدف تهمتشان قرار مىگيرند ، سنگ در راهشان مىافكنند .
راه پيروزى بر اين مشكل گلاويز شدن با جاهلان نيست ، بلكه بهترين راه تحمل و حوصله ، ناديده گرفتن و نشنيده گرفتن اينگونه كارها است ، و تجربه نشان مىدهد براى بيدار ساختن جاهلان و خاموش كردن آتش خشم و حسد و تعصبشان ، اين بهترين راه است .
در آيه بعد دستور ديگرى مىدهد كه در حقيقت چهارمين وظيفه رهبران و مبلغان را تشكيل مىدهد و آن اينكه بر سر راه آنها همواره وسوسههاى شيطانى در شكل مقام ، مال ، شهوت و امثال اينها خودنمائى مىكند ، و شيطان و شيطانصفتان مىكوشند آنها را از طريق اين وسوسهها از مسيرشان منحرف سازند و از هدفشان باز دارند .
قرآن دستور مىدهد كه اگر وسوسههاى شيطانى ، متوجه تو شد ، به خدا پناه ببر ، و خود را به او بسپار ، و از لطفش مدد بخواه ، زيرا او سخن تو را مىشنود و از اسرار درونت آگاه و از وسوسههاى شياطين با خبر است ( و اما ينزغنك من الشيطان نزغ فاستعذ بالله انه سميع عليم) .
تفسير نمونه ج : 7ص :64
جامعترين آيه اخلاقى
از امام صادق (عليهالسلام) چنين نقل شده كه در قرآن مجيد ، آيهاى جامعتر در مسائل اخلاقى از آيه فوق ( آيه نخست ) نيست .
بعضى از دانشمندان در تفسير اين حديث ، چنين گفتهاند ، كه اصول فضائل اخلاقى بر طبق اصول قواى انسانى كه عقل و غضب و شهوت است در سه قسمت خلاصه مىشود .
فضائل عقلى كه نامش حكمت است ، و در جمله و أمر بالعرف ( به نيكيها و شايستگيها دستور ده ) خلاصه شده .
و فضائل نفسى در برابر طغيان و شهوت كه نامش عفت است و در خذ العفو خلاصه گرديده .
و تسلط بر نفس در برابر قوه غضبيه كه نامششجاعت است ، در اعرض عن الجاهلين منعكس گرديده است .
حديث فوق را خواه به صورتى كه مفسران گفتهاند و در بالا اشاره شد تفسير كنيم ، و خواه به صورت شرائط رهبر كه ما عنوان كرديم ، تفسير شود ، اين واقعيت را بيان مىكند كه جملههاى كوتاه و فشرده آيه فوق متضمن يك برنامه جامع و وسيع و كلى در زمينههاى اخلاقى و اجتماعى است ، بطورى كه مىتوان همه برنامههاى مثبت و سازنده و فضائل انسانى را در آن پيدا كرد ، و به گفته بعضى از مفسران ، اعجاز قرآن در شكل فشرده گوئى آميخته با وسعت و عمق معنى ، در آيه فوق كاملا منعكس است .
توجه به اين نكته نيز لازم است كه مخاطب در آيه گرچه شخص پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) است ولى همه امت و تمامى رهبران و مبلغان را شامل مىشود .
و نيز توجه به اين نكته لازم است كه در آيات فوق ، هيچ مطلبى كه مخالف
تفسير نمونه ج : 7ص :65
مقام عصمت بوده باشد وجود ندارد ، زيرا پيامبران و معصومان هم در برابر وسوسههاى شيطان بايد خود را به خدا بسپارند و هيچكس از لطف و حمايت خدا در برابر وساوس شياطين و نفس بى نياز نيست ، حتى معصومان .
