تفسير نمونه ج : 8ص :1
تفسير نمونه ج : 8ص :2
تفسير نمونه ج : 8ص :3
إِنَّمَا الصدَقَت لِلْفُقَرَاءِ وَ الْمَسكِينِ وَ الْعَمِلِينَ عَلَيهَا وَ الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبهُمْ وَ فى الرِّقَابِ وَ الْغَرِمِينَ وَ فى سبِيلِ اللَّهِ وَ ابْنِ السبِيلِفَرِيضةً مِّنَ اللَّهِوَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكيمٌ(60)
ترجمه:
60 -زكات مخصوص فقراء و مساكين و كاركنانى است كه براى ( جمعآورى ) آن كار مىكنند ، و كسانى كه براى جلب محبتشان اقدام مىشود ، و براى ( آزادى ) بردگان ، و بدهكاران ، و در راه ( تقويت آئين ) خدا ، و واماندگان در راه ، اين يك فريضه ( مهم ) الهى است و خداوند دانا و حكيم است .
تفسير : مصارف زكات و ريزهكاريهاى آن
در تاريخ اسلام دو دوران مشخص ديده مىشود ، دوران مكه كه همت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) و مسلمانان در آن مصروف تعليم و تربيت نفرات و آموزش و تبليغ مىشد ، و دوران مدينه كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) در آن دست به تشكيل حكومت اسلامى و پياده كردن و اجراى تعليمات اسلام ، از طريق اين حكومت صالح زد .
بدون شك يكى از ابتدائى و ضرورىترين مساله ، به هنگام تشكيل حكومت تشكيل بيت المال است كه به وسيله آن نيازهاى اقتصادى حكومت بر آورده شود ، نيازهائى كه در هر حكومتى بدون استثناء وجود دارد .
به همين دليل يكى از نخستين كارهائى كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) در مدينه انجام داد تشكيل بيت المال بود كه يكى از منابع آنرا زكات تشكيل مىداد ، و طبق مشهور
تفسير نمونه ج : 8ص :4
اين حكم در سال دوم هجرت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) تشريع شد .
البته همانگونه كه بعدا به خواست خدا اشاره خواهيم كرد ، حكم زكات قبلا در مكه نازل شده بود ، اما نه به صورت وجوب جمعآورى در بيت المال ، بلكه خود مردم اقدام به پرداخت آن مىكردند ، ولى در مدينه دستور جمعآورى و تمركز آن از ناحيه خداوند در آيه 103 توبه صادر گرديد .
آيه مورد بحث كه مسلما بعد از آيه وجوب اخذ زكات نازل شده ، ( هر چند در قرآن از آن ذكر گرديده است ) مصارف گوناگون زكات را بيان مىكند .
و جالب اينكه آيه ، با كلمه انما كه دليل بر انحصار است ، آغاز شده ، و اين نشان مىدهد كه بعضى از افراد خود خواه ، يا بىخبر ، انتظار داشتند بدون هيچگونه استحقاق ، سهمى از زكات دريافت دارند كه با كلمه انما دست رد به سينه همه آنها زده شده است .
در دو آيه قبل از اين آيه ، نيز اين معنى منعكس بود كه بعضى بر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) خرده مىگرفتند كه چرا سهمى از زكات را در اختيار آنها نمىگذارد و حتى در صورت محروم شدن از آن خشمگين مىشدند ، اما به هنگام برخوردارى ابراز رضايت مىكردند .
به هر حال آيه فوق به روشنى مصارف واقعى زكاترا بيان كرده ، و به تمام توقعات بيجا پايان مىدهد ، و آنرا در هشت مصرف خلاصه مىكند:
1 -فقراء نخست مىگويد : صدقات و زكات براى فقيران است ( انما الصدقات للفقراء) .
2 -مساكين ( و المساكين ) .
در اينكه فقير و مسكين با هم چه تفاوتى دارند بحثى است كه در پايان تفسير آيه خواهد آمد .
3 -عاملان و جمعآورى كنندگان زكات ( و العاملين عليها) .
اين گروه در حقيقت كارمندان و كاركنانى هستند كه براى جمعآورى
تفسير نمونه ج : 8ص :5
زكات و اداره بيت المال اسلام تلاش و كوشش مىكنند ، و آنچه به آنها داده مىشود در حقيقت به منزله مزد و اجرت آنها است ، و لذا فقر در اين گروه به هيچوجه شرط نيست .
4 -مؤلفة قلوبهم يعنى كسانى كه انگيزه معنوى نيرومندى براى پيشبرد اهداف اسلامى ندارند ، و با تشويق مالى مىتوان تاليف قلب ، و جلب محبت آنان نمود ( و المؤلفة قلوبهم ) .
توضيح بيشتر درباره اين گروه بعدا خواهد آمد .
5 -آزاد ساختن بردگان ( و فى الرقاب) .
يعنى سهمى از زكات ، تخصيص به مبارزه با بردگى ، و پايان دادن به اين موضوع ضد انسانى ، داده مىشود ، و همانگونه كه در جاى خود گفتهايم برنامه اسلام در مورد بردگان برنامه آزادى تدريجى است كه نتيجه نهائيش آزاد ساختن همه بردگان بدون روبرو شدن به واكنشهاى نامطلوب اجتماعى آن مىباشد ، و تخصيص سهمى از زكات ، به اين موضوع ، گوشهاى از اين برنامه را تشكيل مىدهد .
6 -اداء دين بدهكاران و آنها كه بدون جرم و تقصير زير بار بدهكارى مانده و از اداى آن عاجز شدهاند ( و الغارمين) .
7 -در راه خدا ( و فى سبيل الله) .
همانگونه كه در پايان آيه اشاره خواهيم كرد منظور از آن تمام راههائى است كه به گسترش و تقويت آئين الهى منتهى شود ، اعم از مساله جهاد و تبليغ و مانند آن .
8 -واماندگان در راه ( و ابن السبيل) .
يعنى مسافرانى كه بر اثر علتى در راه مانده ، و زاد و توشه و مركب كافى براى رسيدن به مقصد ندارند ، هر چند افراد فقير و بىبضاعتى نيستند ، ولىبر اثر
تفسير نمونه ج : 8ص :6
دزدزدگى ، يا بيمارى ، يا گم كردن اموال خود ، و يا علل ديگر ، به چنين وضعى افتادهاند ، اينگونه اشخاص را بايد از طريق زكات به مقدارى كه براى رسيدن به مقصد لازم است بىنياز ساخت .
در پايان آيه به عنوان تاكيد روى مصارف گذشته مىفرمايد : اين فريضه الهى است ( فريضة من الله) .
و بدون شك اين فريضه ، حساب شده ، و كاملا دقيق ، و جامع مصلحت فرد و اجتماع است ، زيرا خداوند دانا و حكيم است ( و الله عليم حكيم) .
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:
1- فرق ميان فقير و مسكين
در ميان مفسران گفتگو است كه آيا فقير و مسكين ، مفهوم واحدى دارند و به عنوان تاكيد در آيه فوق ذكر شدهاند ؟ و بنابراين مصارف زكات ، هفت مصرف مىشود ، و يا اينكه دو مفهوم مخالف دارند ؟ غالب مفسران و فقها احتمال دوم را پذيرفتهاند ، ولى در ميان طرفداران اين عقيده ، نيز در تفسير اين دو كلمه ، گفتگوهاى زيادى است ، اما آنچه نزديكتر به نظر مىرسد اين است كه فقير به معنى كسى است كه در زندگى خود كمبود مالى دارد ، هر چند مشغول كسب و كارى باشد و هرگز از كسى سؤال نكند ، اما مسكين كسى است كه نيازش شديدتر است و دستش از كار كوتاه است ، و به همين جهت از اين و آن سؤال مىكند .
شاهد اين موضوع ، نخست ريشه لغت مسكين است كه از ماده سكون گرفته شده ، گويا چنين كسى بر اثر شدت فقر ، ساكن و زمينگير شده است .
ديگر اينكه ملاحظه موارد استعمال اين دو كلمه در قرآن معنى فوق را تاييد
تفسير نمونه ج : 8ص :7
مىكند ، از جمله در آيه 16 سوره بلد مىخوانيم : او مسكينا ذا متربة : يا مسكين خاكنشينى را اطعام كند و در آيه 8 سوره نساء مىخوانيم : و اذا حضر القسمة اولوا القربى و اليتامى و المساكين فارزقوهم : هر گاه خويشاوندان و يتيمان و مسكينان ، در موقع تقسيم ارث ، حضور يابند ، چيزى از آن به آنها ببخشيد از اين تعبير استفاده مىشود كه منظور از مساكين سائلانى است كه گاه در اين مواقع حضور مىيابند .
و در آيه 24 سوره قلم مىخوانيم ان لا يدخلنها اليوم عليكم مسكين : امروز هيچ مسكينى نبايد در محوطه زراعت شما حضور يابد ! كه اشاره به - سائلان است .
همچنين تعبير به اطعام مسكين يا طعام مسكين در آيات متعددى از قرآن نشان مىدهد كه مساكين افراد گرسنهاى هستند كه حتى نياز به يك وعده غذا دارند .
در حالى كه از پارهاى از موارد استعمال كلمه فقير در قرآن به خوبى استفاده مىشود كه افراد آبرومندى كه هرگز روى سؤال ندارند اما گرفتار كمبود مالى هستند ، در مفهوم اين كلمه واردند ، مانند آنچه در آيه 273 سوره بقره ديده مىشود للفقراء الذين احصروا فى سبيل الله لا يستطيعون ضربا فى الارض يحسبهم الجاهل اغنياء من التعفف : انفاق براى فقيرانى است كه در راه خدا گرفتار شدهاند ، و آنچنان ظاهر خويش را حفظ مىكنند كه جاهل از شدت عفت نفس آنان ، چنين مىپندارد كه غنى و بىنيازند .
از همه اينها گذشته در روايتى كه محمد بن مسلم از امام صادق (عليهالسلام) يا امام باقر (عليهالسلام) نقل كرده مىخوانيم كه از آنحضرت درباره فقير و مسكين سؤال كردند ، فرمود : الفقير الذى لا يسئل و المسكين الذى هو اجهد منه الذى يسئل : فقير كسى است كه سؤال نمىكند ، و مسكين حالش از او سختتر است ،
تفسير نمونه ج : 8ص :8
و كسى است كه از مردم سؤال و تقاضا مىكند ( 1) .
همين مضمون در حديث ديگرى از ابو بصير از امام صادق (عليهالسلام) نقل شده است ، و هر دو صراحت در مفهوم فوق دارد .
البته پارهاى از قرائن گواهى بر خلاف آنچه در بالا گفتيم مىدهد ، ولى هر گاه مجموع قرائن موجود را در نظر بگيريم ، روشن مىشود كه حق همان است كه در بالا گفته شد .
2- آيا لازم است زكات به هشت قسمت مساوى تقسيم شود ؟
بعضى از مفسران يا فقهاء عقيده دارند كه ظاهر آيه فوق اين است كه بايد زكات مال به هشت سهم مساوى تقسيم گردد ، و هر كدام در مصرف خود صرف شود ، مگر اينكه مقدار زكات بقدرى ناچيز باشد كه نتوان آنرا به هشت سهم قابل ملاحظه تقسيم كرد .
ولى اكثريت قاطع فقها بر اينند كه اصناف هشتگانه فوق مواردى است كه صرف زكات در آنها مجاز است ، و تقسيم كردن در آن واجب نيست .
سيره قطعى پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) وامامان اهلبيت (عليهمالسلام) و ياران آنها نيز اين معنى را تاييد مىكند ، به علاوه با توجه به اينكه زكات يك ماليات اسلامى است و حكومت اسلامى موظف است آنرا از مردم وصول كند ، و هدف از تشريع آن رفع نيازمنديهاى گوناگون جامعه اسلامى مىباشد ، طبعا چگونگى مصرف آن در اين مصارف هشتگانه بستگى به ضرورتهاى اجتماعى از يكسو ، و نظر حكومت اسلامى از سوى ديگر دارد .
تفسير نمونه ج : 8ص :9
3- در چه زمانى زكات واجب شد ؟
از آيات مختلف قرآن از جمله آيه 156 سوره اعراف ، و آيه 3 سوره نمل ، و آيه 4 سوره لقمان ، و آيه 7 سوره فصلت كه همه از سورههاى مكى هستند ، چنين استفاده مىشود كه حكم وجوب زكات در مكه نازل شده است ، و مسلمانان موظف به انجام اين وظيفه اسلامى بودهاند ، ولى به هنگامى كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) به مدينه آمد و پايه حكومت اسلامى را گذارد و طبعا نياز به تشكيل بيت المال پيدا كرد ، از طرف خداوند ماموريت يافت كه زكات را از مردم شخصا بگيرد ( نه اينكه خودشان به ميل و نظر خود در مصارف آن صرف كنند ) .
