امروز:
پنج شنبه 1 تير 1396
بازدید :
551
آخرين روزهاي حيات امام خميني (ره)

- راضي نيستم براي كسي تعريف كنيد
حاج احمد آقا چند روزي پس از ارتحال امام (ره) از قول مادر گراميشان نقل مي كرد: حدود يك ماه و نيم قبل از عمل جراحي، حضرت امام خوابي ديدند و اين خواب را براي همسرشان تعريف كردند و متذكر شدند كه در زمان حياتم راضي نيستم براي كسي تعريف كنيد. ايشان خواب ديده بودند كه فوت كرده اند و حضرت علي (ع) ايشان را غسل و كفن كردند و برايشان نماز خواندند و سپس حضرت امام را در قبر گذاشته و از ايشان پرسيدند: «حالا راحت شديد؟» امام فرمودند : «در سمت راستم خشتي است كه ناراحتم مي كند». در اين موقع حضرت علي (ع) دستي به ناحيه راست بدن امام كشيدند و ناراحتي حضرت امام مرتفع گشت.[1]

- ديگر آخر كار است
دو هفته قبل از جراحي امام، يك شب ناراحتي قلبي برايشان رخ داده بود، من و دو نفر از دكترها و دو پرستار، خدمت امام رسيديم. فورا آقا را بستري كردند و مشغول معالجه شدند. همان طور كه آقا استراحت كرده بودند، وقتي فشار خونشان را مي گرفتند، فرمودند: «هر چيزي پاياني دارد و اين هم پايانش است». من برگشتم و گفتم: «آقا اين حرفها را نزنيد، شما ان شاء الله عمر زيادي خواهيد كرد». ما همه نگران شده بوديم، ولي باز هم امام فرمودند : «ديگر، آخر كار است». وقتي برگشتيم، آن دو پرستار خيلي گريه كردند، ولي يكي از دكترها براي دلداري آنان شروع به تفسير و تأويل كرد كه لابد مقصود امام اين است كه ديگر مرض به پايان مي رسد و حالشان خوب خوب مي شود. اين نخستين باري بود كه امام چنين حرفي مي زدند كه گويا ما را آماده وفاتشان مي كردند.
روزي هم كه داشتند براي آزمايش به طرف بيمارستان مي رفتند كنار همين درخت توت (در منزل) كه رسيدند، باز هم اين حرف را تكرار كردند كه: «اين ديگر پايان كار است».[2]

- ديگر بر نمي گردم
شب قبل از عمل، امام با پاي خود به بيمارستان رفتند. زماني كه مي رفتند به ما گفتند : «من دارم براي عمل مي روم، ولي ديگر برنمي گردم». وقتي مي گفتيم: «نه اينطور نيست» مي فرمودند: «شما مطلع نيستيد».[3]

- اين سرم بيرون نمي آيد
روزي كه امام مي خواستند به بيمارستان بروند به علت اينكه سني از ايشان گذشته بود و بيمار نيز بودند، عصاي خود را برداشته و به كمك آن برخاستند و از تك تك افراد بيت خداحافظي نمودند. امام به اهل بيت گفتند: «من ديگر برنمي گردم». يكي از پزشكان حضرت امام مي گفت : «به امام گفتم آقا اين سرم شما را ناراحت كرده است. ما فردا شب اين سرم را از دستتان بيرون مي آوريم». البته قرار هم اين بود كه سرم را در بياوريم. بر اساس مشاوره پزشكي كه به عمل آمده بود حال امام بهتر بود، ولي خودشان فرمودند كه ديگر اين سرم از دست من بيرون نمي آيد.[4]

- بر خلاف رضايت ايشان كاري نكن
پدرم در روزهاي آخر زندگي دست مادرم را گرفت و در دست من گذاشت و گفت: «بر خلاف رضايت ايشان هيچ كاري مكن».[5]

- حالا ديگر شب وداع است
روزهاي آخر كه قرار بود آقا را عمل كنند، آقا طبق معمول كه روزي نيم ساعت آن هم سه بار در روز قدم مي زدند به علي (فرزند حاج احمد آقا) گفتند: «علي بيا آخرين قدمها را با هم بزنيم». ما گفتيم: «آقا، چنين حرفي را نزنيد». شب كه شد، امام شام ميل نداشتند. خانم گفتند: «آقا، هر طور شده اين يك قاشق آبگوشت را بخوريد». باز گفتند: «ميل ندارم». خانم گفتند: «به خاطر من هم كه شده ميل بفرمائيد». گفتند: «حالا ديگر آخر شب است. چه فايده كه من بخورم يا نخورم حالا ديگر شب وداع است و آخرين شب».[6]

