پنجشنبه ۱۸ شهريور ۱۳۸۹
تفسیر نمونه : سوره توبه آیات 78- 60


تفسير نمونه ج : 8ص :1


تفسير نمونه ج : 8ص :2


تفسير نمونه ج : 8ص :3


إِنَّمَا الصدَقَت لِلْفُقَرَاءِ وَ الْمَسكِينِ وَ الْعَمِلِينَ عَلَيهَا وَ الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبهُمْ وَ فى الرِّقَابِ وَ الْغَرِمِينَ وَ فى سبِيلِ اللَّهِ وَ ابْنِ السبِيلِفَرِيضةً مِّنَ اللَّهِوَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكيمٌ‏(60)


ترجمه:


60 -زكات مخصوص فقراء و مساكين و كاركنانى است كه براى ( جمع‏آورى ) آن كار مى‏كنند ، و كسانى كه براى جلب محبتشان اقدام مى‏شود ، و براى ( آزادى ) بردگان ، و بدهكاران ، و در راه ( تقويت آئين ) خدا ، و واماندگان در راه ، اين يك فريضه ( مهم ) الهى است و خداوند دانا و حكيم است .


تفسير : مصارف زكات و ريزه‏كاريهاى آن


در تاريخ اسلام دو دوران مشخص ديده مى‏شود ، دوران مكه كه همت پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و مسلمانان در آن مصروف تعليم و تربيت نفرات و آموزش و تبليغ مى‏شد ، و دوران مدينه كه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در آن دست به تشكيل حكومت اسلامى و پياده كردن و اجراى تعليمات اسلام ، از طريق اين حكومت صالح زد .


بدون شك يكى از ابتدائى و ضرورى‏ترين مساله ، به هنگام تشكيل حكومت تشكيل بيت المال است كه به وسيله آن نيازهاى اقتصادى حكومت بر آورده شود ، نيازهائى كه در هر حكومتى بدون استثناء وجود دارد .


به همين دليل يكى از نخستين كارهائى كه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در مدينه انجام داد تشكيل بيت المال بود كه يكى از منابع آنرا زكات تشكيل مى‏داد ، و طبق مشهور


تفسير نمونه ج : 8ص :4


اين حكم در سال دوم هجرت پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) تشريع شد .


البته همانگونه كه بعدا به خواست خدا اشاره خواهيم كرد ، حكم زكات قبلا در مكه نازل شده بود ، اما نه به صورت وجوب جمع‏آورى در بيت المال ، بلكه خود مردم اقدام به پرداخت آن مى‏كردند ، ولى در مدينه دستور جمع‏آورى و تمركز آن از ناحيه خداوند در آيه 103 توبه صادر گرديد .


آيه مورد بحث كه مسلما بعد از آيه وجوب اخذ زكات نازل شده ، ( هر چند در قرآن از آن ذكر گرديده است ) مصارف گوناگون زكات را بيان مى‏كند .


و جالب اينكه آيه ، با كلمه انما كه دليل بر انحصار است ، آغاز شده ، و اين نشان مى‏دهد كه بعضى از افراد خود خواه ، يا بى‏خبر ، انتظار داشتند بدون هيچگونه استحقاق ، سهمى از زكات دريافت دارند كه با كلمه انما دست رد به سينه همه آنها زده شده است .


در دو آيه قبل از اين آيه ، نيز اين معنى منعكس بود كه بعضى بر پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) خرده مى‏گرفتند كه چرا سهمى از زكات را در اختيار آنها نمى‏گذارد و حتى در صورت محروم شدن از آن خشمگين مى‏شدند ، اما به هنگام برخوردارى ابراز رضايت مى‏كردند .


به هر حال آيه فوق به روشنى مصارف واقعى زكاترا بيان كرده ، و به تمام توقعات بيجا پايان مى‏دهد ، و آنرا در هشت مصرف خلاصه مى‏كند:


1 -فقراء نخست مى‏گويد : صدقات و زكات براى فقيران است ( انما الصدقات للفقراء) .


2 -مساكين ( و المساكين ) .


در اينكه فقير و مسكين با هم چه تفاوتى دارند بحثى است كه در پايان تفسير آيه خواهد آمد .


3 -عاملان و جمع‏آورى كنندگان زكات ( و العاملين عليها) .


اين گروه در حقيقت كارمندان و كاركنانى هستند كه براى جمع‏آورى


تفسير نمونه ج : 8ص :5


زكات و اداره بيت المال اسلام تلاش و كوشش مى‏كنند ، و آنچه به آنها داده مى‏شود در حقيقت به منزله مزد و اجرت آنها است ، و لذا فقر در اين گروه به هيچوجه شرط نيست .


4 -مؤلفة قلوبهم يعنى كسانى كه انگيزه معنوى نيرومندى براى پيشبرد اهداف اسلامى ندارند ، و با تشويق مالى مى‏توان تاليف قلب ، و جلب محبت آنان نمود ( و المؤلفة قلوبهم ) .


توضيح بيشتر درباره اين گروه بعدا خواهد آمد .


5 -آزاد ساختن بردگان ( و فى الرقاب) .


يعنى سهمى از زكات ، تخصيص به مبارزه با بردگى ، و پايان دادن به اين موضوع ضد انسانى ، داده مى‏شود ، و همانگونه كه در جاى خود گفته‏ايم برنامه اسلام در مورد بردگان برنامه آزادى تدريجى است كه نتيجه نهائيش آزاد ساختن همه بردگان بدون روبرو شدن به واكنشهاى نامطلوب اجتماعى آن مى‏باشد ، و تخصيص سهمى از زكات ، به اين موضوع ، گوشه‏اى از اين برنامه را تشكيل مى‏دهد .


6 -اداء دين بدهكاران و آنها كه بدون جرم و تقصير زير بار بدهكارى مانده و از اداى آن عاجز شده‏اند ( و الغارمين) .


7 -در راه خدا ( و فى سبيل الله) .


همانگونه كه در پايان آيه اشاره خواهيم كرد منظور از آن تمام راههائى است كه به گسترش و تقويت آئين الهى منتهى شود ، اعم از مساله جهاد و تبليغ و مانند آن .


8 -واماندگان در راه ( و ابن السبيل) .


يعنى مسافرانى كه بر اثر علتى در راه مانده ، و زاد و توشه و مركب كافى براى رسيدن به مقصد ندارند ، هر چند افراد فقير و بى‏بضاعتى نيستند ، ولىبر اثر


تفسير نمونه ج : 8ص :6


دزدزدگى ، يا بيمارى ، يا گم كردن اموال خود ، و يا علل ديگر ، به چنين وضعى افتاده‏اند ، اينگونه اشخاص را بايد از طريق زكات به مقدارى كه براى رسيدن به مقصد لازم است بى‏نياز ساخت .


در پايان آيه به عنوان تاكيد روى مصارف گذشته مى‏فرمايد : اين فريضه الهى است ( فريضة من الله) .


و بدون شك اين فريضه ، حساب شده ، و كاملا دقيق ، و جامع مصلحت فرد و اجتماع است ، زيرا خداوند دانا و حكيم است ( و الله عليم حكيم) .


در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:


1- فرق ميان فقير و مسكين


در ميان مفسران گفتگو است كه آيا فقير و مسكين ، مفهوم واحدى دارند و به عنوان تاكيد در آيه فوق ذكر شده‏اند ؟ و بنابراين مصارف زكات ، هفت مصرف مى‏شود ، و يا اينكه دو مفهوم مخالف دارند ؟ غالب مفسران و فقها احتمال دوم را پذيرفته‏اند ، ولى در ميان طرفداران اين عقيده ، نيز در تفسير اين دو كلمه ، گفتگوهاى زيادى است ، اما آنچه نزديكتر به نظر مى‏رسد اين است كه فقير به معنى كسى است كه در زندگى خود كمبود مالى دارد ، هر چند مشغول كسب و كارى باشد و هرگز از كسى سؤال نكند ، اما مسكين كسى است كه نيازش شديدتر است و دستش از كار كوتاه است ، و به همين جهت از اين و آن سؤال مى‏كند .


شاهد اين موضوع ، نخست ريشه لغت مسكين است كه از ماده سكون گرفته شده ، گويا چنين كسى بر اثر شدت فقر ، ساكن و زمينگير شده است .


ديگر اينكه ملاحظه موارد استعمال اين دو كلمه در قرآن معنى فوق را تاييد


تفسير نمونه ج : 8ص :7


مى‏كند ، از جمله در آيه 16 سوره بلد مى‏خوانيم : او مسكينا ذا متربة : يا مسكين خاك‏نشينى را اطعام كند و در آيه 8 سوره نساء مى‏خوانيم : و اذا حضر القسمة اولوا القربى و اليتامى و المساكين فارزقوهم : هر گاه خويشاوندان و يتيمان و مسكينان ، در موقع تقسيم ارث ، حضور يابند ، چيزى از آن به آنها ببخشيد از اين تعبير استفاده مى‏شود كه منظور از مساكين سائلانى است كه گاه در اين مواقع حضور مى‏يابند .


و در آيه 24 سوره قلم مى‏خوانيم ان لا يدخلنها اليوم عليكم مسكين : امروز هيچ مسكينى نبايد در محوطه زراعت شما حضور يابد ! كه اشاره به - سائلان است .


همچنين تعبير به اطعام مسكين يا طعام مسكين در آيات متعددى از قرآن نشان مى‏دهد كه مساكين افراد گرسنه‏اى هستند كه حتى نياز به يك وعده غذا دارند .


در حالى كه از پاره‏اى از موارد استعمال كلمه فقير در قرآن به خوبى استفاده مى‏شود كه افراد آبرومندى كه هرگز روى سؤال ندارند اما گرفتار كمبود مالى هستند ، در مفهوم اين كلمه واردند ، مانند آنچه در آيه 273 سوره بقره ديده مى‏شود للفقراء الذين احصروا فى سبيل الله لا يستطيعون ضربا فى الارض يحسبهم الجاهل اغنياء من التعفف : انفاق براى فقيرانى است كه در راه خدا گرفتار شده‏اند ، و آنچنان ظاهر خويش را حفظ مى‏كنند كه جاهل از شدت عفت نفس آنان ، چنين مى‏پندارد كه غنى و بى‏نيازند .


از همه اينها گذشته در روايتى كه محمد بن مسلم از امام صادق (عليه‏السلام‏) يا امام باقر (عليه‏السلام‏) نقل كرده مى‏خوانيم كه از آنحضرت درباره فقير و مسكين سؤال كردند ، فرمود : الفقير الذى لا يسئل و المسكين الذى هو اجهد منه الذى يسئل : فقير كسى است كه سؤال نمى‏كند ، و مسكين حالش از او سختتر است ،


تفسير نمونه ج : 8ص :8


و كسى است كه از مردم سؤال و تقاضا مى‏كند ( 1) .


همين مضمون در حديث ديگرى از ابو بصير از امام صادق (عليه‏السلام‏) نقل شده است ، و هر دو صراحت در مفهوم فوق دارد .


البته پاره‏اى از قرائن گواهى بر خلاف آنچه در بالا گفتيم مى‏دهد ، ولى هر گاه مجموع قرائن موجود را در نظر بگيريم ، روشن مى‏شود كه حق همان است كه در بالا گفته شد .


2- آيا لازم است زكات به هشت قسمت مساوى تقسيم شود ؟


بعضى از مفسران يا فقهاء عقيده دارند كه ظاهر آيه فوق اين است كه بايد زكات مال به هشت سهم مساوى تقسيم گردد ، و هر كدام در مصرف خود صرف شود ، مگر اينكه مقدار زكات بقدرى ناچيز باشد كه نتوان آنرا به هشت سهم قابل ملاحظه تقسيم كرد .


ولى اكثريت قاطع فقها بر اينند كه اصناف هشتگانه فوق مواردى است كه صرف زكات در آنها مجاز است ، و تقسيم كردن در آن واجب نيست .


سيره قطعى پيغمبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) وامامان اهلبيت (عليهم‏السلام‏) و ياران آنها نيز اين معنى را تاييد مى‏كند ، به علاوه با توجه به اينكه زكات يك ماليات اسلامى است و حكومت اسلامى موظف است آنرا از مردم وصول كند ، و هدف از تشريع آن رفع نيازمنديهاى گوناگون جامعه اسلامى مى‏باشد ، طبعا چگونگى مصرف آن در اين مصارف هشتگانه بستگى به ضرورتهاى اجتماعى از يكسو ، و نظر حكومت اسلامى از سوى ديگر دارد .



تفسير نمونه ج : 8ص :9


3- در چه زمانى زكات واجب شد ؟


از آيات مختلف قرآن از جمله آيه 156 سوره اعراف ، و آيه 3 سوره نمل ، و آيه 4 سوره لقمان ، و آيه 7 سوره فصلت كه همه از سوره‏هاى مكى هستند ، چنين استفاده مى‏شود كه حكم وجوب زكات در مكه نازل شده است ، و مسلمانان موظف به انجام اين وظيفه اسلامى بوده‏اند ، ولى به هنگامى كه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به مدينه آمد و پايه حكومت اسلامى را گذارد و طبعا نياز به تشكيل بيت المال پيدا كرد ، از طرف خداوند ماموريت يافت كه زكات را از مردم شخصا بگيرد ( نه اينكه خودشان به ميل و نظر خود در مصارف آن صرف كنند ) .