آيه شريفه خذ من اموالهم صدقة ... ( سوره توبه 103 ) در اين هنگام نازل ، شد ، و مشهور اين است كه اين در سال دوم هجرت بود ، سپس مصارف زكات به طور دقيق در آيه مورد بحث كه آيه 60 سوره توبه است بيان گرديد ، و جاى تعجب نيست كه تشريع اخذ زكات در آيه 103 باشد و ذكر مصارف آن كه مىگويند در سال نهم هجرت نازل شده در آيه 60 ، زيرا مىدانيم آيات قرآن بر طبق تاريخ نزول جمعآورى نشده ، بلكه به فرمان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) هر كدام در مورد مناسب قرار داده شده است .
4- منظور از مؤلفة قلوبهم چه اشخاصى هستند ؟
آنچه از تعبير مؤلفة قلوبهم فهميده مىشود آن است كه يكى از مصارف زكات كسانى هستند كه به خاطر ايجادالفت و محبت به آنها زكات داده مىشود ، ولى آيا منظور از آن كفار و غير مسلمانانى است كه به خاطر استفاده از همكارى آنها در جهاد از طريق كمك مالى تشويق مىشوند ؟ يا مسلمانان ضعيف الايمان را نيز شامل مىگردد ؟
تفسير نمونه ج : 8ص :10
همانگونه كه در مباحث فقهى گفتهايم مفهوم آيه ، و همچنين پارهاى از روايات كه در اين زمينه وارد شده مفهوم وسيعى دارد ، و تمام كسانى را كه با تشويق مالى ، از آنها به نفع اسلام و مسلمين جلب محبت مىشود ، در بر مىگيرد ، و دليلى بر تخصيص آن به كفار نيست .
5- نقش زكات در اسلام
با توجه به اينكه اسلام به صورت يك مكتب صرفا اخلاقى ، و يا فلسفى و اعتقادى ، ظهور نكرد ، بلكه به عنوان يك آئين جامع كه تمام نيازمنديهاى مادى و معنوى در آن پيشبينى شده ، پا به عرصه ظهور گذاشت ، و نيز با توجه به اينكه اسلام ، از همان عصر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) ، با تاسيس حكومت همراه بود ، و همچنين با توجه به اينكه اسلام توجه خاصى به حمايت از محرومان و مبارزه با فاصله طبقاتى دارد ، روشن مىشود كه نقش بيت المال ، و زكات كه يكى از منابع درآمد بيت المال است ، از مهمترين نقشها است .
شك نيست كههر جامعهاى داراى افرادى از كار افتاده ، بيمار ، يتيمان بىسرپرست ، معلولين ، و امثال آنها ميباشد كه بايد مورد حمايت قرار گيرند .
و نيز براى حفظ موجوديت خود در برابر هجوم دشمن ، نياز به سربازان مجاهدى دارد كه هزينه آنها از طرف حكومت پرداخته مىشود ، همچنين كارمندان حكومت اسلامى ، دادرسان و قضات ، و نيز وسائل تبليغاتى و مراكز دينى ، هر كدام نيازمند به صرف هزينهاى است كه بدون يك پشتوانه مالى منظم ، و مطمئن ، سامان نمىپذيرد .
به همين دليل در اسلام مساله زكات كه در حقيقت يكنوع ماليات بر - درآمد و توليد وماليات بر ثروت راكد محسوب مىشود ، از اهميت خاصى برخوردار است ، تا آنجا كه در رديف مهمترين عبادات قرار گرفته ، و در بسيارى
تفسير نمونه ج : 8ص :11
از موارد با نماز همراه ذكر شده ، و حتى شرط قبولى نماز شمرده شده است ! حتى در روايات اسلامى مىخوانيم كه اگر حكومت اسلامى از شخص ، يا اشخاصى ، مطالبه زكات كند ، و آنها در برابر حكومت ، ايستادگى كنند و سرباز زنند ، مرتد محسوب مىشوند ، و در صورتى كه اندرزها در مورد آنها سود ندهد ، توسل به نيروى نظامى ، در مقابل آنها جايز است ، داستان اصحاب رده ( همان گروهىكه بعد از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) سر از پرداخت زكات باز زدند و خليفه وقت به مبارزه با آنها برخاست و حتى على (عليهالسلام) اين مبارزه را امضاء كرد و شخصا يكى از پرچمداران در ميدان جنگ بود ) در تواريخ اسلام مشهور است .
در روايتى از امام صادق (عليهالسلام) مىخوانيم : من منع قيراطا من الزكاة فليس هو بمومن ، و لا مسلم ، و لا كرامة ! : كسى كه يك قيراط از زكات را نپردازد نه مؤمن است و نه مسلمان و ارزشى ندارد .
جالب توجه اينكه از روايات استفاده ميشود كه حدود و مقدار زكات آن چنان دقيقا در اسلام تعيين شده ، كه اگر همه مسلمانان زكات اموال خويش را بطور صحيح و كامل بپردازند ، هيچ فردى فقير و محروم در سرتاسر كشور اسلامى باقى نخواهد ماند .
در حديثى از امام صادق (عليهالسلام) مىخوانيم و لو ان الناس ادوا زكاة اموالهم ما بقى مسلم فقيرا محتاجا ! ... و ان الناس ما افتقروا ، و لا احتاجوا ، و لا جاعوا ، و لا عروا ، الا بذنوب الاغنياء ! : اگر همه مردم زكات اموال خود را بپردازند مسلمانى فقير و نيازمند ، باقى نخواهد ماند ، و مردم فقير و محتاج و گرسنه و برهنه نمىشوند مگر به خاطر گناه ثروتمندان ! و نيز از رواياتاستفاده مىشود كه اداى زكات باعث حفظ اصل مالكيت و
تفسير نمونه ج : 8ص :12
تحكيم پايههاى آنست ، بطورى كه اگر مردم اين اصل مهم اسلامى را فراموش كنند شكاف و فاصله ميان گروهها آنچنان مىشود كه اموال اغنياء نيز به خطر خواهد افتاد .
در حديثى از امام موسى بن جعفر (عليهالسلام) مىخوانيم حصنوا اموالكم بالزكاة : اموال خود را بوسيله زكات حفظ كنيد .
همين مضمون از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) و امير مومنان على (عليهالسلام) نيز در احاديث ديگر نقل شده است .
براى اطلاع بيشتر از اين احاديث به ابوابيك و سه و چهار و پنج از ابواب زكات از جلد ششم وسائل مراجعه فرمائيد .
6 -آخرين نكتهاى كه توجه به آن لازم است اين است كه در آيه مورد بحث در مورد چهار گروه كلمه لام ذكر شده ( انما الصدقات للفقراء و المساكين و العاملين عليها و المؤلفة قلوبهم ) و اين تعبير معمولا نشانه ملكيت است .
ولى در مورد چهار گروه ديگر كلمه فى آمده است ( و فى الرقاب و الغارمين و فى سبيل الله و ابن السبيل ) و اين تعبير معمولا براى بيان مصرف است .
در ميان مفسران در تفسير اين اختلاف تعبير گفتگو است ، بعضى معتقدند كه گروه چهارگانه اول ، مالك زكات ، مىشوند ، و گروه چهارگانه دوم ، مالك ، نخواهند شد ، و تنها جايز است زكات در مورد آنان مصرف گردد .
بعضى ديگر معتقدند كه اين اختلاف تعبير اشاره به نكته ديگرى است و
تفسير نمونه ج : 8ص :13
آن اينكه گروه چهارگانه دوم استحقاق بيشترى براى زكات دارند ، زيرا كلمه فى براى بيان ظرفيت است ، گويا اين گروه چهارگانه ظرف زكات مىباشند و زكات مظروف آنها است ، در حالى كه گروههاى نخستين چنين نيستند .
ولى ما در اينجا احتمال ديگرى را انتخاب كردهايم و آن اينكه شش گروه فقراء ، مساكين ، عاملين عليها ، مؤلفة قلوبهم ، غارمين ، و ابن السبيل كه بدون فى ذكر شدهاند يكسان مىباشند و عطف بر يكديگر و دو گروه ديگر كه فى الرقاب و فى سبيل الله است و با كلمه فى بيان گرديده ، وضع خاصى دارند ، شايد اين تفاوت تعبير از اين نظر باشد كه گروههاى ششگانه مىتوانند مالك زكات شوند ، و مىتوان زكات را به خود آنها پرداخت ( حتى بدهكاران و كسانى كه از اداى دين خود ناتوانند ، البته در صورتى كه اطمينان داشته باشيم آنرا در مورد اداى دين خود مصرف مىكنند ) .
ولى دو گروه مالك زكات نمىشوند ، و نمىتوان به آنها پرداخت ، بلكه بايد در مورد آنها مصرف گردد ، مثلا بردگان را بايد از طريق زكات خريد و آزاد كرد ، روشن است كه آنها در اين صورت مالك زكات نمىشوند ، و همچنين مواردى كه تحت عنوان فى سبيل الله مندرج است ، از قبيل هزينه جهاد ، تهيه اسلحه و يا ساختن مسجد و مراكز دينى و مانند آنها هيچيك مالك زكات نيستند ، بلكه مصرف آنند .
و به هر حال اين تفاوت در تعبير نشان مىدهد كه تا چه اندازه تعبيرات قرآن حساب شده است .
تفسير نمونه ج : 8ص :14
وَ مِنهُمُ الَّذِينَ يُؤْذُونَ النَّبىَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌقُلْ أُذُنُ خَيرٍ لَّكمْ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ رَحْمَةٌ لِّلَّذِينَ ءَامَنُوا مِنكمْوَ الَّذِينَ يُؤْذُونَ رَسولَ اللَّهِ لهَُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ(61)
ترجمه:
61 -از آنها كسانى هستند كه پيامبر را آزار مىدهند ، و مىگويند او خوشباور و گوشى است ! ، بگو خوشباور بودن او به نفع شماست ( ولى بدانيد ) او ايمان به خدا دارد و ( تنها ) تصديق مومنان مىكند ، و رحمت است براى كسانى از شما كه ايمان آوردهاند ، و آنها كه فرستاده خدا را آزار مىدهند عذاب دردناكى دارند .
شان نزول : اين حسن است نه عيب!
براى آيه فوق شان نزولهائى ذكر شده كه بىشباهت به يكديگر نيست ، از جمله اينكه گفتهاند : اين آيه درباره گروهى از منافقان نازل شده ، كه دور هم نشسته بودند و سخنان ناهنجار ، درباره پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) مىگفتند ، يكى از آنان گفت : اين كار را نكنيد ، زيرا ، مىترسيم به گوش محمد برسد ، و او به ما بد بگويد ( و مردم را بر ضد ما بشوراند ) .
يكى از آنان كه نامش جلاس بود گفت : مهم نيست ، ما هر چه بخواهيم مىگوئيم ، و اگر به گوش او رسيد نزد وى مىرويم ، و انكار مىكنيم ، و او از ما مىپذيرد ، زيرا محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) آدم خوشباور و دهنبينى است ، و هر كس هر چه بگويد قبول مىكند ، در اين هنگام آيه فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت :
تفسير نمونه ج : 8ص :15
تفسير:
در اين آيه همانگونه كه از مضمون آن استفاده مىشود سخن از فرد يا افرادى در ميان است كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) را با گفتههاى خود آزار مىدادند و مىگفتند او انسان خوشباور ، و دهنبينى است ( و منهم الذين يؤذون النبى و يقولون هو اذن) .
اذن در اصل به معنى گوش است ، ولى به اشخاصى كه زياد به حرف مردم گوش مىدهند ، و به اصطلاحگوشى هستند نيز اين كلمه اطلاق مىشود .
آنها در حقيقت يكى از نقاط قوت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) را كه وجود آن در يك رهبر كاملا لازم است ، به عنوان نقطه ضعف نشان مىدادند و از اين واقعيت غافل بودند كه يك رهبر محبوب ، بايد نهايت لطف و محبت را نشان دهد ، و حتى الامكان عذرهاى مردم را بپذيرد ، و در مورد عيوب آنها پردهدرى نكند ( مگر در آنجا كه اين كار موجب سوء استفاده شود) .
لذا قرآن بلافاصله اضافه مىكند كه : به آنها بگو اگر پيامبر گوش به سخنان شما فرا مىدهد ، و عذرتان را مىپذيرد ، و به گمان شمايك آدم گوشى است اين به نفع شما است ! ( قل اذن خير لكم) .
زيرا از اين طريق آبروى شما را حفظ كرده ، و شخصيتتان را خرد نمىكند عواطف شما را جريحهدار نمىسازد ، و براى حفظ محبت و اتحاد و وحدت شما از اين طريق كوشش مىكند ، در حالى كه اگر او فورا پردهها را بالا مىزد ، و دروغگويان را رسوا مىكرد ، دردسر فراوانى براى شما فراهم مىآمد ، علاوه بر اينكه آبروى عدهاى به سرعت از بين مىرفت ، راه بازگشت و توبه بر آنها بسته مىشد ، و افراد آلودهاى كه قابل هدايت بودند در صف بدكاران جاى مىگرفتند
تفسير نمونه ج : 8ص :16
و از اطراف پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) دور مىشدند .
يك رهبر مهربان و دلسوز ، و در عين حال پخته و دانا ، بايد همه چيز را بفهمد ، ولى بايد بسيارى از آنها را به روى خود نياورد ، تا آنها كه شايسته تربيتند ، تربيت شوند و از مكتب او فرار نكنند و اسرار مردم از پرده برون نيفتد .
اين احتمال نيز در معنى آيه وجود دارد كه خداوند در پاسخ عيبجويان مىگويد : چنان نيست كه او گوش به همه سخنان فرا ، دهد ، بلكه او گوش به سخنانى مىدهد كه به سود و نفع شما است ، يعنى وحى الهى را مىشنود ، پيشنهاد مفيد را استماع مىكند و عذرخواهى افراد را در مواردى كه به نفع آنها و جامعه است مىپذيرد .
سپس براى اينكه عيبجويان از اين سخن سوء استفاده نكنند ، و آنرا دستاويز قرار ندهند ، چنين اضافه مىكند : او به خدا و فرمانهاى او ايمان دارد ، و به سخنان مؤمنان راستين گوش فرا مىدهد ، و آنرا مىپذيرد و به آن ترتيب اثر مىدهد ( يؤمن بالله و يؤمن للمؤمنين) .
يعنى در واقع پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) دو گونه برنامه دارد : يكى برنامه حفظ ظاهر و جلوگيرى از پردهدرى ، و ديگرى در مرحله عمل ، در مرحله اول به سخنان همه گوش فرا مىدهد ، و ظاهرا انكار نمىكند ، ولى در مقام عمل تنها توجه او به فرمانهاى خدا و پيشنهادها و سخنان مؤمنان راستين است ، و يك رهبر واقعبين بايد چنين باشد ، و تامين منافع جامعه جز از اين راه ممكن نيست لذا بلافاصله
تفسير نمونه ج : 8ص :17
مىفرمايد : او رحمت براى مؤمنان شما است ( و رحمة للذين آمنوا منكم) .
ممكن است در اينجا سؤال شود كه در پارهاى از آيات قرآن مىخوانيم پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) رحمة للعالمين است ( انبياء - 107) .
ولى آيه مورد بحث مىگويد : رحمت براى مؤمنان است ، آيا آنعموميت با اين تخصيص سازگار است ؟ ! اما با توجه به يك نكته ، پاسخ اين سؤال روشن مىشود ، و آن اينكه : رحمت ، درجات و مراتب دارد كه يكى از مراتب آن قابليت و استعداد است ، و مرتبه ديگر فعليت .
مثلا باران رحمت الهى است ، يعنى اين قابليت و شايستگى ، در تمام قطرات آن وجود دارد كه منشا خير و بركت و نمو و حيات باشد ، ولى مسلما ظهور و بروز آثار اين رحمت تنها در سرزمينهاى آماده و مستعد است ، بنابراين هم مىتوانيم بگوئيم تمام قطرههاى باران ، رحمت است و هم صحيح است گفته شود اين قطرات در سرزمينهاى مستعد و آماده ، مايه رحمت است ، جمله اول اشاره به مرحله اقتضا و قابليت است ، و جمله دوم اشاره به مرحله وجود و فعليت .
در مورد پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) او بالقوه براى همه جهانيان مايه رحمت است ، ولى بالفعل مخصوص مومنان مىباشد .
تنها چيزى كه در اينجا باقى مىماند اين است كه نبايد آنها كه پيامبر ع را با اين سخنان خود ناراحت مىكنند و از او عيبجوئى مىنمايند ، تصور كنند كه بدون مجازات خواهند ماند ، درست است كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) در برابر آنها وظيفهاى دارد كه با بزرگوارى و وسعت روح خود با آنان روبرو شود ، و از رسوا ساختنشان خود دارى كند ، ولى مفهوم اين سخن چنين نيست كه آنها در اين اعمال خود بدون كيفر خواهند ماند ، لذا در پايان آيه مىفرمايد : آنها كه رسولخدا (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) را آزار مىرسانند عذابى دردناك دارند ( و الذين يؤذون رسول الله لهم
تفسير نمونه ج : 8ص :18
عذاب اليم) .
يحْلِفُونَ بِاللَّهِ لَكُمْ لِيرْضوكمْ وَ اللَّهُ وَ رَسولُهُ أَحَقُّ أَن يُرْضوهُ إِن كانُوا مُؤْمِنِينَ(62) أَ لَمْ يَعْلَمُوا أَنَّهُ مَن يحَادِدِ اللَّهَ وَ رَسولَهُ فَأَنَّ لَهُ نَارَ جَهَنَّمَ خَلِداً فِيهَاذَلِك الْخِزْى الْعَظِيمُ(63)
ترجمه:
62 -براى شما ، سوگند به خدا ياد مىكنند تا شما را راضى كنند ، در حالى كه شايستهتر اين است كه خدا و رسولش را راضى سازند ، اگر ( راست مىگويند و ) ايمان دارند .
63 -آيا نمىدانند هر كس با خدا و رسولش دشمنى كند ، براى او آتش دوزخ است كه جاودانه در آن مىماند ، اين يك رسوائى بزرگ است!
شان نزول:
از گفتار بعضى از مفسران چنين استفاده مىشود كه در آيه فوق مكمل آيه گذشته است ، و طبعا در همان شان نزول نازل شده ، ولى جمعى ديگر از مفسران ، شان نزول ديگرى براى اين دو آيه نقل كردهاند و آن اينكه : هنگامى كه در نكوهش تخلف كنندگان از غزوه تبوك آياتى نازل شد يكى از منافقان گفت : به خدا سوگند اين گروه نيكان و اشراف ما هستند ، اگر آنچه را محمد در باره آنها مىگويد راست باشد ، اينها از چهارپايان هم بدترند ، يكى از مسلمانان اين سخن را شنيد و گفت : به خدا آنچه او مىگويد حق است ، و تو از چهارپا بدترى ! اين سخن به گوش پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) رسيد به دنبال آن مرد منافق فرستاد و از او پرسيد چرا چنين
تفسير نمونه ج : 8ص :19
گفتى ، او سوگند ياد كرد كه چنين سخنى نگفته است ، مرد مؤمنى كه با او طرف بود و اين سخن را به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) گزارش داده بود گفت خداوندا خودت راستگو را تصديق ، و دروغگو را تكذيب فرما .
آيات فوق نازل شد و وضع آنها را مشخص ساخت .
تفسير : قيافه حق بجانب منافقان!
يكى از نشانههاى منافقان و اعمال زشت و شوم آنها كه قرآن كرارا به آن اشاره كرده ، اين است كه آنها براى پوشاندن چهره خود بسيارى از خلافكاريهاى خود را انكار مىكردند و با توسل به سوگندهاى دروغين مىخواستند مردم را فريب داده و از خود راضى كنند .
در آيات فوق قرآن مجيد پرده از روى اين عمل زشت برداشته ، هم آنها را رسوا مىكند ، و هم مسلمانان را آگاه مىسازد كه تحت تاثير اينگونه سوگندهاى دروغين قرار نگيرند .
نخست مىگويد : آنها براى شما سوگند به خدا ياد مىكنند تا شما را راضى كنند ( يحلفون بالله لكم ليرضوكم) .
روشن است كه هدف آنها از اين سوگندها ، بيان حقيقت نيست ، بلكه مىخواهند با فريب و نيرنگ چهره واقعيات را در نظرتان دگرگون جلوه دهند ، و به مقاصد خود برسند ، و گر نه اگر هدف آنها اين است كه واقعا مؤمنان راستين را از خود خشنود سازند ، لازمتر اين است كه خدا و پيامبرش را راضى كنند ، در حالى كه آنها با اعمالشان خدا و پيامبر را به شدت ناراضى كردند .
لذا قرآن مىگويد : اگر آنها راست مىگويند و ايمان دارند ، شايستهتر
تفسير نمونه ج : 8ص :20
اين است كه خدا و پيامبرش را راضى كنند ! ( و الله و رسوله احق ان يرضوه ان كانوا مؤمنين ) جالب توجه اينكه در جمله فوق چون سخن از خدا و پيامبر در ميان است و قاعدتا بايد ضمير به صورت تثنيه آورده شود ، ولى با اين حال ضمير مفرد به كار رفته است ( منظور ضمير يرضوه مىباشد ) اين تعبير در حقيقت اشاره به اين است كه رضايت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) از رضايت خدا ، جدا نيست ، و او همان مىپسندد كه خدا مىپسندد ، و به تعبير ديگر اين اشاره به حقيقت توحيد افعالى است ، چرا كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) در مقابل خدا از خود استقلالى ندارد ، و رضا و غضب او همه به خدا منتهى مىشود ، همه براى او و در راه او است .
در پارهاى از روايات نقل شده كه در عصر پيامبر مردى ضمن سخنان خود چنين گفت : من اطاع الله و رسوله فقد فاز ، و من عصاهما فقد غوى : كسى كه خدا و پيامبرش را اطاعت كند رستگار است ، و كسى كه اين دو را مخالفت كند گمراه ونارستگار است .
هنگامى كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) اين تعبير را شنيد كه او خدا و پيامبر را در يك رديف قرار داده و با ضمير تثنيه ذكر كرده ، ناراحت شد ، و فرمود : بئس الخطيب انت ، هلا قلت و من عصى الله و رسوله ؟ تو بد سخنگوئى هستى ! چرا نگفتى هر كس نافرمانى خدا و پيامبرش را كند ... ( بلكه با ضمير تثنيه آوردى و گفتى هر كه آن دو را مخالفت كند) .
در آيه بعد اين گونه افراد منافق را شديدا تهديد مىكند ، و مىگويد : مگر نمىدانند كسى كه با خدا و رسولش دشمنى و مخالفت كند براى او آتش دوزخ است كه جاودانه در آن ميماند .
(ا لم يعلموا انه من يحادد الله و
تفسير نمونه ج : 8ص :21
رسوله فان له نار جهنم خالدا فيها) .
سپس براى تاكيد اضافه مىكند اين رسوائى و ذلت بزرگى است ( ذلك الخزى العظيم) .
يحادد از ماده محادة و از ريشه حد است كه به معنى طرف و نهايت چيزى مىباشد ، و از آنجا كه افراد دشمن و مخالف در طرف مقابل قرار مىگيرند ، اين ماده ( محادة ) به معنى عداوت و دشمنى نيز آمده است ، همانگونه كه در گفتگوهاى روزمره كلمه طرفيت را به معنى مخالفت و دشمنى به كار مىبريم .
تفسير نمونه ج : 8ص :22
يحْذَرُ الْمُنَفِقُونَ أَن تُنزَّلَ عَلَيْهِمْ سورَةٌ تُنَبِّئُهُم بِمَا فى قُلُوبهِمْقُلِ استهْزِءُوا إِنَّ اللَّهَ مخْرِجٌ مَّا تحْذَرُونَ(64) وَ لَئن سأَلْتَهُمْ لَيَقُولُنَّ إِنَّمَا كنَّا نخُوض وَ نَلْعَبقُلْ أَ بِاللَّهِ وَ ءَايَتِهِ وَ رَسولِهِ كُنتُمْ تَستهْزِءُونَ(65) لا تَعْتَذِرُوا قَدْ كَفَرْتم بَعْدَ إِيمَنِكمْإِن نَّعْف عَن طائفَةٍ مِّنكُمْ نُعَذِّب طائفَةَ بِأَنهُمْ كانُوا مجْرِمِينَ(66)
ترجمه:
64 -منافقان از آن بيم دارند كه آيهاى بر ضد آنها نازل گردد و به آنها از اسرار درون قلبشان خبر دهد ، بگو : استهزا كنيد ، خداوند آنچه را از آن بيم داريد آشكار مىسازد ! .
65 -و اگر از آنها بپرسى ( چرا اين اعمال خلاف را انجام داديد ) مىگويند ما بازى و شوخى مىكرديم ، بگو آيا خدا ، و آيات او ، و پيامبرش را مسخره مىكنيد .
66 -(بگو ) عذر خواهى نكنيد ( كه بيهوده است ، چرا كه ) شما پس از ايمان آوردن كافر شديد ، اگر گروهى از شما را ( به خاطر توبه ) مورد عفو قرار دهيم ، گروه ديگرى را عذاب خواهيم كرد ، زيرا آنها مجرم بودند .
شان نزول:
براى آيات فوق شان نزولهاى متعددى نقل شده كه همهمربوط به كارهاى منافقان پس از جنگ تبوك است .
از جمله اينكه : گروهى از منافقان در يك جلسه سرى ، براى قتل پيامبر توطئه كردند كه پس از مراجعت از جنگ تبوك در يكى از گردنههاى سر راه
تفسير نمونه ج : 8ص :23
به صورت ناشناس كمين كرده ، شتر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) را رم دهند ، و حضرت را بقتل برسانند .