در بعضى از روايات نقل شده هنگامى كه نخستين آيه فوق نازل شد ، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) از جبرئيل در باره آن توضيح خواست ( كه چگونه با مردم مدارا و ترك سختگيرى كند ) جبرئيل گفت نمىدانم بايد از آنكه مىداند سؤال كنم ، سپس بار ديگر بر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) نازل شد و گفت : يا محمد ان الله يامرك ان تعفوا عمن ظلمك و تعطى من حرمك و تصل من قطعك : اى محمد ! خداوند به تو دستور مىدهد از آنها كه به تو ستم كردهاند ( به هنگامى كه قدرت پيدا كردى ) انتقام نگيرى و ) گذشت نمائى ، و به آنها كه تو را محروم ساختهاند ، عطا كنى ، و به آنها كه از تو بريدهاند پيوند برقرار سازى .
و در حديث ديگرى نقل شده هنگامى كه آيه نخست نازل شد و به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) دستور داد در برابر جاهلان تحمل كند ، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) عرضه داشت پروردگارا با وجود خشم و غضب چگونه مىتوان تحمل كرد ؟ آيه دوم نازل شد و به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) دستور داد كه چنين هنگامى خود را به خدا بسپارد .
ذكر اين نكته نيز مناسب است كه عين آيه دوم مورد بحث در سوره فصلت آيه 36 آمده است ، تنها تفاوتى كه دارد بجاى انه سميع عليم ، انه هو السميع العليم مىباشد .
در آيه بعد راه غلبه و پيروزى بر وسوسههاى شيطان را ، به اين صورت بيان
تفسير نمونه ج : 7ص :66
مىكند كه : پرهيزكاران هنگامى كه وسوسههاى شيطانى ، آنها را احاطه مىكند به ياد خدا و نعمتهاى بى پايانش ، به ياد عواقب شوم گناه و مجازات دردناك خدا ، مىافتند ، در اين هنگام ابرهاى تيره و تار وسوسه از اطراف قلب آنها كنار مىرود و راه حق را به روشنى مىبينند و انتخاب مىكنند ( ان الذين اتقوا اذا مسهم طائف من الشيطان تذكروا فاذا هم مبصرون) .
طائف به معنى طواف كننده است ، گويا وسوسههاى شيطانى همچون طواف كنندهاى پيرامون فكر و روح انسان پيوسته گردش مىكنند تا راهى براى نفوذ بيابند ، اگر انسان در اين هنگام به ياد خدا و عواقب شوم گناه بيفتد ، آنها را از خود دور ساخته و رهائى مىيابد و گرنه سرانجام در برابر اين وسوسهها تسليم مىگردد .
اصولا هر كس در هر مرحلهاى از ايمان و در هر سن و سال گهگاه گرفتار وسوسههاى شيطانى مىگردد ، و گاه در خود احساس مىكند كه نيروى محرك شديدى در درون جانش آشكار شده و او را به سوى گناه دعوت مىكند ، اين وسوسهها و تحريكها ، مسلما در سنين جوانى بيشتر است ، در محيطهاى آلوده ، همچون محيطهاى امروز كه خود مراكز فساد در آن فراوان و آزادى نه به معنى حقيقى بلكه به شكل بىبند و بارى همه جا را فرا گرفته و دستگاههاى تبليغاتى غالبا در خدمت شيطان و وسوسههاى شيطانى هستند ، فزونتر مىباشد ، تنها راه نجات از آلودگى در چنين شرائطى ، نخست فراهم ساختن سرمايه تقوى است كه در آيه مورد بحث به آن اشاره شده ، و سپس مراقبت و سرانجام توجه به خويشتن و پناه بردن به خدا ، ياد الطاف و نعمتهاى او ، و مجازاتهاى دردناك خطاكاران است .
در روايات كرارا به اثر عميق ذكر خدا در كنار زدن وسوسههاى شيطان اشاره شده است .
حتى افراد بسيار با ايمان و دانشمند و با شخصيت هميشه احساس خطر در
تفسير نمونه ج : 7ص :67
مقابل وسوسههاى شيطانى مىكردند ، و از طريق مراقبت كه در علم اخلاق بحث مشروحى دارد با آن مىجنگيدند .