- فردايي در كار نيست
صبح دوشنبه آمدم بيت، ناهار را با شادي و خوشي خورديم. هنوز تصميم عمل جراحي حضرت امام حتمي نبود. بعد از ظهر اين مسأله قطعي شد. همان شب هم قدري قلبشان ناراحتي پيدا كرد. من جرأت نگاه كردن به صورت آقا را نداشتم. امام به خانم گفتند: «خانم، نصيحت مي كنم كه در مرگ من هياهو نكنيد». خانم گفتند: «اين چه حرفهايي است كه مي زنيد! آبگوشتتان را بخوريد. فردا عملتان مي كنند و من خودم به زور به شما غذا مي دهم». امام فرمودند : «نه، آبگوشتم را نمي خورم. فردايي هم در كار نيست».
موقع رفتن به بيمارستان كه شد، امام همان طور كه از سرازيري كوچه پايين مي رفتند، مي گفتند : «اين سرازيري كه من مي روم، ديگر بالا نمي آيم» اين جملات را با لبخندي بيان مي كردند كه چندين معني داشت. ايشان افسوس و نگراني زيادي براي تنها ماندن همسرشان داشتند. حضرت امام علاقه عجيبي به همسرشان نشان مي دادند و دائم به دايي (سيد احمد آقا) سفارش مي كردند كه خانم را تنها نگذاريد. يك معنايي كه خنده شان داشت، روحانيت و آرامش ايشان در مسئله مرگ بود.[7]

- براي هميشه از پيشتان مي روم
پس از آنكه پزشكان تصميم خود را مبني بر بستري شدن امام در بيمارستان اعلام كردند، امام به هنگام وداع با اهل منزل به ايشان گفتند: «من براي هميشه از پيشتان مي روم و ديگر باز نخواهم گشت». اهل منزل گفتند شما باز خواهيد گشت و سلامتي خود را دوباره باز خواهيد يافت، ولي امام دوباره تكرار كردند: «اما اين بار مي دانم كه بازگشتني در كار نيست». سپس امام خطاب به همسر حاج احمد آقا گفتند: «به پدرتان ـ كه فرد بسيار مؤمن و عالمي است ـ تلفن بزنيد و بگوييد برايم دعا كند و از خداوند بخواهد كه مرا بپذيرد و عاقبت مرا ختم به خير گرداند». هنگامي كه منزل را به طرف بيمارستان ترك مي كردند. حاج احمد آقا كنار در ايستاده بود. امام در حضور دكترها و پرستارها به ايشان اشاره كردند و ايشان نزديك آمد. امام گونه حاج سيد احمد را بوسيدند، اين منظره را تا آن لحظه كسي مشاهده نكرده بود واين خود گوياي علم امام به «رفتن بدون بازگشت» بود.[8]

- در اوج درد آرام بودند
من در خيلي مواقع كنار امام بودم، بخصوص مواقعي كه ايشان كسالت داشتند. موقعي كه دكترها مي آمدند. آمپول به ايشان بزنند، مي گفتند آمپول بايد در رگ زده شود كه طبيعتا يك دردي دارد و آدم يك تكاني مي خورد. ولي حتي اين را ديدم كه ايشان هيچ تغييري در حالشان ديده نمي شود؛ يعني همين طور ايشان آرام ذكر مي گفتند ، بدون اينكه صدا شنيده شود. حتي يكي از دكترها نقل كرده بود كه من وقتي روي ايشان بعضي كارها را انجام مي داديم كه درد شديدي داشت، من مخصوصا به چهره امام نگاه مي كردم ببينم كه ايشان در موقع اين درد چه مي كنند. چنان ايشان نگاهشان آرام بود و با لبشان ذكر مي گفتند كه هيچ فرقي بين آن وقتي كه من احيانا ميله اي را فرو مي كردم و يا نمي كردم در ظاهر ايشان هيچ معلوم نبود. دكتر گفته بود يقين دارم مواقعي هست كه ايشان يك ارتباطي برقرار مي كنند و اين مثلا مواقعي بود كه ايشان از اينجا كنده شدند، ولي من خودم خوب شاهد بودم ايشان در مواقع كسالت با اينكه كسالت شديد بود و تمام صورت ايشان عرق نشسته بود در اثر ناراحتيها؛ ابرو خم كردن يا به هم كشيدن ابرو را در ايشان نديديم.[9]