خداوند پيامبرش را از اين نقشه آگاه ساخت ، و او دستور داد جمعى از مسلمانان مراقب باشند ، و آنها را متفرق سازند ، هنگامى كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) به آن عقبه ( گردنه ) رسيد ، عمار مهار مركب پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) را در دست داشت ، و حذيفه از پشت سر آنرا مىراند در اين هنگام گروه منافقان كه گويا صورتهاى خود را پوشيده بودند فرا رسيدند ، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) به حذيفه فرمود : به صورت مركبهاى آنها بزن و آنها را دور كن ، حذيفه چنين كرد .
هنگامى كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) بدون خطر از عقبه گذشت به حذيفه فرمود : آنها را نشناختى ؟ عرض كرد نه ، هيچيك از آنها را نشناختم ، سپس رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) نام همه آنها را براى او برشمرد ، حذيفه عرض كرد : حال كه چنين است چرا گروهى را نمىفرستى آنها را به قتل برسانند ؟ فرمود : دوست ندارم عرب بگويند هنگامى كه محمد بر يارانش پيروز شد به كشتن آنها پرداخت ! اين شان نزول از امام باقر (عليهالسلام) نقل شده و در كتب متعددى از حديث و تفاسير نيز آمده است ، در شان نزول ديگرى مىخوانيم : كه گروهى از منافقان هنگامى كه موضع پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) را در برابر دشمن در تبوك مشاهده كردند ، از روى تمسخر گفتند : اين مرد گمان مىكند كه قصرهاى شام و دژهاى نيرومند شاميان را تسخير خواهد كرد چنين چيزى محال است محال ، خداوند پيامبر خود را از اين واقعه آگاه ساخت ، و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) دستور داد راه را بر اين گروه ببندند ، سپس آنها را صدا زد و ملامت كرد و فرمود : شما چنين و چنان گفتيد ، آنها عذر آوردند كه ما قصد و غرضى نداشتيم ، مزاح و شوخى مىكرديم و بر اين موضوع سوگند ياد كردند !
تفسير نمونه ج : 8ص :24
تفسير : برنامه خطرناك ديگرى از منافقان
در آيات گذشته ديديم كه چگونه منافقان نقاط قوت را نقطه ضعف مىپنداشتند و براى ايجاد تفرقه در ميان مسلمانان روى آن تبليغ مىكردند .
در آيات مورد بحث به قسمت ديگرى از برنامهها و روشهاى آنها اشاره شده است .
از آيه نخست چنين استفاده مىشود كه خداوند براى دفع خطر منافقان از پيامبر ، گهگاه پرده از روى اسرار آنها برمىداشت ، و آنان را به جمعيت معرفى مىكرد ، تا مسلمانان به هوش باشند ، و به دام آنها گرفتار نشوند ، و آنها نيز متوجه موقعيت خويش شوند ، و دست و پاى خود را جمع كنند ، روى اين جهت غالبا آنان در يك حالت ترس و وحشت به سر مىبردند ، قرآن به اين وضع اشاره كرده ، مىگويد : منافقان مىترسند كه بر ضد آنها سورهاى نازل شود ، و آنان را به آنچه در دل دارند آگاه سازد(يحذر المنافقون ان تنزل عليهم سورة تنبئهم بما فى قلوبهم) .
ولى عجيب اينكه بر اثر شدت لجاجت و دشمنى باز هم دست از استهزاء و تمسخر نسبت به كارهاى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) مىگويد به آنها بگو : هر چه مىخواهيد استهزاء و تمسخر نسبت به كارهاى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) برنمىداشتند ، لذا خداوند در پايان اين آيه به پيامبرش مىگويد به آنها بگو : هر چه مىخواهيد استهزاء كنيد ، اما بدانيد خدا آنچه را از آن بيم داريد آشكار مىسازد ، و شما را رسوا مىكند ! ( قل استهزءوا ان الله مخرج ما تحذرون) .
البته جمله استهزءوا ( مسخره كنيد ) از قبيل امر براى تهديد است ، همانند
تفسير نمونه ج : 8ص :25
اينكه انسان به دشمنش مىگويد : هر قدر كارشكنى و اذيت و آزار در قدرت دارى بكن ، پاسخ آنها را يكجا خواهم داد اينگونه تعبيرات در مقام تهديد ذكر مىشود .
ضمنا بايد توجه داشت كه از آيه فوق استفاده مىشود كه منافقان در دل از حقانيت دعوت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) با خبر بودند ، و ارتباط او را با خدا به خوبى مىدانستند ، ولى با اينحال بر اثر لجاج و عناد و دشمنى با حق ، به جاى اينكه در برابر او تسليمباشند ، كارشكنى مىكردند ، به همين دليل قرآن مىگويد : منافقان از اين بيم داشتند كه آياتى بر ضد آنها نازل شود ، و مكنون خاطرشان را آشكار سازد .
توجه به اين نكته نيز لازم است كه جمله ينزل عليهم مفهومش اين نيست كه اين گونه آيات بر منافقان نازل مىشد ، بلكه منظور اين است كه درباره آنها و بر ضد آنها بوده ، هر چند بر شخص پيامبر نازل مىگرديد .
در آيه بعد به يكى ديگر از برنامههاى منافقان اشاره كرده ، مىگويد : اگر از آنها بپرسى كه چرا چنين سخن نادرستى را گفتهاند ، و يا چنين كار خلافى را انجام دادهاند ، مىگويند : ما مزاح و شوخى مىكرديم و در واقع قصد و غرضى نداشتيم ! ( و لئن سئلتهم ليقولن انما كنا نخوض و نلعب ) در واقع اين راه فرار عجيبى بود كه توطئهها را مىچيدند ، و سمپاشيها را مىكردند ، به اين قصد كه اگر رازشان آشكار نشد و هدف شومشان تحقق يافت ، به مقصود جدى خود رسيده باشند ، اما اگر پردهها كنار رفت و رازشان فاش شد ،
تفسير نمونه ج : 8ص :26
خود را در زير نقاب مزاح و شوخى پنهان سازند ، و با اين عذر و بهانه از مجازات پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) و مردم فرار كنند .
منافقان امروز و منافقانهر زمان كه برنامههاى يكنواختى دارند از اين روش بهرهبردارى فراوان مىكنند ، حتى گاه مىشود جدىترين مطالب را در لباس مزاحها و شوخىهاى ساده مطرح كنند ، اگر به هدفشان رسيدند چه بهتر ، و الا با عنوان كردن شوخى و مزاح از چنگال مجازات فرار مىكنند .
اما قرآن با تعبيرى قاطع و كوبنده ، به آنها پاسخ مىگويد ، و به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) دستور مىدهد كه به آنها بگو : آيا خدا ، و آيات او ، و رسولش ، را مسخره مىكنيد و به شوخى مىگيريد ؟ ! ( قل ا بالله و آياته و رسوله كنتم تستهزئون ) يعنى آيا با همه چيز مىتوان شوخى كرد ، حتى با خدا و پيامبر و آيات قرآن ؟ ! آيا اين امور كه از جدىترين مسائل هستند شوخىپذيرند ؟ ! آيا مساله رم دادن شتر ، و سقوط پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) از آن گردنه خطرناك ، چيزى است كه بتوان زير نقاب شوخى آنرا پوشاند ؟ و يا استهزاء و مسخره كردن آيات الهى ، و اخبار پيامبر از پيروزيهاى آينده مطلبى است كه به بازى گرفته شود ! .
همه اينها گواهى مىدهد كه آنان اهداف خطرناكى داشتند كه در زير اين پوششها قرار مىدادند .
سپس به پيامبر دستور مىدهد صريحا به اين منافقان بگو : دست از اين عذرهاى واهى و دروغين برداريد ( لا تعتذروا ) چرا كه شما بعد از ايمان راه كفر پيش گرفتيد ( قد كفرتم بعد ايمانكم ) اين تعبير نشان مىدهد كه گروه بالا از آغاز در صف منافقان نبودند ،
تفسير نمونه ج : 8ص :27
بلكه در صف مؤمنان ضعيف الايمان بودند و پس از ماجراى فوق راه كفر پيش گرفتند .
اين احتمال نيز در تفسير جمله فوق وجود دارد كه اين گروه پيش از اين هم در صف منافقان بودند ، ولى چون ظاهرا مرتكب خلافى نشده بودند پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) و مسلمانان وظيفه داشتند با آنها معامله افراد مؤمن كنند ، ولىهنگامى كه پس از ماجراى جنگ تبوك پرده كنار رفت ، و كفر و نفاق آنها بر ملا شد ، به آنها اخطار گرديد كه شما از اين پس در صف مؤمنان نخواهيد بود .
سر انجام ، آيه را با اين جمله پايان مىدهد كه اگر ما گروهى از شما را ببخشيم گروه ديگرى را به خاطر اينكه مجرم بودند ، مجازات خواهيم كرد ( ان نعف عن طائفة منكم نعذب طائفة بانهم كانوا مجرمين) .
اينكه مىگويد گروهى را مجازات مىكنيم بخاطر جرم و گناهشان ، دليل بر آن است كه گروه مورد عفو افرادى هستند كه آثار جرم و گناه را با آب توبه از وجود خود شستهاند .
در آيات آينده مانند آيه 74 نيز قرينهاى بر اين مطلب وجود دارد .
روايات متعددى در ذيل اين آيه وارد شده كه حكايت از آن مىكند كه بعضى از اين منافقان كه وصف حالشان در آيات بالا آمده ، از كرده خود پشيمان شدند ، و توبه كردند ، ولى بعض ديگر همچنان بر روش خود باقى بودند ( براى توضيح بيشتر به تفسير نور الثقلين جلد 2 صفحه 239 مراجعه شود) .
تفسير نمونه ج : 8ص :28
اَلْمُنَفِقُونَ وَ الْمُنَفِقَت بَعْضهُم مِّن بَعْضٍيَأْمُرُونَ بِالْمُنكرِ وَ يَنهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ وَ يَقْبِضونَ أَيْدِيهُمْنَسوا اللَّهَ فَنَسِيهُمْإِنَّ الْمُنَفِقِينَ هُمُ الْفَسِقُونَ(67) وَعَدَ اللَّهُ الْمُنَفِقِينَ وَ الْمُنَفِقَتِ وَ الْكُفَّارَ نَارَ جَهَنَّمَ خَلِدِينَ فِيهَاهِىَ حَسبُهُمْوَ لَعَنَهُمُ اللَّهُوَ لَهُمْ عَذَابٌ مُّقِيمٌ(68) كالَّذِينَ مِن قَبْلِكُمْ كانُوا أَشدَّ مِنكُمْ قُوَّةً وَ أَكْثَرَ أَمْوَلاً وَ أَوْلَداً فَاستَمْتَعُوا بخَلَقِهِمْ فَاستَمْتَعْتُم بِخَلَقِكمْ كمَا استَمْتَعَ الَّذِينَ مِن قَبْلِكُم بخَلَقِهِمْ وَ خُضتُمْ كالَّذِى خَاضواأُولَئك حَبِطت أَعْمَلُهُمْ فى الدُّنْيَا وَ الاَخِرَةِوَ أُولَئك هُمُ الْخَسِرُونَ(69) أَ لَمْ يَأْتهِمْ نَبَأُ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ قَوْمِ نُوحٍ وَ عَادٍ وَ ثَمُودَ وَ قَوْمِ إِبْرَهِيمَ وَ أَصحَبِ مَدْيَنَ وَ الْمُؤْتَفِكتِأَتَتْهُمْ رُسلُهُم بِالبَيِّنَتِفَمَا كانَ اللَّهُ لِيَظلِمَهُمْ وَ لَكِن كانُوا أَنفُسهُمْ يَظلِمُونَ(70)
ترجمه:
67 -مردان منافق و زنان منافق همه از يك گروهند ، آنها امر به منكر ، و نهى از معروف ، مىكنند ، و دستهايشان را ( از انفاق و بخشش ) مىبندند ، خدا را فراموش كردند و خدا آنها را فراموش كرده ( رحمتش را از آنها قطع نموده ) منافقان
تفسير نمونه ج : 8ص :29
قطعا فاسقند .
68 -خداوند به مردان و زنان منافق و كفار وعده آتش دوزخ داده ، جاودانه در آن خواهند ماند ، همان براى آنها كافى است ، و خدا آنها را از رحمتش دور ساخته ، و عذاب هميشگى براى آنها است .
69 -(شما منافقان ) همانند كسانى هستيد كه قبل از شما بودند ( و راه نفاق پوئيدند ) آنها از شما نيرومندتر و اموال و فرزندانشان فزونتر بود ، آنها از بهره خود ( در دنيا در راه هوسها و گناه ) استفاده كردند ، شما نيز از بهره خود ( در اين راه ) استفاده كرديد همان گونه كه آنها استفاده كردند شما ( در كفر و نفاق و استهزاى مومنان فرو رفتيد همانگونه كه آنها فرو رفتند ، ( ولى سر انجام ) اعمالشان در دنيا و آخرت نابود شد و آنها زيانكارانند .