آيه شريفه خذ من اموالهم صدقة ... ( سوره توبه 103 ) در اين هنگام نازل ، شد ، و مشهور اين است كه اين در سال دوم هجرت بود ، سپس مصارف زكات به طور دقيق در آيه مورد بحث كه آيه 60 سوره توبه است بيان گرديد ، و جاى تعجب نيست كه تشريع اخذ زكات در آيه 103 باشد و ذكر مصارف آن كه مى‏گويند در سال نهم هجرت نازل شده در آيه 60 ، زيرا مى‏دانيم آيات قرآن بر طبق تاريخ نزول جمع‏آورى نشده ، بلكه به فرمان پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هر كدام در مورد مناسب قرار داده شده است .


4- منظور از مؤلفة قلوبهم چه اشخاصى هستند ؟


آنچه از تعبير مؤلفة قلوبهم فهميده مى‏شود آن است كه يكى از مصارف زكات كسانى هستند كه به خاطر ايجادالفت و محبت به آنها زكات داده مى‏شود ، ولى آيا منظور از آن كفار و غير مسلمانانى است كه به خاطر استفاده از همكارى آنها در جهاد از طريق كمك مالى تشويق مى‏شوند ؟ يا مسلمانان ضعيف الايمان را نيز شامل مى‏گردد ؟


تفسير نمونه ج : 8ص :10


همانگونه كه در مباحث فقهى گفته‏ايم مفهوم آيه ، و همچنين پاره‏اى از روايات كه در اين زمينه وارد شده مفهوم وسيعى دارد ، و تمام كسانى را كه با تشويق مالى ، از آنها به نفع اسلام و مسلمين جلب محبت مى‏شود ، در بر مى‏گيرد ، و دليلى بر تخصيص آن به كفار نيست .


5- نقش زكات در اسلام


با توجه به اينكه اسلام به صورت يك مكتب صرفا اخلاقى ، و يا فلسفى و اعتقادى ، ظهور نكرد ، بلكه به عنوان يك آئين جامع كه تمام نيازمنديهاى مادى و معنوى در آن پيش‏بينى شده ، پا به عرصه ظهور گذاشت ، و نيز با توجه به اينكه اسلام ، از همان عصر پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ، با تاسيس حكومت همراه بود ، و همچنين با توجه به اينكه اسلام توجه خاصى به حمايت از محرومان و مبارزه با فاصله طبقاتى دارد ، روشن مى‏شود كه نقش بيت المال ، و زكات كه يكى از منابع درآمد بيت المال است ، از مهمترين نقشها است .


شك نيست كههر جامعه‏اى داراى افرادى از كار افتاده ، بيمار ، يتيمان بى‏سرپرست ، معلولين ، و امثال آنها ميباشد كه بايد مورد حمايت قرار گيرند .


و نيز براى حفظ موجوديت خود در برابر هجوم دشمن ، نياز به سربازان مجاهدى دارد كه هزينه آنها از طرف حكومت پرداخته مى‏شود ، همچنين كارمندان حكومت اسلامى ، دادرسان و قضات ، و نيز وسائل تبليغاتى و مراكز دينى ، هر كدام نيازمند به صرف هزينه‏اى است كه بدون يك پشتوانه مالى منظم ، و مطمئن ، سامان نمى‏پذيرد .


به همين دليل در اسلام مساله زكات كه در حقيقت يكنوع ماليات بر - درآمد و توليد وماليات بر ثروت راكد محسوب مى‏شود ، از اهميت خاصى برخوردار است ، تا آنجا كه در رديف مهمترين عبادات قرار گرفته ، و در بسيارى


تفسير نمونه ج : 8ص :11


از موارد با نماز همراه ذكر شده ، و حتى شرط قبولى نماز شمرده شده است ! حتى در روايات اسلامى مى‏خوانيم كه اگر حكومت اسلامى از شخص ، يا اشخاصى ، مطالبه زكات كند ، و آنها در برابر حكومت ، ايستادگى كنند و سرباز زنند ، مرتد محسوب مى‏شوند ، و در صورتى كه اندرزها در مورد آنها سود ندهد ، توسل به نيروى نظامى ، در مقابل آنها جايز است ، داستان اصحاب رده ( همان گروهىكه بعد از پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) سر از پرداخت زكات باز زدند و خليفه وقت به مبارزه با آنها برخاست و حتى على (عليه‏السلام‏) اين مبارزه را امضاء كرد و شخصا يكى از پرچمداران در ميدان جنگ بود ) در تواريخ اسلام مشهور است .


در روايتى از امام صادق (عليه‏السلام‏) مى‏خوانيم : من منع قيراطا من الزكاة فليس هو بمومن ، و لا مسلم ، و لا كرامة ! : كسى كه يك قيراط از زكات را نپردازد نه مؤمن است و نه مسلمان و ارزشى ندارد .


جالب توجه اينكه از روايات استفاده ميشود كه حدود و مقدار زكات آن چنان دقيقا در اسلام تعيين شده ، كه اگر همه مسلمانان زكات اموال خويش را بطور صحيح و كامل بپردازند ، هيچ فردى فقير و محروم در سرتاسر كشور اسلامى باقى نخواهد ماند .


در حديثى از امام صادق (عليه‏السلام‏) مى‏خوانيم و لو ان الناس ادوا زكاة اموالهم ما بقى مسلم فقيرا محتاجا ! ... و ان الناس ما افتقروا ، و لا احتاجوا ، و لا جاعوا ، و لا عروا ، الا بذنوب الاغنياء ! : اگر همه مردم زكات اموال خود را بپردازند مسلمانى فقير و نيازمند ، باقى نخواهد ماند ، و مردم فقير و محتاج و گرسنه و برهنه نمى‏شوند مگر به خاطر گناه ثروتمندان ! و نيز از رواياتاستفاده مى‏شود كه اداى زكات باعث حفظ اصل مالكيت و


تفسير نمونه ج : 8ص :12


تحكيم پايه‏هاى آنست ، بطورى كه اگر مردم اين اصل مهم اسلامى را فراموش كنند شكاف و فاصله ميان گروهها آنچنان مى‏شود كه اموال اغنياء نيز به خطر خواهد افتاد .


در حديثى از امام موسى بن جعفر (عليه‏السلام‏) مى‏خوانيم حصنوا اموالكم بالزكاة : اموال خود را بوسيله زكات حفظ كنيد .


همين مضمون از پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و امير مومنان على (عليه‏السلام‏) نيز در احاديث ديگر نقل شده است .


براى اطلاع بيشتر از اين احاديث به ابوابيك و سه و چهار و پنج از ابواب زكات از جلد ششم وسائل مراجعه فرمائيد .


6 -آخرين نكته‏اى كه توجه به آن لازم است اين است كه در آيه مورد بحث در مورد چهار گروه كلمه لام ذكر شده ( انما الصدقات للفقراء و المساكين و العاملين عليها و المؤلفة قلوبهم ) و اين تعبير معمولا نشانه ملكيت است .


ولى در مورد چهار گروه ديگر كلمه فى آمده است ( و فى الرقاب و الغارمين و فى سبيل الله و ابن السبيل ) و اين تعبير معمولا براى بيان مصرف است .


در ميان مفسران در تفسير اين اختلاف تعبير گفتگو است ، بعضى معتقدند كه گروه چهارگانه اول ، مالك زكات ، مى‏شوند ، و گروه چهارگانه دوم ، مالك ، نخواهند شد ، و تنها جايز است زكات در مورد آنان مصرف گردد .


بعضى ديگر معتقدند كه اين اختلاف تعبير اشاره به نكته ديگرى است و


تفسير نمونه ج : 8ص :13


آن اينكه گروه چهارگانه دوم استحقاق بيشترى براى زكات دارند ، زيرا كلمه فى براى بيان ظرفيت است ، گويا اين گروه چهارگانه ظرف زكات مى‏باشند و زكات مظروف آنها است ، در حالى كه گروههاى نخستين چنين نيستند .


ولى ما در اينجا احتمال ديگرى را انتخاب كرده‏ايم و آن اينكه شش گروه فقراء ، مساكين ، عاملين عليها ، مؤلفة قلوبهم ، غارمين ، و ابن السبيل كه بدون فى ذكر شده‏اند يكسان مى‏باشند و عطف بر يكديگر و دو گروه ديگر كه فى الرقاب و فى سبيل الله است و با كلمه فى بيان گرديده ، وضع خاصى دارند ، شايد اين تفاوت تعبير از اين نظر باشد كه گروههاى ششگانه مى‏توانند مالك زكات شوند ، و مى‏توان زكات را به خود آنها پرداخت ( حتى بدهكاران و كسانى كه از اداى دين خود ناتوانند ، البته در صورتى كه اطمينان داشته باشيم آنرا در مورد اداى دين خود مصرف مى‏كنند ) .


ولى دو گروه مالك زكات نمى‏شوند ، و نمى‏توان به آنها پرداخت ، بلكه بايد در مورد آنها مصرف گردد ، مثلا بردگان را بايد از طريق زكات خريد و آزاد كرد ، روشن است كه آنها در اين صورت مالك زكات نمى‏شوند ، و همچنين مواردى كه تحت عنوان فى سبيل الله مندرج است ، از قبيل هزينه جهاد ، تهيه اسلحه و يا ساختن مسجد و مراكز دينى و مانند آنها هيچيك مالك زكات نيستند ، بلكه مصرف آنند .


و به هر حال اين تفاوت در تعبير نشان مى‏دهد كه تا چه اندازه تعبيرات قرآن حساب شده است .



تفسير نمونه ج : 8ص :14


وَ مِنهُمُ الَّذِينَ يُؤْذُونَ النَّبىَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌقُلْ أُذُنُ خَيرٍ لَّكمْ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ رَحْمَةٌ لِّلَّذِينَ ءَامَنُوا مِنكمْوَ الَّذِينَ يُؤْذُونَ رَسولَ اللَّهِ لهَُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ‏(61)


ترجمه:


61 -از آنها كسانى هستند كه پيامبر را آزار مى‏دهند ، و مى‏گويند او خوش‏باور و گوشى است ! ، بگو خوش‏باور بودن او به نفع شماست ( ولى بدانيد ) او ايمان به خدا دارد و ( تنها ) تصديق مومنان مى‏كند ، و رحمت است براى كسانى از شما كه ايمان آورده‏اند ، و آنها كه فرستاده خدا را آزار مى‏دهند عذاب دردناكى دارند .


شان نزول : اين حسن است نه عيب!


براى آيه فوق شان نزولهائى ذكر شده كه بى‏شباهت به يكديگر نيست ، از جمله اينكه گفته‏اند : اين آيه درباره گروهى از منافقان نازل شده ، كه دور هم نشسته بودند و سخنان ناهنجار ، درباره پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مى‏گفتند ، يكى از آنان گفت : اين كار را نكنيد ، زيرا ، مى‏ترسيم به گوش محمد برسد ، و او به ما بد بگويد ( و مردم را بر ضد ما بشوراند ) .


يكى از آنان كه نامش جلاس بود گفت : مهم نيست ، ما هر چه بخواهيم مى‏گوئيم ، و اگر به گوش او رسيد نزد وى مى‏رويم ، و انكار مى‏كنيم ، و او از ما مى‏پذيرد ، زيرا محمد (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آدم خوشباور و دهن‏بينى است ، و هر كس هر چه بگويد قبول مى‏كند ، در اين هنگام آيه فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت :


تفسير نمونه ج : 8ص :15


تفسير:


در اين آيه همانگونه كه از مضمون آن استفاده مى‏شود سخن از فرد يا افرادى در ميان است كه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را با گفته‏هاى خود آزار مى‏دادند و مى‏گفتند او انسان خوش‏باور ، و دهن‏بينى است ( و منهم الذين يؤذون النبى و يقولون هو اذن) .


اذن در اصل به معنى گوش است ، ولى به اشخاصى كه زياد به حرف مردم گوش مى‏دهند ، و به اصطلاحگوشى هستند نيز اين كلمه اطلاق مى‏شود .


آنها در حقيقت يكى از نقاط قوت پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را كه وجود آن در يك رهبر كاملا لازم است ، به عنوان نقطه ضعف نشان مى‏دادند و از اين واقعيت غافل بودند كه يك رهبر محبوب ، بايد نهايت لطف و محبت را نشان دهد ، و حتى الامكان عذرهاى مردم را بپذيرد ، و در مورد عيوب آنها پرده‏درى نكند ( مگر در آنجا كه اين كار موجب سوء استفاده شود) .


لذا قرآن بلافاصله اضافه مى‏كند كه : به آنها بگو اگر پيامبر گوش به سخنان شما فرا مى‏دهد ، و عذرتان را مى‏پذيرد ، و به گمان شمايك آدم گوشى است اين به نفع شما است ! ( قل اذن خير لكم) .


زيرا از اين طريق آبروى شما را حفظ كرده ، و شخصيتتان را خرد نمى‏كند عواطف شما را جريحه‏دار نمى‏سازد ، و براى حفظ محبت و اتحاد و وحدت شما از اين طريق كوشش مى‏كند ، در حالى كه اگر او فورا پرده‏ها را بالا مى‏زد ، و دروغگويان را رسوا مى‏كرد ، دردسر فراوانى براى شما فراهم مى‏آمد ، علاوه بر اينكه آبروى عده‏اى به سرعت از بين مى‏رفت ، راه بازگشت و توبه بر آنها بسته مى‏شد ، و افراد آلوده‏اى كه قابل هدايت بودند در صف بدكاران جاى مى‏گرفتند


تفسير نمونه ج : 8ص :16


و از اطراف پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) دور مى‏شدند .