اصولا وسوسههاى نفس و شيطان همانند ميكربهاى بيمارىزا است ، كه در همه وجود دارند ، ولى به دنبال بنيههاى ضعيف و جسمهاى ناتوان مىگردند ، تا در آنجا نفوذ كنند اما آنها كه جسمى سالم و نيرومند و قوى دارند ، اين ميكربها را از خود دفع مىكنند .
جمله اذا هم مبصرون ( به هنگام ياد خدا چشمشان بينا مىشود و حق را مىبينند ) اشاره به اين حقيقت است كه وسوسههاى شيطانى پرده بر ديد باطنى انسان مىافكند ، آنچنان كه راه را از چاه و دوست را از دشمن و نيك را از بد نمىشناسد ، ولى ياد خدا به انسان بينائى و روشنائى مىبخشد ، و قدرت شناخت واقعيتها به او مىدهد ، شناختى كه نتيجهاش نجات از چنگال وسوسهها است .
كوتاه سخن اينكه در آيه گذشته مشاهده كرديم كه چگونه پرهيزكاران در پرتو ذكر خدا از چنگال وسوسههاى شيطانى رهائى مىيابند ، و اين در حالى است كه گناهكاران آلوده ، كه برادران شيطانند در دام او گرفتارند ، قرآن در آيه بعد در اين باره چنين مىگويد : برادرانشان - يعنى شياطين - پيوسته آنها را در گمراهى پيش مىبرند ، و از گمراه ساختن آنها باز نمىايستند ، بلكه بيرحمانه حملات خود را به طور مداوم بر آنها ادامه مىدهند ( و اخوانهم يمدونهم فى الغى ثم لا يقصرون ) اخوان كنايه از شياطين است و ضمير هم به مشركان و گنهكاران باز مىگردد ، چنانكه در آيه 27 سوره اسراء مىخوانيم ان المبذرين كانوا اخوان الشياطين : تبذير كنندگان برادران شيطانند ! .
يمدونهم از ماده امداد به معنى كمك دادن و ادامه دادن و افزودن است
تفسير نمونه ج : 7ص :68
يعنى پيوسته آنها را به اين راه مىكشانند و پيش مىروند .
جمله لا يقصرون به معنى اين است كه شياطين در گمراه ساختن آنها از هيچ چيز كوتاهى نمىكنند .
سپس حال جمعى از مشركان و گنهكاران دور از منطق را شرح مىدهد و مىگويد هنگامى كه آيات قرآن را براى آنها بخوانى آنرا تكذيب مىكنند و هنگامى كه آيهاى براى آنها نياورى و در نزول وحى تاخيرى افتد مىگويند پس اين آيات چه شد ؟ چرا از پيش خود آنها را تنظيم نمىكنى ؟ مگر همه اينها وحى آسمانى است ؟ ( و اذا لم تاتهم باية قالوا لو لا اجتبيتها) .
اما به آنها بگو من تنها از آنچه بهسويم وحى مىشود پيروى مىكنم ، و جز آنچه خدا نازل مىكند ، چيزى نمىگويم ( قل انما اتبع ما يوحى الى من ربى) .
اين قرآن و آيات نورانيش وسيله بيدارى و بينائى از طرف پروردگار است ، كه به هر انسان آمادهاى ديد و روشنائى و نور مىدهد ( هذا بصائر من ربكم) .
و مايه هدايت و رحمت براى افراد با ايمان و آنها كه در برابر حق تسليمند مىباشد ( و هدى و رحمة لقوم يؤمنون) .
ضمنا از اين آيه روشن مىشود همه سخنان و كردار پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) از وحى آسمانى سرچشمه مىگيرد و آنها كه غير از اين مىگويند ، از قرآن بيگانهاند .
تفسير نمونه ج : 7ص :69
وَ إِذَا قُرِئَ الْقُرْءَانُ فَاستَمِعُوا لَهُ وَ أَنصِتُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ(204) وَ اذْكُر رَّبَّك فى نَفْسِك تَضرُّعاً وَ خِيفَةً وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَ الاَصالِ وَ لا تَكُن مِّنَ الْغَفِلِينَ(205) إِنَّ الَّذِينَ عِندَ رَبِّك لا يَستَكْبرُونَ عَنْ عِبَادَتِهِ وَ يُسبِّحُونَهُ وَ لَهُ يَسجُدُونَ (206)
ترجمه:
204 -هنگامى كه قرآن خوانده شود گوش فرا دهيد و خاموش باشيد تا مشمول رحمت خدا شويد .
205 -پروردگارت رادر دل خود از روى تضرع و خوف و آهسته و آرام ، صبحگاهان و شامگاهان ياد كن ! و از غافلان مباش!
206 -آنها كه ( در مقام قرب ) نزد پروردگار تواند هيچگاه از عبادتش تكبر نمىورزند و او را تسبيح مىگويند و برايش سجده مىكنند .
تفسير : به هنگام شنيدن تلاوت قرآن خاموش باشيد
اين سوره ( سوره اعراف ) با بيان عظمت قرآن آغاز شده ، و با آيات مورد بحث كه آنهم از قرآن سخن مىگويد ، پايان مىپذيرد ، هر چند بعضى از مفسران براى نزول نخستين آيه مورد بحث ، شان نزولهائى ذكر كردهاند از جمله اينكه ابن عباس و جمع ديگرى گفتهاند ، مسلمانان در آغاز كار گاهى در نماز صحبت مىكردند ، و گاهى شخص تازه وارد ، به هنگامى كه نماز را شروع مىكرد ، از ديگران سؤال مىكرد ، چند ركعت نماز خواندهايد ، ؟ آنها هم جواب مىدادند فلان مقدار ، آيه بالا نازل شد و آنها را از اين كار نهى كرد .
و نيز از زهرى نقل شده : هنگامى كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) تلاوت قرآن مىكرد ، جوانى از انصار همراه او بلند قرآن مىخواند ، آيه نازل شد و از اين
تفسير نمونه ج : 7ص :70
كار نهى كرد .
بهر صورت قرآن در آيه فوق دستور مىدهد : هنگامى كه قرآن تلاوت مىشود ، با توجه گوش دهيد و ساكت باشيد ، شايد مشمول رحمت خدا گرديد ( و اذا قرء القرآن فاستمعوا له و انصتوا لعلكم ترحمون ) .
انصتوا از ماده انصات به معنى سكوت توأم با گوش فرا دادن است .
در اينكه آيا اين سكوت و استماع به هنگام قرائت قرآن در تمام موارد است ، يا منحصر به وقت نماز و هنگام قرائت امام جماعت ، و يا به هنگامى كه امام در خطبه نماز جمعه تلاوت قرآن مىكند ، در ميان مفسران گفتگو بسيار است ، و احاديث مختلفى در كتب حديث و تفسير در اين زمينه نقل شده است .
آنچه از ظاهر آيه استفاده مىشود اين است كه اين حكم ، عمومى و همگانى است و مخصوص به حال معينى نيست ، ولى روايات متعددى كه از پيشوايان اسلام نقل شده به اضافه اجماع و اتفاق علماء بر عدم وجوب استماع در همه حال ، دليل بر اين است كه اين حكم به صورت كلى يك حكم استحبابى است ، يعنى شايسته و مستحب است كه در هر كجا و در هر حال كسى قرآن را تلاوت كند ، دگران به احترام قرآن سكوت كنند و گوش جان فرا دهند و پيام خدا را بشنوند و در زندگى خود از آن الهام گيرند ، زيرا قرآن تنها كتاب قرائت نيست ، بلكه كتاب فهم و درك و سپس عمل است ، اين حكم مستحب به قدرى تاكيد دارد كه در بعضى از روايات از آن تعبير به واجب شده است .
در حديثى از امام صادق (عليهالسلام) مىخوانيم كه فرمود : يجب الانصات للقرآن فى الصلوة و فى غيرها و اذا قرء عندك القرآن وجب عليك الانصات و الاستماع .
بر تو واجب است كه در نماز و غير نماز در برابر شنيدن قرآن سكوت و استماع كنى و هنگامى كه نزد تو قرآن خوانده شود ، لازم است سكوت كردن
تفسير نمونه ج : 7ص :71
و گوش فرا دادن حتى از بعضى از روايات استفاده مىشود كه اگر امام جماعت مشغول قرائت باشد فرد ديگرى ، آيهاى از قرآن تلاوت كند ، مستحب است سكوت كند تا او آيه را پايان دهد ، سپس امام قرائت را تكميل كند ، چنانكه از امام صادق (عليهالسلام) نقل شده كه على (عليهالسلام) در نماز صبح بود و ابن كوا ( همان مرد منافق تيره دل ) در پشت سر امام (عليهالسلام) مشغول نماز بود ، ناگاه در نماز اين آيه را تلاوت كرد و لقد اوحى اليك و الى الذين من قبلك لئن اشركت ليحبطن عملك و لتكونن من الخاسرين ( و هدفش از خواندن آيه اين بود كه به طور كنايه به على (عليهالسلام) احتمالا در مورد قبول حكميت در ميدان صفين اعتراض كند ) اما با اين حال امام (عليهالسلام) براى احترام قرآن سكوت كرد تا وى آيه را به پايان رسانيد ، سپس امام (عليهالسلام) به ادامه قرائت نماز بازگشت ، و ابن كوا كار خود را دو مرتبه تكرار كرد ، باز امام (عليهالسلام) سكوت كرد و ابن كوا براى سومين بار آيه را تكرار نمود ، و على (عليهالسلام) مجددا به احترام قرآن سكوت كرد ، سپس حضرت اين آيه را تلاوت فرمود فاصبر ان وعد الله حق و لا يستخفنك الذين لا يؤمنون ( اشاره به اينكه مجازات دردناك الهى در انتظار منافقان و افراد بى ايمان است و در برابر آنها بايد تحمل و حوصله به خرج داد ) سرانجام امام سوره را تمام كرده و به ركوع رفت .
از مجموع اين بحث روشن مىشود كه استماع و سكوت به هنگام شنيدن آيات قرآن كار بسيار شايستهاى است ولى به طور كلى واجب نيست ، و شايد علاوه بر اجماع و روايات جمله لعلكم ترحمون ( شايد مشمول رحمت خدا بشويد ) نيز اشاره به مستحب بودن اين حكم باشد .
تفسير نمونه ج : 7ص :72
تنها موردى كه اين حكم الهى شكل وجوب به خود مىگيرد موقع نماز جماعت است كه ماموم به هنگام شنيدن قرائت امام بايد سكوت كند و گوش فرا دهد ، حتى جمعى از فقها اين آيه را دليل بر سقوط قرائت حمد و سوره از ماموم دانستهاند .
از جمله رواياتى كه دلالت بر اين حكم دارد حديثى است كه از امام باقر عليه السلام نقل شده كه فرمود : و اذا قرء القرآن فى الفريضة خلف الامام فاستمعوا له و انصتوا لعلكم ترحمون : هنگامى كه قرآن در نماز فريضه و پشت سر امام خوانده مىشود ، گوش فرا دهيد و خاموش باشيد شايد مشمول رحمت الهى شويد .
و امام در مورد كلمه لعل ( شايد ) كه در اين گونه موارد به كار مىرود ، سابقا هم اشاره كردهايم كه منظور اين است براى اينكه مشمول رحمت خدا شويد ، تنها سكوت و گوش فرا دادن كافى نيست ، شرائط ديگرى از جمله عمل به آن دارد .