- دعا كنيد خدا عاقبت مرا به خير كند
در آخرين جمعه حيات حضرت امام كه هنوز نفس گرم ايشان سايه بان امت بود، آقاي هاشمي حدود ساعت ده و نيم صبح خدمت امام رسيدند. حال امام رضايت بخش مي نمود و به دلها نور اميد مي تاباند. آقاي رفسنجاني سلامي عرض كردند و جوياي حال ايشان شدند، سپس گفتند عازم نماز جمعه هستند، اگر فرمايشي و يا دستوري داريد بفرماييد، امام فرمودند: «سلام مرا به ملت برسانيد و از مردم بخواهيد برايم دعا كنند و از خداوند بخواهند مرا بپذيرد» ، اما تأكيد كردند كه اين پيام حتما در نماز جمعه اعلام شود.
روز شنبه آيت الله خامنه اي تشريف آوردند و گفتند: «آقا، ان شاء الله خدا به شما سلامتي دهد». امام فرمودند: «شما دعا كنيد كه خدا عاقبت مرا ختم به خير گرداند، مرا بپذيرد و ببرد».[10]

- اگر براي مردم است، هر كاري مي خواهيد بكنيد
دكترها مي گفتند: «امام، خودشان مي خواستند بروند، هر جا را درست مي كرديم، جاي ديگري بيمار مي شد». دكتر عارفي گفته بود: «هر چه ما تك زديم، بدن امام پاتك زد». آن روز دايي براي ما صحبت كرد. گفت: «آقا شانس ندارند. بايد دعا كرد. فقط 2% شانس دارند». شب، ما در بيمارستان بوديم. خانم خيلي گريه مي كردند. به دكترها گفتند: «مثل اينكه نه دعاهاي ما و نه كوشش شما!...» دكترها گفتند: «بايد باطري در قلب كار بگذاريم». از آقاي خامنه اي و ديگران اجازه اين كار را گرفتند. صبح آقا به دكترها گفته بودند: «من مي دانم زنده نمي مانم. اگر مرا براي خودم نگه داشته ايد، به حال خودم بگذاريدم، اما اگر براي مردم است، هر كاري مي خواهيد بكنيد». [11]

- به آقاي خامنه اي نگاه خاصي مي كردند
آقاي خامنه اي خدمت ايشان بودند. يك نگاهي ايشان به آقاي خامنه اي كردند، يك نگاهي ايشان داشتند ـ ديگر تقريبا نمي توانستند راحت صحبت كنند ـ كه من خدمتشان بودم، با يكي ديگر از بستگان گفتم به اين نگاه، نگاه كن، اصلا اين نگاه طبيعي نيست؛ يك دنيا محبت است. به اضافه اينكه آن موقع عقلمان نرسيد كه با اين نگاه دارند مسئوليت را منتقل مي كنند. با اين نگاه دارند بار را منتقل مي كنند. آن موقع ما عقلمان نرسيد، چون آنقدر اميدوار بوديم. [12]

- به او وعده نده
امام روزي در اواخر عمرشان پرسيدند علي كجاست؟ گفتم: «علي هم سراغ شما را مي گيرد و مي گويد مي خواهم با آقا بازي كنم و دوست ندارم خوابيده باشند، ولي من به او گفته ام كه صبر كن، ان شاء الله تا چند روز ديگر مي آيند و مثل هميشه با هم بازي مي كنيد».
امام در پاسخ فرمودند: «چند روزي ديگر نمانده. به او وعده نده». [13]

- علي را پيش من نياوريد
زماني كه امام عزم سفر از اين دنيا كردند، خواستند علي نوه شان را به ديدارشان نبريم. جوياي علت شديم. متوجه شدم كه ايشان از آنجا كه از تمام تعلقات رها شده بودند و از آنجا كه به علي خيلي علاقه داشتند و تنها همين يك تعلق برايشان مانده بود، از ما خواسته بودند كه علي را پيششان نبريم. اين ارتباط با خدا و بريدن از غير او، از همان زمان جواني در ايشان وجود داشت. عصاره تمام خصلتهاي جواني امام در زمان پيري در وجودشان جمع شده بود. پس از عمل جراحي و زماني كه هنوز به هوش نيامده بودند، ذكر «الله اكبر» بر زبانشان جاري بود. [14]