70 -آيا خبر كسانى كه پيش از آنها بودند به آنان نرسيده ، قوم نوح و عاد و ثمود و قوم ابراهيم و اصحاب مدين ( قوم شعيب ) و شهرهاى زير و رو شده ( قوم لوط ) كه پيامبرانشان با دلائل روشن به سوى آنها آمدند ( ولى نپذيرفتند ) خداوند به آنها ستم نكرد اما خودشان بر خويشتن ستم مىكردند .
تفسير:نشانههاى منافقان
در اين آيات نيز بحث همچنان درباره منافقان و رفتار و نشانههاى آنها است .
اما در نخستين آيه مورد بحث اشاره به يك مطلب كلى مىكند و آن اينكه ممكن است روح نفاق به اشكال مختلف ظاهر شود ، و در چهرههاى متفاوت خودنمائى كند كه در ابتدا جلب توجه نكند ، مخصوصا خودنمائى روح نفاق در يك مرد با يك زن ممكن است متفاوت باشد ، اما نبايد فريب تغيير چهرههاى نفاق را در ميان منافقان خورد ، بلكه با دقت روشن مىشود كه همه در يك سلسله صفات كه قدر مشترك آنان محسوب مىشود شريكند ، لذا مىگويد
تفسير نمونه ج : 8ص :30
مردان منافق و زنان منافق همه از يك قماشند(المنافقون و المنافقات بعضهم من بعض) .
سپس به ذكر پنج صفت از اوصاف آنان مىپردازد : اول و دوم ، : آنها مردم را به منكرات تشويق ، و از نيكيها باز مىدارند ( يامرون بالمنكر و ينهون عن المعروف) .
يعنى درست بر عكس برنامه مؤمنان راستين كه دائما از طريق امر به معروف و نهى از منكر در اصلاح جامعه و پيراستن آن از آلودگى و فساد كوشش دارند ، منافقان دائما سعى مىكنند كه فساد همه جا را بگيرد ، و معروف و نيكى از جامعه برچيده شود ، تا بهتر بتوانند در چنان محيط آلودهاى به اهداف شومشان برسند .
سوم : آنها دست دهنده ندارند ، بلكه دستهايشان را مىبندند ، نه در راه خدا انفاق مىكنند ، نه به كمك محرومان مىشتابند ، و نه خويشاوند و آشنا از كمك مالى آنها بهره مىگيرند ( و يقبضون ايديهم ) .
روشن است آنها چون ايمان به آخرت و نتائج و پاداش انفاق ندارند ، در بذل اموال سخت بخيلند ، هر چند آنها براى رسيدن به اغراض شوم خود ، اموال فراوانى خرج مىكنند و يا به عنوان رياكارى بذل و بخششى دارند ، اما هرگز از روى اخلاص و براى خدا دست به چنين كارى نمىزنند .
چهارم - تمام اعمال و گفتار و رفتارشان نشان مىدهد كه آنها خدا را فراموش كردهاند و نيز وضع زندگى آنها نشان مىدهد كه خدا هم آنها را از بركات و توفيقات و مواهب خود فراموش نموده يعنى با آنها معامله فراموشى كرده است و آثار اين دو فراموشى در تمام زندگى آنان آشكار است ( نسوا الله فنسيهم ) .
بديهى است نسبت نسيان به خدا به معنى فراموشى واقعى نيست ، بلكه
تفسير نمونه ج : 8ص :31
كنايه از اين است كه با آنها معامله شخص فراموشكار مىكند ، يعنى هيچگونه سهمى از رحمت و توفيق خود براى آنها قائل نمىشود .
اين گونه تعبير حتى در سخنان روزمره نيز ديده مىشود كه مثلا مىگوئيم : چون تو وظيفه خود را فراموش كردى ، ما هم به هنگام پرداختن مزد و پاداش تو را فراموش خواهيم كرد ، يعنى مزد و پاداشى به تو نخواهيم داد .
اين معنى در روايات اهلبيت (عليهمالسلام) نيز كرارا وارد شده است .
قابل توجه اينكه : موضوع نسيان پروردگار با فاء تفريع بر نسيان آنها عطف شده است ، يعنى فراموشكارى آنها نسبت به فرمان الهى و ذات پاك او اثرش اين است كه خدا هم آنها را از مواهب خويش محروم مىسازد و اين نتيجه عمل آنها است .
پنجم : اينكه منافقان فاسقند و بيرون از دائره اطاعت فرمان خدا ( ان المنافقين هم الفاسقون) .
آنچه در آيه فوق درباره صفات مشترك منافقان گفته شد در هر عصر و زمانى ديده مىشود .
منافقان عصر ما با چهرههاى جديدى كه به خود گرفتهاند ، در اصول فوق همانند منافقان قرون پيشين هستند ، هم تشويق به فساد مىكنند ، هم جلو كار نيك را مىگيرند ، هم بخيل و ممسكند ، و هم خدا را در تمام زندگانيشان فراموش كردهاند ، و هم قانونشكن و فاسقند .
و عجيب اينكه با تمام اين اوصاف ، مدعى ايمان به خدا و اعتقاد محكم و مبرم به مبانى دينى و اسلامى نيز هستند ! در آيه بعد ، مجازات شديد و دردناك آنها ، در اين جمله كوتاه بيان شده است : خداوند مردان و زنان منافق و همه كفار و افراد بىايمان را وعده آتش جهنم داده ( وعد الله المنافقين و المنافقات و الكفار نار جهنم ) .
تفسير نمونه ج : 8ص :32
همان آتش سوزانى كه جاودانه در آن خواهند ماند ( خالدين فيها ) و همين يك مجازات كه تمام انواع عذابها و كيفرها را در بر دارد براى آنها كافى است ( هى حسبهم) .
و به تعبير ديگر آنها نياز به هيچ مجازات ديگرى ندارند ، زيرا در دوزخ همه نوع عذاب جسمانى و روحانى وجود دارد .
و در پايان آيه اضافه كند : خداوند آنها را از رحمت خود دور ساخته و عذاب هميشگى نصيبشان نموده است ( و لعنهم الله و لهم عذاب مقيم ) .
بلكه اين دورى از خداوند ، و بعد از پروردگار ، خود بزرگترين عذاب و دردناكترين كيفر براى آنها محسوب مىشود .
تكرار تاريخ و درس عبرت
آيه بعد براى بيدار ساختن اين گروه از منافقان ، آينه تاريخ را پيش روى آنها مىگذارد ، و با مقايسه زندگى آنان با منافقان و گردنكشان پيشين ، عبرت انگيزترين درسها را به آنها مىدهد ، و مىگويد : شما همانند منافقان پيشين هستيد ، و همان مسير و برنامه و سرنوشت شوم را تعقيب مىكنيد ( كالذين من قبلكم) .
همانها كه از نظرنيرو از شما قويتر ، و از نظر اموال و فرزندان از شما افزونتر بودند ( كانوا اشد منكم قوة و اكثر اموالا و اولادا) .
آنها از نصيب و بهره خود در دنيا ، در طريق شهوات و آلودگى و گناه و فساد و تبهكارى ، بهره گرفتند ، شما منافقان اين امت نيز از نصيب و بهره خود همان گونه كه منافقان پيشين بهره گرفته بودند ، بهرهبردارى كرديد ( فاستمتعوا بخلاقهم فاستمتعتم بخلاقكم كما استمتع الذين من قبلكم بخلاقهم ) خلاق در لغت به معنى نصيب و بهره است ، و چنانكه راغب در
تفسير نمونه ج : 8ص :33
مفردات گويد : از ريشه خلق گرفته شده است ( گويا به اين جهت كه انسان بهرههاى خود را متناسب خلق و خوى خود در اين جهان دريافت مىدارد ) .
سپس مىگويد : شما در كفر و نفاق و سخريه و استهزاء مؤمنان ، فرو رفتيد ، همانگونه كه آنها در اين امور فرو رفتند ( و خضتم كالذى خاضوا) .
سرانجام پايان كار منافقان پيشين را براى هشدار به گروه منافقان معاصر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) و همه منافقان جهان ، با دو جمله بيان مىكند : نخست اينكه : آنها كسانى هستند كه همه اعمالشان در دنيا و آخرت بر باد رفته و مىرود ، و هيچ نتيجه مثبتى از آن عائدشان نمىگردد ( اولئك حبطت اعمالهم فى الدنيا و الاخرة ) .
ديگر اينكه آنها زيانكاران حقيقى ، و خسران يافتگان واقعى هستند ( و اولئك هم الخاسرون) .
آنها ممكن است استفادههاى موقت و محدودى از اعمال نفاق آميز خود ببرند ، ولى اگر درست بنگريم مىبينيم نه در زندگى اين دنيا از اين رهگذر طرفى مىبندند ، و نه در جهان ديگر بهرهاى دارند ، همانگونه كه تاريخ اقوام پيشين اين واقعيت را روشن مىسازد كه چگونه نكبتهاى نفاق دامانشان را گرفت و آنها را به زوال و نابودى كشاند ، و عاقبت شوم و شرشان روشنگر سرنوشت آنها در جهان ديگر است .
هنگامى كه مىبينيم آنها با آنهمه امكانات ، و اموال و فرزندان ، به جائى
تفسير نمونه ج : 8ص :34
نرسيدند ، و اعمالشان به خاطر بىريشه بودن تحت تاثير عامل نفاق همگى حبط و نابود شد ، شما كه در سطحى پائينتر از آنها از نظر قدرت و توانائى قرار داريد به طريق اولى به چنان سرنوشت شومى گرفتار خواهيد شد .
بعد روى سخن را به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) كرده ، به عنوان استفهام انكارى چنين مىگويد : آيا اين گروه منافق از سرنوشت امتهاى پيشين ، قوم نوح ، و عاد ، و ثمود ، و قوم ابراهيم ، و اصحاب مدين ( قوم شعيب ) و شهرهاى ويران شده قوم لوط با خبر نشدند ( ا لم ياتهم نبا الذين من قبلهم قوم نوح و عاد و ثمود و قوم ابراهيم و اصحاب مدين و المؤتفكات ) .
اين اقوام كه روزگارى بخشهاى مهمى از جهان را در اختيار داشتند ، هر كدام بر اثر تبهكارى و طغيان و سركشى ، و فرار از حق و عدالت ، و پرداختن به انواع ظلم و بيدادگرى و فساد ، به نوعى گرفتار كيفر الهى گشتند .
قوم نوح با امواج كوبنده طوفان و غرقاب ، و قوم عاد ( قوم هود ) به وسيله بادهاى تند و وحشتزا ، و قوم ثمود ( قوم صالح ) با زلزلههاى ويرانگر ، و قوم ابراهيم با سلب انواع نعمتها ، و اصحاب مدين ( قوم شعيب ) به وسيله ابر آتشبار ، و قوم لوط با زير و رو شدن شهرهاى آنان همگى نابود شدند .
تنها جسمهاى بيجان ، و استخوانهاى پوسيده در زير خاك ، و يا در ميان امواج آب ، از آنان باقى ماند .
اينها ماجراهاى تكان دهندهاى است كه مطالعه و بررسى آن هر انسانى را كه كمترين احساس در قلب او باشد تكان مىدهد .
هر چند خداوند آنها را هيچگاه از لطف خود محروم نساخت ، و پيامبرانشان
تفسير نمونه ج : 8ص :35
را با دلائل روشن براى هدايت آنان فرستاد ( اتتهم رسلهم بالبينات) .
ولى آنها به هيچيك از مواعظ و اندرزهاى اين مردان الهى گوش فرا ندادند و براى زحمات طاقتفرسايشان در راه روشنگرى خلق خدا ارجى ننهادند .
بنا بر اين هرگز خداوند به آنها ستم نكرد ، اين خودشان بودند كه به - خويشتن ستم روا داشتند ! ( فما كان الله ليظلمهم و لكن كانوا انفسهم يظلمون) .
وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِنَت بَعْضهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍيَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ وَ يُقِيمُونَ الصلَوةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكَوةَ وَ يُطِيعُونَ اللَّهَ وَ رَسولَهُأُولَئك سيرْحَمُهُمُ اللَّهُإِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ(71) وَعَدَ اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِنَتِ جَنَّتٍ تجْرِى مِن تحْتِهَا الأَنْهَرُ خَلِدِينَ فِيهَا وَ مَسكِنَ طيِّبَةً فى جَنَّتِ عَدْنٍوَ رِضوَنٌ مِّنَ اللَّهِ أَكبرُذَلِك هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ(72)
ترجمه:
71 -مردان و زنان با ايمان ولى ( و يار و ياور ) يكديگرند ، امر به معروف و نهى از منكر مىكنند ، و نماز را بر پا مىدارند ، و زكات را مىپردازند ، و خدا و رسولش را اطاعت مىنمايند ، خداوند به زودى آنها را مورد رحمت خويش قرار مىدهد خداوند توانا و حكيم است .