ذكر اين نكته نيز به مورد است كه فقيه معروف فاضل مقداد در كتاب كنز العرفان تفسير ديگرى براى آيه ذكر كرده است و آن اينكه ، مراد از آن شنيدن آيات قرآن و درك مفاهيم آن و پى بردن به معجزه بودنش مىباشد .
ذكر اين تفسير شايد به خاطر آن است كه در آيه قبل ، گفتگو از مشركان بود كه آنها در باره نزول قرآن بهانهجوئى مىكردند ، قرآن به آنها مىگويد : خاموش شويد و گوش فرا دهيد تا حقيقت را دريابيد .
هيچ مانعى ندارد كه مفهوم آيه فوقرا آنچنان وسيع بدانيم كه مسلمان و كافر همه را در بر گيرد ، غير مسلمان بايد بشنوند و سكوت كنند و در آن
تفسير نمونه ج : 7ص :73
بينديشند تا ايمان بياورند و مشمول رحمت خدا شوند ، مسلمانان هم بايد گوش فرا دهند و مفاهيم آنرا دريابند و به آن عمل كنند ، تا رحمت خدا آنها را نيز فرا گيرد ، زيرا قرآن كتاب ايمان و علم و عمل است براى همگان نه براى يك گروه معين .
سپس در آيه بعد براى تكميل دستور فوق به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) دستور مىدهد ( و البته يك حكم عمومى است اگر چه روى سخن در آن به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) شده همانند بسيارى ديگر از تعبيرات قرآن ) كه پروردگارت را در دل خود از روى تضرع و خوف ياد كن ( و اذكر ربك فى نفسك تضرعا و خيفة ) سپس اضافه مىكند : و آهسته و آرام نام او را بر زبان بياور ( و دون الجهر من القول ) و اين كار را همواره صبحگاهان و شامگاهان تكرار كن ( بالغدو و الاصال ) آصال جمع اصيل به معنى نزديك غروب و شامگاه است .
و هرگز از غافلان و بيخبران از ياد خدا مباش ( و لا تكن من الغافلين ) ياد خدا در همه حال و در هر روز و در صبحگاهان و شامگان مايه بيدارى دلها و كنار رفتن ابرهاى تاريك غفلت از دل آدمى است ، ياد خدا همچون باران بهارى است كه چون بر دل ببارد گلهاى بيدارى ، توجه ، احساسمسئوليت ، روشنبينى و هر گونه عمل مثبت و سازندهاى را مىروياند .
سپس با اين سخن سوره را پايان مىدهد كه نه تنها شما بايد در همه حال به
تفسير نمونه ج : 7ص :74
ياد خدا باشيد ، فرشتگان مقرب پروردگار و آنها كه در مقام قرب ، نزد پروردگار تواند هيچگاه از عبادت او تكبر نمىورزند ، و همواره تسبيح او مىگويند و ذات پاكش را از آنچه شايسته مقام او نيست منزه مىشمارند و در پيشگاه او سجده مىنمايند ( ان الذين عند ربك لا يستكبرون عن عبادته و يسبحونه و له يسجدون) .
كلمه عند ربك ( آنها كه نزد پروردگار تواند)به معنى قرب مكانى نيست ، زيرا خداوند مكانى ندارد ، بلكه اشاره به قرب مقامى است ، يعنى آنها با آن همه موقعيت و مقام باز در بندگى و ياد خدا و سجده و تسبيح كوتاهى ندارند ، شما هم بايد كوتاهى نكنيد .
به هنگام تلاوت آيه فوق ، سجده كردن مستحب است ، ولى بعضى از اهل تسنن مانند پيروان ابو حنيفه آنرا واجب مىشمرند .
بار الها قلب ما را به نور ياد خودت روشن فرما همان روشنائى كه در پرتو آن را خويش را به سوى حقيقت بگشائيم و از آن در بپاداشتن پرچم حق و پيكار با ظالمان و ستمگران و درك مسئوليتها و انجام رسالتها مددگيريم .
(پايان سوره اعراف)