- مرگ چيزي نيست
روحيه امام تا آخرين نفس و تا آخرين لحظه حيات هيچ تغييري نكرده و همانطوري كه آن روز حرف مي زدند، در مقابل مرگ نيز همانطور بسيار عادي برخورد مي كردند. يكي از بستگان امام به ايشان گفته بود كه اين چيزي نيست و حال شما خوب خواهد شد. امام فرموده بودند: «نه آمدنش چيزي هست و نه رفتنش چيزي هست و نه مرگش چيزي هست، هيچ كدام از اينها چيزي نيست». [15]

- آخرين مناجات امام
امام هرچه به لحظه هاي پاياني عمر نزديكتر مي شدند، در حالي كه هر روز و هر ساعت از نظر جسمي رو به كاستي و ضعف و رنج بيشتر بودند، كه به موجب روال طبيعي و سير مادي و جسماني بروز و ابراز بيشتر آثار تألم و ناله و جزع را مي طلبيد اما از ناي وجودشان كه جز براي خدا نناليده بود به جاي ناله از آلام جسماني، زمزمه ذكر خدا و آهنگ روح انگيز وصل و قرب و لقاء حق برمي خاست و هيچ كس در اين مدت كمترين ناله و اخمي از درد و الم جسماني و شخصي از ايشان نشنيد و نديد. فقط زمزمه مناجات و نواي عطرآگين عبادت و خشوعشان بود كه فضاي اطراف و چشم و گوش همه را پر كرده بود. [16]

- از مرگ هيچگونه وحشتي نداشتند
هرگز شب آخر عمر امام با شبهاي ديگرشان فرقي نداشت و اصلا امام ـ قبل از اينكه پزشكان تشخيصي بدهند ـ مي دانستند كه عمر شريفشان به اتمام رسيده و اين راه، راه برگشت پذيري نيست و با اين حال هيچ گونه ترس و اضطراب و وحشتي در وجود شريفشان نبود. [17]

- با چشم اشاره كردند
در آن لحظات آخر كه من بالاي سر ايشان بودم، هيچ وقت نديدم كه امام اينقدر زيبا بشوند. يك جمال به اين زيبايي را در اين ده ساله انقلاب هيچ وقت در امام نديده بودم. گويي تمام صفات خدا، تمام كمال و جمالش در صورت امام متجلي شده بود؛ واقعا آنجا فهميدم كه امام، مظهر خدا شده. حدود ساعت دوازده ظهر بود كه خدمت ايشان رفتم. سلام كردم. به چشم فقط اشاره كردند. نگاه كردم، ديدم كه شايد بيش از صد مرتبه در آن لحظه ذكر مي گفتند. [18]

- خانمها را صدا بزنيد
آقا ساعت 12 ظهر همان روز (رحلت) گفتند خانمها را صدا بزنيد، كارشان دارم. وقتي خانمها رفتند، گفتند: «اين راه، راه سختي است» و بعد هي مي گفتند: «گناه نكنيد». بعد گفتند كه آقايان توسلي، آشتياني و انصاري بيايند. صحبتهايي راجع به اختلاف نظر فقها كردند، كه نمي دانم چه بود؟
ساعت 10 و 20 دقيقه شب بود كه نوار صاف شد. پاسداران ريختند و شروع به گريه كردند، صورت امام گرم گرم بود. چقدر اين صورت لاغر و مريض، درشت و روشن شده بود. چقدر نوراني بود. ده روز درد كشنده داشتند، ولي حرفي نمي زدند. هر بار مي پرسيديم: «آقا چطوريد؟» مي گفتند : «ان شاء الله تو سلامت باشي». [19]

- صورتشان پر از اشك بود
امام حتي در بيمارستان نيز عبادات خاص خود را ترك نگفتند و بلكه با شور و حال بيشتري به عبادت مي پرداختند. يكي از نزديكان حضرت امام نقل مي كرد: زماني به اذان صبح باقي بود كه وارد اتاق امام در بيمارستان شدم. ايشان را در حالت عجيبي يافتم. امام آن قدر گريه كرده بودند كه تمامي چهره منورشان خيس شده بود و هنوز اشكهاي مبارك، همچون باران جاري بود و چنان با خداي خود راز و نياز مي كردند كه من تحت تأثير قرار گرفتم. وقتي متوجه من شدند، با حوله اي كه بر شانه داشتند صورت مبارك را خشك كردند. [20]