يك رهبر مهربان و دلسوز ، و در عين حال پخته و دانا ، بايد همه چيز را بفهمد ، ولى بايد بسيارى از آنها را به روى خود نياورد ، تا آنها كه شايسته تربيتند ، تربيت شوند و از مكتب او فرار نكنند و اسرار مردم از پرده برون نيفتد .


اين احتمال نيز در معنى آيه وجود دارد كه خداوند در پاسخ عيبجويان مى‏گويد : چنان نيست كه او گوش به همه سخنان فرا ، دهد ، بلكه او گوش به سخنانى مى‏دهد كه به سود و نفع شما است ، يعنى وحى الهى را مى‏شنود ، پيشنهاد مفيد را استماع مى‏كند و عذرخواهى افراد را در مواردى كه به نفع آنها و جامعه است مى‏پذيرد .


سپس براى اينكه عيبجويان از اين سخن سوء استفاده نكنند ، و آنرا دستاويز قرار ندهند ، چنين اضافه مى‏كند : او به خدا و فرمانهاى او ايمان دارد ، و به سخنان مؤمنان راستين گوش فرا مى‏دهد ، و آنرا مى‏پذيرد و به آن ترتيب اثر مى‏دهد ( يؤمن بالله و يؤمن للمؤمنين) .


يعنى در واقع پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) دو گونه برنامه دارد : يكى برنامه حفظ ظاهر و جلوگيرى از پرده‏درى ، و ديگرى در مرحله عمل ، در مرحله اول به سخنان همه گوش فرا مى‏دهد ، و ظاهرا انكار نمى‏كند ، ولى در مقام عمل تنها توجه او به فرمانهاى خدا و پيشنهادها و سخنان مؤمنان راستين است ، و يك رهبر واقع‏بين بايد چنين باشد ، و تامين منافع جامعه جز از اين راه ممكن نيست لذا بلافاصله


تفسير نمونه ج : 8ص :17


مى‏فرمايد : او رحمت براى مؤمنان شما است ( و رحمة للذين آمنوا منكم) .


ممكن است در اينجا سؤال شود كه در پاره‏اى از آيات قرآن مى‏خوانيم پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) رحمة للعالمين است ( انبياء - 107) .


ولى آيه مورد بحث مى‏گويد : رحمت براى مؤمنان است ، آيا آنعموميت با اين تخصيص سازگار است ؟ ! اما با توجه به يك نكته ، پاسخ اين سؤال روشن مى‏شود ، و آن اينكه : رحمت ، درجات و مراتب دارد كه يكى از مراتب آن قابليت و استعداد است ، و مرتبه ديگر فعليت .


مثلا باران رحمت الهى است ، يعنى اين قابليت و شايستگى ، در تمام قطرات آن وجود دارد كه منشا خير و بركت و نمو و حيات باشد ، ولى مسلما ظهور و بروز آثار اين رحمت تنها در سرزمينهاى آماده و مستعد است ، بنابراين هم مى‏توانيم بگوئيم تمام قطره‏هاى باران ، رحمت است و هم صحيح است گفته شود اين قطرات در سرزمينهاى مستعد و آماده ، مايه رحمت است ، جمله اول اشاره به مرحله اقتضا و قابليت است ، و جمله دوم اشاره به مرحله وجود و فعليت .


در مورد پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) او بالقوه براى همه جهانيان مايه رحمت است ، ولى بالفعل مخصوص مومنان مى‏باشد .


تنها چيزى كه در اينجا باقى مى‏ماند اين است كه نبايد آنها كه پيامبر ع را با اين سخنان خود ناراحت مى‏كنند و از او عيبجوئى مى‏نمايند ، تصور كنند كه بدون مجازات خواهند ماند ، درست است كه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در برابر آنها وظيفه‏اى دارد كه با بزرگوارى و وسعت روح خود با آنان روبرو شود ، و از رسوا ساختنشان خود دارى كند ، ولى مفهوم اين سخن چنين نيست كه آنها در اين اعمال خود بدون كيفر خواهند ماند ، لذا در پايان آيه مى‏فرمايد : آنها كه رسولخدا (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را آزار مى‏رسانند عذابى دردناك دارند ( و الذين يؤذون رسول الله لهم


تفسير نمونه ج : 8ص :18


عذاب اليم) .


يحْلِفُونَ بِاللَّهِ لَكُمْ لِيرْضوكمْ وَ اللَّهُ وَ رَسولُهُ أَحَقُّ أَن يُرْضوهُ إِن كانُوا مُؤْمِنِينَ‏(62) أَ لَمْ يَعْلَمُوا أَنَّهُ مَن يحَادِدِ اللَّهَ وَ رَسولَهُ فَأَنَّ لَهُ نَارَ جَهَنَّمَ خَلِداً فِيهَاذَلِك الْخِزْى الْعَظِيمُ‏(63)


ترجمه:


62 -براى شما ، سوگند به خدا ياد مى‏كنند تا شما را راضى كنند ، در حالى كه شايسته‏تر اين است كه خدا و رسولش را راضى سازند ، اگر ( راست مى‏گويند و ) ايمان دارند .


63 -آيا نمى‏دانند هر كس با خدا و رسولش دشمنى كند ، براى او آتش دوزخ است كه جاودانه در آن مى‏ماند ، اين يك رسوائى بزرگ است!


 


شان نزول:


از گفتار بعضى از مفسران چنين استفاده مى‏شود كه در آيه فوق مكمل آيه گذشته است ، و طبعا در همان شان نزول نازل شده ، ولى جمعى ديگر از مفسران ، شان نزول ديگرى براى اين دو آيه نقل كرده‏اند و آن اينكه : هنگامى كه در نكوهش تخلف كنندگان از غزوه تبوك آياتى نازل شد يكى از منافقان گفت : به خدا سوگند اين گروه نيكان و اشراف ما هستند ، اگر آنچه را محمد در باره آنها مى‏گويد راست باشد ، اينها از چهارپايان هم بدترند ، يكى از مسلمانان اين سخن را شنيد و گفت : به خدا آنچه او مى‏گويد حق است ، و تو از چهارپا بدترى ! اين سخن به گوش پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) رسيد به دنبال آن مرد منافق فرستاد و از او پرسيد چرا چنين


تفسير نمونه ج : 8ص :19


گفتى ، او سوگند ياد كرد كه چنين سخنى نگفته است ، مرد مؤمنى كه با او طرف بود و اين سخن را به پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) گزارش داده بود گفت خداوندا خودت راستگو را تصديق ، و دروغگو را تكذيب فرما .


آيات فوق نازل شد و وضع آنها را مشخص ساخت .


تفسير : قيافه حق بجانب منافقان!


يكى از نشانه‏هاى منافقان و اعمال زشت و شوم آنها كه قرآن كرارا به آن اشاره كرده ، اين است كه آنها براى پوشاندن چهره خود بسيارى از خلافكاريهاى خود را انكار مى‏كردند و با توسل به سوگندهاى دروغين مى‏خواستند مردم را فريب داده و از خود راضى كنند .


در آيات فوق قرآن مجيد پرده از روى اين عمل زشت برداشته ، هم آنها را رسوا مى‏كند ، و هم مسلمانان را آگاه مى‏سازد كه تحت تاثير اينگونه سوگندهاى دروغين قرار نگيرند .


نخست مى‏گويد : آنها براى شما سوگند به خدا ياد مى‏كنند تا شما را راضى كنند ( يحلفون بالله لكم ليرضوكم) .


روشن است كه هدف آنها از اين سوگندها ، بيان حقيقت نيست ، بلكه مى‏خواهند با فريب و نيرنگ چهره واقعيات را در نظرتان دگرگون جلوه دهند ، و به مقاصد خود برسند ، و گر نه اگر هدف آنها اين است كه واقعا مؤمنان راستين را از خود خشنود سازند ، لازمتر اين است كه خدا و پيامبرش را راضى كنند ، در حالى كه آنها با اعمالشان خدا و پيامبر را به شدت ناراضى كردند .


لذا قرآن مى‏گويد : اگر آنها راست مى‏گويند و ايمان دارند ، شايسته‏تر


تفسير نمونه ج : 8ص :20


اين است كه خدا و پيامبرش را راضى كنند ! ( و الله و رسوله احق ان يرضوه ان كانوا مؤمنين ) جالب توجه اينكه در جمله فوق چون سخن از خدا و پيامبر در ميان است و قاعدتا بايد ضمير به صورت تثنيه آورده شود ، ولى با اين حال ضمير مفرد به كار رفته است ( منظور ضمير يرضوه مى‏باشد ) اين تعبير در حقيقت اشاره به اين است كه رضايت پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از رضايت خدا ، جدا نيست ، و او همان مى‏پسندد كه خدا مى‏پسندد ، و به تعبير ديگر اين اشاره به حقيقت توحيد افعالى است ، چرا كه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در مقابل خدا از خود استقلالى ندارد ، و رضا و غضب او همه به خدا منتهى مى‏شود ، همه براى او و در راه او است .


در پاره‏اى از روايات نقل شده كه در عصر پيامبر مردى ضمن سخنان خود چنين گفت : من اطاع الله و رسوله فقد فاز ، و من عصاهما فقد غوى : كسى كه خدا و پيامبرش را اطاعت كند رستگار است ، و كسى كه اين دو را مخالفت كند گمراه ونارستگار است .


هنگامى كه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) اين تعبير را شنيد كه او خدا و پيامبر را در يك رديف قرار داده و با ضمير تثنيه ذكر كرده ، ناراحت شد ، و فرمود : بئس الخطيب انت ، هلا قلت و من عصى الله و رسوله ؟ تو بد سخنگوئى هستى ! چرا نگفتى هر كس نافرمانى خدا و پيامبرش را كند ... ( بلكه با ضمير تثنيه آوردى و گفتى هر كه آن دو را مخالفت كند) .


در آيه بعد اين گونه افراد منافق را شديدا تهديد مى‏كند ، و مى‏گويد : مگر نمى‏دانند كسى كه با خدا و رسولش دشمنى و مخالفت كند براى او آتش دوزخ است كه جاودانه در آن ميماند .


(ا لم يعلموا انه من يحادد الله و


تفسير نمونه ج : 8ص :21


رسوله فان له نار جهنم خالدا فيها) .


سپس براى تاكيد اضافه مى‏كند اين رسوائى و ذلت بزرگى است ( ذلك الخزى العظيم) .


يحادد از ماده محادة و از ريشه حد است كه به معنى طرف و نهايت چيزى مى‏باشد ، و از آنجا كه افراد دشمن و مخالف در طرف مقابل قرار مى‏گيرند ، اين ماده ( محادة ) به معنى عداوت و دشمنى نيز آمده است ، همانگونه كه در گفتگوهاى روزمره كلمه طرفيت را به معنى مخالفت و دشمنى به كار مى‏بريم .



تفسير نمونه ج : 8ص :22


يحْذَرُ الْمُنَفِقُونَ أَن تُنزَّلَ عَلَيْهِمْ سورَةٌ تُنَبِّئُهُم بِمَا فى قُلُوبهِمْقُلِ استهْزِءُوا إِنَّ اللَّهَ مخْرِجٌ مَّا تحْذَرُونَ‏(64) وَ لَئن سأَلْتَهُمْ لَيَقُولُنَّ إِنَّمَا كنَّا نخُوض وَ نَلْعَبقُلْ أَ بِاللَّهِ وَ ءَايَتِهِ وَ رَسولِهِ كُنتُمْ تَستهْزِءُونَ‏(65) لا تَعْتَذِرُوا قَدْ كَفَرْتم بَعْدَ إِيمَنِكمْإِن نَّعْف عَن طائفَةٍ مِّنكُمْ نُعَذِّب طائفَةَ بِأَنهُمْ كانُوا مجْرِمِينَ‏(66)


ترجمه:


64 -منافقان از آن بيم دارند كه آيه‏اى بر ضد آنها نازل گردد و به آنها از اسرار درون قلبشان خبر دهد ، بگو : استهزا كنيد ، خداوند آنچه را از آن بيم داريد آشكار مى‏سازد ! .


65 -و اگر از آنها بپرسى ( چرا اين اعمال خلاف را انجام داديد ) مى‏گويند ما بازى و شوخى مى‏كرديم ، بگو آيا خدا ، و آيات او ، و پيامبرش را مسخره مى‏كنيد .


66 -(بگو ) عذر خواهى نكنيد ( كه بيهوده است ، چرا كه ) شما پس از ايمان آوردن كافر شديد ، اگر گروهى از شما را ( به خاطر توبه ) مورد عفو قرار دهيم ، گروه ديگرى را عذاب خواهيم كرد ، زيرا آنها مجرم بودند .


شان نزول:


براى آيات فوق شان نزولهاى متعددى نقل شده كه همهمربوط به كارهاى منافقان پس از جنگ تبوك است .


از جمله اينكه : گروهى از منافقان در يك جلسه سرى ، براى قتل پيامبر توطئه كردند كه پس از مراجعت از جنگ تبوك در يكى از گردنه‏هاى سر راه


تفسير نمونه ج : 8ص :23


به صورت ناشناس كمين كرده ، شتر پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را رم دهند ، و حضرت را بقتل برسانند .


خداوند پيامبرش را از اين نقشه آگاه ساخت ، و او دستور داد جمعى از مسلمانان مراقب باشند ، و آنها را متفرق سازند ، هنگامى كه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به آن عقبه ( گردنه ) رسيد ، عمار مهار مركب پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را در دست داشت ، و حذيفه از پشت سر آنرا مى‏راند در اين هنگام گروه منافقان كه گويا صورتهاى خود را پوشيده بودند فرا رسيدند ، پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به حذيفه فرمود : به صورت مركبهاى آنها بزن و آنها را دور كن ، حذيفه چنين كرد .


هنگامى كه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بدون خطر از عقبه گذشت به حذيفه فرمود : آنها را نشناختى ؟ عرض كرد نه ، هيچيك از آنها را نشناختم ، سپس رسول خدا (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نام همه آنها را براى او برشمرد ، حذيفه عرض كرد : حال كه چنين است چرا گروهى را نمى‏فرستى آنها را به قتل برسانند ؟ فرمود : دوست ندارم عرب بگويند هنگامى كه محمد بر يارانش پيروز شد به كشتن آنها پرداخت ! اين شان نزول از امام باقر (عليه‏السلام‏) نقل شده و در كتب متعددى از حديث و تفاسير نيز آمده است ، در شان نزول ديگرى مى‏خوانيم : كه گروهى از منافقان هنگامى كه موضع پيغمبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را در برابر دشمن در تبوك مشاهده كردند ، از روى تمسخر گفتند : اين مرد گمان مى‏كند كه قصرهاى شام و دژهاى نيرومند شاميان را تسخير خواهد كرد چنين چيزى محال است محال ، خداوند پيامبر خود را از اين واقعه آگاه ساخت ، و پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) دستور داد راه را بر اين گروه ببندند ، سپس آنها را صدا زد و ملامت كرد و فرمود : شما چنين و چنان گفتيد ، آنها عذر آوردند كه ما قصد و غرضى نداشتيم ، مزاح و شوخى مى‏كرديم و بر اين موضوع سوگند ياد كردند !


تفسير نمونه ج : 8ص :24


تفسير : برنامه خطرناك ديگرى از منافقان


در آيات گذشته ديديم كه چگونه منافقان نقاط قوت را نقطه ضعف مى‏پنداشتند و براى ايجاد تفرقه در ميان مسلمانان روى آن تبليغ مى‏كردند .


در آيات مورد بحث به قسمت ديگرى از برنامه‏ها و روشهاى آنها اشاره شده است .


از آيه نخست چنين استفاده مى‏شود كه خداوند براى دفع خطر منافقان از پيامبر ، گهگاه پرده از روى اسرار آنها برمى‏داشت ، و آنان را به جمعيت معرفى مى‏كرد ، تا مسلمانان به هوش باشند ، و به دام آنها گرفتار نشوند ، و آنها نيز متوجه موقعيت خويش شوند ، و دست و پاى خود را جمع كنند ، روى اين جهت غالبا آنان در يك حالت ترس و وحشت به سر مى‏بردند ، قرآن به اين وضع اشاره كرده ، مى‏گويد : منافقان مى‏ترسند كه بر ضد آنها سوره‏اى نازل شود ، و آنان را به آنچه در دل دارند آگاه سازد(يحذر المنافقون ان تنزل عليهم سورة تنبئهم بما فى قلوبهم) .


ولى عجيب اينكه بر اثر شدت لجاجت و دشمنى باز هم دست از استهزاء و تمسخر نسبت به كارهاى پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مى‏گويد به آنها بگو : هر چه مى‏خواهيد استهزاء و تمسخر نسبت به كارهاى پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) برنمى‏داشتند ، لذا خداوند در پايان اين آيه به پيامبرش مى‏گويد به آنها بگو : هر چه مى‏خواهيد استهزاء كنيد ، اما بدانيد خدا آنچه را از آن بيم داريد آشكار مى‏سازد ، و شما را رسوا مى‏كند ! ( قل استهزءوا ان الله مخرج ما تحذرون) .


البته جمله استهزءوا ( مسخره كنيد ) از قبيل امر براى تهديد است ، همانند


تفسير نمونه ج : 8ص :25


اينكه انسان به دشمنش مى‏گويد : هر قدر كارشكنى و اذيت و آزار در قدرت دارى بكن ، پاسخ آنها را يكجا خواهم داد اينگونه تعبيرات در مقام تهديد ذكر مى‏شود .


ضمنا بايد توجه داشت كه از آيه فوق استفاده مى‏شود كه منافقان در دل از حقانيت دعوت پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) با خبر بودند ، و ارتباط او را با خدا به خوبى مى‏دانستند ، ولى با اينحال بر اثر لجاج و عناد و دشمنى با حق ، به جاى اينكه در برابر او تسليمباشند ، كارشكنى مى‏كردند ، به همين دليل قرآن مى‏گويد : منافقان از اين بيم داشتند كه آياتى بر ضد آنها نازل شود ، و مكنون خاطرشان را آشكار سازد .


توجه به اين نكته نيز لازم است كه جمله ينزل عليهم مفهومش اين نيست كه اين گونه آيات بر منافقان نازل مى‏شد ، بلكه منظور اين است كه درباره آنها و بر ضد آنها بوده ، هر چند بر شخص پيامبر نازل مى‏گرديد .


در آيه بعد به يكى ديگر از برنامه‏هاى منافقان اشاره كرده ، مى‏گويد : اگر از آنها بپرسى كه چرا چنين سخن نادرستى را گفته‏اند ، و يا چنين كار خلافى را انجام داده‏اند ، مى‏گويند : ما مزاح و شوخى مى‏كرديم و در واقع قصد و غرضى نداشتيم ! ( و لئن سئلتهم ليقولن انما كنا نخوض و نلعب ) در واقع اين راه فرار عجيبى بود كه توطئه‏ها را مى‏چيدند ، و سمپاشيها را مى‏كردند ، به اين قصد كه اگر رازشان آشكار نشد و هدف شومشان تحقق يافت ، به مقصود جدى خود رسيده باشند ، اما اگر پرده‏ها كنار رفت و رازشان فاش شد ،


تفسير نمونه ج : 8ص :26


خود را در زير نقاب مزاح و شوخى پنهان سازند ، و با اين عذر و بهانه از مجازات پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و مردم فرار كنند .


منافقان امروز و منافقانهر زمان كه برنامه‏هاى يكنواختى دارند از اين روش بهره‏بردارى فراوان مى‏كنند ، حتى گاه مى‏شود جدى‏ترين مطالب را در لباس مزاحها و شوخى‏هاى ساده مطرح كنند ، اگر به هدفشان رسيدند چه بهتر ، و الا با عنوان كردن شوخى و مزاح از چنگال مجازات فرار مى‏كنند .


اما قرآن با تعبيرى قاطع و كوبنده ، به آنها پاسخ مى‏گويد ، و به پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) دستور مى‏دهد كه به آنها بگو : آيا خدا ، و آيات او ، و رسولش ، را مسخره مى‏كنيد و به شوخى مى‏گيريد ؟ ! ( قل ا بالله و آياته و رسوله كنتم تستهزئون ) يعنى آيا با همه چيز مى‏توان شوخى كرد ، حتى با خدا و پيامبر و آيات قرآن ؟ ! آيا اين امور كه از جدى‏ترين مسائل هستند شوخى‏پذيرند ؟ ! آيا مساله رم دادن شتر ، و سقوط پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از آن گردنه خطرناك ، چيزى است كه بتوان زير نقاب شوخى آنرا پوشاند ؟ و يا استهزاء و مسخره كردن آيات الهى ، و اخبار پيامبر از پيروزيهاى آينده مطلبى است كه به بازى گرفته شود ! .


همه اينها گواهى مى‏دهد كه آنان اهداف خطرناكى داشتند كه در زير اين پوششها قرار مى‏دادند .


سپس به پيامبر دستور مى‏دهد صريحا به اين منافقان بگو : دست از اين عذرهاى واهى و دروغين برداريد ( لا تعتذروا ) چرا كه شما بعد از ايمان راه كفر پيش گرفتيد ( قد كفرتم بعد ايمانكم ) اين تعبير نشان مى‏دهد كه گروه بالا از آغاز در صف منافقان نبودند ،


تفسير نمونه ج : 8ص :27


بلكه در صف مؤمنان ضعيف الايمان بودند و پس از ماجراى فوق راه كفر پيش گرفتند .


اين احتمال نيز در تفسير جمله فوق وجود دارد كه اين گروه پيش از اين هم در صف منافقان بودند ، ولى چون ظاهرا مرتكب خلافى نشده بودند پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و مسلمانان وظيفه داشتند با آنها معامله افراد مؤمن كنند ، ولىهنگامى كه پس از ماجراى جنگ تبوك پرده كنار رفت ، و كفر و نفاق آنها بر ملا شد ، به آنها اخطار گرديد كه شما از اين پس در صف مؤمنان نخواهيد بود .


سر انجام ، آيه را با اين جمله پايان مى‏دهد كه اگر ما گروهى از شما را ببخشيم گروه ديگرى را به خاطر اينكه مجرم بودند ، مجازات خواهيم كرد ( ان نعف عن طائفة منكم نعذب طائفة بانهم كانوا مجرمين) .


اينكه مى‏گويد گروهى را مجازات مى‏كنيم بخاطر جرم و گناهشان ، دليل بر آن است كه گروه مورد عفو افرادى هستند كه آثار جرم و گناه را با آب توبه از وجود خود شسته‏اند .


در آيات آينده مانند آيه 74 نيز قرينه‏اى بر اين مطلب وجود دارد .


روايات متعددى در ذيل اين آيه وارد شده كه حكايت از آن مى‏كند كه بعضى از اين منافقان كه وصف حالشان در آيات بالا آمده ، از كرده خود پشيمان شدند ، و توبه كردند ، ولى بعض ديگر همچنان بر روش خود باقى بودند ( براى توضيح بيشتر به تفسير نور الثقلين جلد 2 صفحه 239 مراجعه شود) .



تفسير نمونه ج : 8ص :28


اَلْمُنَفِقُونَ وَ الْمُنَفِقَت بَعْضهُم مِّن بَعْضٍيَأْمُرُونَ بِالْمُنكرِ وَ يَنهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ وَ يَقْبِضونَ أَيْدِيهُمْنَسوا اللَّهَ فَنَسِيهُمْإِنَّ الْمُنَفِقِينَ هُمُ الْفَسِقُونَ‏(67) وَعَدَ اللَّهُ الْمُنَفِقِينَ وَ الْمُنَفِقَتِ وَ الْكُفَّارَ نَارَ جَهَنَّمَ خَلِدِينَ فِيهَاهِىَ حَسبُهُمْوَ لَعَنَهُمُ اللَّهُوَ لَهُمْ عَذَابٌ مُّقِيمٌ‏(68) كالَّذِينَ مِن قَبْلِكُمْ كانُوا أَشدَّ مِنكُمْ قُوَّةً وَ أَكْثَرَ أَمْوَلاً وَ أَوْلَداً فَاستَمْتَعُوا بخَلَقِهِمْ فَاستَمْتَعْتُم بِخَلَقِكمْ كمَا استَمْتَعَ الَّذِينَ مِن قَبْلِكُم بخَلَقِهِمْ وَ خُضتُمْ كالَّذِى خَاضواأُولَئك حَبِطت أَعْمَلُهُمْ فى الدُّنْيَا وَ الاَخِرَةِوَ أُولَئك هُمُ الْخَسِرُونَ‏(69) أَ لَمْ يَأْتهِمْ نَبَأُ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ قَوْمِ نُوحٍ وَ عَادٍ وَ ثَمُودَ وَ قَوْمِ إِبْرَهِيمَ وَ أَصحَبِ مَدْيَنَ وَ الْمُؤْتَفِكتِأَتَتْهُمْ رُسلُهُم بِالبَيِّنَتِفَمَا كانَ اللَّهُ لِيَظلِمَهُمْ وَ لَكِن كانُوا أَنفُسهُمْ يَظلِمُونَ‏(70)


ترجمه:


67 -مردان منافق و زنان منافق همه از يك گروهند ، آنها امر به منكر ، و نهى از معروف ، مى‏كنند ، و دستهايشان را ( از انفاق و بخشش ) مى‏بندند ، خدا را فراموش كردند و خدا آنها را فراموش كرده ( رحمتش را از آنها قطع نموده ) منافقان


تفسير نمونه ج : 8ص :29


قطعا فاسقند .


68 -خداوند به مردان و زنان منافق و كفار وعده آتش دوزخ داده ، جاودانه در آن خواهند ماند ، همان براى آنها كافى است ، و خدا آنها را از رحمتش دور ساخته ، و عذاب هميشگى براى آنها است .


69 -(شما منافقان ) همانند كسانى هستيد كه قبل از شما بودند ( و راه نفاق پوئيدند ) آنها از شما نيرومندتر و اموال و فرزندانشان فزونتر بود ، آنها از بهره خود ( در دنيا در راه هوسها و گناه ) استفاده كردند ، شما نيز از بهره خود ( در اين راه ) استفاده كرديد همان گونه كه آنها استفاده كردند شما ( در كفر و نفاق و استهزاى مومنان فرو رفتيد همانگونه كه آنها فرو رفتند ، ( ولى سر انجام ) اعمالشان در دنيا و آخرت نابود شد و آنها زيانكارانند .


70 -آيا خبر كسانى كه پيش از آنها بودند به آنان نرسيده ، قوم نوح و عاد و ثمود و قوم ابراهيم و اصحاب مدين ( قوم شعيب ) و شهرهاى زير و رو شده ( قوم لوط ) كه پيامبرانشان با دلائل روشن به سوى آنها آمدند ( ولى نپذيرفتند ) خداوند به آنها ستم نكرد اما خودشان بر خويشتن ستم مى‏كردند .


تفسير:نشانه‏هاى منافقان


در اين آيات نيز بحث همچنان درباره منافقان و رفتار و نشانه‏هاى آنها است .


اما در نخستين آيه مورد بحث اشاره به يك مطلب كلى مى‏كند و آن اينكه ممكن است روح نفاق به اشكال مختلف ظاهر شود ، و در چهره‏هاى متفاوت خودنمائى كند كه در ابتدا جلب توجه نكند ، مخصوصا خودنمائى روح نفاق در يك مرد با يك زن ممكن است متفاوت باشد ، اما نبايد فريب تغيير چهره‏هاى نفاق را در ميان منافقان خورد ، بلكه با دقت روشن مى‏شود كه همه در يك سلسله صفات كه قدر مشترك آنان محسوب مى‏شود شريكند ، لذا مى‏گويد


تفسير نمونه ج : 8ص :30


مردان منافق و زنان منافق همه از يك قماشند(المنافقون و المنافقات بعضهم من بعض) .


سپس به ذكر پنج صفت از اوصاف آنان مى‏پردازد : اول و دوم ، : آنها مردم را به منكرات تشويق ، و از نيكيها باز مى‏دارند ( يامرون بالمنكر و ينهون عن المعروف) .


يعنى درست بر عكس برنامه مؤمنان راستين كه دائما از طريق امر به معروف و نهى از منكر در اصلاح جامعه و پيراستن آن از آلودگى و فساد كوشش دارند ، منافقان دائما سعى مى‏كنند كه فساد همه جا را بگيرد ، و معروف و نيكى از جامعه برچيده شود ، تا بهتر بتوانند در چنان محيط آلوده‏اى به اهداف شومشان برسند .


سوم : آنها دست دهنده ندارند ، بلكه دستهايشان را مى‏بندند ، نه در راه خدا انفاق مى‏كنند ، نه به كمك محرومان مى‏شتابند ، و نه خويشاوند و آشنا از كمك مالى آنها بهره مى‏گيرند ( و يقبضون ايديهم ) .


روشن است آنها چون ايمان به آخرت و نتائج و پاداش انفاق ندارند ، در بذل اموال سخت بخيلند ، هر چند آنها براى رسيدن به اغراض شوم خود ، اموال فراوانى خرج مى‏كنند و يا به عنوان رياكارى بذل و بخششى دارند ، اما هرگز از روى اخلاص و براى خدا دست به چنين كارى نمى‏زنند .


چهارم - تمام اعمال و گفتار و رفتارشان نشان مى‏دهد كه آنها خدا را فراموش كرده‏اند و نيز وضع زندگى آنها نشان مى‏دهد كه خدا هم آنها را از بركات و توفيقات و مواهب خود فراموش نموده يعنى با آنها معامله فراموشى كرده است و آثار اين دو فراموشى در تمام زندگى آنان آشكار است ( نسوا الله فنسيهم ) .


بديهى است نسبت نسيان به خدا به معنى فراموشى واقعى نيست ، بلكه


تفسير نمونه ج : 8ص :31


كنايه از اين است كه با آنها معامله شخص فراموشكار مى‏كند ، يعنى هيچگونه سهمى از رحمت و توفيق خود براى آنها قائل نمى‏شود .


اين گونه تعبير حتى در سخنان روزمره نيز ديده مى‏شود كه مثلا مى‏گوئيم : چون تو وظيفه خود را فراموش كردى ، ما هم به هنگام پرداختن مزد و پاداش تو را فراموش خواهيم كرد ، يعنى مزد و پاداشى به تو نخواهيم داد .


اين معنى در روايات اهلبيت (عليهم‏السلام‏) نيز كرارا وارد شده است .


قابل توجه اينكه : موضوع نسيان پروردگار با فاء تفريع بر نسيان آنها عطف شده است ، يعنى فراموشكارى آنها نسبت به فرمان الهى و ذات پاك او اثرش اين است كه خدا هم آنها را از مواهب خويش محروم مى‏سازد و اين نتيجه عمل آنها است .


پنجم : اينكه منافقان فاسقند و بيرون از دائره اطاعت فرمان خدا ( ان المنافقين هم الفاسقون) .


آنچه در آيه فوق درباره صفات مشترك منافقان گفته شد در هر عصر و زمانى ديده مى‏شود .


منافقان عصر ما با چهره‏هاى جديدى كه به خود گرفته‏اند ، در اصول فوق همانند منافقان قرون پيشين هستند ، هم تشويق به فساد مى‏كنند ، هم جلو كار نيك را مى‏گيرند ، هم بخيل و ممسكند ، و هم خدا را در تمام زندگانيشان فراموش كرده‏اند ، و هم قانون‏شكن و فاسقند .


و عجيب اينكه با تمام اين اوصاف ، مدعى ايمان به خدا و اعتقاد محكم و مبرم به مبانى دينى و اسلامى نيز هستند ! در آيه بعد ، مجازات شديد و دردناك آنها ، در اين جمله كوتاه بيان شده است : خداوند مردان و زنان منافق و همه كفار و افراد بى‏ايمان را وعده آتش جهنم داده ( وعد الله المنافقين و المنافقات و الكفار نار جهنم ) .



تفسير نمونه ج : 8ص :32


همان آتش سوزانى كه جاودانه در آن خواهند ماند ( خالدين فيها ) و همين يك مجازات كه تمام انواع عذابها و كيفرها را در بر دارد براى آنها كافى است ( هى حسبهم) .


و به تعبير ديگر آنها نياز به هيچ مجازات ديگرى ندارند ، زيرا در دوزخ همه نوع عذاب جسمانى و روحانى وجود دارد .


و در پايان آيه اضافه كند : خداوند آنها را از رحمت خود دور ساخته و عذاب هميشگى نصيبشان نموده است ( و لعنهم الله و لهم عذاب مقيم ) .


بلكه اين دورى از خداوند ، و بعد از پروردگار ، خود بزرگترين عذاب و دردناكترين كيفر براى آنها محسوب مى‏شود .


تكرار تاريخ و درس عبرت


آيه بعد براى بيدار ساختن اين گروه از منافقان ، آينه تاريخ را پيش روى آنها مى‏گذارد ، و با مقايسه زندگى آنان با منافقان و گردنكشان پيشين ، عبرت انگيزترين درسها را به آنها مى‏دهد ، و مى‏گويد : شما همانند منافقان پيشين هستيد ، و همان مسير و برنامه و سرنوشت شوم را تعقيب مى‏كنيد ( كالذين من قبلكم) .


همانها كه از نظرنيرو از شما قويتر ، و از نظر اموال و فرزندان از شما افزونتر بودند ( كانوا اشد منكم قوة و اكثر اموالا و اولادا) .


آنها از نصيب و بهره خود در دنيا ، در طريق شهوات و آلودگى و گناه و فساد و تبهكارى ، بهره گرفتند ، شما منافقان اين امت نيز از نصيب و بهره خود همان گونه كه منافقان پيشين بهره گرفته بودند ، بهره‏بردارى كرديد ( فاستمتعوا بخلاقهم فاستمتعتم بخلاقكم كما استمتع الذين من قبلكم بخلاقهم ) خلاق در لغت به معنى نصيب و بهره است ، و چنانكه راغب در


تفسير نمونه ج : 8ص :33


مفردات گويد : از ريشه خلق گرفته شده است ( گويا به اين جهت كه انسان بهره‏هاى خود را متناسب خلق و خوى خود در اين جهان دريافت مى‏دارد ) .


سپس مى‏گويد : شما در كفر و نفاق و سخريه و استهزاء مؤمنان ، فرو رفتيد ، همانگونه كه آنها در اين امور فرو رفتند ( و خضتم كالذى خاضوا) .


سرانجام پايان كار منافقان پيشين را براى هشدار به گروه منافقان معاصر پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و همه منافقان جهان ، با دو جمله بيان مى‏كند : نخست اينكه : آنها كسانى هستند كه همه اعمالشان در دنيا و آخرت بر باد رفته و مى‏رود ، و هيچ نتيجه مثبتى از آن عائدشان نمى‏گردد ( اولئك حبطت اعمالهم فى الدنيا و الاخرة ) .


ديگر اينكه آنها زيانكاران حقيقى ، و خسران يافتگان واقعى هستند ( و اولئك هم الخاسرون) .


آنها ممكن است استفاده‏هاى موقت و محدودى از اعمال نفاق آميز خود ببرند ، ولى اگر درست بنگريم مى‏بينيم نه در زندگى اين دنيا از اين رهگذر طرفى مى‏بندند ، و نه در جهان ديگر بهره‏اى دارند ، همانگونه كه تاريخ اقوام پيشين اين واقعيت را روشن مى‏سازد كه چگونه نكبتهاى نفاق دامانشان را گرفت و آنها را به زوال و نابودى كشاند ، و عاقبت شوم و شرشان روشنگر سرنوشت آنها در جهان ديگر است .


هنگامى كه مى‏بينيم آنها با آنهمه امكانات ، و اموال و فرزندان ، به جائى


تفسير نمونه ج : 8ص :34


نرسيدند ، و اعمالشان به خاطر بى‏ريشه بودن تحت تاثير عامل نفاق همگى حبط و نابود شد ، شما كه در سطحى پائين‏تر از آنها از نظر قدرت و توانائى قرار داريد به طريق اولى به چنان سرنوشت شومى گرفتار خواهيد شد .


بعد روى سخن را به پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كرده ، به عنوان استفهام انكارى چنين مى‏گويد : آيا اين گروه منافق از سرنوشت امتهاى پيشين ، قوم نوح ، و عاد ، و ثمود ، و قوم ابراهيم ، و اصحاب مدين ( قوم شعيب ) و شهرهاى ويران شده قوم لوط با خبر نشدند ( ا لم ياتهم نبا الذين من قبلهم قوم نوح و عاد و ثمود و قوم ابراهيم و اصحاب مدين و المؤتفكات ) .


اين اقوام كه روزگارى بخشهاى مهمى از جهان را در اختيار داشتند ، هر كدام بر اثر تبهكارى و طغيان و سركشى ، و فرار از حق و عدالت ، و پرداختن به انواع ظلم و بيدادگرى و فساد ، به نوعى گرفتار كيفر الهى گشتند .


قوم نوح با امواج كوبنده طوفان و غرقاب ، و قوم عاد ( قوم هود ) به وسيله بادهاى تند و وحشتزا ، و قوم ثمود ( قوم صالح ) با زلزله‏هاى ويرانگر ، و قوم ابراهيم با سلب انواع نعمتها ، و اصحاب مدين ( قوم شعيب ) به وسيله ابر آتشبار ، و قوم لوط با زير و رو شدن شهرهاى آنان همگى نابود شدند .


تنها جسمهاى بيجان ، و استخوانهاى پوسيده در زير خاك ، و يا در ميان امواج آب ، از آنان باقى ماند .


اينها ماجراهاى تكان دهنده‏اى است كه مطالعه و بررسى آن هر انسانى را كه كمترين احساس در قلب او باشد تكان مى‏دهد .


هر چند خداوند آنها را هيچگاه از لطف خود محروم نساخت ، و پيامبرانشان


تفسير نمونه ج : 8ص :35


را با دلائل روشن براى هدايت آنان فرستاد ( اتتهم رسلهم بالبينات) .


ولى آنها به هيچيك از مواعظ و اندرزهاى اين مردان الهى گوش فرا ندادند و براى زحمات طاقت‏فرسايشان در راه روشنگرى خلق خدا ارجى ننهادند .


بنا بر اين هرگز خداوند به آنها ستم نكرد ، اين خودشان بودند كه به - خويشتن ستم روا داشتند ! ( فما كان الله ليظلمهم و لكن كانوا انفسهم يظلمون) .


وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِنَت بَعْضهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍيَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ وَ يُقِيمُونَ الصلَوةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكَوةَ وَ يُطِيعُونَ اللَّهَ وَ رَسولَهُأُولَئك سيرْحَمُهُمُ اللَّهُإِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ‏(71) وَعَدَ اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِنَتِ جَنَّتٍ تجْرِى مِن تحْتِهَا الأَنْهَرُ خَلِدِينَ فِيهَا وَ مَسكِنَ طيِّبَةً فى جَنَّتِ عَدْنٍوَ رِضوَنٌ مِّنَ اللَّهِ أَكبرُذَلِك هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ‏(72)


ترجمه:


71 -مردان و زنان با ايمان ولى ( و يار و ياور ) يكديگرند ، امر به معروف و نهى از منكر مى‏كنند ، و نماز را بر پا مى‏دارند ، و زكات را مى‏پردازند ، و خدا و رسولش را اطاعت مى‏نمايند ، خداوند به زودى آنها را مورد رحمت خويش قرار مى‏دهد خداوند توانا و حكيم است .


72 -خداوند به مردان و زنان با ايمان باغهائى از بهشت وعده داده كه نهرها از زير ( درختان ) آنها جارى هستند ، جاودانه در آن خواهند ماند ، و مسكن‏هاى پاكيزه‏اى در بهشتهاى عدن ( نصيب آنها ساخته ) و رضا ( و خشنودى ) خدا ( از همه اينها ) برتر است ! ، و پيروزى بزرگ همين است .



تفسير نمونه ج : 8ص :36


تفسير : نشانه‏هاى مؤمنان راستين


در آيات گذشته علائم و جهات مشترك مردان و زنان منافق مطرح گرديد كه در پنج قسمت خلاصه مى‏شد : امر به منكر نهى از معروف امساك و بخل فراموش كردن خدا و مخالفت فرمان پروردگار .


در آيات مورد بحث علائم و نشانه‏هاى مردان و زنان با ايمان بيان شده است ، كه آنهم در پنج قسمت خلاصه مى‏شود و درست نقطه مقابل يكايك صفات منافقان است .


آيه از اينجا شروع مى‏شود كه مى‏فرمايد : مردان و زنان با ايمان دوست و ولى و يار و ياور يكديگرند ( و المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولياء بعض) .


جالب اينكه در باره منافقان كلمه اولياء ذكر نشده بود ، بلكه جمله بعضهم من بعض كه دليل بر وحدت هدف و هماهنگى صفات و كردار است ، به چشم مى‏خورد ، اشاره به اينكه منافقان هر چند در صف واحدى قرار دارند و گروههاى مختلفشان در مشخصات و برنامه‏ها شريكند ، روح مودت و ولايت در ميان آنها وجود ندارد ! و هر گاه منافع شخصى آنان به خطر بيفتد حتى به دوستان خود خيانت خواهند كرد ، به همين دليل در آيه 14 سوره حشر ميخوانيم : تحسبهم جميعا و قلوبهم شتى : آنها را متحد فكر ميكنى در حالى كه دلهايشان پراكنده است .


پس از بيان اين اصل كلى به شرح جزئيات صفات مؤمنان مى‏پردازد:


1 -نخست مى‏گويد : آنها مردم را به نيكيها دعوت مى‏كنند ( يامرون بالمعروف) .


2 -مردم را از زشتيها و بديها و منكرات باز مى‏دارند ( و ينهون عن المنكر) .



تفسير نمونه ج: 8ص :37


3 -آنها به عكس منافقان كه خدا را فراموش كرده بودند نماز را بر پا مى‏دارند و به ياد خدا هستند و با ياد و ذكر او ، دل را روشن ، و عقل را بيدار و آگاه مى‏دارند ( و يقيمون الصلوة) .


4 -آنها بر خلاف منافقان كه افرادى ممسك و بخيل هستند بخشى از اموال خويش را در راه خدا ، و حمايت خلق خدا ، و به بازسازى جامعه ، انفاق مى‏نمايند و زكوة اموال خويش را مى‏پردازند ( و يؤتون الزكوة) .


5 -منافقان فاسقند و سركش ، و خارج از تحت فرمان حق ، اما مؤمنان اطاعت فرمان خدا و پيامبر او مى‏كنند ( و يطيعون الله ورسوله) .


در پايان اين آيه اشاره به نخستين امتياز مؤمنان از نظر نتيجه و پاداش كرده ، مى‏گويد : خداوند آنها را به زودى مشمول رحمت خويش مى‏گرداند ( اولئك سيرحمهم الله) .


كلمه رحمت كه در اينجا ذكر شده مفهومى بسيار وسيع دارد كه هر گونه خير و بركت و سعادتى را در اين جهان و جهان ديگر ، در برمى‏گيرد ، و اين جمله در حقيقت نقطه مقابل حال منافقان است كه خداوند آنها را لعنت كرده ، و از رحمت خود دور ساخته است .


شك نيست كه وعده رحمت به مؤمنان از طرف خداوند ، از هر نظر قطعى و اطمينان بخش است ، زيرا او هم قدرت دارد ، و هم حكيم است ، نه بدون علت وعده مى‏دهد ، و نه هنگاميكه وعده داد ، از انجام آن عاجز مى‏ماند .


(ان الله عزيز حكيم) .


آيه بعد قسمتى از اين رحمت واسعه الهى را كه شامل حال افراد با ايمان مى‏شود و در دو جنبه مادى و معنوى شرح مى‏دهد .


نخست مى‏فرمايد : خداوند به مردان و زنان با ايمان باغهائى از بهشت


تفسير نمونه ج : 8ص :38


وعده داده است كه از زير درختهاى آن نهرها جريان دارد ( وعد الله المؤمنين و المؤمنات جنات تجرى من تحتها الانهار) .


از ويژگيهاى اين نعمت بزرگ اين است كه زوال و فنا و جدائى درآن راه ندارد ، و آنان جاودانه در آن مى‏مانند ( خالدين فيها) .


ديگر از مواهب الهى به آنها اين است كه خداوند مسكن‏هاى پاكيزه و منزلگاههاى مرفه در قلب بهشت عدن در اختيار آنها مى‏گذارد ( و مساكن طيبة فى جنات عدن) .


عدن در لغت به معنى اقامت و بقاء در يك مكان است ، و لذا به معدن كه جايگاه بقاى مواد خاصى است اين كلمه اطلاق مى‏شود ، بنا بر اين مفهوم عدن با خلود شباهت دارد ، ولى از آنجا كه در جمله قبل به مساله خلود اشاره شده ، چنين استفاده مى‏شود كه جنات عدن محل خاصى از بهشت پروردگار است كه بر ساير باغهاى بهشت امتياز دارد .


در احاديث اسلامى و كلمات مفسران اين امتياز به اشكال مختلف بيان شده است در حديثى از پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) چنين مى‏خوانيم كه فرمود : عدن دار الله التى لم ترها عين و لم يخطر على قلب بشر ، لا يسكنها غير ثلاثة النبيين و الصديقين و الشهداء : عدن آن خانه پروردگار است كه هيچ چشمى آن را نديده ، و به فكر كسى خطور نكرده و تنها سه گروه در آن ساكن مى‏شوند : پيامبران ، صديقان ( آنها كه پيامبران را تصديق كردند و از آنها حمايت كردند ) و شهيدان .


در كتاب خصال از رسول خدا (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) چنين نقل شده : من سره ان يحيا حياتى و يموت مماتى و يسكن جنتى التى واعدنى الله ربى ، جنات عدن ... فليوال على بن ابى طالب عليه السلام و ذريته عليهم السلام من بعده : كسى كه دوست دارد حياتش همچون من ، و مرگش نيز همانند من بوده


تفسير نمونه ج : 8ص :39


باشد ، و در بهشتى كه خداوند به من وعده داده در جنات عدن ساكن شود ، بايد على بن ابى طالب (عليه‏السلام‏) و فرزندان بعد از او را دوست دارد .


از اين حديث روشن مى‏شود كه جنات عدن باغهائى است از بهشت كه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و جمعى از خاصانپيروان او در آنها مستقر خواهند شد .


اين مضمون در حديث ديگرى از على (عليه‏السلام‏) نيز نقل شده كه جنات عدن جايگاه پيامبر اسلام است .


سپس اشاره به نعمت و پاداش معنوى آنها كرده مى‏فرمايد : رضايت و خشنودى خدا كه نصيب اين مؤمنان راستين مى‏شود از همه برتر و بزرگتر است ( و رضوان من الله اكبر) .


هيچكس نمى‏تواند آن لذت معنوى و احساس روحانى را كه به يك انسان به خاطر توجه رضايت و خشنودى خدا از او ، دست مى‏دهد ، توصيف كند ، و به گفته بعضى از مفسران حتى گوشه‏اى از اين لذت روحانى از تمام بهشت ، و نعمتها و مواهب گوناگون و رنگارنگ و بى‏پايانش ، برتر و بالاتر است .


البته ما هيچيك از نعمتهاى جهان ديگر را نمى‏توانيم در اين قفس دنيا و زندگانى محدودش ، در فكر خود ترسيم كنيم ، تا چه رسد به اين نعمت بزرگ روحانى و معنوى .


البته ترسيم ضعيفى از تفاوتهاى معنوى و مادى را در اين دنيا مى‏توانيم در فكر خود مجسم كنيم مثلا لذتى كه از ديدار يك دوست مهربان و بسيار صميمى بعد از فراق و جدائى ، به ما دست مى‏دهد ، و يا احساس روحانى خاصى كه از درك يك مسئله پيچيده علمى كه ماهها يا سالها به دنبال آن بوده‏ايم براى ما حاصل مى‏شود و يا جذبه روحانى نشاطانگيزى كه در حالت يك عبادت خالص ، و مناجات آميخته با حضور قلب ، به ما دست مى‏دهد ، با لذت هيچ غذا و طعام و مانند آن از لذتهاى


تفسير نمونه ج : 8ص :40


مادى قابل مقايسه نيست .


در اينجا نيز روشن مى‏شود كه مى‏گويند : قرآن به هنگام شرح پاداش مؤمنان و نيكوكاران تنها روى نعمتهاى مادى تكيه كرده ، و از جذبه‏هاى معنوى در آن خبرى نيست ، در اشتباهند ، زيرا در جمله بالا رضايت خدا كه مخصوصا با لفظ نكره بيان شده اشاره به گوشه‏اى از خشنودى خداست ، از همه نعمتهاى مادى بهشت برتر شمرده شده و اين نشان مى‏دهد كه تا چه حد آن پاداش معنوى پر ارزش و گرانبهاست .


البته دليل اين برترى نيز روشن است زيرا روح در واقع به مانند گوهر است ، و جسم همچون صدف ، روح فرمانده است و جسم فرمانبر ، تكامل روح هدف نهائى است ، و تكامل جسم وسيله است ، بهمين دليل تمام شعاعهاى روح از جسم وسيعتر و دامنه‏دارتر مى‏باشد ، و لذتهاى روحى نيز قابل مقايسه با لذات جسمانى نيست ، همانگونه كه آلام روحى بمراتب دردناكتر از آلام جسمانى است .


و در پايان آيه اشاره به تمام اين نعمتهاى مادى و معنوى كرده مى‏گويد : اين پيروزى بزرگى است ( ذلك هو الفوز العظيم ) .


يَأَيهَا النَّبىُّ جَهِدِ الْكفَّارَ وَ الْمُنَفِقِينَ وَ اغْلُظ عَلَيهِمْوَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُوَ بِئْس الْمَصِيرُ(73)


ترجمه:


73 -اى پيامبر ! با كافران و منافقان جهاد كن ، و بر آنها سخت‏گير ، جايگاهشان جهنم است و چه بد سرنوشتى دارند


تفسير نمونه ج : 8ص :41


تفسير : پيكار با كفار و منافقان


سر انجام در اين آيه دستور به شدت عمل در برابر كفار و منافقان داده و مى‏گويد : اى پيامبر ! با كافران و منافقان جهاد كن ( يا ايها النبى جاهد الكفار و المنافقين) .


و در برابر آنها روش سخت و خشنى در پيشگير ( و اغلظ عليهم ) .


اين مجازات آنها در دنياست ، و در آخرت جايگاهشان دوزخ است كه بدترين سرنوشت و جايگاه است ( و ماواهم جهنم و بئس المصير) .


البته طرز جهاد در برابر كفار روشن است ، و آن جهاد همه جانبه ، و مخصوصا جهاد مسلحانه است ، ولى در طرز جهاد با منافقان بحث است ، زيرا مسلما پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) با منافقان جهاد مسلحانه نداشت ، چه اينكه منافق كسى است كه ظاهرا در صفوف مسلمين قرار دارد و بحكم ظاهر محكوم به تمام آثار اسلام است .


هر چند در باطن كارشكنى مى‏كند ، چه بسا افرادى كه مى‏دانيم ايمان واقعى ندارند ، ولى بخاطر اظهار اسلام نمى‏توانيم رفتار يك نامسلمان با آنها كنيم .


لذا همانگونه كه از روايات اسلامى و گفتار مفسران استفاده مى‏شود بايد گفت : منظور از جهاد با منافقان انواع و اشكال ديگر مبارزه غير از مبارزه مسلحانه است ، مانند مذمت و توبيخ و تهديد و رسوا ساختن آنها ، و شايد جمله و اغلظ عليهم اشاره به همين معنى باشد .


البته اين احتمال در تفسير آيه وجود دارد كه منافقان مادام كه وضعشان آشكار ، و اسرار درونشان بر ملا نشده ، داراى احكام اسلامند ، اما هنگامى كه وضعشان مشخص شد به حكم كفار حربى خواهند بود ، و در اين حال نبرد مسلحانه نيز با آنها مجاز است .



تفسير نمونه ج : 8ص :42


ولى چيزى كه اين احتمال را تضعيف مى‏كند ، اينست كه در اين حالت اطلاق كلمه منافق بر آنها صحيح نيست ، بلكه در صف كفار حربى قرار خواهند گرفت ، زيرا همانطور كه گفتيم منافق كسى است كه ظاهرش اسلام و باطنش كفر باشد .


يحْلِفُونَ بِاللَّهِ مَا قَالُوا وَ لَقَدْ قَالُوا كلِمَةَ الْكُفْرِ وَ كفَرُوا بَعْدَ إِسلَمِهِمْ وَ هَمُّوا بِمَا لَمْ يَنَالُواوَ مَا نَقَمُوا إِلا أَنْ أَغْنَاهُمُ اللَّهُ وَ رَسولُهُ مِن فَضلِهِفَإِن يَتُوبُوا يَك خَيراً لهَُّمْوَ إِن يَتَوَلَّوْا يُعَذِّبهُمُ اللَّهُ عَذَاباً أَلِيماً فى الدُّنْيَا وَ الاَخِرَةِوَ مَا لهَُمْ فى الأَرْضِ مِن وَلىّ‏ٍ وَ لا نَصِيرٍ(74)


ترجمه:


74 -به خدا سوگند مى‏خورند كه ( سخنان زننده در غياب پيامبر ) نگفته‏اند ، در حالى كه قطعا سخنان كفر آميز گفته‏اند ، و پس از اسلام كافر شده‏اند ، و تصميم ( به كار خطرناكى ) گرفتند كه به آن نرسيدند ، آنها فقط از اين انتقام مى‏گيرند كه خداوند و رسولش آنان را به فضل ( و كرم ) خود بى‏نياز ساختند ! ( با اين حال ) اگر توبه كنند براى آنها بهتر است ، و اگر روى گردانند خداوند آنها را در دنيا و آخرت به مجازات دردناكى كيفر خواهد داد و در سراسر روى زمين نه ولى و حامى دارند و نه ياورى !


شان نزول:


درباره‏شان نزول اين آيه روايات مختلفى نقل شده كه همه آنها نشان


تفسير نمونه ج : 8ص :43


مى‏دهد بعضى از منافقان ، مطالب زننده‏اى در باره اسلام و پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) گفته بودند و پس از فاش شدن اسرارشان سوگند دروغ ياد كردند كه چيزى نگفته‏اند و همچنين توطئه‏اى بر ضد پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) چيده بودند كه خنثى گرديد .


از جمله اينكه از منافقان بنام جلاس در ايام غزوه تبوك پس از شنيدن بعضى از خطبه‏هاى پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) شديدا آن را انكار كرد و پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را تكذيب نمود ، و پس از بازگشت به مدينه شخصى بنام عامر بن قيس كه اين جريان را شنيده بود ، خدمت پيامبر آمد و سخنان جلاس را بازگو كرد ولى هنگامى كه خود او نزد پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آمد موضوع را انكار نمود ، پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به هر دو دستور داد در مسجد در كنار منبر سوگند ياد كنند كه دروغنمى‏گويند هر دو سوگند ياد كردند ، ولى عامر عرض كرد : خداوندا ! آيه‏اى بر پيامبرت نازل كن و آن كس كه راستگو است معرفى فرما ! پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و مؤمنان آمين گفتند .


جبريل نازل شد و آيه فوق را به پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ابلاغ كرد ، هنگامى كه به جمله فان يتوبوا يك خيرا لهم رسيد جلاس گفت : اى رسولخدا ، پروردگار به من پيشنهاد توبه كرده است و من از گناه خود پشيمانم و توبه مى‏كنم ، پيامبر اكرم (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) توبه او را پذيرفت .


و نيز همانگونه كه در سابق اشاره كرديم نقلكرده‏اند كه گروهى از منافقان تصميم داشتند بهنگام بازگشت از جنگ تبوك ، در يكى از گردنه‏هاى ميان راه شتر پيامبر را رم دهند ، تا حضرت از بالاى كوه به دره پرت شود ، ولى پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در پرتو وحى الهى از اين ماجرا آگاه شد ، و نقشه شوم آنها را نقش بر آب كرد ، مهار ناقه را به دست عمار سپرد و حذيفه هم از پشت سر ناقه را مى‏راند ، تا مركب كاملا در كنترل باشد ، حتى به مردم دستور داد از راه ديگر بروند تا منافقان نتوانند در لابلاى مردم پنهان شوند و نقشه خود را عملى كنند ، و هنگامى كه در آن تاريكى شب صداى آمدن عده‏اى را پشت سر خود در آن گردنه شنيد ،


تفسير نمونه ج : 8ص :44


به بعضى از همراهان دستور داد كه فورا آنها را باز گردانند ، آنها كه حدود دوازده ، يا پانزده نفر بودند و قسمتى از صورت خود را پوشانيده بودند هنگامى كه وضع را براى اجراى نقشه خود نامساعد ديدند متوارى شدند ، ولى پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آنها را شناخت و نامهايشان را يك بيك براى بعضى از يارانش برشمرد .


ولى چنانكه خواهيم ديد آيه اشاره به دو برنامه از منافقان مى‏كند يكى گفتار نابجائى از آنها ، و ديگرى توطئه‏اى كه خنثى شدو به اين ترتيب به نظر مى‏رسد كه هر دو شان نزول تؤاما صحيح باشند .


تفسير : توطئه خطرناك


پيوند اين آيه با آيات گذشته كاملا روشن است ، زيرا همه سخن از منافقان مى‏گويند ، منتهى در اين آيه پرده از روى يكى ديگر از اعمال آنان برداشته شده و آن اينكه : هنگامى كه مى‏بينند اسرارشان فاش شده واقعيات را انكار مى‏كنند و حتى براى اثبات گفتار خود به قسمهاى دروغين متوسل مى‏شوند .


نخست مى‏گويد منافقان سوگند ياد مى‏كنند كه چنان مطالبى را درباره پيامبر نگفته‏اند ( يحلفون بالله ما قالوا ) در حالى كه اينها به طور مسلم سخنان كفر آميزى گفته‏اند ( و لقد قالوا كلمة الكفر ) .


و به اين جهت پس از قبول و اظهار اسلام راه كفر را پيش گرفته‏اند ( و كفروا بعد اسلامهم) .


البته آنان از آغاز مسلمان نبودند كه كافر شوند بلكه تنها اظهار اسلام مى‏كردند ، بنا بر اين همين اسلام ظاهرى و صورى را نيز با اظهار كفر در هم شكستند .



تفسير نمونه ج : 8ص :45


و از آن بالاتر آنها تصميم خطرناكى داشتند كه به آن نرسيدند ( و هموا بما لم ينالوا) .


اين تصميم ممكن است اشاره به همان داستان توطئه براى نابودى پيامبر در ليلة العقبة بوده باشد كه شرح آن در شان نزول گذشت ، و يا اشاره به تمام كارها و فعاليتهائى است كه براى به هم ريختن سازمان جامعه اسلامى ، و توليد فساد و نفاق و شكاف ، انجام مى‏دادند ، كه هرگز به هدف نهائى منتهى نشد .


قابل توجه اينكه هوشيارى مسلمين در حوادث مختلف سبب مى‏شد كه منافقان و نقشه‏هاى آنها شناخته شوند ، مسلمانان همواره در كمين آنها بودند تا اگر سخنى از آنها بشنوند ، براى پيشگيرى و اقدام لازم ، به پيامبر گزارش دهند ، اين بيدارى و اقدام به موقع و به دنبال آن نزول آيات ، و تصديق خداوند ، موجب رسوائى منافقان و خنثى شدن توطئه‏هاى آنها مى‏شد .


در جمله بعد براى اينكه زشتى و وقاحت فعاليتهاى منافقان و نمك‏نشناسى آنها كاملا آشكار شود اضافه مى‏كند : آنها در واقع خلافى از پيامبر نديده بودند و هيچ لطمه‏اى از ناحيه اسلام بر آنان وارد نشده بود ، بلكه به عكس در پرتو حكومت اسلام به انواع نعمتهاى مادى و معنوى رسيده بودند ، بنا بر اين آنها در حقيقت انتقام نعمتهائى را مى‏كشيدند كه خداوند و پيامبر با فضل و كرم خود تا سرحد استغنا به آنها داده بودند ( و ما نقموا الا ان اغناهم الله و رسوله من فضله) .


شك نيست كه بى‏نياز ساختن و رفع احتياجاتشان در پرتو فضل پروردگار و خدمات پيامبر چيزى نبود كه بخواهد انتقام آن را بگيرند ، بلكه جاى حقشناسى و سپاسگزارى داشت ، اما اين حق ناشناسان زشت سيرت خدمت و نعمت را با جنايت پاسخ گفتند .


و اين تعبير زيبا و رسائى است كه در بسيارى از گفته‏ها و نوشته‏ها


تفسير نمونه ج : 8ص :46


به كار مى‏رود ، مثل اينكه به كسى كه سالها به او خدمت كرده‏ايم و بعد به ما خيانت مى‏كند ، مى‏گوئيم : گناه ما فقط اين بود كه به تو پناه داديم و از تو دفاع كرديم و حد اكثر محبت را نموديم .


سپس آنچنان كه سيره قرآن است راه بازگشت را به روى آنان گشوده ، مى‏گويد : اگر آنان توبه كنند براى آنها بهتر است ( فان يتوبوا يك خيرا لهم ) .


و اين نشانه واقع‏بينى اسلام و اهتمام به امر تربيت ، و مبارزه با هر گونه سختگيرى و شدت عمل نابجا است ، كه حتى راه آشتى و توبه را به روى منافقانى كه توطئه براى نابودى پيامبر كردند و سخنان كفر آميز و توهينهاى زننده داشتند باز گذارده ، بلكه از آنها دعوت به توبه مى‏كند .


اين در حقيقت چهره واقعى اسلام است ، ولى چقدر بى‏انصافند آن كسانى كه اسلام را با چنين چهره‏اى ، دين فشار و خشونت معرفى كرده‏اند .


آيا در دنياى امروز هيچحكومتى هر چند طرفدار نهايت نرمش بوده باشد در برابر توطئه‏گرانى كه بر ضد او نقشه كشيده‏اند حاضر به چنين انعطاف و محبتى مى‏باشد ؟ و همانطور كه در شان نزول خوانديم يكى از مجريان اصلى اين برنامه‏هاى نفاق‏انگيز با شنيدن اين سخن توبه كرد و پيامبر هم توبه او را پذيرفت .


در عين حال براى اينكه آنها اين نرمش را دليل بر ضعف نگيرند ، به آنها هشدار مى‏دهد كه اگر به روش خود ادامه دهند ، و از توبه روى برگردانند ، خداوند در دنيا و آخرت آنان را به مجازات دردناكى كيفر خواهد داد ( و ان لم يتولوا يعذبهم الله عذابا اليما فى الدنيا و الاخرة ) .


و اگر مى‏پندارند كسى در برابر مجازات الهى ممكن است به كمك آنان بشتابد سخت در اشتباهند ، زيرا آنها در سراسر روى زمين نه ولى و سرپرستى خواهند داشت و نه يار و ياورى ( و ما لهم فى الارض من ولى و لا نصير) .



تفسير نمونه ج : 8ص :47


البته مجازاتهاى آنها در آخرت روشن است ، اما عذابهاى دنياى آنها همان رسوائى و بى‏آبروئى و خوارى و بدبختى و مانند آن است .


وَ مِنهُم مَّنْ عَهَدَ اللَّهَ لَئنْ ءَاتَانَا مِن فَضلِهِ لَنَصدَّقَنَّ وَ لَنَكُونَنَّ مِنَ الصلِحِينَ‏(75) فَلَمَّا ءَاتَاهُممِّن فَضلِهِ بخِلُوا بِهِ وَ تَوَلَّوا وَّ هُم مُّعْرِضونَ‏(76) فَأَعْقَبهُمْ نِفَاقاً فى قُلُوبهِمْ إِلى يَوْمِ يَلْقَوْنَهُ بِمَا أَخْلَفُوا اللَّهَ مَا وَعَدُوهُ وَ بِمَا كانُوا يَكْذِبُونَ‏(77) أَ لَمْ يَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ سِرَّهُمْ وَ نَجْوَاهُمْ وَ أَنَّ اللَّهَ عَلَّمُ الْغُيُوبِ‏(78)


ترجمه:


75 -از آنها كسانى هستند كه با خدا پيمان بسته‏اند كه اگر خداوند ما را از فضل خود روزى كند قطعا صدقه خواهيم داد و از شاكران خواهيم بود .


76 -اما هنگامى كه از فضل خود به آنها بخشيد بخل ورزيدند ، و سرپيچى كردند ، و روى گردان شدند .


77 -اين عمل ( روح ) نفاق را در دلهايشان تا روزى كه خدا را ملاقات كنند بر قرار ساخت ، اين بخاطر آن است كه از پيمان الهى تخلف جستند و دروغ گفتند .


78 -آيا نمى‏دانستند كه خداوند اسرار و سخنان در گوشى آنها را مى‏داند ، و خداوند از همه غيوب ( و پنهانيها ) آگاه است .



تفسير نمونه ج : 8ص :48


شان نزول:


در ميان مفسران معروف است كه اين آيات در باره يكى از انصار به نام ثعلبة بن حاطب نازل شده است ، او كه مرد فقيرى بود و مرتب به مسجد پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مى‏آمد اصرار داشت كه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) دعا كند تا خداوند مال فراوانى به او بدهد ! ، پيغمبر به او فرمود : قليل تؤدى شكره خير من كثير لا تطيقه مقدار كمى كه حقش را بتوانى ادا كنى ، بهتر از مقدار زيادى است كه توانائى اداء حقش را نداشته باشى آيا بهتر نيست كه توبه پيامبر خدا تاسى‏جوئى و به زندگى ساده‏اى بسازى ، ولى ثعلبه دست‏بردار نبود ، و سرانجام به پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) عرض كرد به خدائى كه ترا به حق فرستاده سوگند ياد مى‏كنم ، اگر خداوند ثروتى به من عنايت كند تمام حقوق آنرا مى‏پردازم ، پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) براى او دعا كرد .


چيزى نگذشت كه طبق روايتى پسر عموى ثروتمندى داشت از دنيا رفت و ثروت سرشارى به او رسيد ، و طبق روايت ديگرى گوسفندى خريد و بزودى زاد ولد كرد ، آنچنان كه نگاهدارى آنها در مدينه ممكن نبود ، ناچار به آباديهاى اطراف مدينه روى آورد و آنچنان مشغول و سر گرم زندگى مادى شد كه در جماعت و حتى نماز جمعه نيز شركت نمى‏كرد .


پس از مدتى پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مامور جمع‏آورى زكات را نزد او فرستاد ، تا زكات اموال او را بگيرد ، ولى اين مرد كم ظرفيت و تازه به نوا رسيده و بخيل ، از پرداخت حق الهى خوددارى كرد ، نه تنها خوددارى كرد ، بلكه به اصل تشريع اين حكم نيز اعتراض نمود و گفت : اين حكم برادر جزيه است يعنى ما مسلمان شده‏ايم كه از پرداخت جزيه معاف باشيم و با پرداخت زكات ، چه فرقى ميان ما و غير مسلمانان باقى مى‏ماند ؟ !


تفسير نمونه ج : 8ص :49


در حالى كه او نه مفهوم جزيه را فهميده بود ، و نه مفهوم زكات را ، و يا فهميده بود اما دنيا پرستى اجازه بيان حقيقت و اظهار حق به او نميداد ، بهر حال هنگامى كه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) سخن او را شنيد فرمود : يا ويح ثعلبه ! يا ويح ثعلبه ! واى بر ثعلبه اى واى بر ثعلبه ! و در اين هنگام آيات فوق نازل شد .


شان نزولهاى ديگرى نيز براى آيات فوق نقل شده كه كم و بيش با داستان ثعلبه مشابه است ، و از مجموع شان نزولهاى فوق ، و مضمون آيات ، چنين استفاده مى‏شود كه شخص يا اشخاص مزبور در آغاز در صف منافقان نبودند ، ولى به خاطر همين گونه اعمال به آنها پيوستند .


تفسير : منافقان كم ظرفيتند


اين آيات ، در حقيقت روى يكى ديگر از صفات زشت منافقان انگشت مى‏گذارد و آن اينكه : به هنگام ضعف و ناتوانى و فقر و پريشانى ، چنان دم از ايمان مى‏زنند كه هيچكس باور نمى‏كند آنها روزى در صف منافقان قرار گيرند ، و حتى شايد آنهائى را كه داراى امكانات وسيع هستند مذمت مى‏كنند كه چرا از امكاناتشان به نفع مردم محروم استفاده نمى‏كنند ؟ اما همينكه خودشان به نوائى برسند چنان دست و پاى خود را گم كرده و غرق دنيا پرستى مى‏شوند كه همه عهد و پيمانهاى خويشرا با خدا به دست فراموشى مى‏سپارند ، گويا به كلى تغيير شخصيت داده ، و درك و ديد ديگرى پيدا مى‏كنند ، و همين كم ظرفيتى كه نتيجه‏اش دنيا پرستى و بخل و امساك و خود خواهى است روح نفاق را چنان در آنان متمركز مى‏سازد كه راه بازگشت را به روى آنان مى‏بندد ! در آيه نخست مى‏گويد : بعضى از منافقان كسانى هستند كه با خدا پيمان


تفسير نمونه ج : 8ص :50


بسته‏اند كه اگر از فضل و كرم خود به ما مرحمت كند قطعا به نيازمندان كمك مى‏كنيم و از نيكوكاران خواهيم بود .


(و منهم من عاهد الله لئن آتانا من فضله لنصدقن و لنكونن من الصالحين) .


ولى اين سخن را تنها زمانى مى‏گفتند كه دستشان از همه چيز تهى بود و به هنگامى كه خداوند از فضل و رحمتش سرمايه‏هائى به آنان داد ، بخل ورزيدند و سرپيچى كردند و روگردان شدند ( فلما آتاهم من فضله بخلوا به و تولوا و هم معرضون ) .


اين عمل و اين پيمان شكنى و بخل نتيجه‏اش اين شد كه روح نفاق بطور مستمر و پايدار در دل آنان ريشه كند و تا روز قيامت و هنگامى كه خدا را ملاقات مى‏كنند ادامه يابد ( فاعقبهم نفاقا فى قلوبهم الى يوم يلقونه ) اين به خاطر آن است كه از عهدى كه با خدا بستند تخلف كردند ، و به خاطر آن است كه مرتبا دروغ مى‏گفتند ( بما اخلفوا الله ما وعدوه و بما كانوا يكذبون) .


سرانجام آنها را با اين جمله مورد سرزنش و توبيخ قرار مى‏دهد كه آيا آنها نمى‏دانند خداوند اسرار درون آنها را مى‏داند ، و سخنان آهسته و در گوشى آنان را مى‏شنود ، و خداوند از همه غيوب و پنهانيها با خبر است ؟ ! ( ا لم يعلموا ان الله يعلم سرهم و نجواهم و ان الله علام الغيوب) .



تفسير نمونه ج : 8ص :51


در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:


1 -از جمله فاعقبهم نفاقا فى قلوبهم به خوبى استفاده مى‏شود كه بسيارى از گناهان و صفات زشت ، و حتى كفر و نفاق ، علت و معلول يكديگرند ، زيرا جمله فوق با صراحت مى‏گويد : بخل و پيمان شكنى آنها سبب شد كه نفاق در دلهايشان ريشه دواند ، و همين گونه است گناهان و كارهاى خلاف ديگر ، و لذا در بعضى از عبارات مى‏خوانيم كه گاهى گناهان بزرگ سبب مى‏شود كه انسان بى‏ايمان از دنيا برود .


2 -منظور از يوم يلقونه كه ضمير آن به خداوند برمى‏گردد همان روز رستاخيز است ، زيرا تعبير لقاء الله و مانند آن در قرآن معمولا درباره قيامت آمده است ، درست است كه با مرگ ، دوران عمل پايان مى‏يابد ، و پرونده كار نيك و بد بسته مى‏شود ، ولى آثار آنها همچنان در روح انسان تا قيامت بر قرار خواهد ماند .


البته اين احتمال را هم داده‏اند كه ضمير يلقونه به بخل باز گردد ، يعنى تا آن زمانى كه نتيجه و كيفر بخل خويش را دريابند .


همچنين احتمال داده شده است كه منظور از ملاقات پروردگار لحظه مرگ باشد .


ولى همه اينها خلاف ظاهر آيه است ، و ظاهر همان است كه گفتيم .


(در باره اينكه منظور از ملاقات پروردگار چيست ؟ در ذيل آيه 46 سوره بقره ( جلد اول صفحه 156 ) بحثى داريم به آن مراجعه فرمائيد) .


3 -از آيات فوق نيز استفاده مى‏شود كه پيمان شكنى و دروغ از صفات منافقان است و آنها هستند كه پيمان خود را كه با تاكيدات فراوان با خدا


تفسير نمونه ج : 8ص :52


بسته‏اند زير پا مى‏گذارند ، و حتى به پروردگار خويش دروغ مى‏گويند ، حديث معروفى كه از پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نقل شده نيز اين حقيقت را تاكيد مى‏كند كه فرمود : للمنافق ثلاث علامات ، اذا حدث كذب ، و اذا وعد اخلف ، و اذا ائتمن خان ! : منافق سه نشانه دارد : به هنگام سخن گفتن دروغ مى‏گويد ، و به هنگامى كه وعده مى‏دهد تخلف مى‏كند ، و هر گاه امانتى به او بسپارند ، در آن خيانت مى‏نمايد .


جالب اينكه در داستان فوق ( داستان ثعلبه ) هر سه نشانه وجود دارد ، او هم دروغ گفت و هم پيمان شكنى كرد ، و هم در اموالى كه خداوند به عنوان امانت خويش به او سپرده بود خيانت نمود ! حديث فوق به صورت مؤكدترى از امام صادق (عليه‏السلام‏) از پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در كتاب كافى آمده است ، آنجا كه مى‏فرمايد : ثلاث من كن فيه كان منافقا و ان صام و صلى و زعم انه مسلم من اذا ائتمن خان ، و اذا حدث كذب ، و اذا وعد اخلف ! : سه چيز است در هر كس باشد منافق است ، هر چند روزه بگيرد و نماز بخواند ، و خود را مسلمان بداند : كسى كه در امانت خيانت كند ، و در سخن دروغ گويد ، و به هنگام وعده تخلف جويد .


البته ممكن است به ندرت گناهان فوق از افراد با ايمان صادر شود و سپس توبه كنند ، ولى استمرار آن نشانه روح نفاق و منافق‏گرى است .


4 -اين نكته نيز لازم به تذكر است كه آنچه در آيات فوق خوانديم يك بحث تاريخى و مربوط به زمان گذشته نبود ، بلكه بيان يك واقعيت اخلاقى و اجتماعى است كه در هر عصر و زمان ، و در هر جامعه‏اى ، بدون استثناء ، نمونه‏هاى فراوانى دارد .



تفسير نمونه ج : 8ص :53


اگر به اطراف خود نگاه كنيم ( و حتى شايد اگر به خودمان بنگريم ! ) نمونه‏اى از اعمال ثعلبة بن حاطب و طرز تفكر او را ، در چهره‏هاى مختلف ، مى‏يابيم ، چه بسيارند كسانى كه در شرائط عادى يا به هنگامى كه تنگدستند ، در صف مؤمنان داغ و قرص و محكم قرار دارند ، در همه جلسات مذهبى حاضرند ، پاى هر پرچم اصلاحى سينه مى‏زنند ، با هر منادى حق و عدالت هم صدا هستند ، و براى كارهاى نيك گريبان چاك مى‏كنند ، و در برابر هر فسادى فرياد مى‏كشند .


ولى به هنگامى كه به اصطلاح ، درى به تخته مى‏خورد ، به نوائى مى‏رسند پست و مقامى پيدا مى‏كنند ، و سرى در ميان سرها در مى‏آورند ، يك مرتبه تغيير چهره و بالاتر از آن تغيير ماهيت مى‏دهند ، آن شور و عشق سوزان نسبت به خدا و دين در آنها فروكش مى‏كند ، ديگر در جلسات سازنده خبرى از آنان نيست ، در هيچ برنامه اصلاحى حضور ندارند ، نه براى حق گريبان چاك مى‏كنند و نه ديگر در برابر باطل فرياد مى‏كشند ! قبلا كه محلى از اعراب نداشتند و موقعيتى در اجتماع ، هزار گونه عهد و پيمان با خدا و خلق خدا بسته بودند ، كه اگر روزى امكاناتى پيدا كنند ، چنين و چنان خواهند كرد ، و حتى هزار گونه ايراد و انتقاد به متمكنان وظيفه‏نشناس داشتند ، اما آن روز كه وضعشان دگرگون شد تمام عهد و پيمانها را بدست فراموشى سپردند ، و همه ايرادها و انتقادها همچون برف در تابستان آب شد .


آرى اين كم ظرفيتى يكى از نشانه‏هاى بارز منافقان است ، مگر نفاق چيزى جز دو چهره بودنو يا دوگانگى شخصيت هست ؟ تاريخچه زندگى اينگونه افراد بارزترين نمونه دوگانگى شخصيت است ، اصولا انسان با ظرفيت دو شخصيتى نمى‏شود .


شك نيست نفاق همچون ايمان داراى مراحل مختلف است .


بعضى آنچنان


تفسير نمونه ج : 8ص :54


اين خوى پليد در روحشان رسوخ كرده كه در قلبشان اثرى از ايمان به خدا باقى نمانده ، هر چند خود را در صف مومنان جا زده‏اند! .


ولى گروهى ديگر با اينكه داراى ايمان ضعيفى هستند ، و واقعا مسلمانند ، اعمالى را مرتكب مى‏شوند كه متناسب وضع منافقان است ، و رنگى از دوگانگى شخصيت دارد ، آنكس كه پيوسته دروغ مى‏گويد ولى ظاهرش صدق و راستى است ، آيا دو چهره و منافق نيست ؟ كسى كه ظاهرا امين است و به همين دليل مورد اعتماد مردم مى‏باشد كه امانتهاى خود را به او مى‏سپارند ، اما در واقع در آنها خيانت مى‏كند ، آيا گرفتار دوگانگى شخصيت نمى‏باشد ؟ همچنين آيا آنها كه عهد و پيمان مى‏بندند ولى هرگز پايبند به آن نيستند عملشان عمل منافقان محسوب نمى‏شود ؟ ! اتفاقا يكى از بزرگترين بلاهاى اجتماعى و عوامل عقب‏ماندگى وجود همين گونه منافقان در جوامع انسانى است ، و اگر چشم بر هم نگذاريم و به خودمان دروغ نگوئيم چه بسيار مى‏توانيم از اين منافقان ثعلبه صفت در اطراف خود و در جوامع اسلامى بشمريم ، و عجب اينكه با اينهمه عيب و ننگ و دور افتادگى از روح تعليمات اسلام باز گناه عقب افتادگى خود را به گردن اسلام مى‏گذاريم ! .