72 -خداوند به مردان و زنان با ايمان باغهائى از بهشت وعده داده كه نهرها از زير ( درختان ) آنها جارى هستند ، جاودانه در آن خواهند ماند ، و مسكنهاى پاكيزهاى در بهشتهاى عدن ( نصيب آنها ساخته ) و رضا ( و خشنودى ) خدا ( از همه اينها ) برتر است ! ، و پيروزى بزرگ همين است .
تفسير نمونه ج : 8ص :36
تفسير : نشانههاى مؤمنان راستين
در آيات گذشته علائم و جهات مشترك مردان و زنان منافق مطرح گرديد كه در پنج قسمت خلاصه مىشد : امر به منكر نهى از معروف امساك و بخل فراموش كردن خدا و مخالفت فرمان پروردگار .
در آيات مورد بحث علائم و نشانههاى مردان و زنان با ايمان بيان شده است ، كه آنهم در پنج قسمت خلاصه مىشود و درست نقطه مقابل يكايك صفات منافقان است .
آيه از اينجا شروع مىشود كه مىفرمايد : مردان و زنان با ايمان دوست و ولى و يار و ياور يكديگرند ( و المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولياء بعض) .
جالب اينكه در باره منافقان كلمه اولياء ذكر نشده بود ، بلكه جمله بعضهم من بعض كه دليل بر وحدت هدف و هماهنگى صفات و كردار است ، به چشم مىخورد ، اشاره به اينكه منافقان هر چند در صف واحدى قرار دارند و گروههاى مختلفشان در مشخصات و برنامهها شريكند ، روح مودت و ولايت در ميان آنها وجود ندارد ! و هر گاه منافع شخصى آنان به خطر بيفتد حتى به دوستان خود خيانت خواهند كرد ، به همين دليل در آيه 14 سوره حشر ميخوانيم : تحسبهم جميعا و قلوبهم شتى : آنها را متحد فكر ميكنى در حالى كه دلهايشان پراكنده است .
پس از بيان اين اصل كلى به شرح جزئيات صفات مؤمنان مىپردازد:
1 -نخست مىگويد : آنها مردم را به نيكيها دعوت مىكنند ( يامرون بالمعروف) .
2 -مردم را از زشتيها و بديها و منكرات باز مىدارند ( و ينهون عن المنكر) .
تفسير نمونه ج: 8ص :37
3 -آنها به عكس منافقان كه خدا را فراموش كرده بودند نماز را بر پا مىدارند و به ياد خدا هستند و با ياد و ذكر او ، دل را روشن ، و عقل را بيدار و آگاه مىدارند ( و يقيمون الصلوة) .
4 -آنها بر خلاف منافقان كه افرادى ممسك و بخيل هستند بخشى از اموال خويش را در راه خدا ، و حمايت خلق خدا ، و به بازسازى جامعه ، انفاق مىنمايند و زكوة اموال خويش را مىپردازند ( و يؤتون الزكوة) .
5 -منافقان فاسقند و سركش ، و خارج از تحت فرمان حق ، اما مؤمنان اطاعت فرمان خدا و پيامبر او مىكنند ( و يطيعون الله ورسوله) .
در پايان اين آيه اشاره به نخستين امتياز مؤمنان از نظر نتيجه و پاداش كرده ، مىگويد : خداوند آنها را به زودى مشمول رحمت خويش مىگرداند ( اولئك سيرحمهم الله) .
كلمه رحمت كه در اينجا ذكر شده مفهومى بسيار وسيع دارد كه هر گونه خير و بركت و سعادتى را در اين جهان و جهان ديگر ، در برمىگيرد ، و اين جمله در حقيقت نقطه مقابل حال منافقان است كه خداوند آنها را لعنت كرده ، و از رحمت خود دور ساخته است .
شك نيست كه وعده رحمت به مؤمنان از طرف خداوند ، از هر نظر قطعى و اطمينان بخش است ، زيرا او هم قدرت دارد ، و هم حكيم است ، نه بدون علت وعده مىدهد ، و نه هنگاميكه وعده داد ، از انجام آن عاجز مىماند .
(ان الله عزيز حكيم) .
آيه بعد قسمتى از اين رحمت واسعه الهى را كه شامل حال افراد با ايمان مىشود و در دو جنبه مادى و معنوى شرح مىدهد .
نخست مىفرمايد : خداوند به مردان و زنان با ايمان باغهائى از بهشت
تفسير نمونه ج : 8ص :38
وعده داده است كه از زير درختهاى آن نهرها جريان دارد ( وعد الله المؤمنين و المؤمنات جنات تجرى من تحتها الانهار) .
از ويژگيهاى اين نعمت بزرگ اين است كه زوال و فنا و جدائى درآن راه ندارد ، و آنان جاودانه در آن مىمانند ( خالدين فيها) .
ديگر از مواهب الهى به آنها اين است كه خداوند مسكنهاى پاكيزه و منزلگاههاى مرفه در قلب بهشت عدن در اختيار آنها مىگذارد ( و مساكن طيبة فى جنات عدن) .
عدن در لغت به معنى اقامت و بقاء در يك مكان است ، و لذا به معدن كه جايگاه بقاى مواد خاصى است اين كلمه اطلاق مىشود ، بنا بر اين مفهوم عدن با خلود شباهت دارد ، ولى از آنجا كه در جمله قبل به مساله خلود اشاره شده ، چنين استفاده مىشود كه جنات عدن محل خاصى از بهشت پروردگار است كه بر ساير باغهاى بهشت امتياز دارد .
در احاديث اسلامى و كلمات مفسران اين امتياز به اشكال مختلف بيان شده است در حديثى از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) چنين مىخوانيم كه فرمود : عدن دار الله التى لم ترها عين و لم يخطر على قلب بشر ، لا يسكنها غير ثلاثة النبيين و الصديقين و الشهداء : عدن آن خانه پروردگار است كه هيچ چشمى آن را نديده ، و به فكر كسى خطور نكرده و تنها سه گروه در آن ساكن مىشوند : پيامبران ، صديقان ( آنها كه پيامبران را تصديق كردند و از آنها حمايت كردند ) و شهيدان .
در كتاب خصال از رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) چنين نقل شده : من سره ان يحيا حياتى و يموت مماتى و يسكن جنتى التى واعدنى الله ربى ، جنات عدن ... فليوال على بن ابى طالب عليه السلام و ذريته عليهم السلام من بعده : كسى كه دوست دارد حياتش همچون من ، و مرگش نيز همانند من بوده
تفسير نمونه ج : 8ص :39
باشد ، و در بهشتى كه خداوند به من وعده داده در جنات عدن ساكن شود ، بايد على بن ابى طالب (عليهالسلام) و فرزندان بعد از او را دوست دارد .
از اين حديث روشن مىشود كه جنات عدن باغهائى است از بهشت كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) و جمعى از خاصانپيروان او در آنها مستقر خواهند شد .
اين مضمون در حديث ديگرى از على (عليهالسلام) نيز نقل شده كه جنات عدن جايگاه پيامبر اسلام است .
سپس اشاره به نعمت و پاداش معنوى آنها كرده مىفرمايد : رضايت و خشنودى خدا كه نصيب اين مؤمنان راستين مىشود از همه برتر و بزرگتر است ( و رضوان من الله اكبر) .
هيچكس نمىتواند آن لذت معنوى و احساس روحانى را كه به يك انسان به خاطر توجه رضايت و خشنودى خدا از او ، دست مىدهد ، توصيف كند ، و به گفته بعضى از مفسران حتى گوشهاى از اين لذت روحانى از تمام بهشت ، و نعمتها و مواهب گوناگون و رنگارنگ و بىپايانش ، برتر و بالاتر است .
البته ما هيچيك از نعمتهاى جهان ديگر را نمىتوانيم در اين قفس دنيا و زندگانى محدودش ، در فكر خود ترسيم كنيم ، تا چه رسد به اين نعمت بزرگ روحانى و معنوى .
البته ترسيم ضعيفى از تفاوتهاى معنوى و مادى را در اين دنيا مىتوانيم در فكر خود مجسم كنيم مثلا لذتى كه از ديدار يك دوست مهربان و بسيار صميمى بعد از فراق و جدائى ، به ما دست مىدهد ، و يا احساس روحانى خاصى كه از درك يك مسئله پيچيده علمى كه ماهها يا سالها به دنبال آن بودهايم براى ما حاصل مىشود و يا جذبه روحانى نشاطانگيزى كه در حالت يك عبادت خالص ، و مناجات آميخته با حضور قلب ، به ما دست مىدهد ، با لذت هيچ غذا و طعام و مانند آن از لذتهاى
تفسير نمونه ج : 8ص :40
مادى قابل مقايسه نيست .
در اينجا نيز روشن مىشود كه مىگويند : قرآن به هنگام شرح پاداش مؤمنان و نيكوكاران تنها روى نعمتهاى مادى تكيه كرده ، و از جذبههاى معنوى در آن خبرى نيست ، در اشتباهند ، زيرا در جمله بالا رضايت خدا كه مخصوصا با لفظ نكره بيان شده اشاره به گوشهاى از خشنودى خداست ، از همه نعمتهاى مادى بهشت برتر شمرده شده و اين نشان مىدهد كه تا چه حد آن پاداش معنوى پر ارزش و گرانبهاست .
البته دليل اين برترى نيز روشن است زيرا روح در واقع به مانند گوهر است ، و جسم همچون صدف ، روح فرمانده است و جسم فرمانبر ، تكامل روح هدف نهائى است ، و تكامل جسم وسيله است ، بهمين دليل تمام شعاعهاى روح از جسم وسيعتر و دامنهدارتر مىباشد ، و لذتهاى روحى نيز قابل مقايسه با لذات جسمانى نيست ، همانگونه كه آلام روحى بمراتب دردناكتر از آلام جسمانى است .
و در پايان آيه اشاره به تمام اين نعمتهاى مادى و معنوى كرده مىگويد : اين پيروزى بزرگى است ( ذلك هو الفوز العظيم ) .
يَأَيهَا النَّبىُّ جَهِدِ الْكفَّارَ وَ الْمُنَفِقِينَ وَ اغْلُظ عَلَيهِمْوَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُوَ بِئْس الْمَصِيرُ(73)
ترجمه:
73 -اى پيامبر ! با كافران و منافقان جهاد كن ، و بر آنها سختگير ، جايگاهشان جهنم است و چه بد سرنوشتى دارند
تفسير نمونه ج : 8ص :41
تفسير : پيكار با كفار و منافقان
سر انجام در اين آيه دستور به شدت عمل در برابر كفار و منافقان داده و مىگويد : اى پيامبر ! با كافران و منافقان جهاد كن ( يا ايها النبى جاهد الكفار و المنافقين) .
و در برابر آنها روش سخت و خشنى در پيشگير ( و اغلظ عليهم ) .
اين مجازات آنها در دنياست ، و در آخرت جايگاهشان دوزخ است كه بدترين سرنوشت و جايگاه است ( و ماواهم جهنم و بئس المصير) .
البته طرز جهاد در برابر كفار روشن است ، و آن جهاد همه جانبه ، و مخصوصا جهاد مسلحانه است ، ولى در طرز جهاد با منافقان بحث است ، زيرا مسلما پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) با منافقان جهاد مسلحانه نداشت ، چه اينكه منافق كسى است كه ظاهرا در صفوف مسلمين قرار دارد و بحكم ظاهر محكوم به تمام آثار اسلام است .
هر چند در باطن كارشكنى مىكند ، چه بسا افرادى كه مىدانيم ايمان واقعى ندارند ، ولى بخاطر اظهار اسلام نمىتوانيم رفتار يك نامسلمان با آنها كنيم .
لذا همانگونه كه از روايات اسلامى و گفتار مفسران استفاده مىشود بايد گفت : منظور از جهاد با منافقان انواع و اشكال ديگر مبارزه غير از مبارزه مسلحانه است ، مانند مذمت و توبيخ و تهديد و رسوا ساختن آنها ، و شايد جمله و اغلظ عليهم اشاره به همين معنى باشد .
البته اين احتمال در تفسير آيه وجود دارد كه منافقان مادام كه وضعشان آشكار ، و اسرار درونشان بر ملا نشده ، داراى احكام اسلامند ، اما هنگامى كه وضعشان مشخص شد به حكم كفار حربى خواهند بود ، و در اين حال نبرد مسلحانه نيز با آنها مجاز است .
تفسير نمونه ج : 8ص :42
ولى چيزى كه اين احتمال را تضعيف مىكند ، اينست كه در اين حالت اطلاق كلمه منافق بر آنها صحيح نيست ، بلكه در صف كفار حربى قرار خواهند گرفت ، زيرا همانطور كه گفتيم منافق كسى است كه ظاهرش اسلام و باطنش كفر باشد .
يحْلِفُونَ بِاللَّهِ مَا قَالُوا وَ لَقَدْ قَالُوا كلِمَةَ الْكُفْرِ وَ كفَرُوا بَعْدَ إِسلَمِهِمْ وَ هَمُّوا بِمَا لَمْ يَنَالُواوَ مَا نَقَمُوا إِلا أَنْ أَغْنَاهُمُ اللَّهُ وَ رَسولُهُ مِن فَضلِهِفَإِن يَتُوبُوا يَك خَيراً لهَُّمْوَ إِن يَتَوَلَّوْا يُعَذِّبهُمُ اللَّهُ عَذَاباً أَلِيماً فى الدُّنْيَا وَ الاَخِرَةِوَ مَا لهَُمْ فى الأَرْضِ مِن وَلىٍّ وَ لا نَصِيرٍ(74)
ترجمه:
74 -به خدا سوگند مىخورند كه ( سخنان زننده در غياب پيامبر ) نگفتهاند ، در حالى كه قطعا سخنان كفر آميز گفتهاند ، و پس از اسلام كافر شدهاند ، و تصميم ( به كار خطرناكى ) گرفتند كه به آن نرسيدند ، آنها فقط از اين انتقام مىگيرند كه خداوند و رسولش آنان را به فضل ( و كرم ) خود بىنياز ساختند ! ( با اين حال ) اگر توبه كنند براى آنها بهتر است ، و اگر روى گردانند خداوند آنها را در دنيا و آخرت به مجازات دردناكى كيفر خواهد داد و در سراسر روى زمين نه ولى و حامى دارند و نه ياورى !
شان نزول:
دربارهشان نزول اين آيه روايات مختلفى نقل شده كه همه آنها نشان
تفسير نمونه ج : 8ص :43
مىدهد بعضى از منافقان ، مطالب زنندهاى در باره اسلام و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) گفته بودند و پس از فاش شدن اسرارشان سوگند دروغ ياد كردند كه چيزى نگفتهاند و همچنين توطئهاى بر ضد پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) چيده بودند كه خنثى گرديد .
از جمله اينكه از منافقان بنام جلاس در ايام غزوه تبوك پس از شنيدن بعضى از خطبههاى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) شديدا آن را انكار كرد و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) را تكذيب نمود ، و پس از بازگشت به مدينه شخصى بنام عامر بن قيس كه اين جريان را شنيده بود ، خدمت پيامبر آمد و سخنان جلاس را بازگو كرد ولى هنگامى كه خود او نزد پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) آمد موضوع را انكار نمود ، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) به هر دو دستور داد در مسجد در كنار منبر سوگند ياد كنند كه دروغنمىگويند هر دو سوگند ياد كردند ، ولى عامر عرض كرد : خداوندا ! آيهاى بر پيامبرت نازل كن و آن كس كه راستگو است معرفى فرما ! پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) و مؤمنان آمين گفتند .
جبريل نازل شد و آيه فوق را به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) ابلاغ كرد ، هنگامى كه به جمله فان يتوبوا يك خيرا لهم رسيد جلاس گفت : اى رسولخدا ، پروردگار به من پيشنهاد توبه كرده است و من از گناه خود پشيمانم و توبه مىكنم ، پيامبر اكرم (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) توبه او را پذيرفت .
و نيز همانگونه كه در سابق اشاره كرديم نقلكردهاند كه گروهى از منافقان تصميم داشتند بهنگام بازگشت از جنگ تبوك ، در يكى از گردنههاى ميان راه شتر پيامبر را رم دهند ، تا حضرت از بالاى كوه به دره پرت شود ، ولى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) در پرتو وحى الهى از اين ماجرا آگاه شد ، و نقشه شوم آنها را نقش بر آب كرد ، مهار ناقه را به دست عمار سپرد و حذيفه هم از پشت سر ناقه را مىراند ، تا مركب كاملا در كنترل باشد ، حتى به مردم دستور داد از راه ديگر بروند تا منافقان نتوانند در لابلاى مردم پنهان شوند و نقشه خود را عملى كنند ، و هنگامى كه در آن تاريكى شب صداى آمدن عدهاى را پشت سر خود در آن گردنه شنيد ،
تفسير نمونه ج : 8ص :44
به بعضى از همراهان دستور داد كه فورا آنها را باز گردانند ، آنها كه حدود دوازده ، يا پانزده نفر بودند و قسمتى از صورت خود را پوشانيده بودند هنگامى كه وضع را براى اجراى نقشه خود نامساعد ديدند متوارى شدند ، ولى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) آنها را شناخت و نامهايشان را يك بيك براى بعضى از يارانش برشمرد .
ولى چنانكه خواهيم ديد آيه اشاره به دو برنامه از منافقان مىكند يكى گفتار نابجائى از آنها ، و ديگرى توطئهاى كه خنثى شدو به اين ترتيب به نظر مىرسد كه هر دو شان نزول تؤاما صحيح باشند .
تفسير : توطئه خطرناك
پيوند اين آيه با آيات گذشته كاملا روشن است ، زيرا همه سخن از منافقان مىگويند ، منتهى در اين آيه پرده از روى يكى ديگر از اعمال آنان برداشته شده و آن اينكه : هنگامى كه مىبينند اسرارشان فاش شده واقعيات را انكار مىكنند و حتى براى اثبات گفتار خود به قسمهاى دروغين متوسل مىشوند .
نخست مىگويد منافقان سوگند ياد مىكنند كه چنان مطالبى را درباره پيامبر نگفتهاند ( يحلفون بالله ما قالوا ) در حالى كه اينها به طور مسلم سخنان كفر آميزى گفتهاند ( و لقد قالوا كلمة الكفر ) .
و به اين جهت پس از قبول و اظهار اسلام راه كفر را پيش گرفتهاند ( و كفروا بعد اسلامهم) .
البته آنان از آغاز مسلمان نبودند كه كافر شوند بلكه تنها اظهار اسلام مىكردند ، بنا بر اين همين اسلام ظاهرى و صورى را نيز با اظهار كفر در هم شكستند .
تفسير نمونه ج : 8ص :45
و از آن بالاتر آنها تصميم خطرناكى داشتند كه به آن نرسيدند ( و هموا بما لم ينالوا) .
اين تصميم ممكن است اشاره به همان داستان توطئه براى نابودى پيامبر در ليلة العقبة بوده باشد كه شرح آن در شان نزول گذشت ، و يا اشاره به تمام كارها و فعاليتهائى است كه براى به هم ريختن سازمان جامعه اسلامى ، و توليد فساد و نفاق و شكاف ، انجام مىدادند ، كه هرگز به هدف نهائى منتهى نشد .
قابل توجه اينكه هوشيارى مسلمين در حوادث مختلف سبب مىشد كه منافقان و نقشههاى آنها شناخته شوند ، مسلمانان همواره در كمين آنها بودند تا اگر سخنى از آنها بشنوند ، براى پيشگيرى و اقدام لازم ، به پيامبر گزارش دهند ، اين بيدارى و اقدام به موقع و به دنبال آن نزول آيات ، و تصديق خداوند ، موجب رسوائى منافقان و خنثى شدن توطئههاى آنها مىشد .
در جمله بعد براى اينكه زشتى و وقاحت فعاليتهاى منافقان و نمكنشناسى آنها كاملا آشكار شود اضافه مىكند : آنها در واقع خلافى از پيامبر نديده بودند و هيچ لطمهاى از ناحيه اسلام بر آنان وارد نشده بود ، بلكه به عكس در پرتو حكومت اسلام به انواع نعمتهاى مادى و معنوى رسيده بودند ، بنا بر اين آنها در حقيقت انتقام نعمتهائى را مىكشيدند كه خداوند و پيامبر با فضل و كرم خود تا سرحد استغنا به آنها داده بودند ( و ما نقموا الا ان اغناهم الله و رسوله من فضله) .
شك نيست كه بىنياز ساختن و رفع احتياجاتشان در پرتو فضل پروردگار و خدمات پيامبر چيزى نبود كه بخواهد انتقام آن را بگيرند ، بلكه جاى حقشناسى و سپاسگزارى داشت ، اما اين حق ناشناسان زشت سيرت خدمت و نعمت را با جنايت پاسخ گفتند .
و اين تعبير زيبا و رسائى است كه در بسيارى از گفتهها و نوشتهها
تفسير نمونه ج : 8ص :46
به كار مىرود ، مثل اينكه به كسى كه سالها به او خدمت كردهايم و بعد به ما خيانت مىكند ، مىگوئيم : گناه ما فقط اين بود كه به تو پناه داديم و از تو دفاع كرديم و حد اكثر محبت را نموديم .
سپس آنچنان كه سيره قرآن است راه بازگشت را به روى آنان گشوده ، مىگويد : اگر آنان توبه كنند براى آنها بهتر است ( فان يتوبوا يك خيرا لهم ) .
و اين نشانه واقعبينى اسلام و اهتمام به امر تربيت ، و مبارزه با هر گونه سختگيرى و شدت عمل نابجا است ، كه حتى راه آشتى و توبه را به روى منافقانى كه توطئه براى نابودى پيامبر كردند و سخنان كفر آميز و توهينهاى زننده داشتند باز گذارده ، بلكه از آنها دعوت به توبه مىكند .
اين در حقيقت چهره واقعى اسلام است ، ولى چقدر بىانصافند آن كسانى كه اسلام را با چنين چهرهاى ، دين فشار و خشونت معرفى كردهاند .
آيا در دنياى امروز هيچحكومتى هر چند طرفدار نهايت نرمش بوده باشد در برابر توطئهگرانى كه بر ضد او نقشه كشيدهاند حاضر به چنين انعطاف و محبتى مىباشد ؟ و همانطور كه در شان نزول خوانديم يكى از مجريان اصلى اين برنامههاى نفاقانگيز با شنيدن اين سخن توبه كرد و پيامبر هم توبه او را پذيرفت .
در عين حال براى اينكه آنها اين نرمش را دليل بر ضعف نگيرند ، به آنها هشدار مىدهد كه اگر به روش خود ادامه دهند ، و از توبه روى برگردانند ، خداوند در دنيا و آخرت آنان را به مجازات دردناكى كيفر خواهد داد ( و ان لم يتولوا يعذبهم الله عذابا اليما فى الدنيا و الاخرة ) .
و اگر مىپندارند كسى در برابر مجازات الهى ممكن است به كمك آنان بشتابد سخت در اشتباهند ، زيرا آنها در سراسر روى زمين نه ولى و سرپرستى خواهند داشت و نه يار و ياورى ( و ما لهم فى الارض من ولى و لا نصير) .
تفسير نمونه ج : 8ص :47
البته مجازاتهاى آنها در آخرت روشن است ، اما عذابهاى دنياى آنها همان رسوائى و بىآبروئى و خوارى و بدبختى و مانند آن است .
وَ مِنهُم مَّنْ عَهَدَ اللَّهَ لَئنْ ءَاتَانَا مِن فَضلِهِ لَنَصدَّقَنَّ وَ لَنَكُونَنَّ مِنَ الصلِحِينَ(75) فَلَمَّا ءَاتَاهُممِّن فَضلِهِ بخِلُوا بِهِ وَ تَوَلَّوا وَّ هُم مُّعْرِضونَ(76) فَأَعْقَبهُمْ نِفَاقاً فى قُلُوبهِمْ إِلى يَوْمِ يَلْقَوْنَهُ بِمَا أَخْلَفُوا اللَّهَ مَا وَعَدُوهُ وَ بِمَا كانُوا يَكْذِبُونَ(77) أَ لَمْ يَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ سِرَّهُمْ وَ نَجْوَاهُمْ وَ أَنَّ اللَّهَ عَلَّمُ الْغُيُوبِ(78)
ترجمه:
75 -از آنها كسانى هستند كه با خدا پيمان بستهاند كه اگر خداوند ما را از فضل خود روزى كند قطعا صدقه خواهيم داد و از شاكران خواهيم بود .
76 -اما هنگامى كه از فضل خود به آنها بخشيد بخل ورزيدند ، و سرپيچى كردند ، و روى گردان شدند .
77 -اين عمل ( روح ) نفاق را در دلهايشان تا روزى كه خدا را ملاقات كنند بر قرار ساخت ، اين بخاطر آن است كه از پيمان الهى تخلف جستند و دروغ گفتند .
78 -آيا نمىدانستند كه خداوند اسرار و سخنان در گوشى آنها را مىداند ، و خداوند از همه غيوب ( و پنهانيها ) آگاه است .
تفسير نمونه ج : 8ص :48
شان نزول:
در ميان مفسران معروف است كه اين آيات در باره يكى از انصار به نام ثعلبة بن حاطب نازل شده است ، او كه مرد فقيرى بود و مرتب به مسجد پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) مىآمد اصرار داشت كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) دعا كند تا خداوند مال فراوانى به او بدهد ! ، پيغمبر به او فرمود : قليل تؤدى شكره خير من كثير لا تطيقه مقدار كمى كه حقش را بتوانى ادا كنى ، بهتر از مقدار زيادى است كه توانائى اداء حقش را نداشته باشى آيا بهتر نيست كه توبه پيامبر خدا تاسىجوئى و به زندگى سادهاى بسازى ، ولى ثعلبه دستبردار نبود ، و سرانجام به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) عرض كرد به خدائى كه ترا به حق فرستاده سوگند ياد مىكنم ، اگر خداوند ثروتى به من عنايت كند تمام حقوق آنرا مىپردازم ، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) براى او دعا كرد .
چيزى نگذشت كه طبق روايتى پسر عموى ثروتمندى داشت از دنيا رفت و ثروت سرشارى به او رسيد ، و طبق روايت ديگرى گوسفندى خريد و بزودى زاد ولد كرد ، آنچنان كه نگاهدارى آنها در مدينه ممكن نبود ، ناچار به آباديهاى اطراف مدينه روى آورد و آنچنان مشغول و سر گرم زندگى مادى شد كه در جماعت و حتى نماز جمعه نيز شركت نمىكرد .
پس از مدتى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) مامور جمعآورى زكات را نزد او فرستاد ، تا زكات اموال او را بگيرد ، ولى اين مرد كم ظرفيت و تازه به نوا رسيده و بخيل ، از پرداخت حق الهى خوددارى كرد ، نه تنها خوددارى كرد ، بلكه به اصل تشريع اين حكم نيز اعتراض نمود و گفت : اين حكم برادر جزيه است يعنى ما مسلمان شدهايم كه از پرداخت جزيه معاف باشيم و با پرداخت زكات ، چه فرقى ميان ما و غير مسلمانان باقى مىماند ؟ !
تفسير نمونه ج : 8ص :49
در حالى كه او نه مفهوم جزيه را فهميده بود ، و نه مفهوم زكات را ، و يا فهميده بود اما دنيا پرستى اجازه بيان حقيقت و اظهار حق به او نميداد ، بهر حال هنگامى كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) سخن او را شنيد فرمود : يا ويح ثعلبه ! يا ويح ثعلبه ! واى بر ثعلبه اى واى بر ثعلبه ! و در اين هنگام آيات فوق نازل شد .
شان نزولهاى ديگرى نيز براى آيات فوق نقل شده كه كم و بيش با داستان ثعلبه مشابه است ، و از مجموع شان نزولهاى فوق ، و مضمون آيات ، چنين استفاده مىشود كه شخص يا اشخاص مزبور در آغاز در صف منافقان نبودند ، ولى به خاطر همين گونه اعمال به آنها پيوستند .
تفسير : منافقان كم ظرفيتند
اين آيات ، در حقيقت روى يكى ديگر از صفات زشت منافقان انگشت مىگذارد و آن اينكه : به هنگام ضعف و ناتوانى و فقر و پريشانى ، چنان دم از ايمان مىزنند كه هيچكس باور نمىكند آنها روزى در صف منافقان قرار گيرند ، و حتى شايد آنهائى را كه داراى امكانات وسيع هستند مذمت مىكنند كه چرا از امكاناتشان به نفع مردم محروم استفاده نمىكنند ؟ اما همينكه خودشان به نوائى برسند چنان دست و پاى خود را گم كرده و غرق دنيا پرستى مىشوند كه همه عهد و پيمانهاى خويشرا با خدا به دست فراموشى مىسپارند ، گويا به كلى تغيير شخصيت داده ، و درك و ديد ديگرى پيدا مىكنند ، و همين كم ظرفيتى كه نتيجهاش دنيا پرستى و بخل و امساك و خود خواهى است روح نفاق را چنان در آنان متمركز مىسازد كه راه بازگشت را به روى آنان مىبندد ! در آيه نخست مىگويد : بعضى از منافقان كسانى هستند كه با خدا پيمان
تفسير نمونه ج : 8ص :50
بستهاند كه اگر از فضل و كرم خود به ما مرحمت كند قطعا به نيازمندان كمك مىكنيم و از نيكوكاران خواهيم بود .
(و منهم من عاهد الله لئن آتانا من فضله لنصدقن و لنكونن من الصالحين) .
ولى اين سخن را تنها زمانى مىگفتند كه دستشان از همه چيز تهى بود و به هنگامى كه خداوند از فضل و رحمتش سرمايههائى به آنان داد ، بخل ورزيدند و سرپيچى كردند و روگردان شدند ( فلما آتاهم من فضله بخلوا به و تولوا و هم معرضون ) .
اين عمل و اين پيمان شكنى و بخل نتيجهاش اين شد كه روح نفاق بطور مستمر و پايدار در دل آنان ريشه كند و تا روز قيامت و هنگامى كه خدا را ملاقات مىكنند ادامه يابد ( فاعقبهم نفاقا فى قلوبهم الى يوم يلقونه ) اين به خاطر آن است كه از عهدى كه با خدا بستند تخلف كردند ، و به خاطر آن است كه مرتبا دروغ مىگفتند ( بما اخلفوا الله ما وعدوه و بما كانوا يكذبون) .
سرانجام آنها را با اين جمله مورد سرزنش و توبيخ قرار مىدهد كه آيا آنها نمىدانند خداوند اسرار درون آنها را مىداند ، و سخنان آهسته و در گوشى آنان را مىشنود ، و خداوند از همه غيوب و پنهانيها با خبر است ؟ ! ( ا لم يعلموا ان الله يعلم سرهم و نجواهم و ان الله علام الغيوب) .
تفسير نمونه ج : 8ص :51
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:
1 -از جمله فاعقبهم نفاقا فى قلوبهم به خوبى استفاده مىشود كه بسيارى از گناهان و صفات زشت ، و حتى كفر و نفاق ، علت و معلول يكديگرند ، زيرا جمله فوق با صراحت مىگويد : بخل و پيمان شكنى آنها سبب شد كه نفاق در دلهايشان ريشه دواند ، و همين گونه است گناهان و كارهاى خلاف ديگر ، و لذا در بعضى از عبارات مىخوانيم كه گاهى گناهان بزرگ سبب مىشود كه انسان بىايمان از دنيا برود .
2 -منظور از يوم يلقونه كه ضمير آن به خداوند برمىگردد همان روز رستاخيز است ، زيرا تعبير لقاء الله و مانند آن در قرآن معمولا درباره قيامت آمده است ، درست است كه با مرگ ، دوران عمل پايان مىيابد ، و پرونده كار نيك و بد بسته مىشود ، ولى آثار آنها همچنان در روح انسان تا قيامت بر قرار خواهد ماند .
البته اين احتمال را هم دادهاند كه ضمير يلقونه به بخل باز گردد ، يعنى تا آن زمانى كه نتيجه و كيفر بخل خويش را دريابند .
همچنين احتمال داده شده است كه منظور از ملاقات پروردگار لحظه مرگ باشد .
ولى همه اينها خلاف ظاهر آيه است ، و ظاهر همان است كه گفتيم .
(در باره اينكه منظور از ملاقات پروردگار چيست ؟ در ذيل آيه 46 سوره بقره ( جلد اول صفحه 156 ) بحثى داريم به آن مراجعه فرمائيد) .
3 -از آيات فوق نيز استفاده مىشود كه پيمان شكنى و دروغ از صفات منافقان است و آنها هستند كه پيمان خود را كه با تاكيدات فراوان با خدا
تفسير نمونه ج : 8ص :52
بستهاند زير پا مىگذارند ، و حتى به پروردگار خويش دروغ مىگويند ، حديث معروفى كه از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) نقل شده نيز اين حقيقت را تاكيد مىكند كه فرمود : للمنافق ثلاث علامات ، اذا حدث كذب ، و اذا وعد اخلف ، و اذا ائتمن خان ! : منافق سه نشانه دارد : به هنگام سخن گفتن دروغ مىگويد ، و به هنگامى كه وعده مىدهد تخلف مىكند ، و هر گاه امانتى به او بسپارند ، در آن خيانت مىنمايد .
جالب اينكه در داستان فوق ( داستان ثعلبه ) هر سه نشانه وجود دارد ، او هم دروغ گفت و هم پيمان شكنى كرد ، و هم در اموالى كه خداوند به عنوان امانت خويش به او سپرده بود خيانت نمود ! حديث فوق به صورت مؤكدترى از امام صادق (عليهالسلام) از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) در كتاب كافى آمده است ، آنجا كه مىفرمايد : ثلاث من كن فيه كان منافقا و ان صام و صلى و زعم انه مسلم من اذا ائتمن خان ، و اذا حدث كذب ، و اذا وعد اخلف ! : سه چيز است در هر كس باشد منافق است ، هر چند روزه بگيرد و نماز بخواند ، و خود را مسلمان بداند : كسى كه در امانت خيانت كند ، و در سخن دروغ گويد ، و به هنگام وعده تخلف جويد .
البته ممكن است به ندرت گناهان فوق از افراد با ايمان صادر شود و سپس توبه كنند ، ولى استمرار آن نشانه روح نفاق و منافقگرى است .
4 -اين نكته نيز لازم به تذكر است كه آنچه در آيات فوق خوانديم يك بحث تاريخى و مربوط به زمان گذشته نبود ، بلكه بيان يك واقعيت اخلاقى و اجتماعى است كه در هر عصر و زمان ، و در هر جامعهاى ، بدون استثناء ، نمونههاى فراوانى دارد .
تفسير نمونه ج : 8ص :53
اگر به اطراف خود نگاه كنيم ( و حتى شايد اگر به خودمان بنگريم ! ) نمونهاى از اعمال ثعلبة بن حاطب و طرز تفكر او را ، در چهرههاى مختلف ، مىيابيم ، چه بسيارند كسانى كه در شرائط عادى يا به هنگامى كه تنگدستند ، در صف مؤمنان داغ و قرص و محكم قرار دارند ، در همه جلسات مذهبى حاضرند ، پاى هر پرچم اصلاحى سينه مىزنند ، با هر منادى حق و عدالت هم صدا هستند ، و براى كارهاى نيك گريبان چاك مىكنند ، و در برابر هر فسادى فرياد مىكشند .
ولى به هنگامى كه به اصطلاح ، درى به تخته مىخورد ، به نوائى مىرسند پست و مقامى پيدا مىكنند ، و سرى در ميان سرها در مىآورند ، يك مرتبه تغيير چهره و بالاتر از آن تغيير ماهيت مىدهند ، آن شور و عشق سوزان نسبت به خدا و دين در آنها فروكش مىكند ، ديگر در جلسات سازنده خبرى از آنان نيست ، در هيچ برنامه اصلاحى حضور ندارند ، نه براى حق گريبان چاك مىكنند و نه ديگر در برابر باطل فرياد مىكشند ! قبلا كه محلى از اعراب نداشتند و موقعيتى در اجتماع ، هزار گونه عهد و پيمان با خدا و خلق خدا بسته بودند ، كه اگر روزى امكاناتى پيدا كنند ، چنين و چنان خواهند كرد ، و حتى هزار گونه ايراد و انتقاد به متمكنان وظيفهنشناس داشتند ، اما آن روز كه وضعشان دگرگون شد تمام عهد و پيمانها را بدست فراموشى سپردند ، و همه ايرادها و انتقادها همچون برف در تابستان آب شد .
آرى اين كم ظرفيتى يكى از نشانههاى بارز منافقان است ، مگر نفاق چيزى جز دو چهره بودنو يا دوگانگى شخصيت هست ؟ تاريخچه زندگى اينگونه افراد بارزترين نمونه دوگانگى شخصيت است ، اصولا انسان با ظرفيت دو شخصيتى نمىشود .
شك نيست نفاق همچون ايمان داراى مراحل مختلف است .
بعضى آنچنان
تفسير نمونه ج : 8ص :54
اين خوى پليد در روحشان رسوخ كرده كه در قلبشان اثرى از ايمان به خدا باقى نمانده ، هر چند خود را در صف مومنان جا زدهاند! .
ولى گروهى ديگر با اينكه داراى ايمان ضعيفى هستند ، و واقعا مسلمانند ، اعمالى را مرتكب مىشوند كه متناسب وضع منافقان است ، و رنگى از دوگانگى شخصيت دارد ، آنكس كه پيوسته دروغ مىگويد ولى ظاهرش صدق و راستى است ، آيا دو چهره و منافق نيست ؟ كسى كه ظاهرا امين است و به همين دليل مورد اعتماد مردم مىباشد كه امانتهاى خود را به او مىسپارند ، اما در واقع در آنها خيانت مىكند ، آيا گرفتار دوگانگى شخصيت نمىباشد ؟ همچنين آيا آنها كه عهد و پيمان مىبندند ولى هرگز پايبند به آن نيستند عملشان عمل منافقان محسوب نمىشود ؟ ! اتفاقا يكى از بزرگترين بلاهاى اجتماعى و عوامل عقبماندگى وجود همين گونه منافقان در جوامع انسانى است ، و اگر چشم بر هم نگذاريم و به خودمان دروغ نگوئيم چه بسيار مىتوانيم از اين منافقان ثعلبه صفت در اطراف خود و در جوامع اسلامى بشمريم ، و عجب اينكه با اينهمه عيب و ننگ و دور افتادگى از روح تعليمات اسلام باز گناه عقب افتادگى خود را به گردن اسلام مىگذاريم ! .