- براي هر نماز، عمامه مي گذاشتند
امام در شديدترين لحظات كسالت و در فراز و نشيب هايي كه در دوران كسالت و بعد از عمل داشتند، مهمترين مسئله اي كه كاملا مشهود بود و مد نظر ايشان قرار داشت، فقط انجام عبادت بود. آن هم نه به صورتي كه بشود. با لغات وصف كرد. فقط ديدنش بزرگترين درس و زيباترين خاطره اي است كه در ذهن هر شخصي مي توانست بماند. بسيار عاشقانه و خالصانه؛ كه كاملا مشهود بود. و در اين زمينه حتي در حال خستگي و حالت درد، براي اداي نماز شب در همان ساعاتي كه معلوم بود سالها بدنشان آمادگي پيدا كرده است، در همان ساعات اطرافيان را صدا مي كردند تا مقدمات كار را براي انجام نماز شب فراهم كنند. حتي از همان شبهاي بعد از عمل، كه اين موضوع براي ما خيلي تعجب آور است كه يك شخص با آن كسالت، چنين كاري را با اين همه دقت انجام دهد و اين چيزي جز عشق و اخلاص كه نهايتش آن حالت جذبه و كشش را ايجاد مي كند، نمي تواند باشد و واقعا پوشيدن آن لباس سفيد پاك و گذاشتن عمامه و ساير مقدماتي كه گفته شد، اينها همه اش هر كدام خاطره اي است. كلا ديدن هر لحظه قيافه ملكوتي امام، واقعا براي ما خاطره است. [21]

- هر روز دعاي عهد را مي خواندند
امام تقيد خاصي به خواندن دعاي عهد به مدت چهل روز، حتي در ايام بيماري داشتند. وقتي پس از رحلت، اثاثيه ايشان، از جمله مفاتيح شان را به بيت منتقل مي كرديم، متوجه شدم كه در گوشه صفحه، تاريخ 8 شوال را به عنوان شروع دعا مرقوم فرموده اند. [22]

- با دقت به حسابها رسيدگي مي كنند
چندي پيش خدمت خانم ـ همسر بزرگوار امام (ره) ـ رسيدم، عرض كردم آيا به تازگي خوابي از حضرت امام ديده ايد؟ فرمودند: «اوايل، بيشتر ايشان را در خواب زيارت مي كردم، اما حالا كم شده است». بعد فرمودند: «چند شب پيش آقا را در خواب ديدم كه لباس مرتبي بر تن داشته و كناري آرام و مؤدب مثل هميشه نشسته بودند. به ايشان عرض كردم: «آقا، آنجا چگونه است؟» فرمودند: «خيلي سخت و با دقت به حسابها رسيدگي مي كنند، خيلي مواظب باشيد. مواظبت كنيد. مواظبت كنيد». بعد از خواب بيدار شدم. [23]

پی نوشت ها:
[1] . حجت الاسلام و المسلمين آشتياني ـ مجله مرزداران ـ ش 93
[2] . سيد رحيم ميريان
[3] . فرشته اعرابي
[4] . حجت الاسلام و المسلمين مهدي كروبي ـ مجله شاهد ـ ش 184
[5] . حجت الاسلام و المسلمين سيد احمد خميني ـ مجله آشنا ـ ش 1
[6] . زهرا اشراقي ـ مجله سروش ـ ش 476
[7] . زهرا اشراقي ـ مجله زن روز ـ ش 1220
[8] . حجت الاسلام و المسلمين آشتياني ـ مجله مرزداران ـ ش 193
[9] . زهرا مصطفوي
[10] . حجت الاسلام و المسلمين آشتياني ـ مجله مرزداران ـ ش 93
[11] . زهرا اشراقي ـ مجله زن روز ـ ش 1220
[12] . فرشته اعرابي ـ مجله سروش ـ ش 476
[13] . فاطمه طباطبايي
[14] . فاطمه طباطبايي
[15] . حجت الاسلام و المسلمين امام جماراني ـ روزنامه جمهوري اسلامي ـ ويژه اربعين سال 68
[16] . حجت الاسلام و المسلمين رحيميان
[17] . دكتر پورمقدس ـ مجله پاسدار اسلام ـ ش 96
[18] . زهرا اشراقي ـ مجله سروش ـ ش 476
[19] . زهرا اشراقي ـ مجله زن روز ـ ش 1220
[20] . حجت الاسلام و المسلمين آشتياني ـ مجله پاسدار اسلام ـ ش 93
[21] . دكتر دوايي (پزشك معالج امام) ـ اطلاعات هفتگي ـ ش 2442
[22] . حجت الاسلام و المسلمين محمد رضا توسلي
[23] . علي ثقفي

مرکز مطالعات و پاسخ‌گویی به شبهات ـ حوزه علمیه قم
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :